شرایط دشواری است
به گمان خویش
ورق های تاریخ را پاره میکنند
روش های روسی
در جهان سوم
وحشتناک تر است
ولی در ایران
که موجودی الهی است
جواب نمیدهد


در این روزها هر تصمیم و عمل
ماندگار تر از همیشه است
چه در روح و جان ما
چه در جامعه
چه در تاریخ


در شرایطی هستیم که تاریخ ورق میخورد. در سی سال گذشته روزهای زیادی را تجربه کرده ایم که به واقع و به تعبیر امام عظیم الشان انقلاب اسلامی، یوم الله بوده است. در یوم الله ها تاریخ ورق میخورد. بر اساس سنت الهی.
در این ایام نوشتن از احساس و اندیشه هایتان را فراموش نکنید که بعدا پشیمان میشوید.
اگر توصیه های ایمنی را نیز جدی نمیگیرید ولی این توصیه را جدی بگیرید.


لینک مطلب از وبلاگستان:
اسفند ۴م, ۱۳۸۷
آتلانتیس، در اسطورههای یونان، جزیرهای افسانهای در آن سوی ستونهای هرکول در اقیانوس اطلس است.
حدود ۳۵۰ سال قبل از میلاد مسیح، افلاطون در رسالهای تیمائوس (Timaeus) چنین نوشت : «۱۲ هزار سال پیش از این، جزیرهای بوده است بزرگ، با تمدنی ستایشانگیز موسوم به آتلانتیس که…». وی در جای دیگری نوشت: «آتلانتها افزون بر ۲۰ میلیون نفر بودند که در جزیرهای خوش آب وهوا به وسعت ۱۵۴ هزار مایل مربع زندگی میکردند. در جنگلهای انبوه آتلانتیس انواع جانوران بزرگ و کوچک میزیستند و شهرهای آباد آن با ساختمانهای عظیم با شکل هرم درخشش نور بود و مرمر …» «در قاره آتلانتیس شهرها به شکلی هندسی و زیبا ساخته شده بودند و کانالهای آب که همچون رگها در بدن به هر سو امتداد داشتند، مزرعهها و باغها را سیراب میکردند . اساس فرهنگ و تمدن این مردمان سعادتمند همانا برادری و صفات عالی انسانی بود. اما چون قدرت ایشان روز افزون شد به تدریج شروع به دست درازی به دیگر سرزمینها کردند، روح احساس و کمک در آنها دیگر از بین رفته بود، آنها اعتقاد و ایمان خود را از دست داده بودند. آنها با سپاهیانی بی شمار قصد فتح آتن و سرزمینهای شرق را داشتند . اما زئوس طوفانی بر انها نازل کرد . مجازاتی که به هیچ وجه قابل تصور نبود، طوفان سبب زمین لرزه و سیلهای بزرگی شد که به مدت یک شبانه روز به شدت ادامه داشت وقتی دریا جزیره آتلانتیس را به زیر خود فرو برد و ناپدید گشت»

آتلانتیس را بسیاری آرمانشهری است ساخته و پرداخته خیال میدانند، اما بعضی هم وجود آن را جدی گرفتهاند و در طی سالیان دراز به دنبال رد پای آن بودهاند.
چند روز پیش یک مهندس هوانوردی انگلیسی، در حال گشت و گذار زمین با نسخه جدید نرمافزار Google earth بود. در این نسخه جدید، میتوان علاوه بر سطح زمین، مناظر و عکسهایی از زیر دریا و بستر دریاها و اقیانوسها دید. مهندس انگلیسی در ۶۲۰ مایلی شمال غربی آفریقا در نزدیکی جزایر قناری، متوجه شبکهای از خطوط در بستر دریا شد. تصویر، بسیار شبیه عکس هوایی از یک شهر بود. از آنجا که محل این عکس، درست منطبق با جایی است که آن را محتملترین محل آتلانتیس گمشده میدانند، این خبر در رسانههای مختلف منتشر شد که گوگل ارث، آتلانتیس را یافته است!
گوگل خیلی زود به این خبر واکنش نشان داد و در یک بیانیه رسمی آن را رد کرد: خطوطی که در این قسمت در بستر اقیانوس اطلس دیده میشوند، چیزی جز آرتیفکت نیستند. در واقع گوگل با کنار هم چیدن اطلاعات سونار کف دریا که از قایقهای تحقیقات زمینشناسی مختلف به دست آمده بود، کف اقیانوس را تصویرسازی میکند. خطوطی که هم در این قسمت دیده میشوند، محلهای تلاقی دسته های مختلف اطلاعات هستند.
درست است که گوگل ارث نتوانسته آتلانتیس را پیدا کند، اما پیش از این توانسته کشفیات هیجانانگیزی انجام دهد. سال ۲۰۰۵، یک مهندس برنامهنویس ایتالیایی، توانست به صورت تصادفی بقایای یک بنای باستانی را در ایتالیا کشف کند. او بعد از اینکه بقایای عمارت را در گوگل ارث دید، باستانشناسان را خبر کرد و آنها موفق شدند بنایی را که طبق برآوردها، پیش از میلاد مسیح ساخت شده بود، بیابند.
در مورد دیگر، زیستشناسان و پرندهشناسان توانستند با گوگل ارث، جنگل بکری را در موزامبیک بیابند که پیش از ان فقط روستاییان محلی از وجود آن آگاه بودند. آنها توانستند گونههای جانوری کشف نشدهای را در این جنگل، کشف و ثبت کنند.
منابع: ویکیپدیا، بیبیسی، rbgkew، sciencedaily، telegraph


لینک مطلب از وبلاگستان:
تیم دارایی و تیم تاج ، لباس هر دو هم آبی آسمانی بود
تیمی که امروز با نام آبی رقیب سرخ پوشان است ، همان تیم تاج سابق است ،
در دهۀ 1350 نام تیم قرمز ؛ شاهین بود .
"شهرآورد" پایتخت بین دارایی و شاهین برگزار میشد . نه بین تاج و شاهین ؛
تا اینکه رییس باشگاه تاج ، تیمسار پرویز خسروانی ، با حفظ امتیاز باشگاه تاج ، به ریاست فدراسیون فوتبال منصوب شد .
وی که تیمش طرفدار چندانی نداشت ، بعد از رسیدن به قدرت ، هر دو تیم پرطرفدار دارایی و شاهین را منحل کرد
مطلب کامل را در ادامه بخوانید
سحر سلام
امشب رفته بودم وبلاگ گردی ، تا سری به بچه ها بزنم ، درعین حال دعوتشان کنم که ما را از کنار میز یاری کنند .
تا الآن که من شروع کردم 3 تا از دوستان ("ماه آبی"،"سیاوش"و "شیما") آمده اند . و هر سه نفر از بی علاقگی به فوتبال صحبت کرده اند .
البته نگاه ما صرفا" فوتبالی نیست ، بلکه فوتبال بستر گفتگوی مااست برای آشنایی بیشتر با وضعیت اجتماعی گذشته(قبل از انقلاب) و امروز.
..................................................................................................................
*تاریخچۀ آبی
امشب تاریخچۀ " آبی" را بعنوان موضوع انتخاب کردم :
در سال های قبل از 1350 دو تیم آبی داشتیم ،
تیم دارایی و تیم تاج ، لباس هر دو هم آبی آسمانی بود
تیمی که امروز با نام آبی رقیب سرخ پوشان است ، همان تیم تاج سابق است ،
در دهۀ 1350 نام تیم قرمز ؛ شاهین بود .
"شهرآورد" پایتخت بین دارایی و شاهین برگزار میشد . نه بین تاج و شاهین ؛
تا اینکه رییس باشگاه تاج ، تیمسار پرویز خسروانی ، با حفظ امتیاز باشگاه تاج ، به ریاست فدراسیون فوتبال منصوب شد .
وی که تیمش طرفدار چندانی نداشت ، بعد از رسیدن به قدرت ، هر دو تیم پرطرفدار دارایی و شاهین را منحل کرد .
بازیکنان تیم آبی منحل شدۀ دارایی (مثل؛جلال طالبی،منصور پورحیدی،حسین فرزامی، فریدون معینی ،اکبرافتخاری، حمید لواسانی و...) همه را برد تاج ، انشعاب در لباس آبی از بین رفت و اکثریت در اقلیت ادغام شد .
بازی کنان قرمز هم مدتی سفید پوش شدند و تیم پیکان را تشکیل دادند و سپس پرسپولیس راه افتاد و دومرتبه قرمز پوشیدند .
*ممکن است بگویی شد که شد ، ما چکار کنیم ؟
اما جواب :
1-اگر قدرت را به اقلیت بدهند و اکثریت را در خدمت اقلیت در آورند درحالیکه اکثریت نه تنها مجبور به تمکین باشد و جرأت مخالفت نکند ، بلکه از این مسأله لذت هم ببرد و شیپورچی اقلیت هم بشود . برایت عادیست؟
من که آن روز حدودا" 20 ساله بودم و تا آنروز طرفدار آبی بودم ، نتوانستم این ظلم غالب را به پذیرم ، هر چند که به اردوی قرمز هم نپیوستم .
٢-کجای عالم دیده اید که رییس یک باشگاه با حفظ سمت رییس فدراسیون ورزشی شود ، باشگاه های رقیب را منحل کند و ...
3-انتصاب تیمسار خسروانی ، یک امر استثنایی نبود ، بلکه انتصاب ژنرالها و سرهنگ هایی که وفاداریشان نسبت به رژیم اثبات شده بود –در مراکز حساس دولتی و بخش خصوصی- به عنوان یک رویۀ مدیرتی شناخته می شد .
۴-رژیم با این اقدام چند هدف را دنبال می کرد :
- اولا" ارتش شاهنشاهی را یکی از ارکان پرورش مدیر قرار داده بود .
-ثانیا" منزلت اجتماعی نظامیان وفادار به رژیم را ارتقا می بخشید .
-ثالثا" استیلای ارتش را توسعه می داد .
-رابعا" نظام توتالیتۀ خود را با استیلای ارتش به رخ مردم می کشید .
*آره من هم مثل تو اول آبی بودم ، ولی آبی شدن من این طوری شروع شد :
چون فوتبال را دوستداشتم باید از یک تیم طرفداری می کردم ،
بین شاهین و دارایی باید یکی را انتخاب می کردم ؛
از آن جهت که از بچگی طرفدار مظلوم بودم ،
طرفداران شاهین عده شان بیشتر بود ، و دارایی چی ها کمتر بودند ،
اقلیت ظاهرا" مظلومتر هستند ،
من هم طرفدار اقلیت یعنی دارایی چی شدم ،
اما بعد از این که اقلیتی ها ، به ظلم تیمسار خسروانی تن دادند ، از آنها فاصله گرفتم .
همزمانی این مسأله با افزایش تعلقات سیاسی من علیه رژیم هم درخور توجه است .
*ببخشید که سرت را درد آوردم ،
امیدوارم در انعکاس مشاهدات خودم تصویر روشنی ارایه کرده باشم .
منتظر دریافت نظراتت هستم


