مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
Contact me
My Profile
Previous Months Home Archive دی ۸٩ آذر ۸٩ آبان ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ خرداد ۸٩ اسفند ۸۸ دی ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آذر ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ مهر ۸۳ More ...
      زمان بی کرانه ، ايران جاودانه ... اکرنه (اندیشه ای دلنوشته از ایران زمین و ایرانی به یاد ایرانشهر و اهل قلم : سرشت و سرگذشت و سرنوشت)
شاعر آمریکایی: آنچه سعدی نگفت هرگز گفته نخواهد شد by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مطلب:

عطار، حافظ، مولانا و سعدی به من شادی فراوان بخشیده و راهنمای من بوده‌اند. یکی از شعرهای اخیر من چنین پایان می‌یابد: آنچه سعدی نگفت هرگز گفته نخواهد شد


«رابرت بلای» شاعر و مترجم معاصر آمریکایی می‌گوید: «آنچه سعدی نگفت هرگز گفته نخواهد شد.»

به گزارش خبرنگار فارس، رابرت بلای یکی از شخصیت‌های برجسته ادبی معاصر در آمریکاست و از او به عنوان یکی از بانیان مکتب نوین ادبی‌ هاروارد یاد می‌شود.

بلای شاعر و پژوهشگری است که در طول پنجاه سال گذشته در آمریکا به خلاقیت‌های تازه‌ای روی آورده است.

سرودن اشعار سیاسی و اجتماعی و ترجمه ادبیات ملل به انگلیسی از جمله این دسته از آثار اوست.
رابرت بلای در معرفی شاعران و نویسندگان و متفکران امروز کشورهای در حال توسعه به غرب هم سهم بسزایی ادا کرده است، شاعران بزرگی مانند پابلو نرودا و فدریکو گارسیا لورکا با ترجمه‌های او به انگلیسی‌زبانان معرفی شده‌اند.

ترجمه انگلیسی رینولد نیکلسن از مثنوی مولانا نیز برای نخستین بار توسط او به کلمن بارکس معرفی و در اختیار وی قرار گرفته است.

وی بسیار به شعر جهان دل بسته است و در این زمینه ترجمه‌های درخشانی دارد.

او بعضی از غزلیات حافظ و شعرهای خیام و سعدی را ترجمه کرده است و به سعدی علاقه زیادی دارد.
او همچنین به عرفان شرق و ایران گرایش دارد و شعرهای بلای دارای بار عرفانی است.

بلای در یکی از کتاب‌هایش نوشته است: «عطار، حافظ، مولانا و سعدی به من شادی فراوان بخشیده و راهنمای من بوده‌اند. یکی از شعرهای اخیر من چنین پایان می‌یابد: آنچه سعدی نگفت هرگز گفته نخواهد شد.»


Link      Comments () Date: جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸

از ایده آل گرایی حافظ تا واقع گرایی سعدی by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

حافظ نزد ایرانیان ارزشی متفاوت با سعدی دارد همانقدر که میان ایده آل و واقع فاصله می بینیم. مطلق گرایی حافظ را نشان میدهیم و به آن دل می بندیم و در فضای ایده آل تنفس میکنیم ولی قدم هایی از نوع فرهنگ سعدی بر میداریم.


Link      Comments () Date: شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸

محمد(ص) خورشیدی در ادبیات ایران از ریحانه نفر by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مطلب:


ارادت ایرانیان به پیامبر تا آنجا بود که در همه قرون حتی با گذشت سال‌ها از دوران پیامبر می‌توان ستایش ایشان را به وضوح در اشعار شاعران ایرانی نظیر فردوسی، ناصرخسرو، حافظ، خاقانی، انوری و مخصوصاً مولانا و نظامی مشاهده کرد

بخشی از مقاله را در ادامه ببینید


...

    پیامبر(ص) در اشعار فردوسی
    فردوسی که او را پدر حماسه‌های ملی و زنده کننده زبان و موجودیت فرهنگ ایرانی می‌دانند کار بزرگ نظم داستان‌های ملی را در چهل‌سالگی آغاز کرد و به رغم ناملایمات تا سال‌ها بعد با شور و دلبستگی به کار خود ادامه داد و اسرانجام اثر عظیم خود «شاهنامه» را خلق کرد. اواز طبقه‌ای بود که خود را به دفاع از فرهنگ و ارزش‌های قومی پای‌بند می‌دید و چون نزد معلمان دینی به خوبی تربیت و تهذیب شد در حفظ روایات تاریخی و داستان‌های ملی بدان‌گونه که با دین ارتباط می‌یافت می‌کوشید.
    عشق وی به دین و رسول اکرم(ص) بدین‌گونه در شاهنامه تجلی می‌یابد که وی آغاز اثر بزرگ خود را اول به ستایش خداوند و پس از آن به تعظیم پیامبر و اهل‌بیت اختصاص می‌دهد.
    چو خواهی که یابی ز هر بد رها
    بوی در دو گیتی ز بد رستگار
    به گفتار پیغمبرت راه جوی
    نبی آفتاب و صحابان چو ماه
    اگر چشم داری به دیگر سرای
     سر اندر نیاری به دام بلا
    نکو نام باشی بر کردگار
    دل از تیرگی‌ها بدین آب‌ شوی
    به هم بسته‌ی یکدگر راست راه
    به نزد نبی و وصی‌ گیر جای
    
    از نظر دینی؛ فردوسی بر مذهب شیعه (احتمالاً شیعه اثنی عشری) بوده است. شیوه فکری وی مبتنی بر حکمت است و دل‌بستگی او به میراث و فرهنگ کهن ایران مانع از اخلاص ویژه وی نسبت به معتقدات اسلامی و تعظیم تشیع و شیفتگی به پیامبر و خاندان او نبوده است.
    منم بنده‌ی اهل بیت نبی
     ستاینده‌ی خاک و پای وصی
    
    پیامبر(ص) در اشعار ناصرخسرو
    شعرهای ناصرخسرو به سبک خراسانی سروده شده است، سبکی که شاعران بزرگی مانند رودکی، عنصری و مسعود سعد سلمان به آن شیوه شعر سروده‌اند. البته، شعر او روانی و انسجام شعر عنصری و مسعود سعد سلمان را ندارد، چرا که او بیش از آن که شاعر باشد، اندیشمندی است که باورهای خود را در چارچوب شعر ریخته است. شاید او را بتوانیم نخستین اندیشمندی بدانیم که باورهای دینی، اجتماعی و سیاسی خود را به زبان شعر بیان کرده است.
    در یکی از قصایدش بیان می‌کند که پیامبر(ص) امامت را شایسته حضرت علی(ع) می‌دانسته.
    پیمبر بدان داد مر علم حق را
    به هارون تا داد موسی قرآن را
     که شایسته دیدش مرا این مهتری را
    نبوده‌ست دستی بر آن سامری‌ را
    
    در این قصیده مقصود شاعر از هارون، حضرت علی(ع) است و مراد از موسی، پیغمبر اکرم(ص) است و اشاره دارد به حدیثی از پیامبر(ص) که فرمودند:‌
    «علی منّی بمنزله هارون من موسی الا انّه لا نبیّ بعدی»
    ناصرخسرو در جای دیگر می‌گوید:
    چو هارون موسی علی بود در دین
     هم انباز و هم همنشین محمد
    
    او ستایش را ویژه خداوند، پیامبران و امامان می‌داند و در این راه شعرهایی سروده است. در قصیده‌ای نام همه پیامبرانی را که در قرآن آمده است، می‌آورد و از رویارویی آنان با فرمانروایان ستمگر سخن می‌گوید. در قصیده‌ای دیگر از عشق خود به قرآن و پیامبر اسلام چنین می‌گوید:‌
    گزینم قرآن است و دین محمد
    یقینم که من هردوان را بورزم
    کلید بهشت و دلیل نعیمم
    محمد رسول خدای است زی ما
    قرآن بود و شمشیر پاکیزه حیدر
    که استاد با ذوالفقار مجرد
    چو تیغ علی داد یاری قرآن را
     همین بود ازیرا گزین محمد
    یقینم شود چون یقین محمد
    حصار حصین چیست؟ دین محمد
    همین بود نقش نگین محمد
    دو بنیاد دین متین محمد
    به هر حربگه بر یمین محمد؟
    علی بود بی‌شک معین محمد
    
    ناصرخسرو بر این باور است که جوانمردی و بزرگی را پس از پیامبر اکرم(ص) تنها باید از علی و فرزندانش آموخت:
    یافت احمد به چهل‌سال مکانی که نیافت
    علی آن یافت ز تشریف که زو روز غدیر
    گر به‌نزد تو به‌پیری‌ست بزرگی، سوی‌من
     به نود سال براهیم از آن عرش عشیر
    شد چو خورشید درخشنده در آفاق شهیر
    جز علی نیست بنایت نه حکیم و نه کبیر
    
    کوتاه سخن آن که ناصرخسرو در شعرهای خود مردم را به خردورزی فرامی‌خواند و از ستم‌کاری و یاری رساندن به ستمکاران باز می‌دارد. از مردم می‌خواهد راه پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) او را بپیمایند که سرچشمه‌ی دانش و آگاهی و چراغ راه آدمی هستند، او خود در این راه گام برمی‌داشته و در این راه سختی‌های فراوانی را به جان چشیده است. ناصرخسرو از نمونه‌ آدم‌هایی است که در راه باورهای خود از سختی‌‌ها نمی‌هراسند و می‌کوشند مردمان را نیز به راه درست رهنمون باشند.
    پیامبر(ص) در اشعار سنایی
    سنایی شاعر بزرگ و عارف عاشق در اوایل یا اواسط نیمه دوم قرن پنجم هجری در قزنین چشم به جهان گشود. زندگی سنایی در آغاز آمیخته با آلودگی‌های اهل دربار بود تا اینکه شاعر بزرگ به جذبه حق، صید کمند عشق شد و جمال دوست، غارت‌گر جان و دلش گردید. سودای عشق انگیزه پشت کردن و بریدن او از امور دینوی بود.
    ای سنایی چو برگرفتی کلک
    چو بگفتی ثنای حق اول
    چون ز توحید گفته شد طرفی
    کاسه نعت رسول بازپسین
    احمد مرسل آن چراغ جهان
    آمد اندر جهان جان هر کس
    آن سپهرش چه؟ بارگاه ازل
    آدمی زنده‌اند از جانش
    تا شب نیست صبح هستی‌زاد
    هست کرده ز لطف و نور گلش
     در معنی کشیدی اندر سلک
    پس بگو نعت احمد مرسل
    گفت خواهم ز انبیا شرفی
    آن ز پیغمبران بهین و گزین
    رحمت عالم آشکار و نهان
    جان جان‌ها محمد آ‌مد و بس
    آفتابش که؟ احمد مرسل
    انبیا گشته‌اند مهمانش
    آفتابی چون او ندارد یار
    شرق و غرب عزل درون دلش
    
    او در کتابش به نام حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه در نعت و ستایش خدا و رسول و اصحاب او بیان می‌کند که وقتی قلم برگرفتم، مروارید حقایق را به نظرم کشیدم.
    از توحید و یکتایی حق سخن گفت و وصف رسول الله.
    آنکه وجودش چون چراغی برای جهان و رحمتی برای جهانیان است.
    «وادعیا الی الله باذنه و سراجا منیرا»
     «و ما ارسناک الارحمه للعالمین»
    
    آنکه از زمانی که خورشید نیک بختی الهی بر آسمان تابیده، در کل سرزمین‌ها کسی چون او بر سر پیمان ایستادگی نکرده است.
    آری وصف عظمت آن کسی را گفتم که خورشید آسمانی است که حتی جبرئیل بدانجا راه ندارد.
    و زمانی که خداوند اراده کرد روشنی خود را از دل تیرگی عدم بیرون آورد، اول چیزی که آفرید نور محمدیه بود.
    «اول ما خلق الله نوری»
    نور او مقصود مخلوقات بود
    حق چو دید آن نور مطلق در حضور
     اول ‌چیزی‌‌که خداوندآفریدنورمن‌بود
    اصل معدومات و موجودات بود
    آفرید از نور او صد بحر نور
    
    سنایی بارها با تصویر زندگی زاهدانه پیامبر و معصومین و تأکید بر آن در قصایدش، سعی داشته جامعه آرمانی خود را نشان دهد.
    ای سنایی گر همی جویی زلطف حق سنا
    مصطفا اندر جهان آن گه‌کسی‌گویدکه‌عقل
    در خدای آباد یابی امر و نهی دین و کفر
    «رحمه للعالمین» آمد طبیبت زو طلب
    گر دعاهای تهی‌دستان بر آن در بگذرد
    چنگ در فتراک او زن تا به‌حق یابی رهی
     عقل را قربان کن اندر بارگاه مصطفا
    آفتاب اندر فلک آن گه کسی گوید سها
    و احمد مرسل خدای آباد را بس پادشا
    چه ازین عاصی وزآن عاصی همی‌‌جویی‌شفا
    باز گردد زآستان با آستین پردعا
    سنگ بر قندیل خود زن تا زخودگردی‌رها
    
    
    
    پیامبر(ص) در اشعار نظامی
    او که از نوابغ شعر و ادب ایران است، متولد شهری است به نام گنجه که مردمش اهل سنت و جماعتند و اهل خیرو صلاح و دیانت به حدی که اگر کسی بر مذهب آنان نباشد، اجازه سکونت در شهر را به او نمی‌دهند مبادا که در اعتقاداتشان خللی وارد شود. همین اعتقاد راسخ سبب شده است که او تمامی منظومه‌هایش را با ستایش خدا و ذکر اوصاف پیامبر آغاز کند. در میان همه شعرای جهان نمی‌توان نظیر حکیم نظامی را یافت که در تمام دیوان او یک لفظ و سخن زشت دیده نمی‌شود و از آغاز تا پایان زندگی هرگز یک بیت هجا نساخته تا آنجا که حسودان و تنگ‌نظران را نیز به جای نفرین، دعا نموده است.
    خسرو و شیرین که بی‌‌تردید جذاب‌ترین اثر این شاعر است، این‌گونه آغاز می‌شود.
    محمد کافرینش هست خاکش
    چراغ‌افروز چشم اهل بینش
    ریاحین بخش باغ صبحگاهی
    به معنی کیمیای خاک آدم
     هزاران آفرین بر جان پاکش
    طراز کارگاه آفرینش
    کلید مخزن گنج الهی
    به صورت توتیای چشم عالم
    
    و در خاتمه شعر از پیامبر عاجزانه می‌‌خواهد که برای او دعا کند و آمرزش او را از خدا بخواهد.
    من آن تشنه لب غمناک اویم
    به خدمت کرده‌ام بسیار تقصیر
    کنم درخواستی زان روضه‌ی پاک
    کالهی بر نظامی کار بگشای
    بیامرزش، روان آمرزی آخر
     که او آب من و من خاک اویم
    چه تدبیر ای نبی‌الله چه تدبیر؟
    که یک خواهش‌کنی درکار این خاک
    ز نفس کافرش زنار بگشای
    خدای رایگان آمرزی آخر
    
    نظامی در اقبال‌نامه، ستایش مقام پیامبر خاتم(ص) را به حد اعلی رسانده و پس از توصیف جمال رسول‌الله و بیان ناچیز بودن همه مخلوقات در برابر عظمت مقام آن حضرت این حقیقت را به زیباترین وجه بیان می‌کند که:
    «و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین»
    محمد که بی‌دعوی تخت و تاج
    غلط گفتم آن شاه سدره سریر
    تنش محرم تخت افلاک بود
    فرشته نمودار ایزد شناس
    رساننده ما را به خرم بهشت
    درستی ده هر دلی کوشکست
    سرآمدترین همه سروران
    گر آدم ز مینو درآمد به خاک
    گر آمد برون ماه یوسف ز چاه
    اگر خضر بر آب حیوان گذشت
    و گر کرد ماهی ز یونس شکار
    ز داود اگر دور درعی گذاشت
    سلیمان اگر تخت بر باد بست
    وگر طارم موسی از طور بود
    وگر مهد عیسی به گردون رسید
     ز شاهان به شمشیر بستد خراج
    که هم تاجور بود و هم تخت‌گیر
    سرش صاحب تاج لولاک بود
    که ما را بدو هست از ایزد سپاس
    رهاننده از دوزخ تنگ زشت
    شفاعت کن هر گناهی که هست
    گزیده‌تر جلمه پیغمبران
    شد آن گنج خاکی به مینوی پاک
    شد آن چشمه از چاه بر اوج ماه
    محمد ز سرچشمه‌ی جان گذشت
    زمین بوس او کرد ماهی و مار
    محمد ز دراعه صد درع داشت
    محمد ز بازیچه باد رست
    سراپرده‌ی احمد از نور بود
    محمد خود از مهد بیرون پرید
    
    و در مخزن‌الاسرار، نهایت ارادت خود به پیامبر(ص) را چنین بیان می‌کند:
    تخته اول که الف نقش بست
     بر در محجوبه احمد نشست
    
    وقتی که الف در لوح محفوظ نقش یافت، در اول (احمد) که نام پیامبر(ص) است قرار گرفت.
    بود درین گنبد فیروزه خشت
    رسم ترنجست که در روزگار
    کنت نبیا چو علم پیش برد
     تازه ترنجی ز سرای بهشت
    پیش دهد میوه پس آرد بهار
    ختم نبوت به محمد سپرد
    
    نظامی در این بیت به این حدیث اشاره دارد که: «کنت نبیا و آدم بین الروح و الجسد»
    مه که نگین دان زبرجد شدست
    گوش جهان حلقه‌کش میم اوست
     خاتم او مهر محمد شدست
    خود دو جهان حلقه تسلیم اوست
    
    نگین ماه که انگشتری زبرجد گون آسمان است، نشان دهنده مهر نبوت پیغمبر اکرم(ص) است و مردم جهان حلقه به‌گوش و مطیع فرمان حضرت محمد(ص) هستند.
    امی گویا به زبان فصیح
     از الف آدم و میم مسیح
    
    درس نخوانده‌ای که از آدم تا حضرت عیسی، یعنی از همه پیغمبران روشن‌تر و فصیح‌تر سخن می‌گفت.
    همچو الف راست به عهد و وفا
     اول و آخر شده بر انبیا
    
    وجود مبارک رسول اکرم(ص) قبل ازهمه پیغمبران آفریده شده و چون خاتم النبیین است لذا بعد از همه پیامبران مبعوث گردیده است: کنت اول النبیین فی‌الخلق و آخر هم فی البعث
    بر همه سر خیل و سر خیر بود
    شمع الهی ز دل افروخته
     قطب گرانسنگ سبک سیر بود
    درس ازل تا ابد آموخته
    
    سبک سیر، کنایه از کمی مدت زندگانی حضرت رسول اکرم(ص) است و منظور از شمع الهی، نور معرفت خداست و ظاهراً اشاره است به «افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی ندر من ربه»
    در بخشی از شرف‌نامه می‌بینیم که حکیم نظامی، معراج پیامبر(ص) را نیز به زیبایی هر چه تمام‌تر به تصویر می‌کشد.
    شبی کاسمان مجلس افروز کرد
    محمد که سلطان این مهد بود
    سر نافه در بیت اقصی گشاد
    ز بند جهان داد خود را خلاص
    براقی شتابنده زیرش چو برق
     شب از روشنی دعوی روز کرد
    ز چندین خلیفه ولیعهد بود
    ز ناف زمین سر به اقصی نهاد
    به معشوقی عرشیان گشت خاص
    ستامش چو خورشید در نور غرق
    
    حکیم نظامی در بیان معراج پیامبر(ص) علت را این می‌داند که چون زمین برای عظمت مقام ایشان تنگ بود، پایه تخت را بر عرش زد و معراج فرمود و برای تعظیم و بالا بردن او از این زمین خاکی، جبرئیل براق به دست آمده بود:‌
    چون نگنجید در جهان تاجش
    سربلندیش را ز پایه پست
    مهد بر چرخ ران که ماه توئی
    نازنینان مصر این پر کار
    خیز تا در تو یک نظاره کنند
    آسمان را به زیر پایه خویش
    بگذران مرکب از سپهر بلند
    شب‌شب تست و وقت‌وقت دعاست
     تخت بر عرش بست معراجش
    جبرئیل آمده براق به دست
    بر کواکب دوان که شاه توئی
    بر تو عاشق شدند یوسف‌وار
    هم کف و هم ترنج پاره کنند
    طره نوکن ز جعد سایه خویش
    درکش ایوان قدس را به کمند
    یافت‌خواهی‌هرآنچه‌خواهی‌خواست
    
    نظامی حضرت رسول اکرم(ص) را در زیبایی، یوسف خوانده و باید گفت که پیغمبر اکرم خیلی زیبا بود و نظامی در جای دیگر او را چنین تعریف کرده:
    طبیب بهی روی با آب و رنگ
     ز حکم خدا نوشدارو به چنگ
    
    و در انتها می‌گوید آسمان را به زیر پایه‌ی خود درآور و با گیسوی بلندت طره آسمان را تازه کن و به آ‌سمان زیبایی ببخش.
    پیامبر(ص) در اشعار خاقانی
    خاقانی یکی از بزرگ‌ترین شاعران ایران است که رقیب انوری در قصیده‌سرایی می‌باشد. چون خاقانی در اواخر عمر خود، بعد از سفر آخر حج تصمیم می‌گیرد که از دنیا و مادیات آن کناره‌گیری کند و به زهد و تقوا بپردازد بنابراین گاهی می‌توانیم در سروده‌هایش اصطلاحات و تعبیرات عرفانی را مشاهده کنیم. در قصیده (کنزالرکاز) که در ستایش کعبه و نعت حضرت رسول اکرم(ص) سروده شده، به راحتی می‌توان این‌گونه اصطلاحات را یافت:
    کعبه را نام به میدانگه عام عرفات
    عابدان نعره‌ برآرند به میدانگه از آنک
    عارفان‌ خامش‌ و سر بر سر زانو چو ملخ
     حجره خاص جهان داور دارا شنوند
    نعره شیر دلان در صف هیجا شنوند
    نه چو زنبورکز او شورش ‌و غوغا شنوند
    
    او دارای دیوان اشعار و یک مثنوی نامه به نام تحفة‌العراقین است که در آن شرح نخستین مسافرت خود به مکه و عراقین را سروده و در ذکر هر شهر از رجال و معاریف آن یاد کرده.
    او در ستایش رسول اکرم چنین می‌گوید:
    از گلستان وصل نسیمی شنیده‌ام
    بی‌بدرقه به کوی وصالش گذشته‌ام
    اینجا گذاشته پر و بالی که داشته
    این مرغ آشیان ازل را به تیغ عشق
    وین مرکب‌سرای بقا را به‌رغم خصم
    گاهی لبش گزیده و گاهی به یاد او
    خود نام من زخاطر من رفته‌بود پاک
    درجمله دیدم آنچه زعشاق کس‌ندید
    گوئی که بر جنیبت وهم از ره خیال
    والا جمال دین محمد، محمد آنک
    جبرئیل‌وار باد معانی به فر او
    شک نیست‌کز سلاله‌ی نثربلنداوست
    ای آنکه تا عنان به هوای تو داده‌ام
    هودهدی‌توئی‌و‌ من‌از توچوصرصری
    آزرده‌ام ز زخم سگ غرچه لاجرم
    لیکن بدان دیار نیابم ز ترس آنک
     دامن گرفته بر اثر آن دویده‌ام
    بی‌واسطه به‌حضرت خاصش‌رسیده‌ام
    آنجا که اوست هم به پر او پریده‌ام
    پیش سرای پرده‌ی او سر بریده‌ام
    جل درکشیده پیش در او کشیده‌ام
    آن می‌که وعده‌کرد ز دستش مزیده‌ام
    خاقانی آن زمان ز زبانش شنیده‌ام
    اما دریغ چیست‌که در خواب دیده‌ام
    در باغ فضل صدر افاضل چریده‌ام
    از کل کون خدمت او برگزیده‌ام
    در آستین مریم خاطر دمیده‌ام
    این روی تازگان که به نظم آفریده‌ام
    از ناوک‌سخن صف خصمان دریده‌ام
    بر عادیان جهل به عادت بزیده‌ام
    خط فراق بر خط شروان کشیده‌ام
    پرآبهاست در ره و من سگ‌گزیده‌ام
    
