جای انتشار داستان های دیجیتالی تخیلی با تم های اجتماعی خالی است. به خصوص با قریحه ی طنز ایرانیان، اگر حال و روز خوبی در پیش باشد، میتوان گفت:
داستان نویسی حق مسلم ماست
Home Archive دی ۸٩ آذر ۸٩ آبان ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ خرداد ۸٩ اسفند ۸۸ دی ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آذر ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ مهر ۸۳
انسان ها از گذشته تا حال، از داستان برای آموختن استفاده کرده اند. قدرت ذهن انسان در تصویر داستان گونه جهان درون و پیرامون اش، ستودنی است.
سروش صحت
گوینده رادیو داشت درباره مفهوم شجاعت صحبت می کرد؛ «اقرار و اعتراف یک نوع شجاعت است. مثلاً زمانی که خطایی مرتکب می شویم اگر به خطای خود اعتراف کنیم، این نشان دهنده شجاعت ماست یا اگر وظیفه یی بر عهده ما بگذارند و قادر به انجام آن نباشیم بهترین کار این است که شجاعانه از قبول آن وظیفه امتناع کنیم.» گفتم؛ «این هم دلش خوش ً ها... اگر این جور شجاعت ها تو آدما پیدا می شد که وضعمون بهتر از این بود.» راننده تاکسی نگاهی به من کرد و لبخند زد. احساس کردم در خنده اش مایه یی از تمسخر بود. پرسیدم؛ «به من خندیدید؟» راننده گفت؛ «تقریباً.» گفتم؛ «چرا؟» گفت؛ «آخه شما خودت هم که...» گفتم؛ «خودم چی؟» راننده گفت؛ «اگه شجاع بودی نصف پنجشنبه ها به جای این چیزایی که تو روزنامه می نویسی باید هیچی نمی نوشتی.» گفتم؛ «شما این یادداشت ها رو دوست ندارید؟» گفت؛ «بیشترش را نه. شجاعت شما هم اینه که وقتی حرف حساب نداری بیخود وقت ما رو نگیری.» گفتم؛ «یعنی گاهی ستون را تعطیلش کنم؟» گفت؛ «آی بارک الله پسر شجاع.» مردی پهلویم نشسته بود و به رو به رو نگاه می کرد. از مرد پرسیدم «شما تا حالا این یادداشت های پنجشنبه ها را خوانده اید؟» مرد گفت؛ «بعضی هایش را.» گفتم؛ «نظرتون چیه؟» مرد گفت؛ «به نظر من کلاً، شجاع باش.»
سروش صحت
گوینده رادیو داشت درباره مفهوم شجاعت صحبت می کرد؛ «اقرار و اعتراف یک نوع شجاعت است. مثلاً زمانی که خطایی مرتکب می شویم اگر به خطای خود اعتراف کنیم، این نشان دهنده شجاعت ماست یا اگر وظیفه یی بر عهده ما بگذارند و قادر به انجام آن نباشیم بهترین کار این است که شجاعانه از قبول آن وظیفه امتناع کنیم.» گفتم؛ «این هم دلش خوش ً ها... اگر این جور شجاعت ها تو آدما پیدا می شد که وضعمون بهتر از این بود.» راننده تاکسی نگاهی به من کرد و لبخند زد. احساس کردم در خنده اش مایه یی از تمسخر بود. پرسیدم؛ «به من خندیدید؟» راننده گفت؛ «تقریباً.» گفتم؛ «چرا؟» گفت؛ «آخه شما خودت هم که...» گفتم؛ «خودم چی؟» راننده گفت؛ «اگه شجاع بودی نصف پنجشنبه ها به جای این چیزایی که تو روزنامه می نویسی باید هیچی نمی نوشتی.» گفتم؛ «شما این یادداشت ها رو دوست ندارید؟» گفت؛ «بیشترش را نه. شجاعت شما هم اینه که وقتی حرف حساب نداری بیخود وقت ما رو نگیری.» گفتم؛ «یعنی گاهی ستون را تعطیلش کنم؟» گفت؛ «آی بارک الله پسر شجاع.» مردی پهلویم نشسته بود و به رو به رو نگاه می کرد. از مرد پرسیدم «شما تا حالا این یادداشت های پنجشنبه ها را خوانده اید؟» مرد گفت؛ «بعضی هایش را.» گفتم؛ «نظرتون چیه؟» مرد گفت؛ «به نظر من کلاً، شجاع باش.»
زندگی رانندگان سوژه خوبی است. نه مسائل خانه آنها که گاهی در سریال ها می بینیم. زندگی روزمره آنان در خیابان. روزها و شب ها. تنوع رانندگان و دیدگاههایشان. اخلاقیات و رفتارهایشان. خوب و بدشان. موضوع جالبی برای داستان و سناریو است.