چوگان سابقه ای طولانی در بین قبایل و ایلات جنگجو و مبارز داشته است. ایرانیان احتمالا نخستین بار چوگان را به صورت مسابقه و رقابتی ورزشی درآوردند که امروزه نیز شهرت چوگان با نام ایران و ایرانی پیوند خورده است.
اما سوال اینجاست که موقعیت امروز ما در این بازی چیست؟
لینک مطلب از وبلاگستان:
تاریخچه ی بازی چوگان
مطلب کامل را در ادامه بخوانید
در تاریخ ایران نخستین باری که از بازی چوگان سخن رفته, همپیوند است با افسانه های پیرامون بنیانگذار فرمانروایی ساسانی در «کارنامه ی اردشیر بابکان». اردشیر نوجوان زمانی به دربار اردوان – واپسین شاه اشکانی - رفت, شاه فرمان داد «هر روز با فرزندان او و بزرگان به نخچیرگاه و چوگان بازی برود و اردشیر نیز چنین می کرد. به یاری یزدان در چوپیکان (چوگان) بازی و سواری و شَترَنگ (شطرنج) و نیواَرتَخشیر (نَرد) و دیگر فرهنگها بر همهی ایشان چیره بود». (کارنامک اردشیر بابکان, کسروی, ص 9)
از همین سند و دَستکی که برجای مانده، بی گمان می توان پی برد که این بازی ها پیشتر از زمان ساسانی در ایران وجود داشته اند. هر چند همانگونه که در جستار پیرامون بازی شترنگ{+} آورده ام، نشانه هایی وجود دارد که بازی شَترَنگ در زمان ساسانی از هند به ایران آورده شده است. ولی با بهره گیری از همین بازگویی درخواهیم یافت که - همانگونه که در جستار پیشینهی بازی شطرنج آوردم - بازی شَترَنگ، یک بازی ایرانی بوده که نخست به هند راه یافته و سپس در زمان ساسانی به ریختی فراگیر از هند به ایران بازمی گردد. به هر روی باید گوشزد کرد که هرمز, نوه ی اردشیر پاپکان در همان اثر، چوگان بازی چالاک و زبردست شناسانده می شود. (همان, ص 70-71)
پیشینه ی این بازی را در ایران می توان با بهره گیری از چندین سند و دَستَک به زمان هخامنشیان یا حتی پیش از آن نیز کشانید. گواه نخست فردوسی و شاهنامه ی اوست که شاهان و کهرمانان افسانه ای چون لهراسب و سیاوش و... را آشنا به بازی چوگان برمی شمارد.
نظامی در شرف نامه، داستانی را به نظم کشیده است که درآن زمانی که اسکندر آهنگ یورش به ایران را می کند, داریوش سوم گوی و چوگانی برای او می فرستد و به خوارداشت او می پردازد. در تاریخ بلعمی نیز به گونه ای به این پُرسمان پرداخته شده است و پیغام داریوش سوم به اسکندر چنین آمده:
«تو کودکی, اینک چوگان و گوی فرستادم, بازی کن و ز ملک دست بازدار...» (تاریخ بلعمی, ص 695)
گویا گزنفون نیز به گونه ای به این بازی، در زمان هخامنشیان اشاره دارد. (تمدن هخامنشی, ص 306) شماری نیز به شَوَند سردرگمی و دل استوار نبودن، آن را یک بازی ایرانی/هندی خوانده اند. (تحقیقاتی درباره ی ساسانیان, ص81)
نغز است پان ترکها – که در زمینه ی پروژه ی تمدن خواری پُرآوازه اند - از چوگان نیز دست برنداشتهاند. ایشان همچون گذشته بدون در دست داشتن حتی یک مدرک یا سند معتبر و تنها با بازی با واژگان و ریشه یابی های شگفت و مضحک! کوشیده اند تا به اصلاح واژه ی «چوگان» را مشتق از واژگان ترکی همچون «چاپماق»(چپاول) و «چاپیلان» و «چاپیلقان» انگاشته و سپس آن را به سود شهریگری پنداری تُرکی ضبط نمایند. تُرک شناسان خود به مضحک بودن چنین نگره هایی باور دارند، چنانکه ب.آ.گردلفسکی تُرک شناس در هنگام گفتگوی پیرامون ترکان می نویسد که بازی چوگان را ترکان و اعراب از ساسانیان/ایرانیان گرفته اند.
بازی ایرانی چوگان از چنان جایگاهی در میان ایرانیان برخوردار بود که شرح آن در آییننامگ آمده است. این کتاب به نوشته ی مسعودی چند سد هزار برگ بوده که شوربختانه از بین رفته است و از ترجمه ی آن که به کوشش ابن مقفع انجام شده بود نیز نشانی در دست نیست. ولی دو قطعه از آن که در پیرامون سوارکاری است از ترجمه ی ابن مقفع در عیون الاخبار ابن قتیبه ی دینوری –درگذشته نیمه ی سده ی 3 ه- بازگو گردیده است:
«در کتاب آیین خواندم راجع به بهترین ضربت با چوگان که نخست گوی را باید با ضربه ی تُند زد و در همان زمان دست را تا نزدیک گوش برگرداند و چوگان را تا بخش پایین سینه متمایل کرد و ضربت را با احتیاط و دقت و توجه از پهلو وارد نمود و باید تنها از نوک چوگان بهره گرفت و راه حرکت گوی را ت اهدف پایانی حفاظت کرد. سپس باید گوی را از جایی که واقع شده با چوگان زد و کوشید ضربت را از زیر تنگ اسب و از سوی بخش بالای سینه ی او با نیروی میانه وارد نمود. باید برای رسیدن به آماج(هدف) کوشش کرد و پیروز شد... و چوگان نباید به زمین برخورد کند و نباید در بهره از چوگان به علت ناشی بودن آن را شکست و نباید پای اسب را زخمی نمود و باید مواظب بود تا به کسی که در میدان همراه می تازد آسیبی نرسد و اسب را در حالی که به شتاب می دود خوب راند و از افتادن از اسب و تصادم دوری کرد و از خشمناک شدن و دشنام دادن و تُند خویی و درگیری پرهیز نمود... و کسانی را که روی دیوارهای میدان نشسته اند نباید راند; زیرا پهنای میدان بدین منظور 60 ذراع گرفته شده تا چوگان بازان به کسانی که روی دیوارهای میدان نشته اند برخورد نکنند و آنها را نیندازند...». (تحقیقاتی درباره ی ساسانیان, ص 79-80)
اشاره ی دیگر که نشانه ی کرامندی این بازی در میان ایرانیان وساسانیان است در کتاب المحاسن و الاضداد جاحظ وجود داد که درباره ی پیشکش هایی است که در میان خسروپرویز و پادشاه روم داد و ستد شده است:
«در روز نوروز پادشاه روم یک سواره نظام از زر که بر پشت اسبی از سیم جای داشت به پرویز بخشید. چشم های اسب از عقیق سفید و مردمک چشم سیاه رنگ و یال و کاکُل و دُم او از موهای سیاه و در دست سوار چوگانی زرین و پهلوی او میدانی از سیم. در میان میدان گویی از استخوان شاخ, و میدان بر پشت دو گاو نر سیمین جای داشت. آبی به ریخت ادرار از اسب بیرون می شد و در زمان ریزش آب چوگان به گوی برمی خورد و آن را به کنار میدان پرت می کرد و با جنبش چوگان و گوی, گاوها و میدان نیز به جنبش درآمده و سوار به شتاب می تاخت». (همان ص 84)
نظامی گنجوی در خسرو و شیرین، چوگان بازی شیرین و دختران همراهش با خسرو و گروهی از ندیمانش را به تصویر کشیده است:
چو شیر ماده آن هفتاد دختر سوی شیرین شدند آشوب در سر
به مردی هر یکی اسفندیاری به تیر انداختن رستم سواری
به چوگان خود چنان چالاک بودند که گوی از چنبر گردون ربودند
چو در بازیگه میدان رسیدند پری رویان زشادی می پریدند
روان شد هر مهی چون آفتابی پدید آمد زهر کبکی عقابی
چو خسرو دیدگان مرغان دمساز چمن را فختند و صید را باز
به شیرین گفت هان, تارخش تازیم در این پهنه زمانی گوی بازیم
ملک را گوی در چوگان فکندند شگرفان شور در میدان فکندند...
ز یک سو ماه بودو اخترانش ز دیگر سوشه و فرمانبرانش
گوزن و شیر بازی نمودند تذرو باز غارت می فزودند
گهی خورشید بردی و گوی و گه ماه گهی شیرین گرودادی گهی شاه...
(خسرو و شیرین, ص248-49)
چوگان را -همانگونه که آورده شد- ترکان از ایرانیان گرفتند و از زمان شکست ساسانیان به میان تازیان و جهان اسلام نیز راه یافت. از تازیان نخستین کسان عباسیان بودند که چوگان بازی کردند. (تاریخ تمدن,ج3,ص269) تازیان نام چوگان را معرب کرده و آن را «صولجان» خواندند! چنانکه در الفهرست در فهرست کتابهایی که راجع به فنون جنگی بود و برای مامون خلیفه نگارش یافته, از کتابی به نام آیین الضرب بالصوالجه(آیین چوگان بازی) که از پهلوی به زبان تازی درآمده بود نام برده شده است. (الفهرست, ص 557-58)