    پیامبر(ص) در اشعار عطار
    عطار نیشابوری یکی از شعرا و عارفان نام‌آور ایران در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم هجری قمری است. او به شغل عطاری و طبابت مشغول بود تا زمانی که در اثر یک حادثه، انقلاب روحی در وی به‌وجود آمد و راه زندگی وی را برای همیشه تغییر داد. او به رسم سالکان، قسمتی از عمر خود را در سفر گذراند و از مکه تا ماوراءالنهر به مسافرت پرداخت و در این سفرها بسیاری از مشایخ و بزرگان زمان خود را زیارت کرد و در تمام این مدت به سرودن و نوشتن آثار منظوم و منثور خود مشغول بوده است.
    صد هزاران سبزپوش از غم بسوخت
    صد هزاران جسم خالی شد ز روح
    صد هزاران پشه در لشگر فتاد
    صد هزاران طفل سر ببریده گشت
    صد هزاران خلق در زنار شد
    صد هزاران جان و دل تاراج یافت
     تا که آدم را چراغی برفروخت
    تا درین حضرت دروگر گشت نوح
    تا براهیم از میان با سرفتاد
    تا کلیم‌الله صاحب دیده گشت
    تا که عیسی محرم اسرار شد
    تا محمد یک شبی معراج یافت
    
    شیخ نیشابور، در منطق‌الطیر خود این‌گونه عظمت پیامبر(ص) را وصف می‌کند:‌
    خواجه دنیا و دین گنج وفا
    آفتاب شرع و دریای یقین
    صاحب معراج و صدر کائنات
    پیشوای این جهان و آن جهان
    حق چو دید آن نور مطلق در حضور
    بهر خویش آن پاک جان را آفرید
    آفرینش را جز او مقصود نیست
    ختم کرده حق نبوت را بر او
    حق تعالاش از کمال و احترام
    خواجگی هر دو عالم تا ابد
     صدر و بدر هر دو عالم مصطفی
    نور عالم رحمة للعالمین
    سایه حق خواجه‌ی خورشید ذات
    مقتدای آشکارا و نهان
    آفرید از نور او صد بحر نور
    بهر او خلقی جهان را آفرید
    پاک دامن‌‌تر از او موجود نیست
    معجز و خلق و فتوت را بر او
    برده در تورات و در انجیل نام
    کرد وقف احمد مرسل احد
    
    شیطان به دین محمد(ص)
    رسول خدا(ص) فرمود: هیچ کس از شما نیست که یکی از شیاطین به‌صورت همنشین بر وی گماشته نشده باشد.
    پرسیدند: ای رسول خدا، شامل شما هم می‌شود؟‌
    فرمود: آری، اما خداوند مرا بر او مسلط کرد و او اسلام آورد.
    چون به دعوت کرد شیطان را طلب
    کرد دعوت هم به اذن کردگار
     گشت شیطان مسلمان زین سبب
    جنیان را لیلة الجن آشکار
    
    رسول خدا(ص) در غزوه حنین، علی(ع) را برای مأموریتی به جایی فرستاد به همین جهت ایشان موفق نشده بودند مانند پیامبر نماز عصر را به‌جا آورد. وقتی از انجام مأموریت بازگشت رسول خدا سر بر دامنش گذاشت و در آن حالت آیاتی بر وی نازل شد. علی(ع) مدتی صبر کرد و همین سبب شد که خورشید غروب کند و نمازش قضا شود وقتی پیامبر از نماز عصر وی پرسید و پاسخ منفی شنید دست به دعا برداشت و گفت: ‌خدایا خورشید را به‌سوی علی برگردان. طولی نکشید که خورشید برگشت و نورش به وسط مجلس رسید.
    ماه از انگشت او بشکافته
     مهر در فرمانش از پس تافته
    
    در انتهای این قصیده عطار به دامان پیامبر(ص) پناه می‌برد و از آن حضرت می‌خواهد که در نزد خدا شفی او گردد.
    یا رسول‌الله بس درمانده‌ام
    بی‌کسان را کس تویی در هر نفس
    یک نظر سوی من غمخواره کن
    گرچه ضایع کرده‌ام عمر از گناه
    ای شفاعت خواه مشتی تیره روز
     باد در کف، خاک بر سر مانده‌ام
    من ندارم در دو عالم جز تو کس
    چاره کار من بیچاره کن
    توبه کردم عذر من از حق بخواه
    لطف کن شمع شفاعت برفروز
    
    پیامبر اعظم(ص) در مثنوی
    عشق جوشد بحر را مانند دیگ
    با محمد بود عشق پاک جفت
    منتهی در عشق چون او بود فرد
    گر نبودی بهر عشق پاک را
    من بدان افراشتم چرخ سنی
     عشق ساید کوه را مانند ریگ
    بحر عشق او را خدا لولاک گفت
    پس مر او را ز انبیا تخصیص کرد
    کی وجودی دادمی افلاک را
    تاعلو عشق را فهمی کنی
    
    عشق دریا را مانند دیگ می‌جوشاند و کوه را مانند ریگ می‌ساید. عشق خدا با محمد(ص) قرین و همراه بود و به‌خاطر این عشق بود که خدا فرمود: اگر تو نبودی جهان را خلق نمی‌کردم و چون پیامبر تنها کسی بود که به نهایت مرتبه عشق الهی رسیده بود، پس خداوند او را میان پیامبران به این خطاب مخصوص کرد.
    و در جای دیگر می‌فرماید: ای محمد این جهان به خاطر وجود تو که مظهر عشق الهی هستی، خلق شده است.
    نام احمد نام جمله انبیاست
     چون‌که صد آمد نود هم پیش‌ماست
    
    ***
    زان سبب فرمود یزان والضحی
    قول‌دیگرکین ضحی‌راخواست‌دوست
    ورنه برفانی قسم گفتن خطاست
     والضحی نور ضمیر مصطفی
    هم برای آنکه این هم عکس اوست
    خود فنا چه لایق گفت خداست
    
    خداوند به نور محمد(ص) سوگند خورد، که در همه انوار، در ماه و خورشید و ستارگان و غیر آن مشهود است، چون همه این‌ها مظاهر نور او هستند. دیگران بر این عقیده‌اند که حق تعالی به روشنی صبح که آن را انعکاس نور محمد(ص) می‌دانند سوگند خورد، زیرا غیرممکن است که حق تعالی به حادثه‌ای فناپذیر سوگند خورد.
    اشاره به معجزات پیامبر(ص)
    روزی ابوجهل چند سنگ در دست داشت و به پیامبر(ص) گفت که اگر تو پیامبر و رسولی و فرستاده‌ی خدا، بگو که در مشت من چیست؟ پیامبر(ص) فرمودند که من بگویم یا اینکه آنچه که در دستان توست بر رسالت ما گواهی و شهادت دهند؟‌ ابوجهل گفت که این دومی بهتر است، و به اذن خدا سنگ‌ها در دست ابوجهل بر رسالت پیامبر شهادت دادند؛ ابوجهل وقتی چنین وضعی را دید سنگ‌ها را بر زمین کوبید و فرار کرد.
    سنگ‌ها اندر کف بوجهل بود
    گر رسولی چیست در مشتم نهان
    گفت چون‌خواهی بگویم‌کان‌چهاست
    گفت بوجهل آن دوم نادرتر است
    از میان مشت او هر پاره سنگ
    لا اله گفت و الا الله گفت
    چون شنید از سنگ‌ها بوجهل این
     گفت ای احمد بگو این چیست زود
    چون خبر داری ز راز آسمان
    یا بگویند آن که ما حقیم و راست
    گفت آری حق از آن قادرتر است
    در شهادت گفتن آمد بیدرنگ
    گوهر احمد رسول‌الله سفت
    زد ز خشم آن سنگ‌ها را بر زمین
    
    ***
    همچنان که لشکر انبوه بود
    تا بریشان زد پیمبر بی‌خطر
    آن عنایت بود و اهل آن بدی
    کم نمود او را و اصحاب ورا
    تا میسر کرد یسری را برو
    کم نمودن مر ورا پیروز بود
     مر پیمبر را به چشم اندک نمود
    ور فزون دیدی از آن کردی حذر
    احمدا ورنه تو بد دل می‌شدی
    آن جهاد ظاهر و باطن خدا
    تا ز عسری او نگردانید رو
    که حقش یار و طریق آموز بود
    
    این ابیات اشارت است به پیروزی پیامبر(ص) در بدر که به روایت سوره‌ی انفال، حق تعالی چنان کرد تا کافران را (که در واقع بسیار افزون‌تر از مسلمانان بودند) در خواب اندک ببیند و از سوی دیگر در همان حال سپاه اسلام را در چشم قریش بی‌شمار نمودار ساخت. «اندک دیدن» در مورد اول کنایت است از وسایلی که حق‌تعالی به منظور قوی دل ساختن مؤمن در جهاد او با هواجس نفسانی به خدمت می‌گیرد و در اصل به هیچ روی خبط بصر نیست بلکه تجسم یابی حقیقت غایی است. اشتباه دید در مورد دوم تمثیل غرور ابلهی است که بیهوده می‌پندارد که بدون لطف الهی غلبه بر نفس حاصل تواند شد.
    چون محمد یافت آن ملک و نعیم
     قرص مه را کرد دردم اودو نیم
    
    این بیت اشاره به معجزه شق القمر دارد.
    احادیث نبوی در مثنوی
    گر به صورت من زآدم زاده‌ام
     من به معنی جد جد افتاده‌ام
    
    مردی نقل کرده است که از رسول خدا پرسیدم چه موقع به پیامبری رسیدی؟ فرمود: وقتی که آدم در مرحله دمیده شدن روح به جسمش بود.
    بهر این بو گفت احمد در عظات
     دایما قره عینی فی‌الصلاه
    
    و رسول(ص) گفت: «جعلت قره عینی فی الصلاه، روشنایی چشم من اندر نماز نهاده‌اند» یعنی همه‌ی راحت من در نماز است.
    چون رسول را به معراج بردند و به محل قرب رسانیدند، بی‌اختیار گفت: بار خدایا مرا بدان سرای بلا باز مبر و اندر بند طبع و هوی مفکن. فرمان آمد، که حکم ما چنین است که بازگردی تا تو را اینجا آنچه بداده‌ایم آنجا هم بدهیم.
    چون به دنیا باز آمد هرگاه که دلش مشتاق آن مقام معلا گشتی گفتی «ارحنا یا بلال بالصلوه» پس هر نمازی وی را معراجی بودی و قربتی.
    گفت پیغمبر شما را ای مهان
     چون پدر هستم شفیق و مهربان
    
    این روایت مراد است از: انما انا لکم مثل الوالد. بی شک من برای شما همچون پدر هستم.
    این چنین فرمود آن شاه رسل
    یا کسی کاو در بصیرت‌های من
     که منم کشتی در این دریای کل
    شد خلیفه راستین بر جای من
    
    مقصود این حدیث:
    پیامبر فرمود: مثل اهل بیت من، مثل کشتی نوح است. هرکس بر آن سوار شد نجات یافت و هر کس به آن پشت کرد غرق شد.
    پیامبر در دیوان شمس
    جهان وکار جهان سربه‌سر اگر بادست
    به باد و بود محمد نگر که چون باقیست
     چرا ز باد مکافات داد و بیدادست
    ز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیادست
    
    ***
    بیار آن که قرین را سوی قرین کشدا
    به هر شبی چو محمد به جانب معراج
    رسید وحی خدایی که گوش تیز کنید
    دهان ببند و امین باش در سخن‌داری
     فرشته را ز فلک جانب زمین کشدا
    براق عشق ابد را به زیر زین کشدا
    که گوش تیز به چشم خدای بین کشدا
    که شه کلید خزینه بر امین کشدا
    
    پیامبر(ص) در اشعار سعدی
    ماه فروماند از جمال محمد
    قدر فلک را کمال و منزلتی نیست
    وعده‌ی دیدار هر کسی به قیامت
    آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی
    عرصه‌ی گیتی مجال همت او نیست
    وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس
    همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد
    شمس و قمر در زمین حشر نتابد
    شاید اگر آفتاب و ماه نتابند
    چشم مرا تا به خواب دید جمالش
    سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
     سرو نباشد به اعتدال محمد
    در نظر قدر با کمال محمد
    لیلة اسری شب وصال محمد
    آمده مجموع در ظلال محمد
    روز قیامت نگر مجال محمد
    بو که قبولش کند بلال محمد
    تا بدهد بوسه بر نعال محمد
    نور نتابد مگر جمال محمد
    پیش دو ابروی چون هلال محمد
    خواب نمی‌گیرد از خیال محمد
    عشق محمد بس است و آل‌محمد
    
    سخن شیخ شیراز، سعدی نیاز به مقدمه ندارد. خود آغاز و پایان است. این تنها خصوصیت سعدی است که سخنش به سخن همه شبیه باشد و به هیچ کس شبیه نباشد. چنان با شیوایی و رسایی قدر و منزلت پیامبر اعظم را به تصویر می‌کشد که دیگر مجالی برای شرح و توضیح باقی نمی‌گذارد.
    کریم السجایا جمیل الشیم
    امام رسل پیشوای سبیل
    کلیمی‌که چرخ فلک طور اوست
    شفیع مطاع نبی کریم
    یتیمی که ناکرده قرآن درست
     نبی البرایا شفیع الامم
    امین خدا محبط جبرئیل
    همه نورها پرتو نور اوست
    قسیم جسیم بسیم وسیم
    کتبخانه چند ملت بشست...
    
    کسی که در دلش عشق به رسول‌الله را می‌پروراند، امید به بخشایش خداوند را هیچ‌گاه از دست نمی‌دهد. پس تا جان در بدن دارم، حمد و ثنای محمد(ص) را می‌گویم تا روزی فرا رسد که عظمت مقام او بر همه کس آشکار گردد:
    امید رحمتست آری خصوص آن را که در خاطر
    محمد کز ثنای فضل او بر خاک هر خاطر
    چو دولت بایدم تحمید ذات مصطفی گویم
    زبان را درکش ای سعدی ز شرح علم او گفتن
     ثنای سید مرسل نبی محترم گردد
    که بارد قطره‌ای در حال دریای نعم گردد
    که در دریوزه صوفی کرد اصحاب کرم گردد
    تو در علمش چه دانی باش تا فردا علم گردد
    
    پیامبر(ص) در اشعار خواجوی کرمانی
    در توانایی او همین بس که حافظ می‌فرماید «دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو» او که بدایت تا نهایت زندگیش را در تحقیق و تتبع و سفر و کسب معرفت و تلمذ در محضر بزرگان گذراند و بیش از چهل هزار بیت شعر از خود به جا گذاشت. در وصف خاتم رسل چنین می‌گوید:
    صل علی محمد دره تاج الاصطفا
    بلبل بوستان شرع اختر آسمان دین
    تاج ده پیمبران باج ستان قیصران
    سید اولین رسل مرسل آخرین زمان
    شاه‌نشان‌قدسیان‌تخت‌نشین‌شهرقدس
    آینه‌ی سپهر را مهر رخ تو صیقلی
    شاه‌فلک چون‌بنگرد‌طلعت‌ماه پیکرت
    ای‌شده آب‌زمزم از خاک درسرای‌تو
    خواجو اگر‌نداشتی برگ بهارعشق‌تو
     صاحب جیش‌الاهتدا ناظم‌عقد الاتقا
    کوکب دری زمین دری کوکب سما
    کارگشای مرسلین راهنمای انبیا
    صاحب هفتمین قرآن خواجه هشتمین سرا
    ای شه ملک اصطفا وی لقب تو مصطفی
    دیده آفتاب را خاک در تو توتیا
    ذره صفت در اوفتد بر سربامت از هوا
    کعبه ز تست با شرف مروه زتست با صفا
    بلبل باغ طبع او هیچ نداشتی نوا
    
    پیامبر(ص) در اشعار حافظ
    کسانی که با احادیث ائمه(ع) و نصایح مردان خدا آشنا باشند، می‌دانند که حافظ مضامین گفتار نبی‌اکرم(ص) و ائمه طاهرین(ع) را در قالب لغات فارسی و نظم بدیع و شیرین درآورده. اصولاً بزرگان سخن ما در زبان فارسی در نظم و نشر، نصیحت و پند و اندرز را اول از قرآن کریم و سپس از احادیث نبوی و ائمه اطهار الهام گرفته‌اند و به اندازه قدرت بیان خود و حال مخاطب، کتب ادبی و اخلاقی و اجتماعی و عرفانی را به یادگار نهاده‌اند.
    حافظ اگر قدم‌زنی در ره خاندان به صدق
    
    حافظ ازدست مده صحبت این کشتی‌نوح
     بدرقه رهت شود، همت شهنه النجف
    
    ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت
    
    در سراسر دیوان حافظ از غزل و قطعه و قصیده و رباعی، آثار روشن و انکارناپذیری در اظهار مودت به رسول‌الله و عترت پاکش وجود دارد.
    شمع بزم آفرینش شاه مردان است و بس
    ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی پرکند
     گر تویی از جان غلام شاه مردان غم‌مخور
    چون تو را نوح‌است‌کشتی‌بان ز طوفان‌غم‌مخور
    
    در بسیاری از دیوان‌های خطی و چاپی موجود، اشعاری هست که می‌تواند دلیل شیعه بودن این شاعر پرآوازه باشد. از جمله:
    ای‌دل غلام‌‌شاه‌جهان‌باش و شاه باش
    از خارجی هزار به‌یک جو نمی‌خرند
    چون احمدم شفیع بود روز رستاخیز
    آن‌را که‌دوستی علی نیست کافراست
     پیوسته در حمایت لطف‌الله باش
    گو کوه تا بکوه خلایق سپاه باش
    گو این تن بلاکش من پر گناه باش
    گو زاهد زمانه گو شیخ راه باش
    
    ***
    حافظ محب رسول است و آل او
     حقا بدین گواست خداوند داورم
    
    رسول اکرم ستاره‌ای درخشان
    ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد
    نگار من‌که به‌مکتب نرفت و خط ننوشت
     دل رمیده ما را انیس و مونس شد
    به‌غمزه مسأله آموز صد مدرس شد
    
    ماه؛ انیس جان بسیاری از صاحب‌دلان شب زنده‌دار و همراه راهیان سفر در صحرا و دریاست. ماه؛ رفیق شاعران صاحب ذوق در شب‌ها و همدم عابدان راه خدا و چراغ دل‌افروز فقرا و سالکان و ندیم عاشقان کوی بلاست. آری ماه با همه است در عین اینکه برتر و جدا از همه و منزه‌تر و بزرگ‌تر از همه است. خواجه؛‌ وجود نورانی (رحمة‌للعالمین) حضرت ختمی مرتبت(ص) را به ستاره درخشان و ماه تابان تشبیه کرده است.
    آری حافظ با توجه به این واقعیت عظیم یک مضمون بدیع و لطیف آفریده است:
    آنها که خود عالم و فرزانه و مدرس‌اند در برابر زیبایی نگار من چنان دست و پای خود را گم می‌کنند که گویی سخنی برای گفتن ندارند.
    پیامبر(ص) در اشعار وحشی بافقی
    کسانی که با شعر وحشی بافقی آشنا هستند، می‌دانند که در اشعار او از کاربرد اصطلاحات علمی و آموزش گفتارها و همچنین سخنان دینی خودداری گردیده است و تنها در برخی مثنوی‌ها به بیان و ذکر حدیث‌هایی آن هم با برگردان فارسی همت شده است.
    برای مثال حدیث نبوی «انا مدینه العلم و علی بابها» چنین آمد:
    در علم نبی غیر از علی کیست؟
     ز هستی مدعا غیر از علی چیست؟
    
    با این اوصاف می‌بینیم که این استاد سخن نیز نتوانسته کلام خود را به نام پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) مزیّن نسازد.
    کسی مسیح شود در سراچه افلاک
    به سیل‌خیز حوادث اسیر کلبه گل
    مقیم کشتی نوح است دردم توفان
    محمد عربی منشاء حکایت کن
    قمربه‌حجله‌چرخ ازعروس‌معجزه‌اش
    تو آن براق سواری که در شب اسرا
    کجابه ملک کمال تو پای عقل رسد
    به سوی من نگر از لطف یا رسول‌الله
     که پا چو مهر مجرد کشد زعالم‌خاک
    زطاق خانه نشیند به زیر موج هلاک
    کسی که‌ساخته چون مرغ خانه درخاشاک
    که کرده زیب قدش را به جامه‌ی لولاک
    نمود گرد گریبان به یک مشاهد چاک
    گذشته‌ای ز بیابان لامکان چالاک
    که عالمیست از آن‌سوی کشور ادراک
    ببین به این دل پرخون و دیده نمناک
    
    تک سوار آسمان‌ها
    
    شبی روشن‌تر از سرچشمه‌ی نور
    دمیده صبح دولت آسمان را
    میان روز و شب فرق آنقدر بود
    شد از تحت‌الثرا تا اوج افلاک
    از آن دولت‌سرا تا عرش اعظم
    ز گوهرها که بوده آسمان را
    رهی آراسته از عرش تا فرش
    نبودی چون دل عاشق قرارش
    خدیو عالم جان شاه «لولاک»
    بساط آرای خلوتگاه «لاریب»
     رخ شب در نقاب روز مستور
    ز خواب انگیخته بخت جوان را
    که هر سیاره خورشید دگر بود
    همه ره چون دلی از تیرگی پاک
    ملایک بافته پر در پر هم
    پر از در کرده راه کهکشان را
    براقی جسته بر فرش از در عرش
    که خواهد جان عالم شد سوارش
    مقیمان درش سکان افلاک
    سواره ره‌شناس عرصه‌ی غیب
    
    شعر معاصر
    بی‌تردید یکی از بزرگ‌ترین سرمایه‌های پرارزش و جاودانی ما ایرانیان، ادبیات سرشار و پرباری است که از دیرباز در کنار زیبایی و لطافت ظاهری، عمق و اصالت معنی را نیز به همراه داشته و اندیشه‌های حکیمانه و تأملات عارفانه در جای جای آن موج می‌زند.
    شاعران معاصر نیز در پیروی از اسلاف خویش، حب و دوستی رسول اکرم(ص) را در اشعار خود به نظم کشیده‌اند.
    پیامبر(ص) در شعر ملک‌الشعرای بهار
    ای آفتاب گردون! تاری شو و متاب
    بنمود جلوه‌ای و ز دانش فروخت نور
    شمس رسل محمد مرسل که در ازل
    شاهی که چون فراشت لوای پیمبری
    با مهر اوست جنت و با حب او نعیم
    شیطان به صلب آدم گر نور او بدید
    پس برد مرکبیش خرامان‌تر از تذرو
    چندان برفت کش رهیان و ملازمان
    چون یافت قرب وصل، دگرباره بازگشت
    اندر ذهاب، خوابگه خود نهاد گرم
     کز برج دین بتافت یکی روشن آفتاب
    بگشود چهره‌ای و ز بینش گشود باب
    از ما سوی الله آمده ذات وی انتخاب
    بگسسته شد ز خیمه‌ی پیغمبران، طناب
    با قهر اوست دوزخ و با بغض او عذاب
    چندین چرا نمود ز یک سجده اجتناب؟
    جبریل، در شبیش سیه‌گون‌تر از غراب
    گشتند بی‌توان و بماندند بی‌شتاب
    سوی زمین ز نه فلک سیمگون قباب
    هم خوابگاه خویش چنان یافت در ایاب
    