لینک مطلب:
دیرم شده بود ولی تاکسی توی ترافیک گیر کرده بود و جلو نمی رفت. از مردی که پهلویم نشسته بود، پرسیدم؛ «ببخشید ساعت چنده؟» مرد گفت؛ «ساعت ندارم.» از خانمی که آن طرف مرد نشسته بود، پرسیدم؛ «عذر می خوام، شما ساعت دارید؟» زن گفت؛ «ساعتم کار نمی کنه.» از پسر جوانی که جلو نشسته بود ساعت را پرسیدم، ساعت پسر جوان هم کار نمی کرد. راننده هم ساعت نداشت. به راننده گفتم؛ «می شه رادیوی ماشین تون رو روشن کنید؟» راننده رادیو را روشن کرد. گوینده داشت حرف می زد ولی ساعت را اعلام نمی کرد. پرسیدم؛ «هیچ کدوم موبایل هم ندارید؟» دو نفر موبایل داشتند ولی ساعت موبایل شان کار نمی کرد. از پسر جوان خواهش کردم شماره ساعت گویا را بگیرد. پسر جوان گرفت و گفت؛ «جواب نمی ده.» عصبانی شدم، گفتم؛ «یعنی چی، من چه جوری بفهمم ساعت چنده؟» راننده گفت؛ «چرا عصبانی هستید؟» گفتم؛ «برای اینکه قرار داشتم ولی دیرم شده.» راننده گفت؛ «دیر نشده.» گفتم؛ «یعنی چی؟» گفت؛ «از امروز صبح تمام ساعت های دنیا از کار افتاده. هیچ کس تو دنیا نمی دونه ساعت چنده.» از مرد کناری ام پرسیدم؛ «راست می گن؟» مرد گفت؛ «بله» گفتم؛ «یعنی زمان از دست رفته؟» راننده گفت؛ «بله.»
دیشب خیلی زود خوابیدم
خسته بودم
صبح با صدایی شبیه گلوله هفت تیر
از خواب بیدار شدم
نه ناگهانی
اندک اندک
پنج یا شش تیر شلیک شد
فاصله ی تیرها کمتر میشد
و به صدای دیگری پیوند میخورد
وقتی که کاملا بیدار شدم
صدای تیک تیک ساعت را میشنیدم
زن میانسال سوار میشود از نحوه سوار شدن میشه فهمید چقدر عصبانیه
: امان از دست ...
: خیره ان شاء الله
: چه خیری ... دیگی هیچی نمونده ... به هیچکس هم رحم نمیکنند ... جای بچمه
: بله خب همه جور آدمی پیدا میشه
: همشون اینجوری اند ... ببخشید بلا نسبت
: بله بلا نسبت ... البته معمولا بی دلیل هم گیر نمیدهند
: یعنی چی آقا؟
: یعنی جوونند ... حالشون تغییر میکنه ... طبیعیه
: پیراشون هم همینند ... شعور ندارند
: بله شما درست میفرمایید
: شما شغلتون چیه؟
: مسافرکشی
: به تیپ شما نمیاد
: می بینید شما هم فوری آدم ها رو میشناسید مثل بقیه
: خب طبیعیه ... هر روز سوار ماشین میشیم
: پس منم باید خوب بشناسم ... چون همیشه سوار میکنم
...
داستانی زیبا که از طریق ایمیل به دستم رسید. با تشکر از ارسال کننده:
سارای هشت ساله شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!
دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت..
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار
به نام آنکه هر چه داریم و هر چه هستیم از اوست
همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره.
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت:
" از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"
و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت:
تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته با اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم .
از خودم : واقعا تو هر چیزی مغزمون کار میکنه
، خوشم اومد. البته باید قیافه مسئولین بانک رو آدم میدید زمانی که این ایرانی این مسئله رو برای اونها روشن کرد.
نظر شما چیه؟؟
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..
و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته.
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.
ارواح را میدید
با آنها حرف میزد
ولی از دیوارها عبور نمیکرد
غذا میخورد
مردم او را روح میدانستند
او روح نبود
ولی نمیدانست
فقط کمی با بقیه فرق داشت
وقتی دانست
...
حدود پانزده سال پیش بود
تلفن زنگ زد ... مامور اومده ... زود بیایید
ظرف ده دقیقه به فروشگاه صوتی تصویری رسیدم ... وارد مغازه فروش فیلم ویدئویی میشوم ... جو ملتهب است ... فردی که ظاهرا بازرس وزارت ارشاد است هی راه میرود و با چشمان اش مواخذه میکند ... یک مشتری داخل مغازه مشغول خرید است
فروشنده جواب مشتری را میدهد
می پرسم ایشان بازرس ارشاد هستند
فروشنده: بله
سلام میکنم
جواب سلام نمیدهد
انگشتر طلا را در انگشتش می بینم ... پس ... و متاهل هم هست ...
تعجب میکنم ... بازرس .. ارشاد ...
خب بفرمایید در خدمتم
: با فریاد میگوید که آقا اینجا فیلم غیر مجاز دارید
: کدوم فیلم غیر مجاز؟!
:با صدای بلند اونجاست
آن طرف تر در دهنه دوم مغازه که هیچ فیلم ویدئویی و مسیری برای ارائه خدمت به مشتریان ندارد، یک کامپیوتر و تعدادی دیسکت و یک حلقه فیلم کنار کامپیوتر با برچسب "گرافیک کامپیوتری" به چشم میخورد. یکی از دانشجویان مهندسی طراحی صنعتی مشغول طراحی و تولید انیمیشن است و میگوید به فیلم من گیر داده است.
تازه متوجه شدم ... بازرس فکر کرده که این فیلم یواشکی به مشتری داده میشود و یا فکر نکرده، بهانه کرده و به اصطلاح گیر داده ... فیلم انیمیشن آموزشی عبور یک ببر از یک محوطه بزرگ شبیه معبد یا آثار تاریخی ...
با آرامش میگویم: اگر ممکن است یه کم آرامتر من در خدمت شما هستم بفرمایید بنشینید تا موضوع را حل کنیم
: فریاد میزند نخیر همینجا ایستاده ام
: پس لطفا آرام صحبت کنید اینجا مشتری هست خوب نیست
: نخیر شما تخلف کرده اید
نگاهی به نگاه پر سوال مشتری و چهره ی نگران فروشنده و طراح گرافیک شرمنده انداختم و فکر کردم که نکند مشغول قاچاق مواد مخدر در مغازه هستند که این بازرس اینکارها را میکند ... بعد خطاب به بازرس محترم وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی گفتم: برو بیرون تا ننداختمت بیرون
بازرس که گویا شوکه شده پرسید: چی؟
گفتم : شنیدی. برو بیرون
گفت: به بازرس ارشاد میگی برو بیرون. پدرت رو در می آورم. الان مامور میارم مغازه رو می بندم
گفتم: برو بیرون هر غلطی میخواهی بکن. هر موقع یاد گرفتی جواب سلام واجب است و مودب شدی و احترام محیط کسب و کار مردم را داشته باشی حرف بزن. برو بیرون.