لینک مطلب:
شاه سلطان حسین به هیچ کس پاسخگو نبود و کس را یارای نقد و نظارت او نبود که اگر خاطر ملوکانه اش بر می آشفت سزای منتقد و مصلح با کرام الکاتبین بود و پاسخ هر تقاضای ناصواب و هر انتقاد گزنده ای زندان و شکنجه و تبعید و دربدری اما خاتمی به همه پاسخگو بود و او زیر تیغ تیز نظارت دستگاه های متنوع و متکثر دولتی و غیر دولتی بود. شاید به جرات بتوان گفت بیشترین نظارت تاریخ در حق او اعمال گردید. از دانشجو تا روزنامه نگار، از شورای نگهبان تا قوه قضائیه، از سیاسیون تا همه ملت، او و اقداماتش را رصد، نقد و نظارت می کردند
مطلب کامل را در ادامه بخوانید
سیاوش:هر سرزمینی و هر تاریخی و هر ملتی هم قهرمان دارد و هم ضد قهرمان، هم حکیم دارد و هم دیوانه، هم آزاده دارد و هم پست. این وجدان و زبان و نگاه و احساس ماست که در هر روزگاری قهرمان و حکیم و دیوانه و خائن و شجاع و پست را می شناسد و تقدیس می کند و بیاد می آورد و اسطوره می کند.
تاریخ ما نیز از این قاعده مستثنی نیست و به حکم جبر زمان مجبور می شود که به یاد بیاورد و یا فراموش کند. اگرچه به یاد می آورد تا اسباب فراموشی اش را مهیا کند.شاه سلطان حسین نیز از آن شخصیت هایی است که در تاریخ ما مانده است و اکنون از فراز سالیان فراموشی دوباره به لطف شیرین زمان و قدرت و رقابت و قضاوت مرده ریگش را به مرور می نشینیم. خاتمی اما معاصر است، هم تاریخ و هم زمان و همراه ما. او پیش چشم و ذهن و زبان و قضاوت ماست. از بد حادثه ایستاده ایم و آتش دریغ را در انبان وجودمان افکنده ایم و چون کولیان شب های زمستانی به انتظار آتش امیدی نشسته ایم و در آرزوی ققنوس قهرمانی که از این آتش دیرپا برخیزد و رهایی تازه به ارمغان آورد و فسوس و دریغا که قهرمانان همچون همای و سیمرغ از جهان ما رفته اند.
باری می خواهیم از رهگذر یک قیاس به کالبدشکافی قهرمان و ضد قهرمان بپردازم. امروز ما تاریخ را می سازیم و ارابه آن را از سر فردا عبور می دهیم. شاید امروز که خاتمی را شاه سلطان حسین فرض می کنند فردا مجبور باشند برای پاسداشتش خودشان را با او قیاس کنند که فردا چه بازی کند روزگار.
من تاریخ را به مدد می گیرم و هر دو را با هم به تفسیر می نشینم.
- شاه سلطان حسین شاه بود و دارای فره ایزدی و ادعای جانشین خدا در زمین بودن و ظل الله بودن و چون اجدادش محرم اسرار بودن و پادشاه دین بودن و صدر خاص و عام بودن داشت و خاتمی رییس جمهوری بود که طبق قانون اساسی اختیاراتی محدود داشت و او حتی مدعی رییس جمهوری واقعی بودن نداشت و خویش را از سر دریغ و تواضع و درد تدارکاتچی نامید و ادعای جانشینی خدا و امام زمان(عج) را هم نداشت و خویش را جز منتخب ملت بودن به هیچ لقبی مفتخر نکرد.
- شاه سلطان حسین قدرت و سلطنتش را به وراثت و سفارش و تغلب (غلبه بر دیگر رقبا) و زور و شانس به دست آورده بود و جز مرگش سلطنتش را زوالی نبود اما قدرت خاتمی از راه رقابت، انتخاب، دموکراسی و اقبال مردمی و برای دوره محدودی به دست آمده بود.
- شاه سلطان حسین به هیچ کس پاسخگو نبود و کس را یارای نقد و نظارت او نبود که اگر خاطر ملوکانه اش بر می آشفت سزای منتقد و مصلح با کرام الکاتبین بود و پاسخ هر تقاضای ناصواب و هر انتقاد گزنده ای زندان و شکنجه و تبعید و دربدری اما خاتمی به همه پاسخگو بود و او زیر تیغ تیز نظارت دستگاه های متنوع و متکثر دولتی و غیر دولتی بود. شاید به جرات بتوان گفت بیشترین نظارت تاریخ در حق او اعمال گردید. از دانشجو تا روزنامه نگار، از شورای نگهبان تا قوه قضائیه، از سیاسیون تا همه ملت، او و اقداماتش را رصد، نقد و نظارت می کردند.
- شاه سلطان حسین با مداح و رمال و جن گیر و فالگیر و جادوگر محشور بود و معرفت و اندیشه و اقدامش منبعث و متاثر از آنان بود و ملک و ملت و دین را به دست بی کفایت آنان و پیشگویی شان سپرده بود و برای فکر و عقل و تجربه و فلسفه و فیلسوف و فقیه در اداره امور کشور ارزشی قائل نبود و دل به اوراد و ادعیه سپرده بود و معرفتی به روزگار خود و معیشت مردم و اقتصاد و سیاست کشور نداشت و منزوی و محدود به چاکران و متملقانش و دعاگویان دربار بود و خاتمی با منتقد و متفکر و فقیه و استاد دانشگاه محشور بود و تمام برنامه و عملش را نیز به داوری خرد و تجربه سپرده بود و جهان مدرن روزگار خود و مناسبات قدرت و معیشت و همه مولفه های زندگی جدید را می شناخت.
- شاه سلطان حسین جز حرف و نظر و رای ناصواب و سبکسرانه و بی تدبیر و مستبدش صحبت و نصیحت و نظر و انتقادی را بر نمی تافت و تا آخرین روزهای سقوط باد قدرت در دماغش چنان زاویه دید و فکرش را تنگ کرده بود که زلزله سقوط و فروپاشی را نشنید و به تدبیر هیچ کس دل و جان نسپرد و از خر شیطان و خودرائی و قدرت و استبداد و شمشیر پایین نمی آمد و جز ربان زور نمی فهمید. غرور آنچنان کورش کرده بود که احساس خدایی می کرد و نمی دانست که فرعون ها هم می میرند. اما خاتمی چه؟ خاتمی دل به مشورت سپرده بود . برنامه داشت. خروجی ذهن و زبانش جز فهم و منطق و عقلانیت نبود. او به هیچ کس زوری نگفت و هیچ خاطری را از سر نخوت و غرور نرنجانید. او گریه کرد اما گریه کسی را درنیاورد.
- شاه سلطان حسین حکومت می کرد و بی توجه به حال ملک و ملت مشغول پادشاهی و سفر و غرور و قدرت. او هم ناظر بود و هم مجری. هم قاضی القضات بود و هم سپهسالار. هم دیوانسالار بود و هم قانون پرداز. اما خاتمی کشورداری می کرد. او مسوول قوه مجریه بود و لاغیر و خود می دانیم که تا کجا و چه اندازه و به قول خودش یک تدارکاتچی.
خاتمی شاه سلطان نبود. چون ترس او و شاه سلطان حسین از یک جنس نبود.در دنیای جدید معنی همه گزاره ها و معناها و واژه ها و عبارت ها تغییر کرده است. دنیای نبرد تن به تن دیروز به دنیای نبرد عقل و تدبیر و اقتصاد و ترقی تغییر کرده است. امروز ترس دولت ها از جنس ترس از جنگ و کشتار و ویرانی و تحریم و بیکاری و عقب ماندگی است. امروز ترس از کاهش تولید ملی و درآمد ناخالص ملی است. امروز ترس از نابودی منافع ملی و استراتژیک است. ترس امروز از جنس رفاه و اقتصاد و پیشرفت و ترقی است. اگر کشوری یا سیاستمداری با احتیاط و محافظه کاری و دیپلماسی سخن می گوید و رفتار می کند دیگر بر او ننگ و عار و نفرت و وهنی نیست. چه که جهان امروز جز تدبیر و سکوت و احتیاط را بر نمی تابد.
امروز در عرصه سیاست و نظام روابط بین الملل کسی در ستایش دیوانگی خطبه نمی خواند. آیا صدام شجاع بود یا دیوانه. رفتار او ملت و کشور عراق را به ویرانی و انهدام و تلاشی و شکست و نابودی کشاند. مگر او به همه فحش و ناسزا نمی گفت. مگر او به همه حمله نکرد از عجم تا عرب. آیا تاریخ و وجدان و ذهن و روان هیچ انسان شریف و عاقلی او را شجاع می داند. مگر امام (ره) صلح را به خاطر مصالح کشور و ملت نپذیرفت. آیا او ترسو بود؟ هیهات. هرکسی که زمام قدرت را به دست گیرد باید فرق ترس و دیوانگی را بداند.
خاتمی ترسو بود ولی دیوانه نبود. مگر در جنگ خلیج فارس ما با درایت از صحنه یک جنگ حتمی نگریختیم. آیا ترسو بودیم؟ امام حسن به خاطر جان شیعیان اندکش تن به صلحی داد که امروز از ورای هزاران تفسیر به ستایشش می نشینند. ترس خاتمی حداکثری از جنس تدبیر و دلسوزی و وظیفه و تکلیف داشت.
برادران و خواهرانم ترس در اخلاق است که ذات خود را نشان می دهد. انسان ترسو بی گذشت است. انسان ترسو انتقامجو است. انسان ترسو عیب جو و خودسر است. انسان ترسو ریاکار و مزور است. انسان ترسو دروغگو و ادبار است. آیا منصفانه خاتمی ترسو بود.
از همه مهمتر چه عواملی حس حمله و تاراج اصفهان را در سر فاتح جراری چون اشرف و محمود افغان گذاشت. آنها احساس کرده بودند که کشور و پایتخت ضعیف و بیمار است. مردم از صاحبان قدرت و شوکت ناراضی اند. مالیات ها کمرشکن و مردم در فقر و بیماری اند. کسی به فکر ملک و ملت نیست. همه سرنوشت کشور را به دست خرافه و رمل و دعا سپرده اند. عقل از کشورداری رفته است. خزانه خالی است و ... . اینها جرم شاه سلطان حسین و اذنابش بود.
ولی خاتمی خزانه ای پر گذاشت. کشوری آبرومند و دارای شوکت. مردم به نسبت همه ادوار بعد از انقلاب راضی تر و بهتر. کمر غول بیکاری در حال شکستن بود. رشد اقتصادی قابل قبول عقل و تدبیر جایگزین شده بود. او رجز نمی خواند. او وعده دروغ نمی داد. او فحش و ناسزا به کسی نمی گفت. او سیل سرمایه گذاری خارجی را به کشور گشوده بود.
در برابر خدا آیا خاتمی کشور را ضعیف کرد یا قوی و آبرومند. آیا او شاه سلطان حسین ایران بود یا شاه عباس ایران. خاتمی فیلسوف خداترسی بود که شرم و اخلاقش با ادب و سکوت جمع شده بود. خاتمی نه یک فرمانده جنگ بود و نه یک چریک مسلح و نه یک پارتیزان اهل خطر.
فرق بین یک رهبر انقلابی و یک رییس جمهور اصلاح طلب از زمین تا آسمان است. معنای اصلاح طلبی یعنی صبر، آرامش، سکوت، تدبیر، عمل، سیاست، دوری از افراط و خشونت، پرهیز از هوچی گری و فریاد. اصلاح طلبی یعنی آهسته و پیوسته پیش رفتن. راستی من از روشنفکران و سیاسیون وطنم می پرسم از آن همه انقلابی گری و شور و شعار و مخالفت و مبارزه مسلحانه و غیره و غیره چه خیری در این تاریخ معاصر عایدمان شده است. بی شک همه ما هم نظر و هم رای هستیم که خاتمی می توانست از فرصت های تاریخی و طلایی پیش آمده بهتر استفاده کند. شاید از صلابتش برای روزهای لازم گله مند باشیم. شاید او را سزاوار ملامت بدانیم اما همیشه او را به عنوان اصلاح طلبی اندیشمند و شریف و شجاع ستوده ایم. او همیشه سزاوار احترام و مهر است. چه کسی شهامت برخورد و افشای لانه فساد و کشتار و تباهی در قتل های زنجیره ای را داشت؟ چه کسی زهره ایستادن در پیشاپیش جنبش اصلاح طلبی ملت ایران را داشت؟ چه کسی شعار جامعه مدنی داد؟ چه کسی علم روشنفکری را از سطح خبر و روزنامه و مجله به سیاست و عمل و گفتمان کشید؟ و ...
او قهرمان نیست. این ادعا و اذعان خود او هم است. او سیاستمدار و مدیر و روشنفکر و روحانی است که بر استوانه مدرج شخصیتش از قدرت و توان و نبوغ و کارو عمل تا ضعف و تردید و اشتباه را با هم دارد. او هیچ گاه بی درد و بزدل و عافیت طلب نبوده است. تاریخ گواهی خواهد داد که شاه سلطان حسین های این سرزمین کیست.