    پیامبر(ص) در شعر شهریار
    ستون عرش خدا قائم از قیام محمد
    بجز فرشته عرش آشیان وحی الهی
    به کارنامه منشور آسمانی قرآن
    سوار رفرف معراج در نوشت سماوات
    گسیخت‌هرچه‌زمان‌وگریخت هرچه مکان‌بود
    اذان مسجد او زنگ کاروان قرون بین
    خمار صبح قیامت ندارد این می‌ نوشین
    به شاهراه هدایت گشوده باب شفاعت
    علی که کون و مکانش غلام حلقه بگوشند
    حریم‌حرمتش این بس که در شفاعت محشر
    گرت‌هوای بهشت‌است‌وحوض‌کوثر و طوبی
    سریر عزت عقبی حلال امت او باد
    پیام پیک الهی چگونه بشنود آن‌قوم
    قیام قائم آل‌محمد است و کشیده
    به ذوالفقار علی دیدی استقامت اسلام
    به‌کام دل نرسد شهریار در دو جهان کس
     ببین که سر به کجا می‌کشد مقام محمد
    پرنده پر نتواند زدن به‌بام محمد
    که نقش مهر نبوت بود به نام محمد
    سرود صف به صف قدسیان سلام محمد
    که عرش‌و‌فرش به هم دوخت زیرگام محمد
    خدای را چه نفوذیست در کلام محمد
    که جلوه ابدیت بود به‌جام محمد
    صلای خوان کرم بین و بار عام محمد
    مگر نه فخر کنان گفت منم غلام محمد
    بمیرد آتش دوزخ به احترام محمد
    بیا به سایه‌ی ممدود مستدام محمد
    که بود راحت دنیای دون حرام محمد
    که پنبه کرده بگوش دل از پیام محمد
    به‌قهر صاعقه شمشیر انتقام محمد
    کنون به قامت قائم ببین قوام محمد
    مگر خدا دو جهان را کند به کام محمد
    
     - شاهنامه، انتشارات امیر کبیر، ص 541.
     - شاهنامه، ص 23.
     - شرح سی‌قصیده از حکیم ناصرخسرو قبادیانی، دکتر مهدی محقق، قصیده چهارم، ب 21 و 22.
     - همان، شرح قصیده چهارم، ص 131.
     - دیوان ناصرخسرو، قصاید.
     - همان منبع.
     - آب آتش فروز، گزیده حدیقه الحقیقه سنایی، دکتر رضا اشرف‌زاده، ص 41.
     - سوره احزاب، آیه 46.
     - سوره انبیا، آیه 107.
     - آب آتش فروز، پیشین، ص 111.
     - خسرو و شیرین حکیم نظامی، حسن وحید دستگردی، ص 10.
     - همان.
     - سوره انبیا، آیه 107.
     - اقبال‌نامه نظامی گنجه‌ای، دکتر برات زنجانی، ص 11.
     - احوال و آثار و شرح مخزن الاسرار حکیم نظامی، دکتر برات زنجانی، ص 171.
     - احادیث مثنوی، ص 102.
     - همان، ص 111.
     - احوال و آثار و شرح مخزن‌الاسرار حکیم نظامی، دکتر برات زنجانی، ص 171.
     - سوره زمر، آیه 22.
     - شرف‌نامه حکیم نظامی، دکتر برات زنجانی، ص 28.
     - هفت پیکر نظامی، دکتر برات زنجانی، ص 28.
     - اقبال‌نامه، ص 9.
     - مشاهیر ایرانی 7، زینب یزدانی، ص 84.
     - دیوان اشعار خاقانی، غزلیات
     - منطق‌الطیر عطار، دکتر احمد حاتمی، بیان وادای استغنا، ص 345.
     - منطق‌الطیر عطار، سید صادق گوهرین، ص 15.
     - احادیث و قصص مثنوی، بدیع‌الزمان فروزانفر، ص 432، برگرفته از مسلم، ج 8، ص 139.
     - منطق‌الطیر عطار، سید صادق گوهرین، ص 15.
     - احادیث و قصص مثنوی، بدیع‌الزمان فروزانفر، ص 485.
     - منطق‌الطیر عطار، سید صادق گوهرین، ص 15.
     - همان.
     - شرح جامع مثنوی، کریم زمانی، دفتر پنجم.
     - همان.
     - همان.
     - همان.
     - شرح مثنوی معنوی، رینولد الین نیکلسون، دفتر دوم، ص 629، ب 295 - 297.
     - همان.
     - مثنوی معنوی، دفتر اول، ص 97.
     - شرح مثنوی معنوی، رینولد الین نیکلسون، دفتر دوم، ب 2292.
     - همان، ص 691، ب 921.
     - همان.
     - شرح مثنوی معنوی، رینولد الین نیکلسون، دفتر دوم، ص 901، ب 3235.
     - احادیث و قصص مثنوی، بدیع‌الزمان فروزانفر، دفتر سوم، ص 291.
     - همان، ص 413، ب 698.
     - دیوان شمس تبریزی، عزیزالله کاسب، ص 198.
     - همان، ص 98.
     - کلیات سعدی، عباس اقبال آشتیانی، ص 614.
     - همان.
     - همان، ص 531.
     - دیوان خواجوی کرمانی، غزلیات.
     - نصایح حافظ، محب‌الاسلام موسوی، ص 23.
     - همان، ص 31.
     - همان، ص 25.
     - همان، ص 31.
     - دیوان حافظ، دکتر غنی و قزوینی، ص 110.
     - درس حافظ، دکتر محمد استعلامی، ص 470.
     - گزیده اشعار وحشی بافقی، بابک نیک طلب، ص 13.
     - دیوان وحشی بافقی.
     - فرهاد و شیرین وحشی بافقی.
     - دیوان شهریار، ج 1، ص 15.


Link      Comments () Date: سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧

خیام شاعر عشق و حکمت از الهی قمشه ای by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

نقل به مضمون:

می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصل ات از دور جوانی این است
...

اگر مست شدی تا آخر عمر جوان میمانید. خیامی که بعضی تعریف میکنند که به عمر جاودانی اعتقاد ندارد. در مرحوم پدرم میدیدم این جوانی و شادابی را.

جهان که از عدم خلق نشده است. ما را از جیب بغلش درآورده . از جود خودش این عالم و ما را خلق کرد. او ما را به این عالم فرستاده است.

اولین درس عشق به زیبایی و خوبی است. ما با عشق به زیبایی و خوبی و دانایی به دنیا می آییم. نوزاد نیز زیبایی و زشتی را درک میکند.

مستی عشق است که تمام عالم را به تلاطم می آورد. آن مستی این مستی بعضی ها نیست. آن مستی است که دوستی و فداکاری و ایثار و عشق ایجاد میکند.


Link      Comments () Date: دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧

شیخ ابوالحسن خرقانی by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مطلب:

از شاگردان ممتاز و مشهور شیخ ابوالحسن خرقانی، خواجه عبدالله انصاری عارف قرن پنجم هجری است که سالها در خرقان زیسته و از انفاس پر برکت شیخ ابوالحسن خرقانی کسب فیض و معلومات کرده است

شیخ ابوالحسن علی بن جعفر بن سلمان خرقانی « یا علی بن احمد » عارف بزرگ قرن چهارم و پنجم هجری از چهره های بسیار درخشان عرفان ایرانی است که در آزاد اندیشی و مردم گرائی جهانی و وسعت نظر انسانی و تفکر والای عرفانی ممتاز و کم نظیر است. گفتار و کردار این عارف کیهان گرای ایرانی که در نیمه دوم قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری در خرقان قومس « کومش » استان کنونی سمنان میزیسته است. در طی گذشت نزدیک به یکهزار سال همواره مورد توجه و دقت و مطالعه و سرمشق عارفان و شاعران و متفکران و محققان بوده است


بقیه مطلب را در ادامه بخوانید


وی در سال 351 یا 352 هجری در قصبه خرقان قومس از توابع بسطام متولد شده و در روز سه شنبه دهم محرم (عاشورا) سال 425 هجری در هفاد و سه سالگی در همان قصبه خرقان جهان را بدرود گفته است. مشهور است که علاوه بر هم شهری وی یعنی بایزید بسطامی عارف بزرگوار و عالی مرتبه قرن دوم و سوم هجری که شیخ و مقتدای حال جذبه و تفکر او بوده است، مانند عارف معروف معاصر خود شیخ ابوسعید ابوالخیر خرقه ارشاد و طریقت از شیخ ابوالعباس احمد بن محمد عبدالکریم قصاب آملی داشته است.

در منقولات و حکایات باقی مانده، آمده است که شیخ ابوسعید ابوالخیر عارف مشهور و ابوعلی سینا فیلسوف نامی و ناصر خسرو قبادیانی علوی، شاعر و متفکر ایرانی که معاصر شیخ ابوالحسن خرقانی بوده اند به خرقان رفته و با وی صحبت داشته و مقام معنوی او را ستوده اند. و نیز گفته اند که سلطان محمود غزنوی پادشاه مقتدر بدیدار شیخ ابوالحسن خرقانی رفته و از وی کسب فیض کرده و نصیحت خواسته است.

از شاگردان ممتاز و مشهور شیخ ابوالحسن خرقانی، خواجه عبدالله انصاری عارف قرن پنجم هجری است که سالها در خرقان زیسته و از انفاس پر برکت شیخ ابوالحسن خرقانی کسب فیض و معلومات کرده است. در مورد ارتباط معنوی بایزید بسطامی عارف قرن دوم و سوم هجری با شیخ ابوالحسن خرقانی که از وفات بایزید 234 هجری تا تولد شیخ ابوالحسن 351 یا 352 هجری، یکصد و هفده یا هیجده سال فاصله است مطالب زیادی در آثار نویسندگان و محققان به ویژه عارفان قرنهای بعد آمده است، که قابل توجه و تأمل میباشد.  بدیهی است اینگونه ارتباطات آشکار مؤید بقای روح و استمرار و انتقال هویت و معنویت پنهان از چشم ظاهر بین بشری است؛ که فهم ضعیف و محدود ما به ندرت قادر به درک جلوه هایی از آن می باشد.  شیخ فرید الدین عطار نیشابوری عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجری در این باره مینویسد:

نقل است که شیخ بایزید هر سال یک نوبت بزیارت دهستان شدی بسر ریگ که آنجا قبور شهد است، چون بر خرقان گذر کردی باستادی و نفس برکشیدی، مریدان از وی سئوال کردند که شیخا ما هیچ نمی شنویم؛ گفت: آری که از این دیه دزدان بوی مردی می شنوم، مردی بود نام او علی و کنیت او ابوالحسن؛ به درجه از من پیش بود، بار عیال کشد و کشت کند و درخت نشاند. 

هم چنین در مورد توجه و ارتباط متقابل شیخ ابوالحسن خرقانی به بایزید بسطامی و مدد جستن از تربت او شیخ فرید الدین عطار نیشابوری مینویسد:

نقل است که شیخ ابوالحسن در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن بجماعت کردی و روی بخاک بایزید نهادی و بسطام آمدی، 3 فرسنگ و باستادی و گفتی بار خدایا از آن خلعت که بایزید را داده ای ابوالحسن را بویی ده و آنگاه باز گشتی، وقت صبح را بخرقان باز آمدی و نماز بامداد بجماعت به خرقان دریافتی بر طهارت وضوی نماز خفتن.

گویند شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانقاه خود نوشته بود: « هر کس که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید.  چه آنکس که بدرگاه باری تعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»

نگارنده (رفیع) این مضمون والای انسانی را چنین به نظم درآورده است:

بـر سـر در خـانـقـاه خـرقـان                              شیخ خرقان به لطـف عـرفان

این نکته نوشته بود از مـهــر                              مـهـر فـلـک اسـت تـالـی آن

هر کس که در این سرا درآید                            گـر گرسنه بود یا که عطشان

مـهمان بـخوان عارفان است                            گـر گـبـر بـود و یـا مـسـلـمـان

از مـهـر بـخـدمـتش بکوشید                             زیرا که هم اوست پیک جانان

شایسته نان ابوالحسن هست                        آنکس که خدای داده اش جان

راستی با همه تلاش ها و کوشش های خیره کننده ای که بشر در راه کسب علوم و فنون کرده و پیشرفتهایی نیز بدست آورده است؛ متأسفانه در راه معنویت و انسانیت واقعی با تأسیس و تشکیل سازمانهای مختلف خیریه جهانی بعد از گذشت یکهزار سال حتی توفیق روش عالی انسانی خانقاه این عارف بزرگوار و کیهان گرای ایرانی را نداشته است و جلوه و جلال این خانقاه حاشیه کویر مرکزی ایران به شهرت و شعار همه آن مؤسسات پر زرق و برق و پر آوازه جهانی پهلو میزند.

از دیگر سخنان والای شیخ ابوالحسن خرقانی که برگزیده ایم اینهاست:

عالم بامداد برخیز طلب زیادتی علم کند، و زاهد طلب زیادتی زهد کند و ابوالحسن در بند آن بود که سروری بدل برادری رساند.

اگر به ترکستان تا به در شام کسی را خاری در انگشت شود آن از آن من است. همچنین از ترک تا شام کسی را قدم در سنگ آید زیان آن مراست و اگر اندوهی در دلی است آن دل از آن من است.

کاشکی بدل همه خلق، من بمردمی تا خلق را مرگ نبایستی دید... کاشکی حساب همه خلق با من بکردی تا خلق را به قیامت حساب نبایستی دید.

کاشکی عقوبت همه خلق، مرا کردی تا ایشان را دوزخ نبایستی دید. بهترین چیزها دلیست که در وی هیچ بدی نباشد.

اگر سرودی بگوید و به آن حق را خواهد، بهتر از آن بود که قرآن خواند و بدان حق را نخواهد.  هر چه برای خدا کنی اخلاص است و هرچه برای خلق کنی ریا. هر که عاشق شد خدای را یافت و هر که خدای را یافت خود را فراموش کرد.

او براستی مرید و شاگرد روحانی سلطان العارفین بایزید بسطامی است که گفته است:

مرید من آنست که بر کنار دوزخ بایستد و هر که را خواهند بدوزخ برند دستش گیرد و به بهشت فرستد و خود بجای او بدوزخ رود.

جلال الدین محمد بلخی مولوی عارف بزرگ قرن هفتم هجری، در دفتر چهارم مثنوی، نظریه و گفتار شیخ ابوالحسن خرقانی را درباره پیش بینی جزئیات وجود و ظهور خود توسط بایزید بسطامی در یکصد و تقریبا بیست سال چنین سروده است:

هـچـنـان آمـد کـه او فـرمـوده بـود                                       بـوالـحـسـن از مـردمـان آن را شـنـود

که: حـسـن بـاشـد مـریـد و امتم                                       درس گـیـرد هـر صـبـاح از تـربــتــــم

گفت: من هم نیز خوابش دیده ام                                      وز روان شـیـخ ایـــــن بـشـنـیـده ام

هر صباحی رو نـهـادی سوی گور                                      ایـسـتـادی تـا ضـحـی انـدر حـضـــور

یـا مـثـال شـیـخ پـیـشش آمـدی                                       یا که بی گفتی شکالش حل شدی 

تـا یـکـی روزی بـیامـد بـا سـعـود                                       گـورهـا را بـرف نـو پـوشـیـده بـــــود

تـوی بـر تـو بـرفـهـا همچون علم                                       قـبه قـبه دید و شـد جـانـش بـغـــم

بـانگش آمد از حظیره شیخ حی                                       هـا انـا ادعـوک کـی تـسـعی الــــی

هین بیا این سو، بر آوازم شتاب                                       عـالم از برف است روی از من متاب

حال او زآن روز شد خوب و بدید                                        آن عجایـب را کـه اول مــــی شـنید

دیدار شیخ ابوالحسن خرقانی با ابو علی سینا

درباره ملاقات شیخ ابوالحسن خرقانی عارف و ابو علی سینا فیلسوف و طبیب مشهور داستانها در کتابها آورده اند؛ اگر جزئیات این دیدار درست نباشد؛ با در نظر گرفتن وقایع تاریخی و خط سیر حرکت ابوعلی سینا از گرگانج به جرجان (گرگان) که از طریق طوس و نیشابور و جاجرم و سرحد کومش انجام گرفته، وقوع این ملاقات مهم تاریخی قطعی است. شیخ فرید الدین عطار نیشابوری درباره ملاقات شیخ ابوالحسن خرقانی و شیخ الرئیس ابوعلی سینا چنین نوشته است:

« نقلست که بوعلی سینا به آوازهً شیخ عزم خرقان کرد، چون به وثاق شیخ آمد، شیخ به هیزم رفته بود. پرسید که شیخ کجاست؟ زنش گفت: آن زندیق کذاب را چه کنی؟ همچنین بسیار جفا گفت شیخ را، که زنش منکر او بودی، حالش چه بودی! بوعلی عزم صحرا کرد تا شیخ را بیند، شیخ را دید که همی آمد و خرواری درمنه بر شیری نهاده، بوعلی از دست برفت، گفت: شیخا این چه حالتست؟ گفت: آری تا ما بار چنان "ماده" گرگی نکشیم "یعنی زن" شیری بار ما نکشد. پس بوثاق باز آمد، بوعلی بنشست و سخن آغاز کرد و بسی گفت، شیخ پاره ای گل در آب کرده بود تا دیواری عمارت کند، دلش بگرفت، برخاست و گفت مرا معذور دار که این دیوار را عمارت می باید کرد، و بر سر دیوار شد، ناگاه تبر از دستش بیفتاد، بوعلی برخاست تا آن تبر بدستش باز دهد، پیش از آنکه بوعلی آنجا رسید آن تبر برخاست و بدست شیخ باز شد. بوعلی یکبارگی اینجا از دست برفت و تصدیقی عظیم بدین حدیثش پدید آمد تا بعد از آن طریقت به فلسفه کشید، چنانکه معلوم هست» « دانش، علم. و بینش، عرفان.»

ناصر خسرو قبادیانی در مکتب خرقان

در بین ملاقات کنندگان نامی با شیخ ابوالحسن خرقانی عارف آزاد اندیش قرن چهارم و پنجم هجری، ناصر خسرو قبادیانی شاعر و نویسنده و متفکر، محقق معاصر او است که به خرقان سفر کرده و به محضر شیخ بزرگ خرقان راه یافته و از خانقاه معروف او به رموز اسرار عرفان پی برده است. امیر دولتشاه بن علاءالدوله سمرقندی در کتاب تذکرةالشعرا در ضمن بیان شرح احوال ناصر خسرو قبادیانی مینویسد: « در اثنای عزیمت از مازندران بجانب خراسان به صحبت شیخ المشایخ ابوالحسن خرقانی قدس الله روحه العزیز رسید، و شیخ را از روی کرامت، احوال او معلوم معلوم شده بود. به اصحاب گفت که فردا مردی حجتی بدین شکل و صفت بدر خانقاه خواهد رسید، او را اعزاز و اکرام نمائید و اگر امتحانی از علوم ظاهر در میان آورد بگوئید شیخ ما مردی دهقان و امی است و آن شخص را پیش من آرید. چون حکیم ناصر خسرو بدر خانقاه رسید، مریدان بفرمودهً شیخ عمل کرده، او را بخدمت شیخ بردند. شیخ او را اعزاز و اکرام فرمود و حکیم ناصر خسرو گفت: ای شیخ بزرگوار میخواهم که از این قیل و قال درگذرم و پناه به اهل حال آورم. شیخ تبسمی کرد و گفت که ای ساده دل بیچاره تو چگونه با من هم صحبتی توانی کرد که سالها است اسیر عقل ناقص مانده ای؟ و من اول روز که قدم بدرجه مردان نهاده ام سه طلاق به این بر گوشهً چادر این مکاره بسته ام. حکیم گفت که چگونه شیخ را معلوم شد که عقل ناقص است؟ بلکه اول من خلق الله العقل، گفته اند. شیخ فرمود ای حکیم آن عقل انبیاست، دلیری در آن میدان مکن. اما عقل ناقص، عقل تو و پورسینا است.  که هر دو بدان مغرور شده اید و دلیل بر آن قصیده است که دوش گفته و پنداشته ای که گوهر کان کن فکان عقل است، غلط کرده ای آن که گوهر عشق است و فی الحال مطلع آن قصیده را شیخ به زبان مبارک گذرانید برین منوال که:

بالای هفت طاق مقرنس دو گوهرند                      کز کاینات و هر چه در او هست برترند

حکیم ناصر خسرو چون آن کرامت از شیخ بدید مبهوت شد، چه این قصیده را هم در آن شب نظم کرده بود و هیچ آفریده را بر آن اطلاعی نبود و اعتقاد و اخلاص او به آستانهً شیخ درجه عالی یافت؛ و چند وقت در خدمت شیخ روزگار گذرانید و به ریاضت و تصفیه باطن مشغول شد. اما شیخ او را اجازت به سفر داد و او به جانب خراسان آمد و از علوم غریبه و تسخیر سخن گفت، علمای خراسان بقصد او برخاستند و در آن حین اقضی القضاة ابوسهیل صعلوکی که امام و بزرگ خراسان بود و در نیشابور بودی حکیم را گفت تو مردی فاضل و بزرگی، چون امتحانات بسیار میکنی و سخن تو بلندتر واقع شده؛ چنین مشاهده میکنم که علمای ظاهری خراسان قصد تو دارند. صلاح در آنست که ازین دیار سفر اختیار کنی.  حکیم از نیشابور فرار نموده، بجانب بلخ افتاد و آنجا نیز متواری بود تا در آخر حال به کوهستان بدخشان افتاد.

با در نظر گرفتن تطابیق تاریخی و اینکه وفات شیخ ابوالحسن خرقانی در سال 425 هجری اتفاق افتاده؛ باید این ملاقات معنوی در دوران جوانی ناصر خسرو به وقوع پیوسته باشد.

سلطان محمود غزنوی در خانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی

بطوریکه نوشته اند سلطان محمود غزنوی در سفری که به تسخیر شهرهای مرکزی ایران « ری و اصفهان » و انقراض سلسله آل بویه "دیلمیان" منجر گردید(420 هجری) چند روزی در ولایت قومس "کومش" توقف کرده و با شیخ ابوالحسن خرقانی در قصبه خرقان بسطام ملاقات نموده است.  بررسی جوانب مختلف این دیدار تاریخی و معنوی و طرز برخورد و سئوال و جواب دلنشین این عارف جلیل القدر ایرانی با سلطان محمود مقتدر و جبار، و همچنین تأثیر عمیق و شگرف افکار بلند و وسعت نظر بی انتها و وارستگی و بی نیازی و بی هراسی حیرت انگیز شیخ در سلطان وقت و فرد شاخص عرصه سیاست مشرق ایران که بی ارزشی جلال و جبروت و قدرت و مال و مقام دنیائی را در مقابل حقیقت عرفان و معنویت مجسم می کند، از نظر اخلاقی و اجتماعی و عقیدتی بسیار جالب توجه و از لحاظ تاریخی ارزنده و آموزنده است.

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری عارف محقق قرن ششم و هفتم هجری جزئیات این دیدار تاریخی را چنین بیان داشته است:

« نقل است که وقتی سلطان محمود وعده داده بود، ایاز را.  خلعت خویش را در تو خواهیم پوشیدن و تیغ برهنه بالای سر تو برسم غلامان من خواهم داشت.  چون محمود به زیارت شیخ "ابوالحسن خرقانی" رسول فرستاد که شیخ را بگوئید که سلطان برای تو از غزنین بدینجا آمد، تو نیز برای او از خانقاه به خیمهً او درآی؛ و رسول را گفت اگر نیاید این آیت برخوانید، قوله تعالی: "واطیعو الله و اطیعو الرسول و اولی الامرمنکم."