تا بیرون فروشگاه مشایعتش کردم. البته بدون تماس فیزیکی ولی از فاصله ای نزدیک.
====================
از وزارت ارشاد زنگ زدند: فلانی؟
: بله
:زود بیا ارشاد.
: کجای ارشاد
: ارشاد دیگه
: دفتر وزیر؟ معاونت مطبوعاتی؟ معاونت فرهنگی؟ اداره کل استان؟ موسسه رسانه های تصویری؟ کجا؟
: معلومه همانجا که مجوز گرفته اید
: موسسه فرهنگی حنفا چند مجوز دارد از کدام قسمت تماس میگیرید
خودش را جمع و جور میکند و صدایش آرامتر میشود و میگوید: اداره کل نظارت و ارزشیابی ...
وقتی مدیرکل نظارت و ارزشیابی را دیدم، یاد دراویش افتادم. سبیل های روی لب و موهای ژولیده و هیکلی عظیم شبیه هیکل امروزی خودم. خدا رحمت کند دایی پدرم را.
با تعجب گفت: شما هم؟!
گفتم: بله ما هم
: ما مجوز فروشگاه را داده ایم و شما مامور ما را بیرون میکنید.
گفتم: بازرس بی ادبی که حتی جواب سلام نمیدهد و داد و فریاد میکند پاسخ نمیخواهد. بعلاوه در متن قرارداد وزارت ارشاد تصریح شده که شما یا هیچ قسمت دیگر در وزارت ارشاد حق ندارد مراجعه کند و پاسخ بخواهد.
وقتی قرارداد را دید ... منفجر شد ...
بد و بیراهی بود که نثار همکاران وزارت ارشادی اش میکرد
پسر عصبانی : الان از روت با ماشین رد میشم. دیه ات رو هم میدم. مگه دیه ات چنده؟
نگهبان درب ورودی مجتمع ورزشی : غلط میکنی بچه قرتی. بیا ببینم چه جوری زیرم میگیری!
به پسر گفتم بیا برو بابا. این حرفها چیه میزنی؟! برو.
پسر عصبانی که اندکی آرامتر شده بود: مگه دیه اش چنده ... میدم!
=======================
پسر: فقط خودم رو دوست دارم
بوبو : روزی میرسه که دیگری رو بیشتر دوست داشته باشی
پسر: نه نمیرسه
بوبو : خدا کنه برسه
پسر: اونجوری که بلاتکلیف میشم. همینجوری خیلی بهتره
بوبو : موقعی که عاشق بشی ... عزیزتر از خودت هم پیدا میکنی
پسر: اینها قصه است
بوبو : وقتی پدر شدی هم همینطور
پسر: باور نمیکنم. مگه من برای بابام چکار کردم که بچه ام برام بکنه تا از خودم بیشتر دوستش داشته باشم؟!
بوبو : حالا زیاد دیر نشده ... موقعش میرسه
=================
: ما برای شهادت آماده ایم ...
: خوبه ولی مگه عاشق شدید ؟!
: عشق دیگه چیه؟
: هیچی به کارهات برس
: واسا بینم ... مگه نمیدونی ... ما همیشه عاشقیم
: از چند سالگی و عاشق چی و کی؟!
: برو بابا
: باشه باباش
============
وقتی زورمون زیاده : های و هوی
وقتی زورمون کمه : آخ و اوخ
بی حقیقت و پر سخن
خانم مسنی روی صندلی جلو چرت می زد. من و دختر جوانی عقب تاکسی نشسته بودیم و منتظر بودیم یک نفر دیگر سوار شود تا تاکسی راه بیفتد. پسر جوانی آمد و کنار دختر نشست. دختر با دیدن پسر جوان عصبانی شد و گفت؛ «اینجا چی کار می کنی؟ چرا دست از سرم برنمی داری؟» پسر گفت؛ «می خوام باهات حرف بزنم.» دختر گفت؛ «من هیچ حرفی با تو ندارم، دیگه تموم شد. آقای راننده اینو بندازین پایین.» پسر گفت؛ « فقط دو دقیقه.» دختر گفت؛ «نیم دقیقه هم حرف نمی زنم.» پسر گفت؛ «مثل اینکه زبون خوش حالیت نمی شه.» تفنگی از جیبش درآورد و به طرف دختر نشانه گرفت. دختر گفت؛ «برای من تفنگ درمیاری؟» و بلافاصله از کیفش تفنگی درآورد و به طرف پسر شلیک کرد. پیرزن که از صدای تیراندازی بیدار شده بود، عصبانی شد کلتش را درآورد و شروع به تیراندازی کرد. راننده تاکسی فریاد زد؛ «تو تاکسی من؟» و خودش هم اسلحه اش را درآورد و تند تند شروع به چکاندن کرد. دیدم اوضاع خیلی ناجور است، مجبور شدم مسلسلم را بیرون بکشم. آنقدر تیراندازی کردیم تا همه تیرهایمان تمام شد. شانس آوردیم که گلوله یی به کسی نخورد. پسر گفت؛ «به جای این کارها بذار دو دقیقه باهات حرف بزنم. » دختر چیزی نگفت. پسر گفت؛ «خواهش می کنم.» دختر گفت؛ «حیف که دوستت دارم. آقای راننده ما پیاده می شیم.» راننده ایستاد و آنها پیاده شدند. پیرزن لبخندی زد و گفت؛ «جوونیه دیگه.» به تاکسی نگاه کردم، تمام بدنه اش سوراخ سوراخ شده بود. دختر و پسر جوان قدم زنان دور می شدند.مصاحبه ی فرضی:
دختری دانشجو از وسط بزرگراه قدم زنان میگذرد ... مشهد ... جاده فرودگاه ... جمعه 24 آبان روبرو مرکز تربیت معلم
سرعت اتومبیل ها حدود یکصد کیلومتر
سلام خانم
سلام
ظاهرا دانشجو هستید؟
بله
ببخشید وقت شما را میگیرم اجازه میدهید چند سوال از شما داشته باشم؟
خواهش میکنم
شاهد عبور شما از وسط اتوبان بودم. الان چه احساسی دارید؟
خب ... یه کمی خجالت میکشم
چرا؟
نمیدانم
چند درصد احتمال میدادید که موجب تصادف شوید. مثلا: اتومبیل ها برای پرهیز از برخورد با شما به یکدیگر برخورد کنند یا اتومبیلی با شما برخورد کند
نمیدانم
اگر اتومبیلی با شما برخورد میکرد کدام احتمال را بیشتر میدادید:
1. فوت فوری
2. فلج شدن
3. مصدومیت شدید
4. هیچی
نمیدانم
احساس شما در هر یک از این حالات چیست؟
نمیدانم
احساس راننده ای که با شما تصادف کند چه خواهد بود؟
نمیدانم
آخرین سوال و متشکرم:
فکر میکنید بار دیگر هم از این مسیر حرکت کنید؟
شاید ... نمیدانم
منم از شما سوال دارم:
شما خبرنگارید؟
نه
چرا این سوالات را از من پرسیدید؟
شما که نمیدانید و خب منم مثل شما نمیدانم!
بخشی از زیبایی داستانهایی چون بینوایان و کنت مونت کریستو و امثال آنها، به ظرافتهایی است که از زندگی پر تحول انسان ها منعکس میکنند.
آثار نویسندگانی که در دوران گذار زندگی و حرکت پر شتاب جامعه را ثبت میکنند، الهام بخش است. نسل بعدی ایرانیان، نویسندگان توانمندی را خواهد شناخت که دوران ما را به دقت و زیبایی ثبت میکنند.
لینک مطلب از وبلاگ سید عطاء الله مهاجرانی:
سرفه کردم. باز هم پک بزن. زدم. سرفه کردم. دهانم تلخ شده بود. پک بزن! نمی توانم. باید بکشی پک بزن! سرم داشت گیج می رفت. سرفه می کردم. پک بزن!
مطلب کامل را در ادامه بخوانید
تمام حواسم به قوطی سیگار بود. آقا سید بر خلاف همه سیگاریا سیگار را بین انگشت اشاره و میانه نگاه نمی داشت. با شست و اشاره از انتهای سیگار می گرفت و آرام پک می زد. حاج آخوند سیگار را از او گرفت و پک زد. فقط یک پک. دید من دارم نگاه می کنم لبخند زد. اشتیاق سوزانی برای پک زدن به سیگار پیدا کرده بودم. توی خیالم جعبه سیگار را در دست می گرفتم و درست مثل آقا سید برای خودم یک سیگار می پیچیدم و نرم نرمک پک می زدم.
آقا سید گفت حاج آخوند برویم بالای تپه یا راسته چما؛ برایمان حافظ بخوان. حاج آخوند خیلی کم می خواند. روضه هم که می خواند گاهی فقط یک بیت را با آواز می خواند. اما همان یک بیت مثل داغ بر دل همه باقی می ماند. صدای پرطنین و با شکوهی که انگار از متن جنگلی آتش گرفته به گوش می رسید. یک بار دیگر چنان صدایی را شنیدم. خانه استاد دادبه بودم. گفتم
بخوان هر چند نفست یاری نکند. خواند. وصف صدایش را از شجریان شنیده بودم. اشنایی ام با استاد هم به واسطه شجریان بود. همان سوز و هیمنه صدای حاج آخوند در ذهنم زنده شد. استاد دادبه خواند:
ندانم مو که سرگردان چرایم
گهی گریان گهی نالان چرایم
همه دردی به دوران یافت درمان
ندونم مو که بی درمان چرایم
وقتی از خانه استاد دادبه بیرون آمدم. پایین پله استاد عزت الله فولادوند را دیدم. پیدا بود که از خانه دادبه می آیم! و جفت بدحالان و خوش حالانم...خانه آقای فولادوند طبقه اول بود.
دیگر تا خانه مان مست رنگین کمان صدای دادبه بودم که با صدای حاج آخوند آمیخته می شد. هر دو هم دشتی می خواندند و باباطاهر...