در یک شهر کوچک کشاورزی در برزیل به نام «کاندیدو گودوی» Candido Godoi آمار دوقلوییزایی بسیار بالاست، از هر ۵ حاملگی در این شهر، یکی منجر به دوقلوزایی میشود، آن هم دوقلوهایی با چشمان آبی و موهای بلوند!
به طور معمول از هر ۸۰ زن حامله، یکی جنینهای دوقلو دارد. میزان بالای حاملگیهای دوقلو در کاندیدو گودوی، سالها پزشکان و دانشمندان را کنجکاو کرده بود که پاسخی برای توجیه، پیدا کنند، اما کسی که بعد از سالها، ادعای یافتن پاسخ را دارد، یک دانشمند علوم زیستی یا یک پزشک نیست، بلکه یک مورخ است!

یک مورخ آرژانتینی به نام خوزه کاماراسا در کتابی با عنوان «منگل: فرشته مرگ در آمریکای جنوبی»، ادعای جالبی مطرح کرده است.
بقیه مطلب را در ادامه بخوانید
ساکنان این شهر، شخصی با نام «رودولف ویس» را به یاد میآورند که در سالهای دهه ۱۹۶۰، به شهر آنها آمده بود، او ابتدا خود را یک دامپزشک معرفی کرده بود و به درمان گاوهای دامداران شهر میپرداخت، مثلا گاوهای آنها را علیه سل مایهکوبی میکرد، اما بعد از مدتی او خدمات پزشکی هم برای ساکنان شهر انجام میداد، زنان باردار را ویزیت میکرد و به آنها دارو و ترکیبات مختلفی میداد. او حتی در گفتگو با ساکنان محلی صحبت از تلقیح مصنوعی میکرد، چیزی که در آن سالها معمول نبود. از همین زمان بود که میزان دوقلوزایی در این شهر ناگهان افزایش یافت.
این شخص چه کسی بود؟ چرا درست مقارن با دیدار او از شهر، میزان دوقلوزایی به طرز غیرقابل توجیهی افزایش پیدا کرد؟!
بررسیهای این تاریخدان نشان می دهد که رودولف ویس، نام مستعار دکتر جوزف منگل Josef Mengele، پزشک جنایتکار نازی بود!
جوزف منگل (۱۶ مارس ۱۹۱۱، ۷ فوریه ۱۹۷۹)، پزشک و افسر اساس آلمان نازی در اردوگاه آشویتس بود. لقب او «فرشته مرگ» بود، چرا که وقتی زندانیهای به اردوگاه آورده میشدند، تحت نظارت او بود که معین میشد، چه کسی باید به اتاق گاز فرستاده شود، چه کسی باید به کار اجباری برود و یا روی چه کسانی باید آزمایشات بیرحمانه انسانی انجام شود.
منگل، در ۱۶ مارس سال ۱۹۱۱ در گونزبرگ آلمان به دنیا آمد. در سال ۱۹۴۳ او جانشین پزشک دیگری در اردوگاه مرگ آشویتس شد. اردوگاه مشهور آشویتس در ۲۸۰ کیلومتری جنوب ورشو، جایی است که در آن هزاران یهودی در طی جنگ جهانی در اتاقهای گاز کشته شدند. در ۲۴ می سال ۱۹۴۳ او افسر پزشک اردوگاه آشویتس شد.
به مدت۲۱ ماه، منگل با روپوش و دستان سپیدی که او را ملقب به فرشته سفید هم کرده بود، جنایتهای متعددی در این اردوگاه انجام داد. در مورد او اقدامات او در آشویتس چیزهای زیادی میگویند:

- مشهور است که او در قسمت کودکان اردوگاه، روی دیوار خطی افقی به بلندی حدود ۱۵۰ تا ۱۵۶ سانتیمتر کشیده بود. او کودکانی را که بلندی سرشان زیر این خط بود، به اتاق گاز میفرستاد.
- زمانی که در یک از آسایشگاههای اردوگاه تیفوس شایع شد، او دستور داد که همه ۷۵۰ زن مقیم کشته شوند.
- منگل از زندانیان برای آزمایشات پزشکی و ژنتیکی استفاده میکرد. او به آزمایش روی دوقلوهای یکسان علاقه زیادی داشت. این دوقلوها در آسایشگاههای ویژهای اسکان داده میشدند. او یک پزشک اطفال یهودی به نام برتولد اپشتین را هم برای کمک استخدام کرده بود.
- منگل به مطالعه روی بیماری«نوما» که یک بیماری التهابی مخاط لثه و دهان است، علاقه داشت. البته نه به منظور پیدا کرد راهی برای درمان آن، بلکه برای اثبات اینکه این بیماری خاص افراد نژاد پست است! این بیماری که میتواند منجر به گانگرن بافت نرم دهان شود، در افرادی رخ میدهد که دچار سوء تغذیه شدید و یا ضعف سیستم ایمنی هستند.
- منگل به مطالعه ناهنجاریهای ژنتیکی علاقه زیادی داشت. یک خانواده رومانیایی یهودی که به علل ارثی کوتاهقامت بودند و از طریق نواختن موسیقی و برقراری تورهای نمایشی در نقاط مختلف اروپا، امرار معاش میکردند، از جمله افراد نگونبختی بودند که مورد علاقه او بودند. البته این خانواده به نام خانواده «اویتس» سرانجام نجات پیدا کردند.
- تشریح شیرخواران، اخته کردن پسران و مردان بدون بیهوشی، دادن شوک الکتریکی به زنان برای آزمایش مقاومت آنها، از جمله کارهای وحشتناکی است که منگل انجام داده بود.
- نقل شده است که او گروهی از راهبههای یهودی را با تابش اشعه ایکس، نازا کرد. این کار منجر به بروز زخمهای وحشتناکی روی بدن آنها شد.
- عوض کردن رنگ چشم با تزریق داروهایی به چشم، قطع کردن اندامها و جراحیهای وحشتناک مثل به هم دوختن دو کودک دوقلو برای ایجاد یک دوقلوی به هم چسبیده، هم از جمله کارهایی است که در آشویتس انجام میداد.
- سوژههای آزمایشات منگل بهتر تغذیه میشدند و بهتر اسکان داده میشدند، منگل خود را به کودکانی که برای آزمایشات برمیگزید، تحت نام «عمو منگل» معرفی میکرد و به آنها شیرینی میداد.