رسول پیغام بگزارد.  شیخ گفت: مرا معذور دارید. این آیت برو خواندند، شیخ گفت: محمود را بگوئید که: چنان در اطیعو الله مستغرقم که در اطیعو الرسول خجالتها دارم تا به اولی الامر چه رسد؟! رسول بیامد و به محمود باز گفت. محمود را رقت آمده و گفت: برخیزید، که او نه از آن مرد است که ما گمان برده بودیم.  پس جامهً خویش را به ایاز داد و در پوشید، و ده کنیزک را جامهً غلامان در بر کرده، و خود به سلاح داری ایاز پیش و پس می آمد، امتحان را رو به صومعهً شیخ نهاد. چون از در صومعه درآمد و سلام کرد، شیخ جواب داد، اما برپا نخاست. پس روی به محمود کرد و در ایاز ننگرید، محمود گفت: برپا نخاستی سلطان را و این همه دام بود، شیخ گفت: دام است اما مرغش تو نه ای؛ پس دست محمود بگرفت و گفت: فرا پیش آی، چون ترا فرا پیش داشته اند.  محمود گفت: سخنی بگو. گفت: این نامحرمان را بیرون فرست، محمود اشارت کرد، تا نامحرمان همه بیرون رفتند؛ محمود گفت: مرا از بایزید حکایتی برگو. شیخ گفت: بایزید چنین گفته است: که هر که مرا دید از رقم شقاوت، ایمن شد؛ محمود گفت: از قدم پیغامبر زیادتست؟ و بوجهل و بولهب و چندان منکران او را همی دیدند و از اهل شقاوت، شیخ گفت محمود را که ادب نگه دار و تصرف در ولایت خویش کن، که مصطفی را علیه السلام ندید جز چهار یار او و صحابه او و دلیل بر این چیست؟  قوله تعالی "و تراهم ینظرون الیک و هم لایبصرون"، محمود را از این سخن خوش آمد؛ گفت مرا پندی ده.  گفت: چهار چیز نگه دار.  اول پرهیز از مناهی و نماز بجماعت، سخاوت و شفقت بر خلق خدا. محمود گفت: مرا دعا کن؛ گفت: خود در این گه دعا می کنم "اللهم اغفر للمؤمنین و المؤمنات" گفت: دعاء خاص بگو. گفت: ای محمود عاقبتت محمود باد. پس محمود بدره ای زر پیش شیخ نهاد. شیخ قرص جوین پیش نهاد و گفت: بخور! محمود همی خاوید و در گلویش می گرفت. شیخ گفت: مگر حلقت می گیرد؟ گفت: آری.  گفت: میخواهی که ما را این بدره زر تو گلوی بگیرد؟ برگیر که این را " اشاره به زر " سه طلاق داده ایم.  محمود گفت: در چیزی کن، البته.  گفت: نکنم.  گفت: پس مرا از آن خود یادگاری بده، شیخ پیراهن عودی از آن خود بدو داد. محمود چون بازهمی گشت گفت: شیخا خوش صومعه ای داری، گفت: آنهمه داری، این نیز همی بایدت؟ پس در وقت رفتن شیخ او را بر پا خواست. محمود گفت: اول که آمدم التفات نکردی، اکنون بر پای می خیزی. این همه کرامت از چیست آن چه بود؟  شیخ گفت: اول در رعونت پادشاهی و امتحان درآمدی، و به آخر در انکسار و درویشی میروی که آفتاب دولت درویشی بر تو تافته است. اول برای پادشاهی تو برنخاستم، اکنون برای درویشی تو برمی خیزم.»

دیدار شیخ ابوالحسن خرقانی و شیخ ابوسعید ابوالخیر

از معاصران نامی شیخ ابوالحسن خرقانی، شیخ ابوسعید ابوالخیر عارف و شاعر مبتکر رباعیات عرفانی است.  بطوریکه نوشته اند شیخ ابوسعید بارها به خرقان سفر کرده و با شیخ ابوالحسن صحبت داشته است که ماجرای آنها در کتاب نورالعلوم و اسرار التوحید و تذکرةالاولیاء و دیگر کتابهای مربوط به شرح احوال عارفان به تفضیل آمده است. عطار مینویسد که: شیخ ابوسعید ابوالخیر گفته است: من خشت بودم چون به خرقان رسیدم، گوهر بازگشتم.

محمد منور در کتاب اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید درباره ملاقات شیخ ابوالحسن خرقانی و ابوسعید ابواخیر نوشته است:

« چون شیخ ما ابوسعید به خرقان رسید و در خانقاه شد، در خانقاه شیخ بوالحسن مسجد خانه ای است.  شیخ بوالحسن در آنجا بود، بر پای خواست؛ و تا میان مسجد خانه پیش شیخ باز آمد و آنجا دست به گردن یکدیگر فرا کردند. شیخ ابوالحسن می گفت: چنان داغ را، مرهم چنین نهند و چنین قدم را، قربان، جان بوالقاسم سازند. پس شیخ بوالحسن، شیخ بوسعید را دست گرفت که بر جای من بنشین. شیخ ما ننشست.   شیخ بوالحسن را گفت: تو بر جای خویش بنشین.  او ننشست. هر دو در میانه خانه بنشستند و هر دو می گریستند. شیخ بوالحسن، شیخ بوسعید را گفت: سخن بواژ، مرا نصیحتی کن؛ شیخ بوسعید گفت: او را باید گفت.  پس مقریان با شیخ بوسعید بودند، اشارت کرد که قرآن برخوانید. قرآن برخواندند و صوفیان بسیار بگریستند و نعره ها زدند و هر دو شیخ بسیار بگریستند. شیخ بوالحسن، خرقه از سر زاویه خود به مقریان انداخت. شیخ بوسعید سه شبانروز پیش شیخ بوالحسن بود.  و درین سه شبانروز، هیچ سخن نگفت. شیخ بوالحسن  وی را معارضه سخن می کرد. شیخ بوسعید گفت: ما را بدان آورده اند تا سخن شنویم. او را باید گفت. پس شیخ بوالحسن گفت: تو حاجت مایی از خدای تعالی. ما از خدای تعالی به حاجت خواسته ایم که دوستی از دوستان خویش بفرست، تا ما این سرهای تو بدو هوژ گوئیم(بدو هویدا گوئیم).  تو آن حاجت مایی.  من پیر بودم و ضعیف به تو نتوانستم آمدن، ترا قوت بود و عدت، ترا به ما آوردند. ترا به مکه نگذارند. تو عزیز تر از آنی که ترا به مکه برند.  کعبه را به تو آرند تا ترا طواف کند. »

خواجه عبدالله انصاری شاگرد و مرید ممتاز شیخ ابوالحسن خرقانی

خواجه عبدالله انصاری "پیر هرات" عارف بزرگ قرن پنجم هجری و گوینده رسائل مقالات و مناجات های خوش آهنگ و دلنشین و سوزناک و سراپا هنر عرفانی از شاگردان و مریدان خاص شیخ ابوالحسن خرقانی بوده است. وی سالها در خرقان بسر برده و در خانقاه خرقان از محضر پر برکت شیخ ابوالحسن خرقانی کسب فیض کرده تا بسر حد کمالات معنوی نائل شده است.

چنانکه خود گفته است:

« مشایخ من در حدیث و علم و شریعت بسیارند. اما پیر من در تصوف و حقیقت شیخ ابوالحسن خرقانی است و اگر او را ندیدمی کجا حقیقت دانستمی.»

خواجه عبدالله انصاری در مناجات و مقالات خود درباره درک فیض از مکتب شیخ بزرگ خرقان چنین آورده است:

عبدالله مردی بود بیابانی، میرفت بطلب آب زندگانی، ناگاه رسید به شیخ ابوالحسن خرقانی، دید چشمهً آب زندگانی، چندان خورد که از خود گشت فانی، که نه عبدالله ماند و نه شیخ ابوالحسن خرقانی، اگر چیزی میدانی من گنجی بودم نهانی، کلید او شیخ ابوالحسن خرقانی.

آثار شیخ ابوالحسن خرقانی

1- رسالةالخائف الهائم من لومة اللائم.  که نظیر آن در اصول طریقت تألیف نشده است.

2- فواتح الجمال و غیر اینها.

3- نورالعلوم که شامل ذکر مبانی عرفانی و روایاتی است که با نام شیخ ابوالحسن خرقانی بستگی دارد و نمونه هایی از سخنان اوست که بوسیله یکی از شاگردان و پیروان شیخ در ده باب تدوین شده است.  مجموعه کامل این کتاب توسط نگارنده "رفیع" در اسفند ماه سال 1359 خورشیدی چاپ و منتشر شده و تا کنون به سه چاپ رسیده است.


Link      Comments () Date: شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧

شب یلدا و شاهنامه خوانی و حافظ خوانی در پیش است by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

امسال نیز به رسم همه ساله مراسم شب یلدا توسط گروههای فعال اجتماعی مجازی و غیر مجازی مرتبط با جوانان برگزار میشود.
جای شکر دارد.


Link      Comments () Date: دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧

به مناسبت میلاد مبارک امام رضا علیه السلام by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مرجع:

برای تولد امام رضای خود خودمان


چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند
موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

هم تو گل‌های این باغ را می‌شناسی
هم تمام شهیدان تو را می‌شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند

بوی توحید مشروط بر بودن توست
ای که آیات قرآن تو را می‌شناسند

گرچه روی از همه خلق پوشیده داری
آی پیدای پنهان تو را می‌شناسند

اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند

قیصر امین پور


Link      Comments () Date: یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

به یاد قیصر امین پور by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک  یادداشت یکسال قبل اکرنه:

قیصر امین پور شاعر شهدا بود. شاعر انقلاب بود. شاعر عشق نیز بود.
به دلایل بالا:
شاعر قدرتمندان نبود.
شاعر ثروتمندان نبود.
....

یکی از دوستان نزدیکش نقل میکرد:
که در دوران تحصیل آثار احمد شاملو را میخواند.
برای امام در زمان حیات امام شعر میگفت و در برابر سوال اینکه چرا برای دیگران نمیگویید٬ اشاره میکردند که به خودسازی ویژه امام که شاعر را نگران نمیکرد از ....

===================

مدتی بود که با بیماری دست به گریبان بود و به این دلیل دعوت بزرگان را برای شرکت در جلسات سنواتی شعرخوانی رد میکرد.
با همه بیماری اش٬ فرصت دیدار علاقمندان و دوستانش چون آقای خاتمی را از دست نمیداد.
به اقای خاتمی علاقه ای ویژه داشت. علاقه ای متقابل. 

================

شاعری منتقد بود.
ساده شعر میگفت.
به سنت ادبی کهن ایران عشق می ورزید و آشکارا از آن در اشعارش سود می جست.

========================

یکشنبه قرار بود آقای قیصر امین پور را در بین تعدادی از اهل اندیشه و هنر در جلسه ای ببینم که اجل او به من مهلت نداد. چه زود دیر شد.


Link      Comments () Date: چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧

خاطره ی مرگ و عشق از احمد شاملو by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مطلب:

  سال 1324 بود. از زندان متفقین آزاد شده بودم( شاملو دانش‌آموز مدرسه نظام بود که به ناسیونالیست‌های دوآتشه پیوست و در نتیجه بعد از اشغال ایران توسط متفقین به زندان آن‌ها در رشت، که تحت کنترل روس‌ها بود، افتاد.) و با خانواده به رضاییه می‌رفتم. پدرم افسری بود که به خاطر کله‌شقی‌هایش همیشه از این طرف ایران به آن طرف کشور تبعید می‌شد. خاش- چابهار- مشهد- یک ماه این‌جا، دو ماه جای دیگر. حالا نوبت رفتن به رضائیه بود. کلانتری مرزی بود. توی ساختمان دولتی نشسته بودیم که دموکرات‌ها به سراغمان آمدند. ما را، من و پدرم را گرفتند و بردند. مدتی ما را کت بسته در انتظاری کشنده توی پناهگاه نگه داشتند. شب که شد ما را بردند جلوی دیوار، روبه‌روی جوخه اعدام، چشممان را بستند، فدائیان مسلح به خط شدند و پدرم در این لحظه طوری ایستاد که سپربلای من باشد خودم را کنار کشیدم. تن به مردن داده بودم. ولی دل تو دلم نبود. مرگ را یقین داشتم، اما مرگ با شلیک‌های ناگهانی نمی‌آمد. انتظار کشنده و طولانی بود. هرلحظه شتابی حیرت‌انگیز داشت. هجوم هزاران خاطره در ذهنم مرا به سرحدِ انفجار کشانده بود، چرا معطل می‌کردند، چرا کار را تمام نمی‌کردند؟

   دو ساعت جلو جوخه اعدام ایستاده بودیم. علت تأخیر مرگ این بود که فرماندة پناهگاه یک آن در تصمیم خود تردید کرده بود و مصلحت دیده بود که با فرمانده‌اش مشورت کند. فرماندة او پدرم را خوب می‌شناخت و پادرمیانی‌اش باعث نجات ما از مرگ شد. پس از آن هیچ‌گاه از مرگ نهراسیدم. مرگِ تن برایم بی‌اعتبار شده بود، در این زندگی بازیافته چیزهای عظیم‌تر برایم مطرح بود که مرگ در برابر آن‌ها ارجی نمی‌داشت. من عشق را یافته بودم، زیبائی را، حماسه را. از آن شب به بعد هیچ چیز در زندگی مرا نترسانده است. بر مرگ پیروز شده بودم و بر تمامی ترس‌هایی که از جسم زاده می‌شود.

Shamloo


Link      Comments () Date: دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

سیمای علی علیه السلام در مثنوی by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مقاله:

مولوی پاسخ علی علیه السلام را به این صورت به نظم می‏کشد:

خنجر و شمشیر شد ریحان من

مرگ من شد بزم و نرگستان من

آن‏که او تن را بدین سان پی کند

حرص میری و خلافت کی کند

زان به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم

تا امیران را نماید راه و حکم

تا امیری را دهد جانی دگر

تا دهد نخل خلافت را ثمر



مطلب کامل را در ادامه بخوانید


                 

منابع مقاله:

فصلنامه معرفت، شماره 47، حسن فراهانی؛


مقدمه

جلال الدین محمد بلخی مشهور به «مولوی‏» ، متولد ششم ربیع الاول سال 604 ه.ق در بلخ و متوفای پنجم جمادی الاخر 672 ه.ق در قونیه، قریب 68 سال عمر کرد.عمر وی به سه دوره تقسیم می‏شود:

دوره اول.زندگانی و شخصیت اول مولوی از ایام کودکی تا 25 سالگی است; یعنی از سال 628 ق که پدر دانشمند و عارفش محمدحسین خطیبی معروف به «سلطان العلما بهاء الدین ولد» ، فرزند حسین بلخی، وفات یافت.مولوی در این مدت با شوق و ذوق هرچه تمام‏تر و با سرمایه هوش و حافظه فوق‏العاده به تحصیل علوم و فنون عقلی و نقلی و اکتسابی شامل ادبیات و فقه و حدیث و تفسیر قرآن اشتغال داشت.

دوره دوم.از 25 سالگی اوست تا حدود 38 سالگی; یعنی مقارن سال 642 ه.ق که ملاقات و برخورد او با شمس الدین محمد تبریزی اتفاق افتاد و موجب تغییر مسیر زندگی او گردید.در این مدت، که حدود 14 سال می‏شود، توسط سید برهان‏الدین محقق ترمذی (وفات 637 ه.ق) که از اصحاب و مریدان پدرش بود تحت تعلیم و تربیت قرار گرفت و داخل سنت تصوف و سیر و سلوک طریقت گردید.

دوره سوم.این دوره فعلیت نهایی روحانی و به قول خودش «مرحله سوختگی بعد از خامی‏» و پختگی اوست که از 38 سالگی وی، مقارن 642 ق آغاز می‏شود و تا پایان حیاتش به مدت 30 سال همچنان پیوسته با کمال گرمی و عشق و علاقه استمرار داشت. (1)

آثار برجسته و شاهکارهای جاویدان مولوی مربوط به همین دوره است.

از مولوی آثار ذیل برجای مانده است: مثنوی در 6 جلد، شامل 26000 بیت، دیوان غزلیات; معروف به دیوان کبیر یا کلیات شمس مشتمل بر 50000 بیت، رباعیات، مکتوبات مولانا، فیه مافیه، مجالس سبعه (2) و برخی آثار دیگر.

مولوی در مثنوی، در نخستین اشاره به امام علی علیه السلام، عشق خود را به ایشان با دو بیت زیبای عربی آشکار می‏سازد:

مرحبا یا مجتبی یا مرتضی

ان تغب جاء القضا ضاق الفضا

انت مولی القوم من لا یشتهی

قدردی، کلا لئن لم ینتهی. (3)

مولوی با سخنان حضرت علی علیه السلام آشنایی کامل داشته و بیت اول سخنی است منسوب به علی علیه السلام که فرمودند: «اذا جاء القضا ضاق الفضا» . (4)

این نقل قول تاکیدی است‏بر نقش ولایت‏حضرت علی علیه السلام که دین را نگهبان است; زیرا با تداعی آیه‏ای از قرآن مجید هشدار می‏دهد که «کلا لئن لم ینته لنسفعا بالناصیه.» (علق: 15) (5) این آیه قرآن خطاب است‏به فردی بت‏پرست از مردم مکه که برده مسلمان خود را از نمازگزاردن منع می‏کرد. (6)

وظیفه مولایی و نگاهبانی دین از آن جهت‏به عهده حضرت علی علیه السلام است که خود قرآن ناطق است. بنابراین، علی علیه السلام مردی است که رهروان و پیروانش او را عاشقند و بت‏پرستان و منکران تعالیم قرآن از او در بیم.

پهلوانی‏ها، جوان‏مردی‏ها و مبارزات آن حضرت چنان زبانزد مردم در ادوار گوناگون بوده که برای آن‏ها حماسه‏ها و منظومه‏های پهلوانی فراوانی ساخته‏اند. صبای کاشانی در مثنوی «خداوند نامه‏» به موضوع جنگ‏ها و رشادت‏های آن حضرت پرداخته است; در فتوت نامه اثر واعظ کاشفی و کیمیای سعادت اثر امام محمد غزالی نیز از جوان‏مردی‏های امام علیه السلام سخن رانده شده است، همچنین بازل مشهدی در اثر حماسی معروف خود، حمله حیدری، که حماسه‏ای مصنوع و بر وزن شاهنامه فردوسی سروده شده، به دلاوری و شجاعت و مردانگی آن حضرت پرداخته است. اما حکایت مولوی از داستان مبارزه حضرت علی علیه السلام با عمروبن عبدود خواندنی‏تر و جالب‏تر می‏باشد:

علی علیه السلام و درافکندن با عمرو بن عبدود

عمروبن عبدود، یکی از مبارزان و جنگجویان عرب، آوازه شجاعت و قدرت وی چنان بود که کم‏تر کسی را توان مقابله و رویارویی با او می‏نمود. در جنگ خندق، عمرو با رجزخوانی بسیار، مبارز و همرزم می‏طلبید. در این میان، تنها حضرت علی به جنگ رفت و سرانجام نیز وی را به هلاکت رساند. مولوی در این حکایت، علاوه بر بازگو نمودن روحیه شجاعت و جنگاوری، نمونه یک انسان کامل را، که زندگی، جنگ، خواسته و حتی مرگش نیز برای حق می‏باشد، به شکل زیبایی معرفی می‏کند. خلاصه این واقعه از منظر مولانا چنین است:

حضرت علی علیه السلام پس از آن که پشت دشمن را بر خاک نشاند و بر او دست‏یافت، بر سینه وی نشست تا سرش را از تن جدا سازد. او بر روی مبارک حضرت خدو انداخت و بدین دلیل، ایشان بدون درنگ برخاست و او را رها کرد و در پاسخ این سؤال که چرا بر زندگانی دشمن خود بخشش آوردی، گفت: «چون بر روی من خدو انداخت، از او در خشم شدم و ترسیدم که اگر او را بکشم، خشم من نیز در کشتن او تا حدی دخیل باشد; اما نمی‏خواستم که او را جز بهر حق بکشم. (7)

حضرت علی علیه السلام با این اقدام خود، آن پهلوان کافر را به تحسین جمال و جلال اسلام واداشت.

مولوی در این‏باره می‏گوید:

از علی آموز اخلاص عمل

شیر حق را دان منزه از دغل

در غزا بر پهلوانی دست‏یافت

زود شمشیری برآورد و شتافت

او خدو انداخت‏بر روی علی

افتخار هر نبی و هر ولی

او خدو زد بر رخی که روی ماه

سجده آرد پیش او در سجده‏گاه

در زمان انداخت‏شمشیر آن علی

کرد او اندر غزایش کاهلی

گشت‏حیران آن مبارز زین عمل

وزنمودن عفو و رحم بی‏محل (8)

به روشنی پیداست که هر کسی جز علی علیه السلام بود از شدت خشم و عصبانیت، به دلیل آن عمل گستاخانه عمرو، کار وی را بی‏درنگ تمام می‏کرد. مولوی از زبان عمرو پس از دیدن جوان‏مردی و آن عمل علی علیه السلام می‏گوید:

گفت: بر من تیغ تیز افراشتی

از چه افکندی مرا بگذاشتی؟

آن‏چه دیدی بهتر از پیکار من

تا شدی تو سست در اشکار من؟

آن‏چه دیدی که چنین خشمت نشست

تا چنان برقی نمود و بازگشت؟

آن‏چه دیدی که مرا زان عکس دید

در دل و جان شعله‏ای آمد پدید؟

آن‏چه دیدی برتر از کون و مکان

که به از جان بود و بخشیدیم جان؟

در شجاعت‏شیر ربانیستی

در مروت خود که داند کیستی؟ (9)

آن‏گاه پهلوان کافر از علی علیه السلام خواست که راز این بخشایش را بگشاید. بر همین اساس، مولوی عنان سخن را از عمرو می‏رباید و با شیفتگی خاصی ادامه می‏دهد:

ای علی که جمله عقل و دیده‏ای!

شمه‏ای واگو از آن‏چه دیده‏ای

تیغ ظلمت جان ما را چاک کرد

آب علمت‏خاک ما را پاک کرد

بازگو دانم که این اسرار هوست

زان که بی‏شمشیر کشتن کار اوست

بازگو ای باز عرش خوش شکار!

تا چه دیدی این زمان از کردگار

چشم تو ادراک غیب آموخته

چشم‏های حاضران بردوخته

راز بگشا ای علی مرتضی!