پدر بزرگم و حاج آخوند و آقا سید رفتند. نگاهم به قوطی سیگار بود که جا مانده بود. برقی از شادی در ذهنم درخشید: چه خوب ! می توانم سیگاری بپیچم، اگر پدر یا مادرم، عمو نبی یا جهان خانم، یا بقیه بچه ها ببینند؟ قوطی سیگار را برداشتم و رفتم پشت دار قالی در اتاق کناری. بوی خامه و نخ و کلکه بینی ام را پر کرده بود. آرام جعبه سیگار را باز کردم. چهار زانو روی فرش لوله شده پشت دار قالی نشستم. درست مثل آقا سید تکه کاعذی بر داشتم و توتون ریختم و جعبه سیگار را بستم قرچی کرد و سیگار درست شد. من هم با سر زبان سیگار را زبان زدم که خوب بچسبد! دیدم کبریت را یادم رفته بیاورم. برگشتم دیدم کبریت نیست! نگران هم بودم که یک وقتی پدر بزرگم و دوستانش از راه برسند. رفتم مرغدانی یک دانه تخم مرغ برداشتم رفتم بقالی رضا تخم مرغ را دادم و دوتا بسته کبریت بی خطر تبریز خریدم. کلاس اول را خوانده بودم می توانستم پشت و روی کبریت را بخوانم. رفتم پشت دار قالی و کبریت را روشن کردم و سیگار را گیراندم که یکهو صدای زن عمویم بلند شد :
کی پشت قالیه؟ چرا بوی دود میا؟ خانه را آتش نزنی؟
با شتاب آمد پشت دار قالی دید نشستم و سیگار هم توی دستمه!
گفت: ای پدرم! خانه آباد داری چه می کنی؟ می خواهی خانه آتش بگیرد!
جعبه سیگار را از دستم گرفت و سیگار را توی یک بشقاب مسی خاموش کرد. وقتی پدر بزرگم با حاج آخوند و آقا سید بر گشتند. آقا سید پرسید جعبه سیگارش کجاست. زن عمویم جعبه را به او داد. وقتی جعبه را باز کرد؛ دید خرده توتون توی جعبه ریخته؛ لبخند زد و گفت جهان سیگار دود کردی! زن عمویم گفت: سید داشت دود می کرد! نگاهم توی صورت هر سه تاشان بود. پدر بزرگم با اخم نگاهم کرد؛ آقا سید با لبخند و حاج آخوند بی درنگ گفت: به به سید می خواستی سیگار بکشی! بسیار خوب بیا اینجا ببینم. سیگاری چاق کن تا با هم بکشیم! باورم نمی شد. دوباره گفت: بیا پسر شوخی نمی کنم. داری مرد می شوی باید یاد بگیری سیگار چاق کنی. جعبه سیگار را به طرفم گرفت. رفتم کنارش نشستم. جعبه را باز کردم و سیگاری پیچاندم و با نوک زبان درست مثل آقا سید، کاغذ سیگار را نم کردم و چسباندم. آفرین چه خوب پیچاندی حالا کبریت بزن! زدم. پک بزن! زدم. دود توی دهان و گلویم پیچید سرفه ام گرفت. سرفه کردم. باز هم پک بزن. زدم. سرفه کردم. دهانم تلخ شده بود. پک بزن! نمی توانم. باید بکشی پک بزن! سرم داشت گیج می رفت. سرفه می کردم. پک بزن! گلویم درد گرفته بود. پک بزن! صدا از گلویم بیرون نمی آمد. پک بزن. داشتم می مردم. حاج آخوند همچنان اصرار داشت که پک بزنم. از سرفه و سرگیجه سرم را به دیوار تکیه دادم. حالم به هم خورده بود. با صدای جدی همچنان می کفت پک بزن! سیگار را به طرف حاج آخوند گرفتم. می خواستم بگویم سیگار را بگیرد؛ کلمه ای از دهانم خارج نمی شد. آقا سید به دادم رسید سیگار را گرفت. انگار بار سنگینی را از دوشم برداشت. نفسی تازه کردم . همان آخرین سیگار عمرم بود!
با این همه می شد اینجا یک شب کنارم بمانی...اینقدرها هم عزیزم من نفرت آور نبودم!

شهریار کوچولو با دلِگرفته آخرین نهالهای بائوباب را هم ریشهکن کرد. فکر میکرد دیگر هیچ وقت نباید برگردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نماندهبود که اشکش سرازیر شود.
به گل گفت: -خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: -خدا نگهدار!
گل سرفهکرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
-من سبک مغز بودم. ازت عذر میخواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از این که به سرکوفت و سرزنشهای همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاجوواج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمیآورد.
گل بهاش گفت: -خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بیعقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... این سرپوش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمیخورد.
-آخر، باد...
-آن قدرهاهم سَرمائو نیستم... هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
-آخر حیوانات...
-اگر خواستهباشم با شبپرهها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چارهای ندارم. شبپره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم میآید؟ تو که میروی به آن دور دورها. از بابتِ درندهها هم هیچ کَکَم نمیگزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجهای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
-دستدست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ میکند. حالا که تصمیم گرفتهای بروی برو!
و این را گفت، چون که نمیخواست شهریار کوچولو گریهاش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند...

******
سرانجام، بعد از مدتها راه رفتن از میان ریگها و صخرهها و برفها به جادهای برخورد. و هر جادهای یکراست میرود سراغ آدمها.
گفت: -سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلی بود.
گلها گفتند: -سلام.
شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همهشان عین گل خودش بودند. حیرتزده ازشان پرسید: -شماها کی هستید؟
گفتند: -ما گل سرخیم.

آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنجهزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من این را میدید بدجور از رو میرفت. پشت سر هم بنا میکرد سرفهکردن و، برای اینکه از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن میزد و من هم مجبور میشدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی میمرد...» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولتمندِ عالم خیال میکردم در صورتیکه آنچه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتشفشان که تا سرِ زانومَند و شاید هم یکیشان تا ابد خاموش بماند شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمیآیم.»
رو سبزهها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریهکن.
******
روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
...
شهریار کوچولو گفت: اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید.