هیچ کس اعتقاد ندارد که آزمایشت وحشتناک او واقعا جنبه علمی داشته باشند و بسیاری تصور میکنند که این آزمایشات تنها ناشی از جنون و حس سرمستی او از اعمال قدرت بودند.
سرانجام در ژانویه سال ۱۹۴۵، اردوگاه آشویتس منحل شد، مدت کوتاهی منگل به اردوگاههای دیگر رفت. بعد از مرگ هیتلر و سقوط آلمان نازی، او مدتی هم به یک واحد پزشکی پیوست. او به مدت ۴ سال از جولای سال ۱۹۴۵ تا می ۱۹۴۹، در دهکده کوچکی نزدیک روزنهایم باواریا به عنوان یک کارگر مزرعه زندگی کرد تا اینکه توسط تشکیلات اودسا ODESSA به آرژانتین فرستاده شد. شبکه اودسا متشکل از افسرهای سابق آلمان نازی، برای پناه دادن و فراری دادن افسران نازی ایجاد شده بود.
گرچه نام او در صدر جنایتکاران جنگی ثبت شده بود، اما همسرش -ایرینه- و خانوادهاش ادعا کردند که او مرده است و متفقین هم به این جمعبندی رسیدند که او دیگر زنده نیست.
در سال ۱۹۵۸ نشانههایی از زنده بودن او به دست آمد، موساد رو او را تا پاراگوئه گرفت ولی موفق به پیدا کردنش نشد.
در بوینس آیرس او نخست به عنوان یک کارگر ساختمانی کار می کرد، اما به زودی آلمانیهای صاحب قدرت به او کمک کردند و توانست از خانوادهاش پول دریافت کند. بعد از مدتی او باز هم کارهای غیرقانونی پزشکی را از سر گرفت و در زمینه سقط جنین فعالیت کرد، حتی یک بار هم به دنبال مرگ یکی از بیمارانش بازداشت شد.
به زودی او آلمانیهای دیگر مقیم آرژانتین را شناخت. وضعیت مالیاش بهتر شد و ۵۰ درصد سهام یک شرکت دارویی را خرید. در همین سال او از همسرش جدا شد و با بیوه برادرش ازدواج کرد.
در سال ۱۹۶۰ سازمان موساد، موفق شد آیشمن را در آرژانتین دستگیر کند، این موضع ترس منگل را بیشتر کرد و او مجددا فرار کرد. در سال ۱۹۶۲ او از ترس اینکه دستگیر شود، آرژانتین را به مقصد پارگوئه ترک کرد، در این زمان او یک گذرنامه با نام منگل خوزه داشت.
شهر موبلوندها و چشم آبیهای دوقلو!
خوزه کاماراسا، مورخ آرژانتینی که در ابتدای این پست، به نام او اشاره شد، بعد از مصاحبهها با دهها نفر از ساکنان شهر کاندیدو گودوی به این نتیجه رسید که منگل این شهر را مبدل به آزمایشگاه دیگری کرده بود. او سالها بعد از مرگ هیتلر، باز هم به دنبال ایده ایجاد نژاد برتر خالص آریایی و افزایش میزان زاد و ولد در این نژاد به اصطلاح برتر بود.
دوقلوزایی به حدی در این شهر بالاست که تابلوی خوشامدگویی شهر هم به این موضوع اشاره دارد: جامعه کشاورزی و شهر دوقلوها!
سالها تغییر محل اقامت و جابجایی در کشورهای برزیل، آرژانتین و پاراگوئه، منگل را افسرده و تحریکپذیر کرده بود. در آخرین سالهای زندگیاش او در یک خانه ییلاقی در نزدیکی سائو پائولو زندگی میکرد. تا اینکه در هفتم فوریه سال ۱۹۷۹، او که وضعیت پزشکی خوبی هم نداشت، در حال شنا به صورت تصادفی غرق شد و به اعتقاد برخیها بعد از سکته، غرق شد. کسی چه میداند! او با نام «ولفگانگ گرهارد» به خاک سپرده شد.

خانه منگل در پاراگوئه
تازه ۶ سال بعد از مرگ او بود، که هویت که کشف شد. در سال ۱۹۸۵، پلیس آلمان به خانه «هانس سدلهایمر»، یکی از دوستان نزدیک منگل، حمله کرد. با بررسی نامهها و اسناد و نشانیها، محل اقامت منگل پیدا شد، نبش قبر انجام شد و متخصصان هویت او را تأیید کردند.
در ۱۷ سپتامبر ۲۰۰۷، برای نخستین بار عکسهایی از دکتر منگل در اردوگاه آشویتس به دست آمد.
منبع: تلگراف و ویکیپدیا



موضوع نقش دکتر شریعتی و افکار و اندیشه ها و عملکرد روشنگرانه وی در تحولات فکری و اندیشه ای پیش از پیروزی انقلاب اسلامی را نمیتوان از خلال برنامه های سفارشی صدا و سیما یافت یا دیگر رسانه های رسمی و دولتی یافت ولی آنانکه با فعالیتهای اندیشمندان مسلمان در دهه چهل و پنجاه شمسی آشنا هستند، نام شخصیتهایی چون دکتر علی شریعتی و مهندس مهدی بازرگان و استاد مرتضی مطهری و آیت الله بهشتی و حجه الاسلام باهنر را بارها شنیده اند. شخصیتهایی که اینک هیچکدام در میان ما نیستند ولی بسیاری از یاران و همراهانشان زنده اند و البته در حاشیه.
در میان همه این اندیشمندان، وضعیت دکتر شریعتی کاملا متمایز است. وی سرسلسله بسیاری از فعالیتهای اجتماعی و سیاسی با رنگ و صبغه ی اسلامی است. مجموعه آثار منتشر شده ی وی الهام بخش تحرک انقلابی جوانان فرهیخته و فعال کشور به ویژه در تهران بود.
در شعارهای دوران انقلاب نام وی با عنوان معلم شهید انقلاب بارها و بارها و هزاران بار از سوی شرکت کنندگان در تظاهرات برده میشد که به یاد ندارم یکبار هم در دو دهه اخیر از صدا و سیما شنیده باشم.
دکتر علی شریعتی معلم شهید ما جان به کف اش نهاده بود ...
نزدیک شدن به وی و نزدیک نشان دادن با وی، افتخار بود. زیر تابوت او را اندکی گرفتند و باد او را اندکی زنده نگهداشتند ولی با پیروزی انقلاب اسلامی و آزادی انتشار کتاب و رفع سانسور، میلیونها جلد از کتابهای وی منتشر شد و روح و شوق ایمان به خدا و دین پیامبر ص و امامت و شهادت را در بین جوانان گسترش داد. بعضی در باره دکتر شریعتی سخنهایی گفتند که امروز شاید فراموش کرده باشند و یا دوست داشته باشند فراموش کنند.
اگر در پیروزی انقلاب اسلامی نقشی برای دانشگاه تهران و دیگر دانشگاهها و حسینیه ارشاد و شهر تهران و زندانیان سیاسی مسلمان دوره ستمشاهی میتوان قائل شد، دکتر شریعتی محور مهم این نقش بود.
علاقه به مسکوت گذاردن نقش دکتر شریعتی تنها به رقبای صنفی و سیاسی و عقیدتی وی مربوط نیست. حتی بعضی از مدافعان و نزدیکان دکتر شریعتی نیز ترجیح میدهند به نقش دکتر شریعتی در شکل گیری افکار دینی در جوانان تحصیلکرده و دانشگاهی آن دوره اشاره ای نشود. ولی آنچه روشن است تاریخ انقلاب اسلامی بدون نام و اندیشه دکتر شریعتی قطعا چیزی کم دارد.


لینک مطلب از وبلاگستان:
امروز ویدئویی با این نام در سایت break دیدم و هر طور بود، دانلودش کردم!
زمینساخت یا تکتونیک یکی از شاخههای زمینشناسی است که به مطالعه تغییرشکل پوسته زمین بر اثر تنش ها و کرنشهای وارده در طول دورانهای مختلف زمینشناسی می پردازد.
دیدن تغییر شکل قارهها و به هم پیوستنن و جدا شدنشان از میلیونها سال قبل تا میلیونها سال بعد، برای من جالب بود، اما چیزی که در این ویدئو جالبتر بود، پیشبینی شکل پوسته زمین در میلیونها سال بعد بود، وقتی داشتم به ویدئو نگاه می کردم، مقداری روی ایران متمرکز شدم. شاید برایتان جالب باشد که میلیونها سال بعد صفحه هند و عربستان به هم نزدیک میشوند، صفحه ایران را پخ میکنند و دیگر خبری از دریای مازندران، خلیج فارس و دریایی عمان نخواهد بود!

۱۵۰ میلیون سال بعد، زمین به این صورت خواهد بود و اصلا معلوم نیست که در آن زمان خبری از انسانها باشد یا نه.
این ویدئو را میتوانید با رفتن به اینجا دانلود کنید. (۳/۷۲ مگابایت)
با VLC media player میتوانید ویدئو را ببینید.