ای پس از سوء القضا حسن القضا! (10)

یا تو واگو آنچه عقلت‏یافته است

یا بگویم آنچه بر من تافته است

از تو بر من تافت پنهان چون کنی

بی زمان چون ماه پرتو می‏زنی

ماه بی‏گفتن چو باشد رهنما

چون بگوید شد ضیا اندر ضیا

باز گو ای باز پر افروخته

با شه و با ساعدش آموخته

باز گوی باز عنقاگیر شاه

ای سپاه اشکن به خودنی با سپاه

امت و حدی یکی و صدهزار

بازگو ای بنده بازت را شکار

در محل قهر، این رحمت زچیست؟

اژدها را دست دادن راه کیست؟ (11) امام علی علیه السلام توضیح ذیل را ابتدای پاسخ خود قرار می‏دهد:

غرق نورم گرچه سقفم شد خراب

روضه گشتم گرچه هستم بوتراب (12)

سپس مولانا زبان حال امام علی علیه السلام را به آن پهلوان کافر، چنین بیان می‏کند:

گفت: من تیغ از پی حق می‏زنم

بنده حقم نه مامور تنم

شیر حقم نیستم شیر هوا

فعل من بر دین من باشد گوا

«ما رمیت‏» از رمیتم در خراب

من چو تیغم و آن زننده آفتاب

رخت‏خود را من ز ره برداشتم

غیر حق را من عدم انگاشتم

که نیم کوهم زصبر و حلم و داد

کوه را کی در رباید تندباد

آن‏که از بادی رود از جا خسی است

زآن‏که باد ناموافق خود بسی است

باد خشم و باد شهوت باد آز

برد او را که نبود اهل نماز

کوهم و هستی من بنیاد اوست

ور شوم چون کاه بادم باد اوست

جز به باد او نجنبد میل من

نیست جز عشق احد سرخیل من

خشم بر شاهان شه و ما را غلام

خشم را من بسته‏ام زیر لگام

تیغ حلمم گردن خشمم زده است

خشم حق بر من چو رحمت آمده است

چون درآمد در میان غیرخدا

تیغ را دیدم نهان کردن سزا. (13)

سپس با نتیجه اخلاقی پسندیده‏ای این داستان ضمنی را در کمال ایجاز و اختصار کامل می‏کند:

تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر

بل زصد لشکر ظفر انگیزتر. (14)

آیا کسی با مشخصات مزبور، که چنین برای رضای خدا تلاش می‏کند و هوای نفس خود را نادیده می‏گیرد، می‏تواند برای خلافت و حکومت در این دنیا حرص و طمعی داشته باشد؟

مولوی در رد اتهام برخی افراد که به امام علی علیه السلام نسبت‏حرص و طمع به خلافت داده‏اند، می‏گوید:

آن‏که تن را بدین سان پی کند

حرص و میری و خلافت کی کند؟

زان به ظاهر کو شد اندر جاه و حکم

تا امیران را نماید راه و حکم

تا امیری را دهد جانی دگر

تا دهد نخل خلافت را ثمر. (15)

مولا علی علیه السلام خود در این‏باره در نهج‏البلاغه می‏فرماید:

«خدایا، تو می‏دانی آنچه از ما رفت، نه به خاطر رغبت در قدرت بود و نه از دنیای ناچیز خواستن زیادت، بلکه می‏خواستم نشانه‏های دین را به جایی که بود، بنشانم و اصلاح را در شهرهایت ظاهر گردانم تا بندگان ستمدیده‏ات را ایمنی فراهم آید و حدود ضایع مانده‏ات اجرا گردد. (16)

در فرازی دیگر مولوی در دفتر دوم مثنوی، با ذکر نام «ذوالفقار» اشارتی به علی علیه السلام دارد. «ذوالفقار» شمشیر پیغمبر بود که به علی علیه السلام بخشید و با شجاعت و دلاوری مترادف گشت:

زان نماید ذوالفقاری حربه‏ای

زان نماید شیر نر چون گربه‏ای. (17)

علی علیه السلام و فتح باب خیبر

یکی دیگر از رشادت‏های حضرت علی علیه السلام که مورد توجه مولوی قرار گرفته، واقعه جنگ خیبر و کندن در قلعه خیبر است. هنگام محاصره خیبر - آبادی یهودی‏نشینی که در هفتم هجری قمری (628 م) مورد حمله قرار گرفت - علی علیه السلام در قلعه را بر کند و آن را سپر ساخت. (18)

مولوی در قلعه خیبر را تمثیلی از نفس دانسته که تنها یک انسان کامل همچون حضرت علی علیه السلام توان کندن آن را داراست:

یا تبر بر گیر و مردانه بزن

تو علی‏وار این در خیبر بکن (19)

بعد از آن هر صورتی را بشکنی

همچو حیدر باب خیبر برکنی (20)

علی علیه السلام و واگویه با چاه

در ادب فارسی، بارها به ماجرای سر در چاه فرو بردن و ناله کردن آن حضرت اشاره شده است. در این‏باره در مثنوی آمده است:

چون بخواهم کز سرت آهی کنم

چون علی سر در فرو چاهی کنم (21)

نیست وقت مشورت، هین راه کن!

چون علی تو آه اندر چاه کن. (22)

مصراع دوم این بیت اشارت است‏به این خبر که علی علیه السلام سری را که پیامبر صلی الله علیه وآله به او سپرده و فرموده بود که نباید آن را بر کسی بگشاید، در گوش چاه خواند. «تفصیل جالبی آن هم از قول مولانا در مناقب [العارفین] [شمس‏الدین احمد ] افلاکی آمده است و این‏جا در کلام مولانا شاید از منطق‏الطیر عطار ماخوذ باشد. پس با توجه بدانچه افلاکی در باب منشا «نی‏» و ارتباط ناله وی با این «چاه‏» نقل می‏کند پیداست که نی نامه منثوی را، که تمام مثنوی تفسیر و تطویل آن محسوب است، نیز می‏توان در تقریر معانی عرفانی تعبیری از همین‏گونه اسرار تلقی کرد» . (23)

امام علی درباره مصائب و رنج‏هایی که از مردم آن دوران می‏دید، در یکی از خطبه‏های نهج‏البلاغه می‏فرماید: «خدایا، اینان از من خسته‏اند و من از آنان خسته; آنان از من به ستوه‏اند و من از آنان دل شکسته; پس بهتر از آنان را مونس من دار و بدتر از مرا بر آنان بگمار. خدایا، دل‏های آنان را بگداز; چنان‏که نمک در آب گدازد» . (24)

علی علیه السلام و قاتل خود

مولوی در حکایت دیگری به این حدیث نبوی اشاره می‏کند که بنابر روایات، پیامبر خدا صلی الله علیه وآله در گوش رکابدار علی علیه السلام فرمود: «کشتن علی بر دست تو خواهد بودن، خبرت کردم‏» . (25)

در شرح نیکلسون / مثنوی آمده است: «من اصل این حکایت را نمی‏دانم که عبدالله بن ملجم، از خوارج، که علی علیه السلام به دست او کشته شد، قبلا رکابدار او بوده است. به گفته المبرد (کامل، ج 1، ص 550) علی علیه السلام، ابن‏ملجم را از راه نظر می‏شناخت و او را دشمنی کینه‏توز و قاتل آینده خود می‏دانست، اما با این حال، از کشتن وی سرباز می‏زد و می‏گفت: "کیف اقتل قاتلی"; چگونه او را که مقدر است مرا بکشد، بکشم؟ با آن‏که پیامبر صلی الله علیه وآله کشته شدن علی به دست ابن ملجم را بر او معلوم گردانیده بود، امیرالمؤمنین علیه السلام پیوسته به ابن ملجم نیکی می‏کرد» . (26)

این در حالی است که ابن ملجم به علی علیه السلام التماس می‏کرد که "از بهر خدا مرا بکش و از این قضا برهان." (27)

مولوی پاسخ علی علیه السلام را به این صورت به نظم می‏کشد:

خنجر و شمشیر شد ریحان من

مرگ من شد بزم و نرگستان من

آن‏که او تن را بدین سان پی کند

حرص میری و خلافت کی کند

زان به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم

تا امیران را نماید راه و حکم

تا امیری را دهد جانی دگر

تا دهد نخل خلافت را ثمر. (28)

این حکایت‏به شایسته‏ترین نحو از زبان علی علیه السلام در مثنوی آمده است:

گفت پیغمبر به گوش چاکرم

کو برد روزی ز گردن این سرم

کرد آگه آن رسول وحی، دوست

که هلاکم عاقبت‏بر دست اوست

او همی گوید: بکش پیشین مرا

تا نیاید از من این منکر خطا

من همی گویم: چو مرگ من زتوست

با قضا من چو توانم حیله جست

او همی افتد به پیشم: کای کریم!

مر مرا کن از برای حق دو نیم

تا نه آید بر من این انجام بد

تا نسوزد جان من بر جان من

من همی گویم: برو «جف القلم‏» (29)

زان قلم بس سرنگون گردد علم

هیچ بغضی نیست در جانم زتو

زان‏که این را من نمی‏دانم زتو

آلت‏حقی تو، غافل دست‏حق

چون زنم بر آلت‏حق طعن و دق؟

گفت او: پس آن قصاص از بهر چیست؟

گفت: هم از حق و آن سر خفی است. (30)

علی علیه السلام; باب علم نبی صلی الله علیه و آله

از نکات جالب توجه در مثنوی، سخنان و فرموده‏های پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله درباره امام علی علیه السلام است که مولوی به برخی از آن‏ها پرداخته است:

در حدیثی از پیغمبر صلی الله علیه وآله درباره علم حضرت علی علیه السلام آمده است: «انا مدینة العلم و علی بابها فمن اراد العلم فلیات الباب‏» . (31)

در این‏باره، در دفتر اول مثنوی چنین آمده است:

چون تو بابی آن مدینه علم را

چون شعاعی آفتاب حلم را

باز باش ای باب بر جویای باب

تا رسند از تو قشور اندر لباب. (32)

علی علیه السلام; مولا

در یکی دیگر از سخنان معروف حضرت رسول صلی الله علیه وآله درباره امام علی علیه السلام آمده است: «من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه‏» . (33)

این سخن را پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در هنگام بازگشت از «حجة‏الوداع‏» در منطقه‏ای به نام «غدیر خم‏» در مورد علی علیه السلام خطاب به مردم فرمود و ایشان را به عنوان جانشین و وصی خود انتخاب کرد. مولوی در این‏باره در دفتر ششم مثنوی می‏گوید:

زین سبب پیغمبر با اجتهاد

نام خود و آن علی «مولا» نهاد

گفت: هرکو را منم مولا و دوست

ابن عم من علی مولای اوست

کیست مولا آن که آزادت کند

بند رقیت زپایت‏برکند

چون به آزادی نبوت هادی است

مؤمنان را زانبیا آزادی است. (34)

در تصویری که مولانا از سیمای روحی امام علی علیه السلام نقش می‏زند، او را همچون پیشرو راستین سالکان راه حق و هادی و مرشدی که لطایف طریق سیر الی‏الله را از رسول خدا تلقی می‏کند و به همین سبب، «اسوه‏» واقعی سالکان راه هدی و سرسلسله فتیان و اولیای خدا باید تلقی شود، توصیف می‏کند. (35)

علی علیه السلام; انسان کامل

در ابیات ذیل از دفتر اول مثنوی، مولوی با استناد به حدیثی از حضرت رسول صلی الله علیه وآله که خطاب به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام می‏فرماید: «ای علی، هرگاه مردم به آفریدگارشان از راه‏های نیکی تقرب جویند، تو از طرق عقل و دانایی تقرب جوی تا از آن‏ها به لحاظ درجه و قرب نزد مردم و در پیشگاه خداوند در جهان آخرت پیشی گیری‏» ، (36) امام علی علیه السلام را به عنوان نمونه یک «انسان کامل‏» معرفی کرده که خود وی نیز مرید انسان کاملی مانند پیامبراکرم صلی الله علیه وآله بوده است:

گفت پیغمبر علی را: کای علی!

شیر حقی پهلوانی پردلی

لیک بر شیری مکن هم اعتمید

اندر آور سایه نخل امید

اندرآ در سایه آن عاقلی

کش نداند برد از ره عاقلی

ظل او اندر زمین چون کوه قاف

روح او سیمرغ بس عالی طواف

گر بگویم تا قیامت نعت او

هیچ آن را مقطع و غایت مجو

یا علی! از جمله طاعات راه

بر گزین تو سایه بنده اله

هر کسی در طاعتی بگریختند

خویشتن را مخلصی انگیختند

تو برو در سایه عاقل گریز

تا رهی زان دشمن پنهان ستیز

از همه طاعات اینت‏بهتر است

سبق‏یابی بر هر آن سابق که هست

چون گرفتت پیرهن تسلم شو

همچو موسی زیر حکم خضر رو

دست پیر از غایبان کوتاه نیست

دست او جز قبضه الله نیست

غایبان را چون چنین خلعت دهند

حاضران از غایبان لاشک بهند

غایبان را چون نواله می‏دهند

پیش حاضر تا چه نعمت‏ها نهند

کو کسی کوپیششان بندد کمر

تا کسی کو هست‏بیرون سوی در؟

چون گزیدی پیر نازک دل مباش

سست و ریزیده چو آب و گل مباش

گر به هر زخمی تو پر کینه شوی

پس کجا بی‏صیقل آئینه شوی؟ (37)

علی علیه السلام و قصارا الجمل

همچنین مولوی در مثنوی، در مواردی با استناد به احادیث‏حضرت علی علیه السلام اشعار فراوانی سروده که نمونه‏های آن‏ها عبارتند از:

گفت پیغمبر: قناعت چیست گنج گنجی را تو وا نمی‏دانی زرنج (38)

که مضمون آن در کلمات قصار حضرت آمده است: «القناعة مال لا ینفد» ; (39) قناعت مالی است که پایان نیابد.

مؤمن از «ینظر بنورالله‏» نبود عیب مؤمن را به مؤمن چون نمود؟ (40)

اشاره‏ای است‏به این سخن مولا علی علیه السلام که «اتقوا ظنون المؤمنین فان الله تعالی جعل الحق علی السنتهم‏» (41); از گمان مردم با ایمان بپرهیزید که خدا حق را بر زبان آن‏ها نهاده است.

جمله گفتند: ای حکیم با خبر! الحذر دع لیس یغنی عن قدر (42)

سخن مزبور نزدیک به این روایت است: «تذکر قبل الورود الصدر، والحذر لا یغنی من القدر و الصبر من اسباب الظفر» ; (43) پیش از واردشدن خروج را به یاد آور، و دوری کن از چیزی که سرنوشت را بی‏نیاز نمی‏کند، و صبر از عوامل پیروزی است.

مردم نفس از درونم در کمین از همه مردم بتر در مکرو کین (44)

که اشاره به روایت ذیل از آن حضرت است: «لا عدوا عدی علی المرء من نفسه‏» (45); برای آدمی هیچ دشمنی دشمن‏تر از نفس خودش نیست.

گفت پیمبر: زسرمای بهار تن مپوشانید یاران زینهار!

ز آن‏که با جان شما آن می‏کند کان بهاران با درختان می‏کند. (46)

اشعار مزبور علاوه بر حدیثی از پیامبر صلی الله علیه وآله به این سخن قصار حضرت علی علیه السلام، در نهج‏البلاغه اشاره دارد: «توقو البرد فی اوله و تلقوه فی آخره فانه یفعل فی الابدان کفعله فی الاشجار اوله یحرق و آخره یورق‏» ; (47) در آغاز سرما، خود را از آن بپایید و در پایانش بدان دوری نمایید که سرما با تن‏ها آن می‏کند که با درختان; آغازش می‏سوزاند و پایانش برگ می‏رویاند.

ور بگویی با یکی دو، الوداع کل سر جاوز الاثنین شاع‏» . (48)

(اگر راز خود را بر یکی دو نفر فاش کنی، دیگر با سرت وداع گو; زیرا هر رازی که از بین دو نفر (صاحبان آن راز) تجاوز کند، فاش می‏شود.

این اشاره مثنوی به سخن علی علیه السلام در بیتی ملمع آمده است که مصراع عربی آن از حضرت علی علیه السلام است. (49)

موضوع این مصراع رازداری و رازپوشی است و چون نظر بر این است که اطمینان و اعتماد آموزگار روحانی را باید به دست آورد، رازداری را مطلقا ضروری دانسته‏اند. بر لب مهر می‏باید داشت و فقط دل است که می‏باید به ادب و احترام، سر عشق را دریابد و آن را چونان امانتی که به هیچ روی خیانت نبیند، در خود جای دهد.

از وظیفه بعد ازین اومید بر حق همی گویم تو را و «الحق مر»

گر وظیفه بایدت ره پاک کن هین بیا و دفع آن بی‏باک کن. (50)

سخن مولوی ثابت می‏کند که وی طرفدار با صراحت و صداقت‏حقیقت است و هیچ کلامی از آن را در پرده نمی‏گوید و بی‏بیم و امید از کسی، آن را بر همگان آشکار می‏سازد. او مکر و حیله را نمی‏شناسد و آنچه بر لب می‏آورد حقیقت محض است، هرچند که تلخ باشد. مولوی حق تلخ را از آن رو به این شیرینی آورده که «الحق مر» (51) علی علیه السلام را با نتیجه‏ای درخور نقل کرده است.

هر پیمبر فرد آمد در جهان

فرد بود و صد جهانش در نهان

عالم کبرا به قدرت سحر کرد

کرد خود را در کهین نقشی نورد. (52)

منظور از «کهین نقش‏» در بیت مزبور، قالب آدمی (جهان اصغر) است. ابیات مولانا در این خصوص، یاداور قیاس مشابهی است که در بیتی منسوب به امیرمؤمنان آمده است:

«و تحسب انک جرم صغیر

و فیک انطوی العالم الاکبر» (53)

در حدیثی از نبی‏اکرم صلی الله علیه وآله آمده است که «هیچ منافقی دوستدار علی و هیچ مؤمنی دشمن علی نیست‏» . (54) مولوی این مقصود پراحساس را به زبان خود باز می‏گوید و علی علیه السلام را چنین می‏ستاید: «علی ترازوی منصف مطلق است که هر کسی در آن ترازو بر حسب طینت و فطرت خود، سبک و سنگین می‏شود و بها می‏یابد» (55):

تو ترازوی احد خو بوده‏ای

بل زبانه هر ترازو بوده‏ای

تو تبار و اصل و خویشم بوده‏ای

تو فروغ شمع کیشم بوده‏ای (56)

مولوی با این توضیح و اظهارنظر مستطاب، نخستین دفتر مثنوی شریف خود را، که شاهکار اندیشه‏های عرفانی است، به پایان می‏برد.

مولوی در دفتر سوم مثنوی اشارتی به سخنان منسوب به علی علیه السلام دارد که در بیتی سخنی از ایشان را کلمه به کلمه به عربی نقل کرده است:

گفت‏حق است این ولی، ای سیبویه! (57)

«اتق من شر من احسنت الیه‏» (58)

(از شر کسی که به او نیکی کرده‏ای، بپرهیز.)

اشارت دوم در دفتر سوم مثنوی، نقل به معنایی است از سخن منسوب به حضرت علی علیه السلام (59)

بهر یاری مار جوید آدمی

غم خورد بهر حریف بی غمی (60)

روایت کرده‏اند که حضرت علی علیه السلام در تبیین این اندیشه مشهور، که «عالم هستی در روح بی‏حد آدمی مندرج است‏» فرمود: دوای تو در توست و خود نمی‏دانی، و درد تو در توست و خود نمی‏بینی، و تو کتاب مبینی هستی که حروفش هرچه را که پنهان است آشکار می‏سازد، و تو خود را جرم کوچکی می‏پنداری و حال آن‏که جهان بزرگ‏تری در تو منطوی است:

«دوائک فیک و ما تشعر

و دائک منک و ما تنظر

و انت الکتاب المبین الذی

باحرفه یظهر المضمر

و تحسب انک جرم صغیر

و فیک انطوی العالم الاکبر» . (61)

این اندیشه‏های علی علیه السلام را مولوی در قالب ذیل باز می‏گوید:

چیست اندر خم که اندر نهر نیست

چیست اندرخانه که اندر شهر نیست

این جهان خم است و دل چون جوی آب

این جهان حجره است و دل شهر عجاب. (62)

امام علی علیه السلام یکی از ده صحابه‏ای بود که پیامبر صلی الله علیه وآله در حیات خود، به ایشان مژده بهشت داد:

پس ز ده یار مبشر آمدی

همچو زر ده دهی خالص شدی.

مولوی در دفتر پنجم، بیتی سروده که با بیتی منسوب به حضرت علی علیه السلام، ارتباط دارد. مولوی می‏گوید:

سیف و خنجر چون علی ریحان او

نرگس و نسرین عدوی جان او (63)

مشورت ادراک هشیاری دهد

عقل‏ها مر عقل را یاری دهد. (64)

حضرت علی علیه السلام در این‏باره می‏فرماید: «من استبد برایه هلک و من شاور الرجال شارکها فی عقولها» (65); هر که خود رای گردید، به هلاکت رسید و هر که با مردمان رای برانداخت، خود را در خرد آنان شریک ساخت.

حفت الجنة بمکروهاتنا

حفت النیران من شهواتنا. (66)

در کلام مولای متقیان از رسول خدا صلی الله علیه وآله است که فرمود: «ان الجنة حفت‏بالمکاره و ان النار حفت‏بالشهوات‏» ; (67) گرداگرد بهشت را دشواری‏ها فرا گرفته است و گرداگرد دوزخ را هوس‏های دنیا.

چون سفالین کوزه‏ها را می‏خری

امتحانی می‏کنی ای مشتری!

می‏زنی دستی بر آن کوزه چرا؟

تاشناسی از طنین اشکسته را. (68)

این سخن از این کلام امیرمؤمنان گرفته شده است: «کما تعرف او انی الفخار بامتحانها باصواتها فیعلم الصحیح منها من المکسور کذلک یمتحن الانسان بمنطقه فیعرف ما عنده‏» (69); همان‏گونه که ظرف‏های سفالین را می‏آزمایند تا سالم را از شکسته بازشناسند، گوهر آدمی نیز توسط گفتارش شناخته می‏شود.

گفت پیغمبر: عداوت از خرد

بهتر از مهری که از جاهل رسد (70)

در نهج‏البلاغه آمده است: «یا بنی ایاک و مصادقة الاحمق فانه یرید ان ینفعک فیضرک‏» (71); فرزندم، از دوستی نادان بپرهیز; چه او خواهد که تو را سود رساند، لیکن دچار زیانت گرداند.

زآتش ار علمت‏یقین شد از سخن

پختگی جو در یقین منزل مکن. (72)

ابیات مزبور یادآور این سخن مولاست: «لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا» (73); اگر پرده‏ها کنار رود، بر یقین من افزوده نگردد.

سایه حق بر سر بنده بود

عاقبت جوینده یابنده بود (74)

مضمون مصراع دوم، یاداور این سخن امیرمؤمنان علیه السلام است: «من طلب شیئا ناله او بعضه‏» (75); آن‏که چیزی را بجوید بدان یا به برخی از آن می‏رسد.

هر کسی گر عیب خود دیدی زپیش

کی بدی فارغ وی از اصلاح خویش. (76)

در یکی از سخنان قصار حضرت علی علیه السلام آمده است: «من نظر فی عیب نفسه اشتغل عن عیب غیره‏» (77); آن‏که به عیب خود نگریست، ننگریست که عیب دیگری چیست.

عقل دو عقل است: اول مکسبی

که در آموزی چو در مکتب صبی

از کتاب و اوستاد و ذکر و فکر

از معانی وز علوم خوب بکر

عقل دیگر بخشش یزدان بود

چشمه آن در میان جان بود. (78)

مضمون ابیات مزبور یاداور اشعار ذیل منسوب به امام علی علیه السلام است:

«رایت العقل عقلین

فمطبوع و مسموع

و لا ینفع مسموع

اذا لم یک مطبوع

کما لا ینفع الشمس

وضوء العین ممنوع‏» (79)

عقل دو گونه است: در طبیعت‏سرشته و به گوش هشته: عقل به گوش هشته سود ندهد اگر عقل در طبیعت‏سرشته نباشد; چنان که وقتی خورشید نفعی نمی‏رساند; نوری ندهد، نور چشم بی‏فایده است.

آنچه را جاهل دید خواهد عاقبت

عاقلان بینند اول مرتبت. (80)

بیت فوق نزدیک به این سخن مولا علی علیه السلام است: «اول رای العاقل آخر رای الجاهل‏» (81); آغاز رای خردمند پایان رای نادان است.

زان که حکمت همچو ناقه ضاله است

همچو دلالان شهان را داله است. (82)

همچنین در بیت:

حکمت قرآن چو ضاله مؤمن است هر کسی در ضاله خود موقن است. (83)

در نهج‏البلاغه آمده است: «الحکمة ضالة المؤمن فخذ الحکمة ولو من اهل النفاق‏» (84); حکمت گمشده مؤمن است. حکمت را فراگیر هر چند از منافق باشد.

اندرین فسخ عزایم وین همم در تماشا بود در ره هر قدم. (85)

حضرت علی علیه السلام در نهج‏البلاغه می‏فرماید: «عرفت الله بفسخ الغزائم و حل العقود» (86); خدای را به گسسته شدن عزم‏ها و گشوده شدن گره تصمیم‏ها شناختم.

کان رسول حق بگفت اندر میان:

این‏که منهومان هما لا یشبعان

طالب الدنیا و توفیراتها

طالب العلم و تدبیراتها. (87)

در نهج‏البلاغه چنین آمده است: «منهومان لا یشبعان: طالب علم و طالب دنیا» (88); دو آزمندند که سیر نشوند: آن‏که علم آموزد و آن‏که مال اندوزد.