لینک مطلب از وبلاگ تو را من چشم در راهم:
لینک مطلب:
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرینی را به سمت تلفن هل داد. بروی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
از قدیم از خواندن بین خطوط بعنوان یک ویژگی و خاصیت اختصاصی بعضی افراد سخن میگفتند ولی حالا اگر همین موضوع را تعمیم بدیم و بتوانیم بخش های گزارش نشده فیلم ها را بخوانیم بخش عظیمی از ادبیات ناب تولید خواهد شد.
مثلا در داستان کنت مونت کریستو در اصل داستان و همه فیلمهایی که در باره این اثر ادبی مهم ساخته شده سخن زیادی از دورانی که از زندانی فراری کنت ساخته شده وجود نداره. چون داستان هدف دیگری را دنبال میکرده. حالا میشه داستان را به صورت دیگری تمام کرد. فیلمهای زیادی نیز بر این اساس ساخت.
مثال دیگه رابینسون کروزوئه. داستان پس از بازگشت نیز جذاب است.
در این باره فکر کنید و نظرتون رو بدید. شاد باشید.
تکمله:
آخرین سریال های محبوب همراه با گزارش داستان در یک نوبت پخس شود.
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟ با یک روز چه کار می توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت حالا برو و زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند می تواند او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یک روز آشتی کرد و خندید س بک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود
اندیشه (۱٢۳٥) انتخابات دهم (٧۸۱) خاتمی (٦٢٢) عکس (٥٥٩) کروبی (٥٥٥) وبلاگستان (٥٤۱) خبرستان (٤٥٠) سیاستمداران (٢٩٥) انتخابات دهم (٢٩۳) میرحسین موسوی (٢٧٩) احمدی نژاد و دولت نهم (٢۳٥) دلنوشته (٢٢٧) اسرائیل (۱۸٤) تقلب و تخریب و هتاکی (۱۸٢) روحانیت (۱٧٥) جهان (۱٦٩) نقد و بحث اندیشه (۱٥٩) تدبیر و بی تدبیری (۱٥٤) احمدی نژاد (۱٥٢) رسانه (۱٤٠) احمدی نژاد (۱۳٤) خاطره (۱٢٥) یادبود (۱٢٤) رهبری (۱۱٤) احزاب (۱۱٠) بازداشت و زندان (٩٦) اعتراض و انتقاد و تظاهرات (٩٤) اینترنت (٩۳) میرحسین موسوی (٩۱) ایران (۸٧) آمریکا (۸٦) نقد و بحث اندیشه (۸۳) دین (۸۱) صدا و سیما (٧٩) زنان (٧٧) دروغ و تکذیب و فریب (٧٧) تقلب و تخریب و هتاکی (٧٦) مردم سالاری (٧٥) احزاب و تشکل ها (٧٤) شورای نگهبان (٧٤) پیشنهاد (٧٢) احمدی نژاد و دولت نهم (٧٠) اندیشه و دلنوشته (٦٩) صدا و سیما (٦٧) فاوا (٦٥) امام خمینی (٦۳) اخلاق (٦۳) بی تدبیری (٦۱) اعتراض و انتقاد و تظاهرات (٦۱) خبرنگاران و رسانه ها (٦٠) وبلاگ چیست؟ (٥٧) جامعه مجازی (٥٤) نور (٥٤) حقوق بشر و قضاوت (٥٤) اصولگرایان و اصلاح طلبان (٥٤) مردم سالاری (٥۱) تاریخ (٥٠) آزادی (٤٩) بازداشت و زندان (٤٩) شعر (٤۸) ظلم (٤٧) انسان و جامعه و هستی (٤٦) نظامیان و انتظامیان (٤٦) تدبیر و بی تدبیری (٤٥) انقلاب اسلامی (٤٥) آیت الله هاشمی رفسنجانی (٤٤) روحانیت و مراجع تقلید (٤۳) امام خمینی (٤٢) دانشجویان (٤۱) تحزب (٤٠) سایت (٤٠) انسان (٤٠) علی (٤٠) دروغ و تکذیب و فریب (٤٠) هنر (۳۸) روابط ایران و آمریکا (۳۸) انقلاب اسلامی (۳٧) طنز (۳٧) ظلم و استبداد و زور (۳٧) جامعه مجازی و اینترنت (۳٧) حقوق بشر و قضاوت (۳٦) ورزش (۳٦) خبر (۳٦) دروغ و تکذیب (۳٦) هنرمندان (۳٤) خط امام (۳٤) ظلم و استبداد و زور (۳٤) خبرنگاران و رسانه ها (۳٢) محیط زیست (۳٢) گزیده (۳٢) دروغ (۳۱) اندیشه و دلنوشته (۳٠) وبلاگنویسان (٢٩) جهان اسلام (٢٩) شورای نگهبان (٢۸) انتخاب (٢۸) عدالت (٢۸) اصولگرایان (٢٧) امامان (٢٧) شاهان ایران (٢٧) آمار و اقتصاد (٢٧) تغییر اجتماعی (٢٧) دولت نهم (٢٦) آیت الله هاشمی رفسنجانی (٢٦) پیامبران (٢٦) دانشجویان و دانشگاه (٢٦) اخلاق و ارزش ها (٢٦) ایران و ایرانیان (٢٦) بسیج و سپاه پاسداران (٢٥) انتخابات (٢٥) مرگ (٢٤) نویسندگان (٢٤) قانون و قانون اساسی (٢٤) روابط خارجی ایران (٢۳) روحانیت و مراجع تقلید (٢۳) تروریسم (٢۳) ادبیات (٢۳) داستان (٢٢) اسلام (٢٢) حق و باطل (٢٢) یادبود و بزرگداشت (٢٢) انسان و جامعه و هستی (٢۱) مرگ و زندگی و جامعه (٢۱) امام خمینی و انقلاب اسلامی (٢۱) شعرا (٢۱) وبلاگ چیست؟ (٢۱) اصلاح طلبان (٢۱) دکتر علی شریعتی (٢۱) امید (٢۱) اصلاحات (٢۱) وبلاگ (٢٠) جوانان (٢٠) شهدا (٢٠) فیلترینگ (٢٠) روابط ایران و آمریکا (٢٠) مجلس شورا (٢٠) ایران و ایرانیان (٢٠) اصولگرایان و اصلاح طلبان (٢٠) نظامیان و انتظامیان (٢٠) یادبود و بزرگداشت (٢٠) امنیت و امنیت ملی (٢٠) قانون و قانون اساسی (۱٩) فیلترینگ و سانسور (۱٩) قرآن کریم (۱٩) امنیت کشور و امنیت ملی (۱۸) احزاب و تشکل ها (۱۸) سیاست (۱٧) عشق (۱٧) خدا (۱٧) جشنواره (۱٦) ورزشکاران (۱٦) خط امام (۱٦) فلسطین و اسرائیل (۱٦) فیلترینگ و سانسور (۱٥) ادیان (۱٥) امام حسین (۱٥) استقلال (۱٥) حضرت محمد (۱٥) حق و باطل (۱٥) کودکان (۱٤) افراط و تفریط (۱٤) جامعه (۱٤) جامعه مجازی (۱٤) آمار و اقتصاد (۱٤) فاوا ( فناوری اطلاعات و ارتباطات ) (۱٤) نظامیان (۱٤) تغییر اجتماعی (۱٤) تروریسم و خشونت (۱٤) بسیج و سپاه پاسداران (۱٤) رای و انتخابات (۱۳) فرهنگ و آیین و دین (۱۳) مرگ و زندگی و جامعه (۱۳) طنز و کاریکاتور (۱۳) تعامل اجتماعی (۱۳) امام حسین (۱۳) نظرسنجی (۱۳) مهدویت (۱۳) کیهان (۱٢) قانون اساسی (۱٢) قضاوت (۱٢) بخش خصوصی (۱٢) آسیب اجتماعی (۱٢) جامعه مجازی و اینترنت (۱٢) امنیت کشور و امنیت ملی (۱٢) فلسطین و اسرائیل (۱٢) اخلاق و ارزش ها (۱٢) افراط و تفریط (۱۱) اصلاحات چیست؟ (۱۱) خبرگزاری فارس (۱۱) دفاع مقدس (۱۱) بخش خصوصی (۱۱) تهران (۱۱) عقل (۱۱) روشنفکر (۱۱) جشن (۱۱) پرشین بلاگ (۱۱) علم (۱٠) محیط زیست (۱٠) تاجیکستان (۱٠) دفاع مقدس (۱٠) افکار عمومی (۱٠) پیش بینی (۱٠) پیش بینی (۱٠) روابط خارجی ایران (۱٠) شعر و شعرا (۱٠) هنرمندان و مفاخر (۱٠) فرهنگ و آیین و دین (۱٠) شهدا و ایثارگران (٩) مجلس شورا و مجلسیان (٩) هنرمندان و مفاخر (٩) فرهنگ و آیین (٩) تاریخ ایران (٩) انتخاب دهم (٩) دانشجویان و دانشگاه (٩) اعتماد ملی (٩) دعا و نیایش (٩) مهدی موعود (۸) غم و شادی (۸) افکار عمومی (۸) شب یلدا (۸) اقوام و اقلیت ها (۸) حکمت و دانش (۸) انتخابات 24 اسفند (۸) اطلاع رسانی (۸) فرهنگ (۸) نفت (۸) فقر (۸) آیت الله جوادی آملی (۸) آزادی و عدالت و انتخاب (۸) آزادی و عدالت و انتخاب (۸) کیهان و رجا نیوز (۸) انتخابت دهم (٧) تروریسم و خشونت (٧) بخش خصوصی و غیردولتی (٧) چلچراغ (٧) جالب (٧) سفرنامه (٧) دانش (٧) گفتگو (٧) بسیج (٧) فلسطین (٧) حکمت و دانش (٧) قرآن کریم (٧) شاهان ایران (٧) تدبیر (٧) امنیت ملی (٧) جهان اسلام (٦) مرگ و زندگی (٦) خرافه (٦) نفت و گاز (٦) غم و شادی (٦) بی تدبیری (٦) حضرت محمد (٦) مجلس شورا (٦) زندان (٦) بازداشت (٦) گفتمان (٦) محبت (٦) سایت اینترنتی (٦) فاوا ( فناوری اطلاعات و ارتباطات ) (٦) اینترنت و وب (٦) شعر و شعرا (٦) آزادی و انتخاب (٦) تحریم و مشارکت (٦) نظرسنجی و افکار عمومی (٦) مجلس شورا و مجلسیان (٦) کتاب و گزیده (٥) اعتراض و انتقاد و تظاهران (٥) امام خمینی و انقلاب اسلامی (٥) انتخاب و تقلید (٥) وحدت کلمه (٥) تبلیغات و بازاریابی (٥) حزب اعتماد ملی (٥) تحریم (٥) فاطمه رجبی (٥) قضا و قضاوت (٥) منافع ملی (٥) اطلاع رسانی (٥) تعاملات اجتماعی (٥) آیت الله مصباح یزدی (٥) خلیج فارس (٥) وب فارسی (٥) فطرت (٤) شب قدر (٤) تاریخ اسلام (٤) روشنفکران (٤) خبرگان رهبری (٤) آیت الله جوادی آملی (٤) آسیب اجتماعی (٤) تعامل اجتماعی (٤) فرهنگیان (٤) امام صادق (٤) مهدی موعود (٤) توریسم (٤) حدیث (٤) جمهوری اسلامی (٤) شب یلدا (٤) انرژی (٤) عشق و محبت (٤) همایش (٤) ترانه (٤) عمو پورنگ داریوش فرضیایی (٤) دعا و نیایش (٤) جالب و شگفت انگیز (٤) شهدا و ایثارگران (٤) نظرسنجی و افکار عمومی (٤) تاریخ و میراث فرهنگی ایران (٤) تروریسم و خشونت و ترس (۳) رای و انتخابات و شعار (۳) انتخاب و تقلید و آگاهی (۳) بخش خصوصی و غیردولتی (۳) اقوام و اقلیت ها و اقشار (۳) ورزش و ورزشکاران (۳) سپاه پاسداران (۳) اصلاحات چیست؟ (۳) موعود (۳) حکایت (۳) زمستان (۳) فاطمه رجبی (۳) اعتماد ملی (۳) دوم خرداد (۳) خبرگزاری فارس (۳) مصاحبه (۳) مرگ و زندگی (۳) امام صادق (۳) انتخابات ریاست جمهوری (۳) جهان بینی (۳) ویدئو (٢) منافع ملی (٢) اصول (٢) آیت الله مصباح یزدی (٢) پرشین بلاگ (٢) آموزش و پژوهش (٢) جنگ و صلح (٢) جبر و اختیار (٢) طنز و کاریکاتور (٢) جبر و اختیار (٢) نفاق و ریا (٢) بانک و بیمه (٢) جهل و جهالت (٢) موبایل و تلفن همراه (٢) آیت الله صانعی (٢) خلیج فارس (٢) حضرت فاطمه (٢) تجارت الکترونیک (٢) موسوی (٢) میراث فرهنگی (٢) سلامت (٢) نوروز و بهار (٢) عقل و اندیشه (٢) فقر و فحشا و اعتیاد (٢) اراذل و اوباش اینترنتی (٢) بانک و بیمه (٢) ادیان و مکاتب فکری (٢) خط امام و اسلام ناب محمدی (٢) انتخاب و تقلید و آگاهی (٢) رای و انتخابات و شعار (٢) ورزش و ورزشکاران (٢) وحدت کلمه و تفرقه (٢) نوروز و بهار (٢) مصاحبه و خاطره (٢) عقل و اندیشه (٢) مدیریت و راهبری (٢) ایرانگردی و جهانگردی و توریسم (٢) کیهان و رجا نیوز (٢) انرژی و نفت و گاز (٢) تروریسم و خشونت و ترس (٢) فقر و فساد و فحشاء (۱) سیاست تاریخ فرهنگ هنر (۱) فاوا ( فناوری اطلاعات و ارتباطات ) ا (۱) احمدی نژاد و دولت دهم (۱) خد (۱) خبر دستگیری (۱) سیاست تاریخ فرهنگ هنر (۱) نخبگان و روشنفکران (۱) فیلترینگ و سانسور و مسدودی (۱) تقلب و تخریب و هتاکی ش (۱) روحانیت و مراجع تقلید مر (۱) تقلب و تخریب و هتاکی بادامچیان: کمیسیون ماده 10 حق (۱) استقلال و خودباوری (۱) بیگانه ستیزی (۱) روشنفکران و فرهیختگان (۱) انتخابات د هم (۱) جشنواره و جوایز (۱) خلیج فارس و عرب (۱) شعار و تظاهرات (۱) تحریم و مشارکت (۱) خلیج فارس و عرب ها (۱) تتدبیر و بی تدبیری (۱) روابط ایران و آمریکا بازشماری 10درصدآرا مقابل دورب (۱) دشمنان و رقبا (۱) جنگ و جنایت (۱) وحدت کلمه و تفرقه (۱) تقلب و تخریب و هتاکی احمدی نژاد: اجرای عدالت لازمه (۱) خط امام و اسلام ناب محمدی (۱) مصاحبه و خاطره (۱) تقلب و تخریب و هتاکی ش (۱) تبلیغات و بازاریابی (۱) فرقه گرایی و ارتجاع و طالبانیسم (۱) جهل و خرافه و علم (۱) فلسفه و عرفان (۱) انسان و جامعه (۱) جنگ و جنایت (۱) انتخاب و تقلید (۱) جشنواره و جوایز (۱) مورخان و جغرافیدانان (۱) اشاعه فحشا (۱) انتخابات د هم (۱) ستاد مجازی انتخابات (۱) ستاد مجازی انتخابات (۱) سهام و بورس (۱) جنگ و بحران (۱) فقه و کلام (۱) جنگ و بحران (۱) رمضان (۱) گوگل (۱) دکتر علی شریعتی (۱) اعتراض (۱) حقوق بشر (۱) عاشورا (۱) موسیقی (۱) تغییر (۱) ایران شناسی (۱) عرب (۱) مثنوی معنوی (۱) راز (۱) حجاب (۱) اصلاح طلبان (۱) خبرگان رهبری (۱) حزب الله لبنان (۱) حدیث و روایت (۱) گلستان سعدی (۱) جمهوری اسلامی (۱) سنت و مدرنیزم (۱) حضرت فاطمه (۱) اقوام و اقلیت ها (۱) علم و جهل (۱) اقلیت اکثریت (۱) آیت الله خمینی (۱) زشت و زیبا (۱) آرزوهایم (۱) اسلام ناب محمدی (۱) کمیته تعیین مصادیق (۱) دوم خرداد (۱) ایران و ایرانی (۱) اومانیسم (۱) جنگ و صلح (۱) اعتماد (۱) عرفا (۱) تاریخ اسلام (۱) مهدی بوترابی (۱)