به دهه ی فجر نزدیک میشویم که فرصتی برای شادمانی از تحقق جمهوری اسلامی (مردم سالاری دینی ) و نیز فرصتی برای بیان و تبیین تاریخ انقلاب اسلامی است.
اصول و مبانی انقلاب اسلامی که با شخصیت و اندیشه ها و عملکرد امام خمینی شناخته میشود، آنگونه که بایسته و شایسته است تبیین نشده است. همچنین تاریخ پس از انقلاب نیز گرچه به روایتهای مختلف بیان شده است ولی هنوز جای کار بسیار دارد.
امید است که فرصت سی امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی بخشی از این کمبودها را جبران کند.


لینک مطلب:
آریو برزن، ژنرال بزرگ تاریخ ایران...
![]() |
|
|
آریو برزن یکی از سرداران بزرگ تاریخ ایران است که در برابر یورش اسکندر مقدونی به ایران زمین، دلیرانه از سرزمین خود پاسداری کرد و در این راه جان باخت و حماسه (دربندپارس) را از خود در تاریخ به یادگار گذاشت.«اسکندر مقدونی» در سال 331 پیش از میلاد پس از پیروزی در سومین جنگ خود با ایرانیان ( جنگ آربل Arbel یا گوگامل Gaugamele ) و شکست پایانی ایران، بر بابل و شوش و استخر چیرگی یافت و برای دست یافتن به پارسه، پایتخت ایران روانه این شهر گردید. اسکندر برای فتح پارسه سپاهیان خود را به دو پاره بخش کرد: بخشی به فرماندهی (پارمن ین) از راه جلگه (رامهرمز و بهبهان کنونی) به سوی پارسه روان شد و خود اسکندر با سپاهیان سبک اسلحه راه کوهستان (کوه کهکیلویه کنونی) را در پیش گرفت و در تنگههای دربند پارس (تنگ تک آب کنونی) با مقاومت ایرانیان روبرو گردید. در جنگ دربندپارس، آخرین پاسداران ایران، با شماری اندک، به فرماندهی آریو برزن، در برابر سپاهیان پرشمار اسکندر دلاورانه دفاع کردند و سپاهیان مقدونی را ناچار به پس نشینی نمودند. با وجود آریابرزن و پاسداران تنگههای پارس، گذشتن سپاهیان اسکندر از این تنگههای کوهستانی امکانپذیر نبود. از این رو «اسکندر» به نقشه جنگی ایرانیان در جنگ ترموپیل و گذر از راههای سخت کوهستانی خود را به پشت نکهبانان ایرانی رساند و آنان را درمحاصره گرفت. آریو برزن با 40 سوار و 1200 پیاده و وارد کردن تلفات سنگین به دشمن، خط محاصره را شکست و برای یاری به پایتخت به سوی پارسه شتافت ولی سپاهیانی که به دستور«اسکندر» از راه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پیش از رسیدن او به پایتخت، به پارسه دست یافته بودند. آریو برزن با وجود واژگونی پایتخت و درحالی که سخت در تعقیب سپاهیان دشمن بود، به وارانه(برعکس) منطق جنگ، حاضر به تسلیم نشد و آنقدر در پیکار با دشمن پافشرد تا گذشته از خود او، همه یارانش از پای درافتادند و جنگ هنگامی به پایان رسید که آخرین سرباز پارسی زیر فرمان آریوبرزن به خاک افتاده بود.
تندیس این سردار ایرانی در ورودی شهر باشت در استان کهکیلویه و بویراحمد، نصب شده است.


مشهور است که زنی عجمی با زنی عرب که سابقه ی اسلامش بسیار بود، همزمان از علی ع به میزان مساوی از بیت المال گرفتند


لینک خبر:
پس از گودبرداریهای انجامشده در دو تپهی پرندک و گلستان در رباط کریم توسط جهاد کشاورزی و شهرداری این شهرستان و از بین رفتن آنها، اینبار نوبت چخماقتپهی هفتهزار ساله رسید که براثر احداث جایگاه سوخت و سهلانگاری صورتگرفته آسیب ببیند



هفته گذشته مشغول خواندن دو کتاب Persepolis Fortification Tablets چاپ دانشگاه شیکاگو و Forgotten Empire(the world of ancient persia) چاپ دانشگاه برکلی بودم. آنچه در ادامه آمده است ترجمه و خلاصه بخشهایی از این دو کتاب درباره لوح هاى تخت جمشید است (بخشهایی که با آبی نوشته شده نظر شخصی است نه ترجمه).
لوح هاى تخت جمشید که به Persepolis Fortification Tablets (PFT) معروف هستند، در سال ۱۹۳۳ کشف شدند .نام Fortification از محل کشف آنها، به نام دیوار استحکامات یا بارو (Fortification Wall) ، نشأت گرفته .تعداد این لوح ها حدود ۳۰۰۰۰ است و تاریخ آنها به سال سیزدهم تا بیست و هشتم داریوش اول باز می گردد (۵۰۹ تا ۴۹۴ پ.م.) . اکثر این لوح ها به زبان عیلامى ، تعداد کمى به زبان آرامى، یک لوح به زبان اکدى و یک لوح به یونانى است . این لوح ها از سال ۱۹۳۶ به دانشگاه شیکاگو قرض داده شده که تیمى از خبرگان در این زمینه، دست به کار ترجمه این لوح ها شدند. پس از جنگ جهانى دوم افراد تیم کاهش یافت به طورى که تنها یک نفر، Richard Hallock، بر روى لوح هاى عیلامى کار میکرد. او در سال ۱۹۶۹ ترجمه ۲۰۸۷ لوح نوشته عیلامى را با عنوان Persepolis Fortification Tablets ، منتشر کرد . این کتاب علاوه بر ترجمه transliteration لوح ها را هم شامل است . او تا پیش از مرگش در سال ۱۹۷۹، تعداد ۲۵۸۶ لوح را ترجمه کرد .ترجمه لوح هاى زبان آرامى، که از مصر تا آسیاى مرکزى نه تنها براى استفاده محلى بلکه در ارتباطات میان-منطقه ای (inter-regional) استفاده می شده، توسط Raymond Bowman انجام شده . او نیز تا پایان زندگى اش ۵۰۰ لوح را ترجمه نمود. دسته دیگری از الواح که شامل ۷۵۳ لوح است و به الواح خزانه (Persepolis Treasury) معروف هستند، در اتاقی در شمال شرقی خرانه تخت جمشید پیدا شده اند و مرتبط با سال سیزدهم داریوش اول تا سال هفتم اردشیر اول هستند.منبع: I و II
با ترجمه این لوح ها تصویری از ساختار اداره کشور در زمان هخامنشی به دست می آید که از لابلای آن می توان نکات ارزشمند منحصر به فردی را درباره اینکه چه اندازه این مردمان نه تنها از معاصران خود بلکه از آیندگان نیز در ایجاد ساختاری ارزشمدار (تنها قائم به ارزش انسانی) پیشی گرفته بودند، دریافت. به عنوان مثال در دستگاههای حکومتی دیگر تا قرنها پس از آن برده داری، رسمی بسیار شناخته شده بوده، در حالیکه بخش زیادی از این لوح ها سند پرداخت های ماهانه به کسانی است که در آنجا کار می کرده اند. این افراد نه تنها برده نبوده اند بلکه از مزایای قابل توجهی برخوردار بودند. به عنوان مثال یکی از مطالبی که برایم بسیار جالب بود، ارزش دادن به سختی ای که زنان عادی (نه الزاما زنان دربار) برای به دنیا آوردن فرزند میکشند، در ۲۵۰۰ سال پیش بود. در ادامه مختصری از مدارک تاریخی مرتبط با این موضوع را می بینیم.
بخش N از کتاب Persepolis Fortification Tablets ترجمه الواحی است که شامل اطلاعات مربوط به پاداش های مادران شاغل (واژه به کار رفته در الواح kurtash به معنای کارکننده است) پس از زایمان است. این پرداخت ها حقوق زمان بارداری نبوده، بلکه هدیه یا پاداش به حساب می آمده. جالب است که از اطلاعات این الواح میتوان نسبت جنسیت ها را به دست آورد به عنوان مثال در لوح های ذکر شده در این کتاب تعداد کودکان به دنیا آمده ۴۴۹ و نسبت تولد پسر به دختر ۵۵ درصد به ۴۵ درصد است. یا در لوحی دیگر (PF1219) ۸۲ پرداخت در طول یکسال ثبت شده است. بر اساس این الواح (PF1200-14) شراب از متداولترین پاداشها بوده. واحد شراب در آنزمان marrish بوده که تقریبا معادل ۲۰ لیتر است و به نظر می رسد ish-ba-mi-ya نیز معادل یک دهم marrishباشد. مادرانی که فرزند پسر به دنیا می آوردند یک ماریش و آنهایی که صاحب فرزند دختر می شدند یک دوم ماریش شراب دریافت می کردند. (این تفاوت از ارزش مطلب نمیکاهد چون حتی عدم برده داری و وجود این پاداشها، بسیار جلو تر از زمان خود است. این مطلب حکایت از تمایل بیشتر به تولید نیروی کار (احتمالا کشاورزی و جنگ آوری) دارد) علاوه بر شراب، آبجو، غلات و آرد نیز از جمله پاداشها ذکر شده است (PF1215-21). در برخی از الواح پرداخت ها در مقادیر کمتر ولی به صورت متناوب ماهانه بوده است. در میان این الواح، PF1209یکی از نادرترین هاست که در آن نام مادران نیز ذکر شده است. منبع Persepolis Fortification Tablets p.37-38 :
تصویر بالا برگرفته از صفحه ۱۹۷ Forgotten Empire یکی از الواح ذکر شده وترجمه آن بدین گونه است: ۱۲ ماریش شراب که توسط Irdumartiya Makukuتامین شده بود، به وسیله دریافت و بین ۹ زن که فرزند پسر و ۶ زن که فرزند دختر به دنیا آورده اند توزیع شد( سال۲۳ ).