آدمی مخفی است در زیر زبان این زبان پرده است‏بر درگاه جان. (89)

برگرفته از این سخن مولا علی علیه السلام در نهج‏البلاغه است: «تکلموا تعرفوا فان المرء مخبوء تحت لسانه‏» (90); سخن بگویید تا شناخته شوید، که آدمی زیرزبانش نهان است.

نیست قدرت هر کسی را سازوار عجز بهتر مایه پرهیزگار. (91)

در نهج‏البلاغه آمده است: «من العصمة تعذر المعاصی‏» ; (92) گناه نتوانستن کردن، گونه‏ای از ترگ گناه است.

من نکردم امر تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم. (93)

مولا علی علیه السلام می‏فرماید: «یقول الله عزوجل انما خلقت الخلق لیربحوا علی و لم اخلقهم لاربح علیهم‏» (94); خداوند می‏فرماید: مردم را آفریدم تا از من سود برند و نیافریدم تا خود سود برم.

این جهان را که به صورت قایم است گفت پیغمبر که حلم نایم است. (95)

در نهج‏البلاغه آمده است: «اهل الدنیا کرکب یساربهم و هم ینام‏» (96); مردم دنیا همچون سوارانند که در خوابند و آنان را می‏رانند.

صبر از ایمان بیاید سرکله

حیث لاصبر فلا ایمان له

گفت پیغمبر: خداش ایمان نداد

هر که را نبود صبوری در نهاد. (97)

حضرت علی علیه السلام می‏فرماید: «و علیکم بالصبر فان الصبر من الایمان کالراس من الجسد و لا خیر فی جسد لا راس معه و لا فی ایمان لا صبر معه‏» (98); و بر شما باد شکیبایی; که شکیبایی ایمان را چو سر است تن را، و سودی نیست تنی را که آن را سر نبود و نه در ایمانی که با شکیبایی همبر نبود.

آن‏چنان کز نیست در هست آمدی هین بگو چون آمدی مست آمدی. (99)

در سخنان حضرت علی علیه السلام آمده است: «ان لم تعلم من این جئت لم تعلم الی این تذهب‏» (100); اگر ندانسته باشی که از کجا آمده‏ای نخواهی دانست که به کجا می‏روی.

پس کلام پاک در دل‏های کور می‏نپاید می‏رود تا اصل نور. (101)

نزدیک به این سخن امام علی علیه السلام است: «خذوا الحکمة انی کانت فان الحکمة تکون فی صدر المنافق فتلجلج فی صدره حتی تخرج فتسکن الی صواحبها فی صدر المؤمن‏» ; (102) حکمت را هر جا باشد فراگیر که حکمت - گاه - در سینه منافق بود، پس سینه‏اش بجنبد تا برون شود و با همسان‏های خود در سینه مومن بیارامد.

کمترین کارش بهر روز این بود

کاوسه لشکر را روانه می‏کند

لکشری زاصلاب سوی امهات

بهر آن تا در رحم روید نبات

لشکری زارحام سوی خاکدان

تا زنر و ماده پر گردد جهان

لشکری از خاکدان سوی اجل

تا ببیند هر کسی حسن عمل. (103)

مضمون ابیات مزبور در سخنان امام علی علیه السلام آمده است: «لله تعالی کل لحظة ثلاثه عساکر فعسکر ینزل من الاصلاب الی الارحام و عسکر ینزل من الارحام الی الارض و عسکر یرتحل من الدنیا الی الآخرة‏» . (104)

«شاوروهن‏» پس آن‏گه خالفوا ان من لم یعصهن تالف. (105)

اشاره به سخن مولی علی علیه السلام است که می‏فرماید: «شاوروهن و خالفوهن‏» ; (106) با زنان مشورت کنید و مخالف آنان عمل نمایید.

شه چو حوضی دان و هر سولول‏ها

و زهمه آب روان چون دول‏ها

چون‏که آب جمله از حوضی است پاک

هر یکی آبی دهد خوش ذوقناک

ور در آن حوض آب شور است و پلید

هر یکی لوله همان آرد پدید. (107)

برگرفته از این سخن امام علی علیه السلام است: «الملک کالنهر العظیم تستمد منه الجداول فان کان عذبا عذبت و ان کان ملحا ملحت‏» (108); پادشاه همچو نهر بزرگی است که آبگیرها از آن کمک می‏گیرند; اگر گوارا باشد گوارا خواهد بود و اگر شور باشد، شور خواهد بود.

پی‏نوشت‏ها:

1- مولوی جلال‏الدین محمد بلخی، دیوان شمس تبریزی، مقدمه بدیع الزمان فروزانفر و جلال همایی، چاپ یازدهم، تهران، جاویدان، 1373

2- محمد معین، فرهنگ معین، ج 6، ص 2048- 2049

3- مولوی (جلال‏الدین محمد بلخی)، مثنوی معنوی، تصحیح ر. ا. نیکلسون، به اهتمام: نصرالله پور جوادی، تهران، 1363، دفتر اول، بیت 99- 100

4- یعنی، چون قضای الهی فرا رسد، عرصه حیات تنگ شود. مرحوم فروزانفر سعی دارد این جمله را تنها بدان سبب مثل بداند که در ابیات شاعرانی از جمله سنایی و در مجموعه امثال محمد بن محمود و مجمع الامثال میدانی ثبت‏شده است (ر. ک. به: شرح مثنوی شریف، ج 1، ص 79، 80)، اما نیکلسون، شارح انگلیسی مثنوی معنوی، آن را صراحتا منسوب به علی علیه السلام می‏داند.

5- «حقا که اگر باز نایستد، موی سرش را می‏گیریم و می‏کشیم.»

6- نوشته‏اند که این آیه تهدید خداوند است ابوجهل را که در ایذا و آزار رسول خدا صلی الله علیه وآله می‏کوشید. ر. ک. به: ولی محمد اکبرآبادی، شرح مثنوی، چاپ سنگی، دفتر اول، ص 15/ تفسیر بیضاوی، ذیل همین آیه.

7- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، بیت 3721- 4003

8 الی 15- همان، بیت 3721- 3726 / بیت 3727- 3732 / بیت 3757- 3763 / بیت 3745 / بیت 3801 / بیت 3786 / بیت 3989 / بیت 3945- 3946

16- نهج‏البلاغه، خطبه 131

17- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر دوم، بیت 2300

18- ابن هشام، سیره، ج 1، ص 762 به بعد

19- 20- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر دوم، بیت 1244/ دفتر سوم، بیت 580

21و 22- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر ششم، بیت 2014 / دفتر چهارم، بیت 2232

23- عبدالحسین زرین‏کوب، بحر در کوزه، تهران، انتشارات علمی، 1373، ص 124

24- نهج‏البلاغه، خطبه 25

25- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، ص 236، عنوان

26- ر. ک. به: شرح نیکلسون بر مثنوی، (متن انگلیسی)، ج 1، ص 319 / بدیع الزمان فروزانفر، ماخذ قصص و تمثیلات مثنوی، چاپ سوم، تهران، 1362، ص 39

27و28- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتراول، ص 242 / بیت 3944- 3947

29- قسمتی از حدیث «جف القلم بما هو کائن‏» (کنوزالحقائق، ص 55)

30- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، بیت 3845- 3854

31- بحارالانوار، ج 10، ص 120، روایت 1، باب 8

32- مثنوی معنوی، پیشین، بیت 3763- 3764

33- بحارالانوار، ج 2، ص 226، روایت 3، باب 29

34- مثنوی معنوی، پیشین، بیت 4538- 4541

35- عبدالحسین زرین‏کوب، پیشین، ص 124

36- بدیع‏الزمان فروزانفر، احادیث مثنوی، ص 31 و حلیة الاولیا، طبع مصر، ج 1، ص 18

37و38- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، بیت 2959 / بیت 2231

39- بدیع‏الزمان فروزانفر، احادیث مثنوی، ص 22، و جامع صغیر، ج 2، ص 88، این جمله بر وفق نقل سیوطی در جامع صغیر به امیرمؤمنان علی علیه السلام نسبت داده شده است. (ابن ابی‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، چاپ مصر، ج 4، ص 399 و 528)

40- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، بیت 1331

41- نهج‏البلاغه، کلمات قصار 309

42- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، ص 908

43- بدیع‏الزمان، فروزانفر، احادیث مثنوی، ص‏10 / ابن‏ابی‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 570

44- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، بیت 906

45- بدیع‏الزمان، فروزانفر، احادیث‏مثنوی، ص 9

46- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتراول، بیت 2046- 2047

47- ابن ابی‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، طبع مصر، ج 4، ص 304

48- مثنوی معنوی، پیشین، بیت 1049

49- این سخن نیز از مولاست: «الرای تحصین الیسر» ; نگاه‏داری سر از خردمندی است. تاریخ فخری، 1360، ص 79

50- 51- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، بیت 1179- 1180

52- همان، بیت 2505- 2506، اشارات دقیق‏تر به این موضوع را از جمله می‏توان در عنوان بالای بیت 521 و ابیات پس از آن در دفتر چهارم دید.

53- به نقل از: شرح نیکلسون بر مثنوی، شرح کبیر انقروی، و جاهای دیگر; یعنی «گمان می‏بری جرم کوچکی هستی و حال آن‏که جهان اکبر در تو منطوی است.» علی‏بن ابی‏طالب، دیوان اشعار، به کوشش حاجی سیدمحمد شیرازی، 1310 ه.، ص 49

54- والذی فلق الحب و برء النسمة انه لاحد النبی الامی الی ان لا یحبنی الا المؤمن و لا یبغضی الا المنافق.» (صحیح مسلم، مصر، کتاب «الایمان‏» ، ص 38 / صحیح ترمذی، ج 2، ص 301 / سنن نسائی، ج 2، ص 271 / سید مرتضی فیروزآبادی، فضائل‏الخمسه‏من‏الصحاح الستة، ص 212

55- ر.ک.به: نیکلسون، شرح مثنوی شریف

56- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، بیت 3982- 3983

57- همان، دفتر سوم، بیت 263; «سیبویه‏» (148- 180 ق) لقب نحوی مشهور بصری است، اما چنان‏که نیکلسون نوشته در این‏جا لفظ تحبیب است; به معنای «سیب کوچک‏» این بیت مثنوی در داستان «فریقتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن به لابه و الحاح بسیار» آمده است و به نوشته شارحان مثنوی ممکن است معنای «عاقل و دانشمند» را برساند.

58- بدیع‏الزمان فروزانفر، احادیث مثنوی، ص 73 و المنهج القوی، ج 3، ص 49

59- 60- مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت 944 نیکلسون: قیاس کنید با این حدیث: «المال حیة و الجاه اضر منه.» (فروزانفر، احادیث مثنوی، ص 152، ش 469 به نقل از المنهج القوی، ج 5، ص 83; نیز قیاس کنید با این سخن منسوب به علی علیه السلام: «مثل الدنیا الحیة التی یلین مسها و یعجب نقشها و یقتل سمها.»

61- علی‏بن ابی‏طالب، دیوان اشعار، به کوشش سیدمحمد صاحب شیرازی، چاپ 1310، ص 49

62- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر چهارم، بیت 810- 811

63- علی‏بن ابی‏طالب، دیوان اشعار، به کوشش سیدمحمد صاحب شیرازی، چاپ 1310، ص 70

64- همان، دفتر اول، بیت 1043

65- نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 161

66- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر دوم، بیت 1827

67- نهج‏البلاغه، خطبه 176

68- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 792- 793

69- ابن‏ابی‏الحدید، پیشین، ج‏4، ص 560

70- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 1877

71- عبدالحسین‏زرین‏کوب، سر نی، ج 1، ص 246

72- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 860

73- عبدالحسین زرین‏کوب، سر نی، ج‏2، ص 752

74- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 4781

75- نهج‏البلاغه، کلمات قصار 457

76- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 881

77- نهج‏البلاغه، کلمات قصار 349

78- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 1960- 1962

79- بدیع‏الزمان فروزانفر، احادیث مثنوی، ص 124، به نقل از: محمد غزالی، احیاءالعلوم، ج 3، ص 13، وافی، فیض، ج 1، ص 18

80- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 2197

81- ابن‏ابی‏الحدید، پیشین، ج 4، ص‏548

82 و 83- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 1669 / بیت 2910

84- نهج‏البلاغه، کلمات قصار 80

85- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر ششم، بیت 4386

86- عبدالحسین زرین‏کوب، پیشین، ج 1، ص 246

87- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 3883- 3884

88- نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 457 / نهایة ابن اثیر، ج 4، ص 187 / جامع صغیر، ج 2، ص 183 / فتوحات مکیه، ج 2، ص 259 و شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 504

89- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 845

90- نهج‏البلاغه، کلمات قصار 392و 148

91- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 3280

92- نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 345 و ابن ابی‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 398

93- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 1756

94- بدیع‏الزمان فروزانفر، پیشین، ص 58، به نقل از: شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 560

95- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 1733

96- نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 64

97- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 600- 601

98- نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 82 / ابن ابی‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 279

99- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 1289

100- ابن ابی‏الحدید، پیشین، ج 4، ص 547

101- مثنوی معنوی، پیشین، دفتر دوم، بیت 316

102- نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 79

103- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، بیت 3072- 3075

104- ابن‏ابی‏الحدید، پیشین، ج 4، ص 559

105- مثنوی معنوی، پیشین، بیت 2956

106- ابن ابی‏الحدید، پیشین، ج 4، ص 270

107- مثنوی معنوی، پیشین، دفتر اول، بیت 2821- 2823

108- ابن‏ابی‏الحدید، پیشین، ج‏4، ص‏541


Link      Comments () Date: سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧

به دنبال محبوب by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

در کشوری که بدبینی و بی اعتمادی به وفور یافت میشود، اعتماد به کسانی که بی ادعا در خدمت مردم هستند، انعکاسی گسترده تر از حد معمول می یابد، چرا که پاسخ به نیازی سرکوب شده است. گرچه دیدن چهره ی شخصیتهای محبوب سیاسی چون سید محمد خاتمی در رسانه ملی مقدور نیست و بجای آن صدها چهره ی ریز و درشت معرفی میشوند ولی مردم در میان هنرمندان و ورزشکاران و شاید بعضی گروههای دیگر، شخصیتهای محبوب خود را می یابند.
  توجه ویژه مردم به هنرمندان و ورزشکاران و در این ایام به هنرمند فقید خسرو شکیبایی، از قوه ی تشخیص صحیح آنها و نیازشان به دوست داشتن محبوب ها حکایت میکند.  عشق و علاقه مردم به خاتمی نیز از همین جنس است.
خداحافظ قیصر امین پور ... خداحافظ ناصر عبداللهی ... خداحافظ خسرو شکیبایی

لینک طرح چهر خسرو شکیبایی به قلم بزرگمهر حسین پور:



Link      Comments () Date: شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

با شکیبایی سهراب by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi


Link      Comments () Date: جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧

تا دیر نشده ... از وبلاگستان by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

کنار ما بودند ...

خندیند ... خوردند ...  رقصیدند ... خواندند ... پیر شدند ... بیمار شدند ...  عادی شدند ...

و کنار ما مردند ...

و وقتی از عادیت در آمدند که دیگر در کنارمان نبودند !

 

     ناصر عبداللهی وقتی فوت شد آلبوم هاش ده تا ده تا فروش رفت ...

                                  قیصر امین پور تا از دنیا رفت  کتاب هاش زیاد و معروف شد  ...

 

 اطرافت رو نگاه کن ... هنوز هم آدم هایی اطرافت هستند که نیاز به محبت تو دارند ...

   و در نهایت ...

          دسته گلی را که میخواهی هنگام مرگم کنار تابوتم بگذاری همین الان به من هدیه بده !

                                                                                                                                  ( شکسپیر )

 


Link      Comments () Date: دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧

پیشگویی های نوستر آداموس از وبلاگستان by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مطلب از وبلاگستان:


مقدمه
هنگامى که پل ترنر (Paul Turner) تهیه کننده معروف استرالیایى در طى برنامه‏اى ماهواره‏اى تحت عنوان: نوستر آداموس: مردى که فردا را پیش‏بینى مى‏کند. خطر روزافزون ایران وانقلاب اسلامى ایران براى غرب و تمدن غربى مطرح کرد و در طى این برنامه تمام آنچه را که نوسترآداموس در بیش از 390 سال پیش از آن تاریخ «آگوست 1989م» پیشگوئى کرده بود منتسب به ایران کرد؛ هیچ سیاستمدارى حرف وى را چندان جدى نگرفت؛ چرا که موقعیت ایران در سال 1989، نه تنها به هیچ وجه مناسب نبود؛ بلکه به واسطه جنگ تحمیلى و عواقب ناشى از آن و تحریمهاى شدید اقتصادى بسیار شکننده و حساس بود. لیکن پس از به واقعیت پیوستن واقعه یازدهم سپتامبر در آمریکا که اتفاقاً در فیلم به صراحت به آن اشاره مى‏شود (وقوع دو انفجار مهیب و عظیم در New City) همگان شگفت‏زده و نگران شدند؛ به نحوى که رئیس‏جمهور نه چندان باهوش آمریکا، پس از وقوع این حادثه به تبعیت از نوسترآداموس، ایران را هم یکى از «محورهاى شرارت» در جهان معرفى کرد و از این طریق بر وحشت و ترس عمیق هیأت حاکمه آمریکا از ایران (پرشیا) صحّه گذاشت.
در این مقاله سعى نگارنده بر آن نیست که


بر پیشگوئیهاى نوسترآداموس صحّه بگذارد یا از آن دفاع کند و یا به هر طریق ممکن آن را خزعبلاتى هذیان‏گونه جلوه دهد؛ بلکه حداکثر کوشش نگارنده بر آن است که دیدگاه غرب و تمدن غربى نسبت به پیشگوئیهاى شگفت‏آور نوسترآداموس را مورد بررسى و مداقه قرار داده و این پیشگوئیها را که اغلب درباره ایران یا کشورهاى اسلامى بوده؛ مورد بررسى قرار دهد. البته بایستى در نظر گرفت که بدون شناخت این پیشگوى کبیر نمى‏توان حساسیتهاى انسان غربى نسبت به انسان شرقى را شناخت؛ چرا که اغلب سیاستمداران و متفکران غربى عمیقاً به ستاره‏شناسى، طالع‏بینى و آینده‏نگرى همراه با ادبیات رمزى (Occult) معتقدند و حتى نظریه‏پرداز معروف هاروارد؛ یعنى ساموئل هانتینگتون نیز تئورى برخورد تمدنها (The clash of civilizations) را از نوسترآداموس به عاریت گرفته است. پیشگویى نوسترآداموس درباره واقعه یازدهم سپتامبر و تأثیر شگرفى که بر نگرش و فرهنگ آمریکایى گذاشت مى‏تواند منجر به تحولى اساسى نسبت به دیدگاه غرب درباره انقلاب اسلامى ایران شود، همانکه نباید به سادگى از کنار آن گذشت.
... آسمان، در چهل و پنج درجه (مختصات جغرافیایى نیویورک؟!) خواهد سوخت، آتش به شهر جدید (New City)، نزدیک مى‏شود.1
جالب‏ترین نکته در مورد پیشگوئیهاى نوسترآداموس آن است که وى به ندرت نام کشورى را به صراحت و آشکارا ذکر مى‏کند، حال آنکه در مورد ایران (Parsia) به صراحت عنوان مى‏کند که ایران، جهان را تسخیر خواهد کرد. ایران از طریق آناتولى، فرانسه و ایتالیا را فتح خواهد کرد و بالاخره ایران باعث وقوع جنگ جهانى سوم خواهد شد.2 بنابراین، در گام نخست بایستى نوسترآداموس را بیشتر و بهتر بشناسیم و راز و رمز تأثیرگذارى وى بر تمدن غربى را از این طریق دریابیم.
میشل دونوسترادام (Michel De Nostradame) که بیشتر با نام لاتین خود؛ یعنى نوسترآداموس (Nostr Adamus) شناخته شده است؛ در روز چهاردهم دسامبر سال 1503 م. در ناحیه سن رمى فرانسه متولد شد.
خانواده وى از شجره پزشکى یهودى و ایتالیایى الاصل بود. پدر بزرگ وى در شکل‏گیرى و تربیت نوسترآداموس نقش اساسى داشته و آموزه‏هاى اشراقى مکتب کابالیست‏ها را مستقیماً به وى تعلیم داده است. نوسترآداموس در سن 22 سالگى از دانشگاه بسیار معتبر آن روزگار فرانسه؛ یعنى مون‏پلیه در رشته پزشکى فارغ‏التحصیل شد و براى نجات بیماران از بیمارى مرگ سیاه یا طاعون، بلافاصله مشغول به کار شد. شاوینى، پیرو و مفسر معروف نوسترآداموس مى‏نویسد که وى سه سال تمام بر روى نخستین اشعار وحى‏آمیز خود که از آینده و رویدادهاى آن خبر مى‏آورد کارکرد و در سال 1555م. دفترى را - که در بر گیرنده بیش از سیصد پیشگویى شعرگونه بود - به پسرش سزار هدیه کرد. سپس در سالهاى بعد مجموعه کاملى از شعرواره‏هاى نوسترآداموس در 1000 قطعه؛ یعنى 10 سانتورى که هر سانتورى مشتمل بر 100 قطعه بود، را منتشر شد. نوسترآداموس بر خلاف شایعات واهى و عبثى که پیرامون شیطان‏پرستى و خداستیزى به وى نسبت داده‏اند، فردى عمیقاً مؤمن و پاى‏بند به مذهب کاتولیک به بود و در نامه‏اى به پسرش صریحاً متذکر مى‏شود که:
... و از زمانى که اراده ذات خداوند متعال بر این قرار گرفته که تو فقط در نور طبیعى و در این نقطه زمین به دنیا بیایى... از آنجایى که برایم ممکن نیست نوشته‏اى را به صورت رسمى و کامل برایت به ارث بگذارم؛ چون بر اثر بى‏عدالتى و گذشت زمان نابود خواهد شد...؛ چون که همه چیز تحت اختیار و سلطه قادر متعال و خداوند یکتا قرار دارد.
در واقع او با این عبارات، صریحاً اشاره به عدم اصالت ادبیات رمزى علم اخترشناسى و طالع‏بینى نموده است و همه اراده‏ها را موکول به خواست و اراده خداوند متعال مى‏نماید.

بررسى پیشگوئیهاى نوسترآداموس درباره جهانى شدن انقلاب اسلامى ایران
شاهزاده عرب، مریخ، خورشید، ناهید، شیر، حکومت کلیسا را از طریق دریا از پاى در خواهد آورد، از جانب ایران (پرشیا) بیش از یک میلیون پرهیزگار به بیزانس و مصر، به سوى شمال هجوم خواهند آورد.3
از کشور عربى خوشبخت (در منطقه غنى و ثروتمند اعراب) شخصى قدرتمند و مسلط بر شریعت [حضرت] محمد(ص) زاده خواهد شد، اسپانیا را به دردسر انداخته و بر گرانادا (غرناطه) مستولى مى‏شود. از طریق دریا بر مردم نیکوزیا ظفر خواهد یافت.4
مرد مشرقى از محل استقرار خویش خارج خواهد شد، براى دیدار فرانسه از کوه آپونین خواهد گذشت، از فراز آسمان، از برف‏ها، دریاها و کوهها گذر خواهد کرد و همگان را با عصایش مضروب خواهد کرد...5
ادبیات رمزآلود، واژه‏اى است که به بهترین نحو مى‏تواند عمق معانى شعرواره‏هاى نوسترآداموس را بیان کند؛ چرا که طبق نظر اغلب مفسران معروف نوسترآداموس؛ یعنى اریکاچیتهام، گى بوحک و ژان شارل دو فن برون، حداقل وقایع ذیل را مى‏توان بدون هیچ شک و تردیدى از میان شعرواره‏هاى رمز آلود نوسترآداموس بر شمرد:
آتش‏سوزى بزرگ لندن در سال 1666م. اعدام چارلز اول، روى کارآمدن حکومت مذهبى کرامول در انگلستان، وقوع انقلاب فرانسه، انقلاب روسیه، رویارویى استالین و تروتسکى پس از مرگ لنین، اضمحلال رژیم شوروى، اعدام لویى شانزدهم و مارى آنتوانت، به قدرت رسیدن ناپلئون و انتخاب لقب امپراتور توسط وى، به قدرت رسیدن هیتلر و رژیم نازى، به قدرت رسیدن موسولینى در ایتالیا و ژنرال فرانکو در اسپانیا، ترور کندى، سقوط شاه ایران و وقوع انقلاب اسلامى در ایران، رهبرى امام خمینى(ره) از فرانسه - او دقیقاً عنوان مى‏کند که رهبر ایران از فرانسه باعث سقوط شاه ایران مى‏شود - ، وقوع حادثه یازدهم سپتامبر و آتشى که در برجهاى دوقلوى شهر جدید (نیویورک) ایجاد مى‏شود و بسیارى از حوادث تاریخى دیگر از سالهاى 1555 میلادى به بعد که حدوداً 450 سال را دربر مى‏گیرد.
دو محاصره،
در گرمایى سوزان، انجام مى‏گیرد.
آن مرد،
از فشار تشنگى،
به خاطر دو فنجان مملو از آب،
کشته مى‏شود.
دژ نظامى، مملو مى‏شود،
و یک آرمانگراى کهنسال [امام خمینى (ره)]
نشانه‏هاى نیرا (سرزمین ایران) را
به اهالى ژنو [سازمان ملل متحد]
نشان خواهد داد.6
رهبر پاریس،
اسپانیاى بزرگ را اشغال مى‏کند،
کشتیهاى جنگى
در برابر مسلمانان [محمدى‏ها] که از پارتیا [ناحیه‏اى در ایران] و مدیا [ناحیه‏اى در ایران] برخاسته‏اند، مى‏ایستند. آن مرد، سیکلاد [اروپا] را تاراج مى‏کند، و آنگاه انتظارى بزرگ در بندر یونان حکمفرما مى‏شود.
در مجموع نوسترآداموس به این موضوع به صراحت اشاره مى‏کند که ایران (پارت، نیرا، پرشیا، مدیا) با کمک مسلمانان سراسر جهان، از جمله کشورهاى عربى و مخصوصاً سوریه، عربستان سعودى و لیبى حکومت مقتدرى را تشکیل مى‏دهند و پس از جنگى مذهبى که هسته آن از لبنان شروع مى‏شود و عمدتاً بر علیه اسرائیل است، جهان را به تسخیر خود درمى‏آورند و سپس جنگى جهانى و عظیم رخ خواهد داد و جهان نابود خواهد شد.7
در هنگامه دمیدن خورشید،
آتش بزرگ، دیده خواهد شد؛
صدا و روشنایى،
در امتداد شمال، ادامه خواهد یافت.
در میانه کره خاک،
مرگ و آواى مرگ، شنیده خواهد شد؛
مرگ از درون سلاحها،
آتش و خشکسالى
آنان را به انتظار خواهند نشاند.
در خاتمه، این سرزمین به واسطه جنگ جهانى سوم نابود و نامسکون خواهد شد.8
سرزمین مسکونى،
از سکنه خالى خواهد شد؛
براى به دست آوردن سرزمینها،
جدال و اختلاف شدیدى درمى‏گیرد؛
قلمروها به مردانى سپرده خواهد شد؛
که از غرور و سربلندى تهى خواهند بود.
سپس، براى برادران بزرگ،
نفاق و مرگ
پیش خواهد آمد.
و از چنین برمى‏آید که ایران، جهان را ابتدا از طریق حمله به ترکیه (و مقدونیه) به تصرف خود درخواهد آورد:
شب در آسمان، مشعلى رو به خاموشى، دیده خواهد شد. در مرکز رن، جنگ و خشکسالى به بار مى‏آید، کمک خیلى دیر مى‏رسد. پرشیا (ایران) حمله آورده و ماگدونیا و در جاى دیگر مى‏گوید: (مقدونیه) را به محاصره درمى‏آورد.9
تو اى فرانسه!
اگر،
از آبهاى لیگوریا گذر کنى؛
خود را،
در میانه دریا و جزایر،
در محاصره خواهى یافت؛
و پیروان محمد،
در برابر تو خواهند ایستاد.
و همچنین
تو، اى دریاى آدریاتیک!
استخوان خران و اسبان را
خواهى جوید.10
و باز مى‏گوید:
آن مرد،
با سلاحها و آتش درخشان،
در نزدیکى دریاى سیاه،
از پرشیا براى تسخیر ترابوزان
خواهد آمد.
فاروس و میتیلن به لرزه در خواهد آمد؛
خورشید،
دریاى آدریاتیک را که مملو از اجساد اعراب است؛
روشن خواهد کرد.11
و سپس نوسترآداموس، عواقب جنگ اتمى و نابودى تدریجى جهان به واسطه جنگ جهانى سوم را شرح مى‏دهد:
کسوفى در پیش خواهد بود که از زمان آفرینش گیتى تا زمان مرگ و مصائب حضرت مسیح و از آن زمان تا به امروز هرگز رخ نداده است و جهان چنین ظلمتى به خود ندیده است...12
که در این مورد آیات مربوط به قیامت در سوره قیامت به ذهن انسان تداعى مى‏شود:
فإذا برق البصر و خسف القمر و جمع الشمس و القمر یقول الإنسان یومئذ أین المفرّ.
هنگامى که بینایى خیره مى‏گردد، و ماه فرو مى‏رود، و خورشید و ماه گرد هم آیند، آن روز انسان مى‏گوید: به کجا فرار کنم؟
مرد والامقامى از تبار عرب به زودى پیش خواهد تاخت. از سوى اهالى بیزانس به او خیانت خواهد شد. از شهر قدیمى رودس به پیشواز او خواهند آمد، از جانب هانگرى [مجارستان] متحمل آزار بسیار خواهد شد.13
در حوالى دریاى آدریاتیک بر اثر توفانى عظیم، کشتى غرق مى‏شود و زمین به لرزه درآید و به سوى آسمان پرتاب مى‏شود و دوباره فرو مى‏افتد؛ در مصر جنبش پیروان محمد افزایش مى‏یابد و پیکى به (آن سوى مرزها) فرستاده مى‏شود تا خبر را اعلان کند.
... شهرها آلوده و کثیف گشته، باعث اعتراض و شرمسارى زیادى خواهد شد، و تاریکى و جهل فقط با درخشش نور از بین مى‏رود و با تغییراتى حکومت جهل و ظلمت پایان خواهد یافت...
رهبرى اصلى مشرق زمین با شورشهاى زیادى روبرو خواهد شد، که اکثراً از طرف شمالى‏ها و غربى‏هاى مغلوب شده است، که عده‏اى کشته و برخى مورد آزار قرار گرفته‏اند و بقیه در حال گریزند و فرزندانشان که از زنان متعددى هستند، زندانى شده‏اند.14
م.پ. ادوارد در کتاب خود در باب پیشگوئیهاى نوسترآداموس نقل مى‏کند که سانتورى هشتم، قطعه 6 مربوط به وقوع جنگ جهانى سوم است:
... جنگ و خونریزى براى مرتبه سوم حتمى است؛ آتش به حدى است که دریاها به جوش مى‏آید و از دولت‏ها فقط دو دولت و از جهان فقط نیمى باقى مى‏ماند...15
شاهزاده لیبیایى [که نماینده حکومت ایران است] در غرب به قدرت خواهد رسید، یک فرانسوى از اعراب به شدت مکدر خواهد شد، دانشمند ادیب [ادبا] خود را با اوضاع وفق خواهند داد، زبان عرب بر فرانسه پیشى مى‏گیرد...16
در نزدیکى سوربن جهت حمله به مجارستان
قهرمانى از اهالى برودها [سیاه‏پوستان] به آنان هشدار خواهد داد.
رهبر بیزانس، سالون از اسلاوینا،
آنان را به شریعت محمد[(ص)] در خواهد آورد.
همچنین نوسترآداموس در چنین مى‏سراید که:
امپراتورى مقدس به آلمان خواهد آمد؛
پیروان اسماعیل جایگاه بى‏مانع خواهند یافت.
آدمهاى نادان همچنان خواستار کارمانى [شریعت کهنه] هستند. تمامى حمایت کنندگان [محمدص] سراسر گیتى را خواهند پوشاند.17
بنابراین، نوسترآداموس در اغلب سانتورى‏ها از جمله سانتورى 5 نسبت به فتح جهان به وسیله شریعت حضرت محمد(ص) به غرب و تمدن غربى هشدار مى‏دهد و به جهانیان اعلام مى‏کند که روزى مسلمانان به رهبرى ایران و تمدن ایرانى بر جهان مسلط خواهند شد که این بى‏شک در پیوند با گسترش و جهانى شدن انقلاب اسلامى ایران است.
پى‏نوشتها:
1 . سانتورى‏هاى (5/25 ، 10/75 ، 2/29 و 10/31).
2 . (قطعه 5/25).
3 . (قطعه 5/55).
4 . (قطعه 2/29).
5 . (سانتورى 4 / قطعه 59).
6 . (3/63)
7 . (سانتورى 2 / قطعه 91)
8 . (سانتورى 2 / قطعه 95)
9 . سانتورى 2 / قطعه 96
10 . (سانتورى 3 / قطعه 23)
11 . (5/27)
12 . سانتورى 5 / قطعه 47
13 . سانتورى 2 / قطعه 86
14 . نوسترآداموس، نامه به فرزند، ص274
15 . سانتورى 3 / قطعه 27
16 . سانتورى 10 / قطعه 62
17 . سانتورى 10، قطعه 31
 
رسول نیمروزى
ماهنامه موعود شماره 37


Link      Comments () Date: دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧

دیدار تاریخی شمس و مولانا از وبلاگ صوفیانه by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مطلب از وبلاگ صوفیانه:

 

در خبرها آمده بود  که قرار است روز دیدار شمس و مولانا ثبت جهانی شود. بد ندیدم مرور دیگری بر این دیدار بزرگ داشته باشم. مطالب عنوان شده برگرفته از کتاب " پله پله تا ملاقات خدا" نوشته مرحوم عبدالحسین زرین کوب است:

«اما آن روز مولانا که با آن همه خرسندی و بی خیالی از راه بازار به خانه باز می گشت عابری ناشناس ناگهان از میان جمعیت اطراف پیش آمد گستاخ وار عنان فقیه و مدرس پر مهابت و غرور شهر را گرفت در چشمهای او که هیچیک از مریدان و شاگردان جرآت نکرده بود شعاع نافذ و سوزان آنها را تحمل کند خیره شد و طنین صدای او سقف بلند بازار را به صدا درآورد. این صدای ناآشنا و جسور سئوالی گستاخانه و ظاهراً مغلطه آمیز را بر وی مطرح کرد:

- صراف عالم معنی محمد (ص) برتر بود یا بازیزید بسطام؟

مولانای روم که عالیترین مقام اولیا را از نازلترین مرتبه انبیا هم فروتر می دانست و در این باره تمام اولیان ومشایخ بزرگ گذشته را هم با خود موافق میدید با لحنی آکنده از خشم و پرخاش جواب داد:

محمد سر حلقه انبیاست بایزید بسطام را با او چه نسبت؟

درویش بانگ برداشت:

-         پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شأنی؟

سئوال در ملأ عام و در میان اهل بازار مطرح شده بود. طالبان علم کم سن و سال و بی تجربه حیانا متعصبی هم که در رکاب مولانا از مدرسه با او همراه شده بودند با این گونه اقوال آشنایی نداشتند.

مولانا پاسخ داد: بایزید تنگ حوصله بود به یک جرعه عربده کرد. محمد دریانوش بود به یک جام عقل و سکون خود را از دست نداد.

 جو بوجود آمده برای اطرافیان مولانا قابل تحمل نبود.در نگاهی سریع که بین مولانا و شمس رد و بدل شد بیگانگی آنها تبدیل به آشنایی گشت. نگاهها اعماق دل ایشان را کاویده بود و به زبان دلها هر چه گفتنی بود به بیان آورده بود.

مولانا از این سئوال مست شد و شمس هم چنانکه خود او بعدها نقل می کرد از مستی مولانا ذوق مستی یافت. سئوال و جوابی ساده و تأثیری عمیق. درویش که حتی ظاهر حالش به یک بازاری و یک بازرگان ورشکسته می ماند بر فقیه که در ناز و جاه فقیهانه حرکت می کرد پیروز شده بود.

جلال الدین جوان در زیر نگاه غریبه مثل کبوتری که سنگینی سایه شاهین را بر بالها ضعیف خود احساس می کند خویش را در مقابل شمس الدین سالخورده وحشت زده و بی دست و پا یافت. مولانا برای این سئوال سمج جواب دیگر هم داشت که اظهار آن در پیش همراهان ممکن نبود. از این رو بعد از جوابی که داد چشمهایش ر اپایین انداخت تا جواب بر لب نیامده از چشمهایش به فریاد نیاید و رازی را که نمی خواست در پیس حاضران فاش نیامد در نگاه خود به بیان نیارد.

سئوالی که شریعت را در برابر طریقت بگذارد. جواب او اگر چه باعث سکوت سائل شد اما تردیدی را که در دل او خانه کرده بود را بر طرف نمی کرد.

در این تلالو روحانی پیرمرد غریبه در خاطر وی به یک تجلی الاهی تبدیل شد. به شبح نورانی یک موجود ایزدی مبدل شد که از فاصله ای دور و آکنده از ورطه های هول و خطر او را پله پله تا ملاقات خدا می برد.

چه قدر دیر چشمهایش باز شده بود و چه قدر دیر به کشف این حقیقت ساده نایل آمده بود. پی این علم مرده ریگ که سئوال یک درویش تاجر نما در یک لحظه تمام آن را بی بنیاد بر باد رفته و خالی از ارزش نشام می داد از چه حاصل داشت؟ ...»

ملاقات جادوگونه شمس و مولانا آنقدر بزرگ بود که باعث شد بعدها راویاتی کرامت گونه که بیشتر زاییده تخیل بعضی مریدان بود منتشر شود از جمله اینکه:

« شمس در روز ملاقات مولانا به مجلس درس وارد شد. کتابها را نشان داد و از مولانا پرسید که این چیست؟ مولانا که صلابت و وقار فقیهانه را در سکوت و نگاه خود حفظ کرده بود با غرور عالمانه جوابش داد این چیزی است که تو ندانی. در این اثنا آتش در کتابها افتاد و در مقابل حیرت و سئوال مولانا که از غریبه پرسید این چه ماجراست؟ مرد برای آنکه غرور فقیه را بشکند هم به شیوه خود به او جواب داد: این را تو ندانی. و چوم مجلس را ترک کرد مولانا برخاست و در پی او روان شد و ترک همه چیز گفت.

قصه دیگر:« چون شمس به مجلس مولانا وارد شد او را در کنار حوضی نشسته یافت. وقتی درباره کتابهایی چند که پیرامون او بود از وی سئوال کرد مولانا پاسخ داد که اینها عمل قال است تو را با آنها چه کار؟ شمس آن کتابها را برداشت و یک به یک به آب انداخت. لحظه ای بعد در مقابل اعتراض و پرخاش مولانا آنها را همچنان یک به یک از آب برآورد. کتابها تر نبود. چون مولانا با حیرت از وی پرسید این چه سر است؟ پاسخ داد ذوق و حال است تو را از آن چه خبر؟.»

...


مولانا خود دیدارش با شمس را به بهترین صورت توضیح می دهد:

 

 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم *دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم


دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا *زَهره شیر است مرا زُهره تابنده شدم


گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای*رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم


گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای*رفتم و سرمست شدم و ز طرب آکنده شدم


گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای*پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم


گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی*گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم


گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی*شمع نیم جمع نیم دود پراکنده شدم


گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری*شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم


گفت که با بال و پری من پر وبالت ندهم*در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم

...


Link      Comments () Date: شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧

شاهنامه نگاری و شاهنامه خوانی by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

تاثیر شاهنامه صرفا در حوزه زبان و ادبیات فارسی مربوط نمیشود. بخشهای مختلفی از فرهنگ و هنر و جامعه از این شاهکار استثنایی حکیم فردوسی متاثر شده است. شاهنامه نگاری بخش مهمی از میراث تصویرگیری ایرانی را تشکیل میدهد. این هنر با حمایت سلاطین و شاهان ایرانی توسعه یافت.
در مقابل شاهنامه خوانی نیز با حمایت مردمی به هنری مقبول و متکی به فرهنگ شفاهی ایرانی رشد بسیاری کرد و بخشی از تاریخ هنر شاهنامه نگاری با حمایت شاهنامه خوانی و نقالی نیز بخش مردمی از هنرهای نمایشی ایران را تشکیل میدهد.


Link      Comments () Date: چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

روز سعدی از وبلاگستان by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

روز سعدی حق مسلم ماست.

لینک مطلب:

سعدی تخلص و شهرت «مشرف الدین» ، مشهور به «شیخ سعدی» یا «شیخ شیراز» است. درباره نام و نام پدر شاعر و هم چنین تاریخ تولد سعدی اختلاف بسیار است. سال تولد او را از 571 تا 606 هجری قمری احتمال داده اند و تاریخ درگذشتش را هم سالهای 690 تا 695 نوشته اند. سعدی در شیراز پای به هستی نهاد و هنوز کودکی بیش نبود که پدرش در گذشت. آنچه مسلم است اغلب افراد خانواده وی اهل علم و دین و دانش بودند. سعدی خود در این مورد می گوید: همه قبیله ی من، عالمان دین بودند ------- مرا معلم عشق تو، شاعری آموخت سعدی پس از تحصیل مقدمات علوم از شیراز به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه به تکمیل دانش خود پرداخت. او در نظامیه بغداد که مهمترین مرکز علم و دانش آن زمان به حساب می آید در درس استادان معروفی چون سهروردی شرکت کرد. سعدی پس از این دوره به حجاز، شام و سوریه رفت و در آخر راهی سفر حج شد. او در شهرهای شام (سوریه امروزی) به سخنرانی هم می پرداخت ولی در همین حال، بر اثر این سفرها به تجربه و دانش خود نیز می افزود. سعدی در روزگار سلطنت "اتابک ابوبکر بن سعد" به شیراز بازگشت و در همین ایام دو اثر جاودان بوستان و گلستان را آفرید و به نام «اتابک» و پسرش سعد بن ابوبکر کرد. برخی معتقدند که او لقب سعدی را نیز از همین نام "سعد بن ابوبکر" گرفته است.

پس از از بین رفتن حکومت سلغریان، سعدی بار دیگر از شیراز خارج شد و به بغداد و حجاز رفت. در بازگشت به شیراز، با آن که مورد احترام و تکریم بزرگان فارس بود، بنابر مشهور به خلوت پناه برد و مشغول ریاضت شد. سعدی، شاعر جهاندیده، جهانگرد و سالک سرزمینهای دور و غریب بود؛ او خود را با تاجران ادویه و کالا و زئران اماکن مقدس همراه می کرد. از پادشاهان حکایتها شنیده و روزگار را با آنان به مدارا می گذراند. سفاکی و سخاوتشان را نیک می شناخت و گاه عطایشان را به لقایشان می بخشید. با عاشقان و پهلوانات و مدعیان و شیوخ و صوفیان و رندان به جبر و اختیار همنشین می شد و خامی روزگار جوانی را به تجربه سفرهای مکرر به پختگی دوران پیری پیوند می زد. سفرهای سعدی تنها جستجوی تنوع، طلب دانش و آگاهی از رسوم و فرهنگهای مختلف نبود؛ بلکه هر سفر تجربه ای معنوی نیز به شمار می آمد. سنت تصوف اسلامی همواره مبتنی بر سیر و سلوک عارف در جهان آفاق و انفس بود و سالک، مسافری است که باید در هر دو وادی، سیری داشته باشد؛ یعنی سفری در درون و سفری در بیرون. وارد شدن سعدی به حلقه شیخ شهاب الدین سهروردی خود گواه این موضوع است. ره آورد این سفرها برای شاعر، علاوه بر تجارب معنوی و دنیوی، انبوهی از روایت، قصه ها و مشاهدات بود که ریشه در واقعیت زندگی داشت؛ چنان که هر حکایت گلستان، پنجره ای رو به زندگی می گشاید و گویی هر عبارتش از پس هزاران تجربه و آزمایش به شیوه ای یقینی بیان می شود. گویی، هر حکایت پیش از آن که وابسته به دنیای تخیل و نظر باشد، حاصل دنیای تجارب عملی است. شاید یکی از مهم ترین عوامل دلنشینی پندها و اندرزهای سعدی در میان عوام و خواص، وجه عینی بودن آنهاست. اگرچه لحن کلام و نحوه بیان هنرمندانه آنها نیز سهمی عمده در ماندگاری این نوع از آثارش دارد. از سویی، بنا بر روایت خود سعدی، خلق آثار جاودانی همچون گلستان و بوستان در چند ماه، بیانگر این نکته است که این شاعر بزرگ از چه گنجینه ی دانایی، توانایی، تجارب اجتماعی و عرفانی و ادبی برخوردار بوده است. آثار سعدی علاوه بر آن که عصاره و چکیده اندیشه ها و تأملات عرفانی و اجتماعی و تربیتی وی است، آیینه خصایل و خلق و خوی و منش ملتی کهنسال است و از همین رو هیچ وقت شکوه و درخشش خود را از دست نخواهد داد.

ویژگی های آثار سعدی

آنچه که بیش از هر ویژگی دیگر آثار سعدی شهرت یافته است، "سهل و ممتنع" بودن است. این صفت به این معنی است که اشعار و متون آثار سعدی در نظر اول "سهل" و ساده به نظر می رسند و کلمات سخت و نارسا ندارد. در طول قرن های مختلف، همه ی خوانندگان به راحتی با این آثار ارتباط برقرار کرده اند. اما آثار سعدی از جنبه ی دیگری، "ممتنع" هستند و کلمه ی "ممتنع" در اینجا یعنی دشوار و غیرقابل دسترس. وقتی گفته می شود شعر سعدی "سهل و ممتنع" است یعنی در نگاه اول، هر کسی آثار او را به راحتی می فهمد ولی وقتی می خواهد چون او سخن بگوید می فهمد که این کار سخت و دشوار و هدفی دست نیافتنی است. بعضی دیگر از ویژگی های آثار سعدی عبارتند از: نکات دستوری نکات دستوری در آثار سعدی به صحیح ترین شکل ممکن رعایت شده است. عنصر وزن و موسیقی، منجر به از بین رفتن یا پیش و پس شدن ساختار دستوری در جملات نمی شود و سعدی به ظریف ترین و طبیعی ترین حالت ممکن در لحن و زبان، با وجود تنگنای وزن، از عهده این کار برمی آید. ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست گر امید وصل باشد، همچنان دشوار نیست نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد قصه دل می نویسد حاجت گفتار نیست

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم به وقت صبح قیامت، که سر زخاک برآرم به گفتگوی تو خیزم، به جستجوی تو باشم حدیث روضه نگویم، گل بهشت نبویم جمال حور نجویم، دوان به سوی تو باشم ایجاز ایجاز یعنی خلاصه گویی و یا پیراستن شعر از کلمات زاید و اضافی. دوری از عبارت پردازی های بیهوده ای که نه تنها نقش خاصی در ساختار کلی شعر بلکه از زیبایی کلام نیز می کاهند، در شعر و کلام سعدی نقش ویژه ای دارد. از سویی این ایجاز که در نهایت زیبایی است، منجر به اغراق های ظریف تخیلی و تغزلی می شود و زبان شعر را از غنایی بیشتر برخوردار می کند. در شعر سعدی هیچ کلمه ای بدون دلیل اضافه یا کم نمی شود. گفتم آهن دلی کنم چندی ندهم دل به هیچ دلبندی به دلت کز دلم به در نکنم سخت تر زین مخواه سوگندی ریش فرهاد بهترک می بود گر نه شیرین نمک پراکندی کاشکی خاک بودمی در راه تا مگر سایه بر من افکندی ... ایجاز سعدی، ایجاز میان تهی و سبک نیست، بلکه پراز اندیشه و درد است. در دو حکایت زیر از "گلستان" به خوبی مشاهده می شود که سعدی چه اندازه از معنی را در چه مقدار از سخن می گنجاند: حکایت: پادشاهی پارسایی را دید، گفت: «هیچت از ما یاد آید؟» گفت: «بلی، وقتی که خدا را فراموش می کنم.» حکایت: یکی از ملوک بی انصاف، پارسایی را پرسید: «از عبادتها کدام فاضلتر است؟» گفت: «تو را خواب نیمروز، تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.» موسیقی سعدی از موسیقی و عوامل موسیقی ساز در سبک و زبان اشعارش سود می جوید. وی اغلب از اوزان عروضی استفاده میکند. علاوه بر اوزان عروضی، شاعر به شیوه مؤثری از عواملی بهره می برد که هر کدام به نوعی موسیقی کلام او را افزایش می دهند؛ عواملی همچون انواع جناس، هم حروفیهای آشکار و پنهان، واج آرایی، تکرار کلمات، تکیه های مناسب، موازنه های هماهنگ لفظی در ادبیات و لف و نشرهای مرتب و ... استفاده از این عناصر به گونه ای هنرمندانه و زیرکانه صورت می گیرد که شنونده یا خواننده شعر او پیش از آن که متوجه صنایع به کار رفته در شعر او شود، جذب زیبایی و هماهنگی و لطافت آنها می شود. در غزل زیر سعدی نهایت استفاده را از عوامل موسیقی زای زبان برده است، بی آن که سخنش رنگ تکلف و تصنع به خود بگیرد. تکرارهای هنرمندانه ی کلمات، هم حروفی ها و وزن مناسب شعر و همچنین لحن عاطفی و تعزلی کلام سعدی را چون شربتی شیرین و گوارا به جان خواننده می ریزد: بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم شوق است در جدایی و جور است در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم روی ار به روی ما نکنی حکم از آن تست باز آ که روی در قدمانت بگستریم ما را سری است با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود، هم بر آن سریم گفتی زخاک بیشتر نه که از خاک کمتریم ما با توایم و با تو نه ایم اینت بوالعجب در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم از دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟ طنز و ظرافت طنز و ظرافت جایگاه ویژه ای در ساختار سبکی آثار سعدی دارد. البته خاستگاه این طنز به نوع نگاه و تفکر این شاعر بزرگ بر می گردد. طنز سعدی، سرشار از روح حیات و سرزندگی است. سعدی به یاری لحن طنز، خشکی را از کلام خود می گیرد و شور و حرکت را بدان باز می گرداند. با همین طنز، تیغ کلامش را تیز و برنده و اثرگذار می کند. طنز، نیش همراه با نوش است؛ زخمی در کنار مرهم. سالها بعد، لسان الغیب، حافظ شیرازی ابعاد عمیق دیگری به طنز شاعرانه بخشید و از آن در شعر خود استفاده ها برد: با محتسب شهر بگویید که زنهار در مجلس ما سنگ مینداز که جام است یا کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی به نقد اگر نکُشد عشقم، این سخن بکشد.

Link      Comments () Date: یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

از حضرت مولانا by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

حضرت مولانا میفرمایند:

یک حکایت گویمت بشنو به هوش
تا بدانی که طمع شد بند گوش
هر که را باشد طمع الکن شود
با طمع کی چشم و دل روشن شود
پیش چشم او خیال جاه و زر
همچنان باشد که موی اندر بصر
جز مگر مستی که از حق پر بود
گر چه بدهی گنجها او حر بود
هر که از دیدار برخوردار شد
این جهان در چشم او مردار شد
لیک آن صوفی ز مستی دور بود
لاجرم در حرص او شب کور بود
صد حکایت بشنود مدهوش حرص
در نیاید نکته ای در گوش حرص


Link      Comments () Date: یکشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٧

نوروز ۸۶ و سال نعمت و خوبی بعد از طوفان حضرت نوح علیه السلام by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi


سال نو شروع نشده بازار نامگذاری داغ است. بعضی از دوستان پیشنهاد کرده اند که سال کوروش کبیر نامیده شود. بعضی ها ممکنه بگویند مثل یونسکو بگیم سال مولوی. خلاصه هر اسمی باشه بهانه ای است برای قدرشناسی از پیشینیان.

===========================

بعد از ماهها طوفان مشکلات و سختی ها و دشواریها٬ بنظر میرسه که ابرهای تیره کنار می روند. شکر خدا را که کشتی نوح را مامن قرار داد.

==========================

دوباره به رسم و سیاق ۱۲ سال پیش استارتی خواهیم زد. استارتی متکی به گردش کواکب و رمل و اسطرلابو البته مهمتر از همه عنایت حضرت دوست که هر چه هست از اوست.

======================

چند ماه اخیر سخت تر از همیشه گذشت و امروز امید به موفقیت چشمگیر لبخند میزند. امید به بازگشت دوست سفر کرده و خطر کرده و آفت زده موج میزند. باشد که لطف خدا اینگونه بروز کند.

=================

روش شدن تکلیف هویت دولت نه از دید افکار عمومی و متخصصان و دولتیان و مجلسیان و ملتیان از بزرگترین ثمرات سختی های سال ۱۳۸۵ بود.

==========================

فهمیدن مساله نصف جواب است. البته این موضوع فرق داره با اون داستان مشهور که:
۵۰ درصد قضیه حل است. من که میخوام تا او چه خواهد!






Link      Comments () Date: چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥

از وبلاگ دیگران by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۴
خوندن وبلاگ دیگران شده عادتم. عین یه گنجشک کوچولو از این شاخه به اون شاخه .... و در حین بازیگوشی که مقتضای سن ام حساب میشه! یهو می رسم به یه دره و بهت ام میزنه. پست آخرش رو بخونید ولی من یادداشت ماقبل آخرش رو اینجا میارم٬ آخه طاقت کپی پیست کردن مطلب آخریش رو نداشتم....


http://moalem5.persianblog.ir/

سخنانی از مشاهیر دنیا

  شیخ شیرازی سعدی می فر ماید:صاحبدلی به مدرسه آمدزخانقاه                                   بشکست عهد صحبت طریق راگفتم میان علم وعابد چه فرق بود                                     تا اختیار کردی از آنٍ ،این فریق راگفت: آن گلیم خویش می برد زموج                                    وین سعی می کند که بگیرد غریق را  ادموند بورک:راه درمان هرج ومرج ،آزادی است نه بردگی؛ همانطور که راه از بین بردن خرافات مذ هب است نه انکار خدا.  ویکتور هوگو:در مقابل یک ارتش می توان ایستاد؛ اما در مقابل یک عقیده نمی توان ایستادگی کرد.  امام رضا (ع) می فرماید:امین به تو خیانت نمی کند ؛تویی که به خائن امانت سپرده ای.  امام خمینی (ره):معلم امانت داری است که انسان امانت اوست.


Link      Comments () Date: یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٤

حضرت مولانا ... رومی بلخی by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

یه وبلاگ میخوندم در باره مولوی و رومی و بلخی بودنش یا نبودنش و اینجور حرفا. البته با ظرافت و دقت. یهو یادم اومد که یه خاطره دارم. زود اومد که یادم نره.

دهه شصت بود. فکر کنم سال ۶۷ بود.  یا ۶۶ یا ۶۸ ... پیری و هزار درد و یکیش فراموشی ... رفته بودیم ترکیه سفر علمی ... آنکارا رو دیدیم. استانبول شهر افسانه ها و خلاصه قونیه مدفن حضرت مولانا. از یکی از ترکهای خادم اونجا پرسیدیم که دیوان مولانا به چه زبانی است؟ میخواستیم بشنویم بگه فارسی که یهو نه گذاشت و نه برداشت و گفت معلومه ترکی! اون هم ترکی استانبولی. حتی نگفت عربی.
ز احمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندر آن یک میم غرق است


Link      Comments () Date: سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٤

Recent Posts درخواست کمک پناهجویان خارجی یلدای بلند می رود علل افزایش تعداد وبلاگهای مسدود شده در پرشین بلاگ کل یوم عاشورا ... کل ارض کربلا تسلیت ایام : تاسوعا و عاشورای حسین بن علی علیه السلام پروفایل قبلی در پرشین بلاگ ماه محرم ماه غلبه خون و حقیقت بر شمشیر و زور شتاب عید سعید غدیر و ولایت حقیقت بر همگان مبارک باد همزبانی انسانی در جامعه مجازی
My Tags اندیشه (۱٢۳٥) انتخابات دهم (٧۸۱) خاتمی (٦٢٢) عکس (٥٥٩) کروبی (٥٥٥) وبلاگستان (٥٤۱) خبرستان (٤٥٠) سیاستمداران (٢٩٥) انتخابات دهم (٢٩۳) میرحسین موسوی (٢٧٩) احمدی نژاد و دولت نهم (٢۳٥) دلنوشته (٢٢٧) اسرائیل (۱۸٤) تقلب و تخریب و هتاکی (۱۸٢) روحانیت (۱٧٥) جهان (۱٦٩) نقد و بحث اندیشه (۱٥٩) تدبیر و بی تدبیری (۱٥٤) احمدی نژاد (۱٥٢) رسانه (۱٤٠) احمدی نژاد (۱۳٤) خاطره (۱٢٥) یادبود (۱٢٤) رهبری (۱۱٤) احزاب (۱۱٠) بازداشت و زندان (٩٦) اعتراض و انتقاد و تظاهرات (٩٤) اینترنت (٩۳) میرحسین موسوی (٩۱) ایران (۸٧) آمریکا (۸٦) نقد و بحث اندیشه (۸۳) دین (۸۱) صدا و سیما (٧٩) زنان (٧٧) دروغ و تکذیب و فریب (٧٧) تقلب و تخریب و هتاکی (٧٦) مردم سالاری (٧٥) احزاب و تشکل ها (٧٤) شورای نگهبان (٧٤) پیشنهاد (٧٢) احمدی نژاد و دولت نهم (٧٠) اندیشه و دلنوشته (٦٩) صدا و سیما (٦٧) فاوا (٦٥) امام خمینی (٦۳) اخلاق (٦۳) بی تدبیری (٦۱) اعتراض و انتقاد و تظاهرات (٦۱) خبرنگاران و رسانه ها (٦٠) وبلاگ چیست؟ (٥٧) جامعه مجازی (٥٤) نور (٥٤) حقوق بشر و قضاوت (٥٤) اصولگرایان و اصلاح طلبان (٥٤) مردم سالاری (٥۱) تاریخ (٥٠) آزادی (٤٩) بازداشت و زندان (٤٩) شعر (٤۸) ظلم (٤٧) انسان و جامعه و هستی (٤٦) نظامیان و انتظامیان (٤٦) تدبیر و بی تدبیری (٤٥) انقلاب اسلامی (٤٥) آیت الله هاشمی رفسنجانی (٤٤) روحانیت و مراجع تقلید (٤۳) امام خمینی (٤٢) دانشجویان (٤۱) تحزب (٤٠) سایت (٤٠) انسان (٤٠) علی (٤٠) دروغ و تکذیب و فریب (٤٠) هنر (۳۸) روابط ایران و آمریکا (۳۸) انقلاب اسلامی (۳٧) طنز (۳٧) ظلم و استبداد و زور (۳٧) جامعه مجازی و اینترنت (۳٧) حقوق بشر و قضاوت (۳٦) ورزش (۳٦) خبر (۳٦) دروغ و تکذیب (۳٦) هنرمندان (۳٤) خط امام (۳٤) ظلم و استبداد و زور (۳٤) خبرنگاران و رسانه ها (۳٢) محیط زیست (۳٢) گزیده (۳٢) دروغ (۳۱) اندیشه و دلنوشته (۳٠) وبلاگنویسان (٢٩) جهان اسلام (٢٩) شورای نگهبان (٢۸) انتخاب (٢۸) عدالت (٢۸) اصولگرایان (٢٧) امامان (٢٧) شاهان ایران (٢٧) آمار و اقتصاد (٢٧) تغییر اجتماعی (٢٧) دولت نهم (٢٦) آیت الله هاشمی رفسنجانی (٢٦) پیامبران (٢٦) دانشجویان و دانشگاه (٢٦) اخلاق و ارزش ها (٢٦) ایران و ایرانیان (٢٦) بسیج و سپاه پاسداران (٢٥) انتخابات (٢٥) مرگ (٢٤) نویسندگان (٢٤) قانون و قانون اساسی (٢٤) روابط خارجی ایران (٢۳) روحانیت و مراجع تقلید (٢۳) تروریسم (٢۳) ادبیات (٢۳) داستان (٢٢) اسلام (٢٢) حق و باطل (٢٢) یادبود و بزرگداشت (٢٢) انسان و جامعه و هستی (٢۱) مرگ و زندگی و جامعه (٢۱) امام خمینی و انقلاب اسلامی (٢۱) شعرا (٢۱) وبلاگ چیست؟ (٢۱) اصلاح طلبان (٢۱) دکتر علی شریعتی (٢۱) امید (٢۱) اصلاحات (٢۱) وبلاگ (٢٠) جوانان (٢٠) شهدا (٢٠) فیلترینگ (٢٠) روابط ایران و آمریکا (٢٠) مجلس شورا (٢٠) ایران و ایرانیان (٢٠) اصولگرایان و اصلاح طلبان (٢٠) نظامیان و انتظامیان (٢٠) یادبود و بزرگداشت (٢٠) امنیت و امنیت ملی (٢٠) قانون و قانون اساسی (۱٩) فیلترینگ و سانسور (۱٩) قرآن کریم (۱٩) امنیت کشور و امنیت ملی (۱۸) احزاب و تشکل ها (۱۸) سیاست (۱٧) عشق (۱٧) خدا (۱٧) جشنواره (۱٦) ورزشکاران (۱٦) خط امام (۱٦) فلسطین و اسرائیل (۱٦) فیلترینگ و سانسور (۱٥) ادیان (۱٥) امام حسین (۱٥) استقلال (۱٥) حضرت محمد (۱٥) حق و باطل (۱٥) کودکان (۱٤) افراط و تفریط (۱٤) جامعه (۱٤) جامعه مجازی (۱٤) آمار و اقتصاد (۱٤) فاوا ( فناوری اطلاعات و ارتباطات ) (۱٤) نظامیان (۱٤) تغییر اجتماعی (۱٤) تروریسم و خشونت (۱٤) بسیج و سپاه پاسداران (۱٤) رای و انتخابات (۱۳) فرهنگ و آیین و دین (۱۳) مرگ و زندگی و جامعه (۱۳) طنز و کاریکاتور (۱۳) تعامل اجتماعی (۱۳) امام حسین (۱۳) نظرسنجی (۱۳) مهدویت (۱۳) کیهان (۱٢) قانون اساسی (۱٢) قضاوت (۱٢) بخش خصوصی (۱٢) آسیب اجتماعی (۱٢) جامعه مجازی و اینترنت (۱٢) امنیت کشور و امنیت ملی (۱٢) فلسطین و اسرائیل (۱٢) اخلاق و ارزش ها (۱٢) افراط و تفریط (۱۱) اصلاحات چیست؟ (۱۱) خبرگزاری فارس (۱۱) دفاع مقدس (۱۱) بخش خصوصی (۱۱) تهران (۱۱) عقل (۱۱) روشنفکر (۱۱) جشن (۱۱) پرشین بلاگ (۱۱) علم (۱٠) محیط زیست (۱٠) تاجیکستان (۱٠) دفاع مقدس (۱٠) افکار عمومی (۱٠) پیش بینی (۱٠) پیش بینی (۱٠) روابط خارجی ایران (۱٠) شعر و شعرا (۱٠) هنرمندان و مفاخر (۱٠) فرهنگ و آیین و دین (۱٠) شهدا و ایثارگران (٩) مجلس شورا و مجلسیان (٩) هنرمندان و مفاخر (٩) فرهنگ و آیین (٩) تاریخ ایران (٩) انتخاب دهم (٩) دانشجویان و دانشگاه (٩) اعتماد ملی (٩) دعا و نیایش (٩) مهدی موعود (۸) غم و شادی (۸) افکار عمومی (۸) شب یلدا (۸) اقوام و اقلیت ها (۸) حکمت و دانش (۸) انتخابات 24 اسفند (۸) اطلاع رسانی (۸) فرهنگ (۸) نفت (۸) فقر (۸) آیت الله جوادی آملی (۸) آزادی و عدالت و انتخاب (۸) آزادی و عدالت و انتخاب (۸) کیهان و رجا نیوز (۸) انتخابت دهم (٧) تروریسم و خشونت (٧) بخش خصوصی و غیردولتی (٧) چلچراغ (٧) جالب (٧) سفرنامه (٧) دانش (٧) گفتگو (٧) بسیج (٧) فلسطین (٧) حکمت و دانش (٧) قرآن کریم (٧) شاهان ایران (٧) تدبیر (٧) امنیت ملی (٧) جهان اسلام (٦) مرگ و زندگی (٦) خرافه (٦) نفت و گاز (٦) غم و شادی (٦) بی تدبیری (٦) حضرت محمد (٦) مجلس شورا (٦) زندان (٦) بازداشت (٦) گفتمان (٦) محبت (٦) سایت اینترنتی (٦) فاوا ( فناوری اطلاعات و ارتباطات ) (٦) اینترنت و وب (٦) شعر و شعرا (٦) آزادی و انتخاب (٦) تحریم و مشارکت (٦) نظرسنجی و افکار عمومی (٦) مجلس شورا و مجلسیان (٦) کتاب و گزیده (٥) اعتراض و انتقاد و تظاهران (٥) امام خمینی و انقلاب اسلامی (٥) انتخاب و تقلید (٥) وحدت کلمه (٥) تبلیغات و بازاریابی (٥) حزب اعتماد ملی (٥) تحریم (٥) فاطمه رجبی (٥) قضا و قضاوت (٥) منافع ملی (٥) اطلاع رسانی (٥) تعاملات اجتماعی (٥) آیت الله مصباح یزدی (٥) خلیج فارس (٥) وب فارسی (٥) فطرت (٤) شب قدر (٤) تاریخ اسلام (٤) روشنفکران (٤) خبرگان رهبری (٤) آیت الله جوادی آملی (٤) آسیب اجتماعی (٤) تعامل اجتماعی (٤) فرهنگیان (٤) امام صادق (٤) مهدی موعود (٤) توریسم (٤) حدیث (٤) جمهوری اسلامی (٤) شب یلدا (٤) انرژی (٤) عشق و محبت (٤) همایش (٤) ترانه (٤) عمو پورنگ داریوش فرضیایی (٤) دعا و نیایش (٤) جالب و شگفت انگیز (٤) شهدا و ایثارگران (٤) نظرسنجی و افکار عمومی (٤) تاریخ و میراث فرهنگی ایران (٤) تروریسم و خشونت و ترس (۳) رای و انتخابات و شعار (۳) انتخاب و تقلید و آگاهی (۳) بخش خصوصی و غیردولتی (۳) اقوام و اقلیت ها و اقشار (۳) ورزش و ورزشکاران (۳) سپاه پاسداران (۳) اصلاحات چیست؟ (۳) موعود (۳) حکایت (۳) زمستان (۳) فاطمه رجبی (۳) اعتماد ملی (۳) دوم خرداد (۳) خبرگزاری فارس (۳) مصاحبه (۳) مرگ و زندگی (۳) امام صادق (۳) انتخابات ریاست جمهوری (۳) جهان بینی (۳) ویدئو (٢) منافع ملی (٢) اصول (٢) آیت الله مصباح یزدی (٢) پرشین بلاگ (٢) آموزش و پژوهش (٢) جنگ و صلح (٢) جبر و اختیار (٢) طنز و کاریکاتور (٢) جبر و اختیار (٢) نفاق و ریا (٢) بانک و بیمه (٢) جهل و جهالت (٢) موبایل و تلفن همراه (٢) آیت الله صانعی (٢) خلیج فارس (٢) حضرت فاطمه (٢) تجارت الکترونیک (٢) موسوی (٢) میراث فرهنگی (٢) سلامت (٢) نوروز و بهار (٢) عقل و اندیشه (٢) فقر و فحشا و اعتیاد (٢) اراذل و اوباش اینترنتی (٢) بانک و بیمه (٢) ادیان و مکاتب فکری (٢) خط امام و اسلام ناب محمدی (٢) انتخاب و تقلید و آگاهی (٢) رای و انتخابات و شعار (٢) ورزش و ورزشکاران (٢) وحدت کلمه و تفرقه (٢) نوروز و بهار (٢) مصاحبه و خاطره (٢) عقل و اندیشه (٢) مدیریت و راهبری (٢) ایرانگردی و جهانگردی و توریسم (٢) کیهان و رجا نیوز (٢) انرژی و نفت و گاز (٢) تروریسم و خشونت و ترس (٢) فقر و فساد و فحشاء (۱) سیاست تاریخ فرهنگ هنر (۱) فاوا ( فناوری اطلاعات و ارتباطات ) ا (۱) احمدی نژاد و دولت دهم (۱) خد (۱) خبر دستگیری (۱) سیاست تاریخ فرهنگ هنر (۱) نخبگان و روشنفکران (۱) فیلترینگ و سانسور و مسدودی (۱) تقلب و تخریب و هتاکی ش (۱) روحانیت و مراجع تقلید مر (۱) تقلب و تخریب و هتاکی بادامچیان: کمیسیون ماده 10 حق (۱) استقلال و خودباوری (۱) بیگانه ستیزی (۱) روشنفکران و فرهیختگان (۱) انتخابات د هم (۱) جشنواره و جوایز (۱) خلیج فارس و عرب (۱) شعار و تظاهرات (۱) تحریم و مشارکت (۱) خلیج فارس و عرب ها (۱) تتدبیر و بی تدبیری (۱) روابط ایران و آمریکا بازشماری 10درصدآرا مقابل دورب (۱) دشمنان و رقبا (۱) جنگ و جنایت (۱) وحدت کلمه و تفرقه (۱) تقلب و تخریب و هتاکی احمدی نژاد: اجرای عدالت لازمه (۱) خط امام و اسلام ناب محمدی (۱) مصاحبه و خاطره (۱) تقلب و تخریب و هتاکی ش (۱) تبلیغات و بازاریابی (۱) فرقه گرایی و ارتجاع و طالبانیسم (۱) جهل و خرافه و علم (۱) فلسفه و عرفان (۱) انسان و جامعه (۱) جنگ و جنایت (۱) انتخاب و تقلید (۱) جشنواره و جوایز (۱) مورخان و جغرافیدانان (۱) اشاعه فحشا (۱) انتخابات د هم (۱) ستاد مجازی انتخابات (۱) ستاد مجازی انتخابات (۱) سهام و بورس (۱) جنگ و بحران (۱) فقه و کلام (۱) جنگ و بحران (۱) رمضان (۱) گوگل (۱) دکتر علی شریعتی (۱) اعتراض (۱) حقوق بشر (۱) عاشورا (۱) موسیقی (۱) تغییر (۱) ایران شناسی (۱) عرب (۱) مثنوی معنوی (۱) راز (۱) حجاب (۱) اصلاح طلبان (۱) خبرگان رهبری (۱) حزب الله لبنان (۱) حدیث و روایت (۱) گلستان سعدی (۱) جمهوری اسلامی (۱) سنت و مدرنیزم (۱) حضرت فاطمه (۱) اقوام و اقلیت ها (۱) علم و جهل (۱) اقلیت اکثریت (۱) آیت الله خمینی (۱) زشت و زیبا (۱) آرزوهایم (۱) اسلام ناب محمدی (۱) کمیته تعیین مصادیق (۱) دوم خرداد (۱) ایران و ایرانی (۱) اومانیسم (۱) جنگ و صلح (۱) اعتماد (۱) عرفا (۱) تاریخ اسلام (۱) مهدی بوترابی (۱)