از شاگردان ممتاز و مشهور شیخ ابوالحسن خرقانی، خواجه عبدالله انصاری عارف قرن پنجم هجری است که سالها در خرقان زیسته و از انفاس پر برکت شیخ ابوالحسن خرقانی کسب فیض و معلومات کرده است
شیخ ابوالحسن علی بن جعفر بن سلمان خرقانی « یا علی بن احمد » عارف بزرگ قرن چهارم و پنجم هجری از چهره های بسیار درخشان عرفان ایرانی است که در آزاد اندیشی و مردم گرائی جهانی و وسعت نظر انسانی و تفکر والای عرفانی ممتاز و کم نظیر است. گفتار و کردار این عارف کیهان گرای ایرانی که در نیمه دوم قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری در خرقان قومس « کومش » استان کنونی سمنان میزیسته است. در طی گذشت نزدیک به یکهزار سال همواره مورد توجه و دقت و مطالعه و سرمشق عارفان و شاعران و متفکران و محققان بوده است
بقیه مطلب را در ادامه بخوانید
وی در سال 351 یا 352 هجری در قصبه خرقان قومس از توابع بسطام متولد شده و در روز سه شنبه دهم محرم (عاشورا) سال 425 هجری در هفاد و سه سالگی در همان قصبه خرقان جهان را بدرود گفته است. مشهور است که علاوه بر هم شهری وی یعنی بایزید بسطامی عارف بزرگوار و عالی مرتبه قرن دوم و سوم هجری که شیخ و مقتدای حال جذبه و تفکر او بوده است، مانند عارف معروف معاصر خود شیخ ابوسعید ابوالخیر خرقه ارشاد و طریقت از شیخ ابوالعباس احمد بن محمد عبدالکریم قصاب آملی داشته است.
در منقولات و حکایات باقی مانده، آمده است که شیخ ابوسعید ابوالخیر عارف مشهور و ابوعلی سینا فیلسوف نامی و ناصر خسرو قبادیانی علوی، شاعر و متفکر ایرانی که معاصر شیخ ابوالحسن خرقانی بوده اند به خرقان رفته و با وی صحبت داشته و مقام معنوی او را ستوده اند. و نیز گفته اند که سلطان محمود غزنوی پادشاه مقتدر بدیدار شیخ ابوالحسن خرقانی رفته و از وی کسب فیض کرده و نصیحت خواسته است.
از شاگردان ممتاز و مشهور شیخ ابوالحسن خرقانی، خواجه عبدالله انصاری عارف قرن پنجم هجری است که سالها در خرقان زیسته و از انفاس پر برکت شیخ ابوالحسن خرقانی کسب فیض و معلومات کرده است. در مورد ارتباط معنوی بایزید بسطامی عارف قرن دوم و سوم هجری با شیخ ابوالحسن خرقانی که از وفات بایزید 234 هجری تا تولد شیخ ابوالحسن 351 یا 352 هجری، یکصد و هفده یا هیجده سال فاصله است مطالب زیادی در آثار نویسندگان و محققان به ویژه عارفان قرنهای بعد آمده است، که قابل توجه و تأمل میباشد. بدیهی است اینگونه ارتباطات آشکار مؤید بقای روح و استمرار و انتقال هویت و معنویت پنهان از چشم ظاهر بین بشری است؛ که فهم ضعیف و محدود ما به ندرت قادر به درک جلوه هایی از آن می باشد. شیخ فرید الدین عطار نیشابوری عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجری در این باره مینویسد:
نقل است که شیخ بایزید هر سال یک نوبت بزیارت دهستان شدی بسر ریگ که آنجا قبور شهد است، چون بر خرقان گذر کردی باستادی و نفس برکشیدی، مریدان از وی سئوال کردند که شیخا ما هیچ نمی شنویم؛ گفت: آری که از این دیه دزدان بوی مردی می شنوم، مردی بود نام او علی و کنیت او ابوالحسن؛ به درجه از من پیش بود، بار عیال کشد و کشت کند و درخت نشاند.
هم چنین در مورد توجه و ارتباط متقابل شیخ ابوالحسن خرقانی به بایزید بسطامی و مدد جستن از تربت او شیخ فرید الدین عطار نیشابوری مینویسد:
نقل است که شیخ ابوالحسن در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن بجماعت کردی و روی بخاک بایزید نهادی و بسطام آمدی، 3 فرسنگ و باستادی و گفتی بار خدایا از آن خلعت که بایزید را داده ای ابوالحسن را بویی ده و آنگاه باز گشتی، وقت صبح را بخرقان باز آمدی و نماز بامداد بجماعت به خرقان دریافتی بر طهارت وضوی نماز خفتن.
گویند شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانقاه خود نوشته بود: « هر کس که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید. چه آنکس که بدرگاه باری تعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»
نگارنده (رفیع) این مضمون والای انسانی را چنین به نظم درآورده است:
بـر سـر در خـانـقـاه خـرقـان شیخ خرقان به لطـف عـرفان
این نکته نوشته بود از مـهــر مـهـر فـلـک اسـت تـالـی آن
هر کس که در این سرا درآید گـر گرسنه بود یا که عطشان
مـهمان بـخوان عارفان است گـر گـبـر بـود و یـا مـسـلـمـان
از مـهـر بـخـدمـتش بکوشید زیرا که هم اوست پیک جانان
شایسته نان ابوالحسن هست آنکس که خدای داده اش جان
راستی با همه تلاش ها و کوشش های خیره کننده ای که بشر در راه کسب علوم و فنون کرده و پیشرفتهایی نیز بدست آورده است؛ متأسفانه در راه معنویت و انسانیت واقعی با تأسیس و تشکیل سازمانهای مختلف خیریه جهانی بعد از گذشت یکهزار سال حتی توفیق روش عالی انسانی خانقاه این عارف بزرگوار و کیهان گرای ایرانی را نداشته است و جلوه و جلال این خانقاه حاشیه کویر مرکزی ایران به شهرت و شعار همه آن مؤسسات پر زرق و برق و پر آوازه جهانی پهلو میزند.
از دیگر سخنان والای شیخ ابوالحسن خرقانی که برگزیده ایم اینهاست:
عالم بامداد برخیز طلب زیادتی علم کند، و زاهد طلب زیادتی زهد کند و ابوالحسن در بند آن بود که سروری بدل برادری رساند.
اگر به ترکستان تا به در شام کسی را خاری در انگشت شود آن از آن من است. همچنین از ترک تا شام کسی را قدم در سنگ آید زیان آن مراست و اگر اندوهی در دلی است آن دل از آن من است.
کاشکی بدل همه خلق، من بمردمی تا خلق را مرگ نبایستی دید... کاشکی حساب همه خلق با من بکردی تا خلق را به قیامت حساب نبایستی دید.
کاشکی عقوبت همه خلق، مرا کردی تا ایشان را دوزخ نبایستی دید. بهترین چیزها دلیست که در وی هیچ بدی نباشد.
اگر سرودی بگوید و به آن حق را خواهد، بهتر از آن بود که قرآن خواند و بدان حق را نخواهد. هر چه برای خدا کنی اخلاص است و هرچه برای خلق کنی ریا. هر که عاشق شد خدای را یافت و هر که خدای را یافت خود را فراموش کرد.
او براستی مرید و شاگرد روحانی سلطان العارفین بایزید بسطامی است که گفته است:
مرید من آنست که بر کنار دوزخ بایستد و هر که را خواهند بدوزخ برند دستش گیرد و به بهشت فرستد و خود بجای او بدوزخ رود.
جلال الدین محمد بلخی مولوی عارف بزرگ قرن هفتم هجری، در دفتر چهارم مثنوی، نظریه و گفتار شیخ ابوالحسن خرقانی را درباره پیش بینی جزئیات وجود و ظهور خود توسط بایزید بسطامی در یکصد و تقریبا بیست سال چنین سروده است:
هـچـنـان آمـد کـه او فـرمـوده بـود بـوالـحـسـن از مـردمـان آن را شـنـود
که: حـسـن بـاشـد مـریـد و امتم درس گـیـرد هـر صـبـاح از تـربــتــــم
گفت: من هم نیز خوابش دیده ام وز روان شـیـخ ایـــــن بـشـنـیـده ام
هر صباحی رو نـهـادی سوی گور ایـسـتـادی تـا ضـحـی انـدر حـضـــور
یـا مـثـال شـیـخ پـیـشش آمـدی یا که بی گفتی شکالش حل شدی
تـا یـکـی روزی بـیامـد بـا سـعـود گـورهـا را بـرف نـو پـوشـیـده بـــــود
تـوی بـر تـو بـرفـهـا همچون علم قـبه قـبه دید و شـد جـانـش بـغـــم
بـانگش آمد از حظیره شیخ حی هـا انـا ادعـوک کـی تـسـعی الــــی
هین بیا این سو، بر آوازم شتاب عـالم از برف است روی از من متاب
حال او زآن روز شد خوب و بدید آن عجایـب را کـه اول مــــی شـنید
دیدار شیخ ابوالحسن خرقانی با ابو علی سینا
درباره ملاقات شیخ ابوالحسن خرقانی عارف و ابو علی سینا فیلسوف و طبیب مشهور داستانها در کتابها آورده اند؛ اگر جزئیات این دیدار درست نباشد؛ با در نظر گرفتن وقایع تاریخی و خط سیر حرکت ابوعلی سینا از گرگانج به جرجان (گرگان) که از طریق طوس و نیشابور و جاجرم و سرحد کومش انجام گرفته، وقوع این ملاقات مهم تاریخی قطعی است. شیخ فرید الدین عطار نیشابوری درباره ملاقات شیخ ابوالحسن خرقانی و شیخ الرئیس ابوعلی سینا چنین نوشته است:
« نقلست که بوعلی سینا به آوازهً شیخ عزم خرقان کرد، چون به وثاق شیخ آمد، شیخ به هیزم رفته بود. پرسید که شیخ کجاست؟ زنش گفت: آن زندیق کذاب را چه کنی؟ همچنین بسیار جفا گفت شیخ را، که زنش منکر او بودی، حالش چه بودی! بوعلی عزم صحرا کرد تا شیخ را بیند، شیخ را دید که همی آمد و خرواری درمنه بر شیری نهاده، بوعلی از دست برفت، گفت: شیخا این چه حالتست؟ گفت: آری تا ما بار چنان "ماده" گرگی نکشیم "یعنی زن" شیری بار ما نکشد. پس بوثاق باز آمد، بوعلی بنشست و سخن آغاز کرد و بسی گفت، شیخ پاره ای گل در آب کرده بود تا دیواری عمارت کند، دلش بگرفت، برخاست و گفت مرا معذور دار که این دیوار را عمارت می باید کرد، و بر سر دیوار شد، ناگاه تبر از دستش بیفتاد، بوعلی برخاست تا آن تبر بدستش باز دهد، پیش از آنکه بوعلی آنجا رسید آن تبر برخاست و بدست شیخ باز شد. بوعلی یکبارگی اینجا از دست برفت و تصدیقی عظیم بدین حدیثش پدید آمد تا بعد از آن طریقت به فلسفه کشید، چنانکه معلوم هست» « دانش، علم. و بینش، عرفان.»
ناصر خسرو قبادیانی در مکتب خرقان
در بین ملاقات کنندگان نامی با شیخ ابوالحسن خرقانی عارف آزاد اندیش قرن چهارم و پنجم هجری، ناصر خسرو قبادیانی شاعر و نویسنده و متفکر، محقق معاصر او است که به خرقان سفر کرده و به محضر شیخ بزرگ خرقان راه یافته و از خانقاه معروف او به رموز اسرار عرفان پی برده است. امیر دولتشاه بن علاءالدوله سمرقندی در کتاب تذکرةالشعرا در ضمن بیان شرح احوال ناصر خسرو قبادیانی مینویسد: « در اثنای عزیمت از مازندران بجانب خراسان به صحبت شیخ المشایخ ابوالحسن خرقانی قدس الله روحه العزیز رسید، و شیخ را از روی کرامت، احوال او معلوم معلوم شده بود. به اصحاب گفت که فردا مردی حجتی بدین شکل و صفت بدر خانقاه خواهد رسید، او را اعزاز و اکرام نمائید و اگر امتحانی از علوم ظاهر در میان آورد بگوئید شیخ ما مردی دهقان و امی است و آن شخص را پیش من آرید. چون حکیم ناصر خسرو بدر خانقاه رسید، مریدان بفرمودهً شیخ عمل کرده، او را بخدمت شیخ بردند. شیخ او را اعزاز و اکرام فرمود و حکیم ناصر خسرو گفت: ای شیخ بزرگوار میخواهم که از این قیل و قال درگذرم و پناه به اهل حال آورم. شیخ تبسمی کرد و گفت که ای ساده دل بیچاره تو چگونه با من هم صحبتی توانی کرد که سالها است اسیر عقل ناقص مانده ای؟ و من اول روز که قدم بدرجه مردان نهاده ام سه طلاق به این بر گوشهً چادر این مکاره بسته ام. حکیم گفت که چگونه شیخ را معلوم شد که عقل ناقص است؟ بلکه اول من خلق الله العقل، گفته اند. شیخ فرمود ای حکیم آن عقل انبیاست، دلیری در آن میدان مکن. اما عقل ناقص، عقل تو و پورسینا است. که هر دو بدان مغرور شده اید و دلیل بر آن قصیده است که دوش گفته و پنداشته ای که گوهر کان کن فکان عقل است، غلط کرده ای آن که گوهر عشق است و فی الحال مطلع آن قصیده را شیخ به زبان مبارک گذرانید برین منوال که:
بالای هفت طاق مقرنس دو گوهرند کز کاینات و هر چه در او هست برترند
حکیم ناصر خسرو چون آن کرامت از شیخ بدید مبهوت شد، چه این قصیده را هم در آن شب نظم کرده بود و هیچ آفریده را بر آن اطلاعی نبود و اعتقاد و اخلاص او به آستانهً شیخ درجه عالی یافت؛ و چند وقت در خدمت شیخ روزگار گذرانید و به ریاضت و تصفیه باطن مشغول شد. اما شیخ او را اجازت به سفر داد و او به جانب خراسان آمد و از علوم غریبه و تسخیر سخن گفت، علمای خراسان بقصد او برخاستند و در آن حین اقضی القضاة ابوسهیل صعلوکی که امام و بزرگ خراسان بود و در نیشابور بودی حکیم را گفت تو مردی فاضل و بزرگی، چون امتحانات بسیار میکنی و سخن تو بلندتر واقع شده؛ چنین مشاهده میکنم که علمای ظاهری خراسان قصد تو دارند. صلاح در آنست که ازین دیار سفر اختیار کنی. حکیم از نیشابور فرار نموده، بجانب بلخ افتاد و آنجا نیز متواری بود تا در آخر حال به کوهستان بدخشان افتاد.
با در نظر گرفتن تطابیق تاریخی و اینکه وفات شیخ ابوالحسن خرقانی در سال 425 هجری اتفاق افتاده؛ باید این ملاقات معنوی در دوران جوانی ناصر خسرو به وقوع پیوسته باشد.
سلطان محمود غزنوی در خانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی
بطوریکه نوشته اند سلطان محمود غزنوی در سفری که به تسخیر شهرهای مرکزی ایران « ری و اصفهان » و انقراض سلسله آل بویه "دیلمیان" منجر گردید(420 هجری) چند روزی در ولایت قومس "کومش" توقف کرده و با شیخ ابوالحسن خرقانی در قصبه خرقان بسطام ملاقات نموده است. بررسی جوانب مختلف این دیدار تاریخی و معنوی و طرز برخورد و سئوال و جواب دلنشین این عارف جلیل القدر ایرانی با سلطان محمود مقتدر و جبار، و همچنین تأثیر عمیق و شگرف افکار بلند و وسعت نظر بی انتها و وارستگی و بی نیازی و بی هراسی حیرت انگیز شیخ در سلطان وقت و فرد شاخص عرصه سیاست مشرق ایران که بی ارزشی جلال و جبروت و قدرت و مال و مقام دنیائی را در مقابل حقیقت عرفان و معنویت مجسم می کند، از نظر اخلاقی و اجتماعی و عقیدتی بسیار جالب توجه و از لحاظ تاریخی ارزنده و آموزنده است.
شیخ فریدالدین عطار نیشابوری عارف محقق قرن ششم و هفتم هجری جزئیات این دیدار تاریخی را چنین بیان داشته است:
« نقل است که وقتی سلطان محمود وعده داده بود، ایاز را. خلعت خویش را در تو خواهیم پوشیدن و تیغ برهنه بالای سر تو برسم غلامان من خواهم داشت. چون محمود به زیارت شیخ "ابوالحسن خرقانی" رسول فرستاد که شیخ را بگوئید که سلطان برای تو از غزنین بدینجا آمد، تو نیز برای او از خانقاه به خیمهً او درآی؛ و رسول را گفت اگر نیاید این آیت برخوانید، قوله تعالی: "واطیعو الله و اطیعو الرسول و اولی الامرمنکم."
رسول پیغام بگزارد. شیخ گفت: مرا معذور دارید. این آیت برو خواندند، شیخ گفت: محمود را بگوئید که: چنان در اطیعو الله مستغرقم که در اطیعو الرسول خجالتها دارم تا به اولی الامر چه رسد؟! رسول بیامد و به محمود باز گفت. محمود را رقت آمده و گفت: برخیزید، که او نه از آن مرد است که ما گمان برده بودیم. پس جامهً خویش را به ایاز داد و در پوشید، و ده کنیزک را جامهً غلامان در بر کرده، و خود به سلاح داری ایاز پیش و پس می آمد، امتحان را رو به صومعهً شیخ نهاد. چون از در صومعه درآمد و سلام کرد، شیخ جواب داد، اما برپا نخاست. پس روی به محمود کرد و در ایاز ننگرید، محمود گفت: برپا نخاستی سلطان را و این همه دام بود، شیخ گفت: دام است اما مرغش تو نه ای؛ پس دست محمود بگرفت و گفت: فرا پیش آی، چون ترا فرا پیش داشته اند. محمود گفت: سخنی بگو. گفت: این نامحرمان را بیرون فرست، محمود اشارت کرد، تا نامحرمان همه بیرون رفتند؛ محمود گفت: مرا از بایزید حکایتی برگو. شیخ گفت: بایزید چنین گفته است: که هر که مرا دید از رقم شقاوت، ایمن شد؛ محمود گفت: از قدم پیغامبر زیادتست؟ و بوجهل و بولهب و چندان منکران او را همی دیدند و از اهل شقاوت، شیخ گفت محمود را که ادب نگه دار و تصرف در ولایت خویش کن، که مصطفی را علیه السلام ندید جز چهار یار او و صحابه او و دلیل بر این چیست؟ قوله تعالی "و تراهم ینظرون الیک و هم لایبصرون"، محمود را از این سخن خوش آمد؛ گفت مرا پندی ده. گفت: چهار چیز نگه دار. اول پرهیز از مناهی و نماز بجماعت، سخاوت و شفقت بر خلق خدا. محمود گفت: مرا دعا کن؛ گفت: خود در این گه دعا می کنم "اللهم اغفر للمؤمنین و المؤمنات" گفت: دعاء خاص بگو. گفت: ای محمود عاقبتت محمود باد. پس محمود بدره ای زر پیش شیخ نهاد. شیخ قرص جوین پیش نهاد و گفت: بخور! محمود همی خاوید و در گلویش می گرفت. شیخ گفت: مگر حلقت می گیرد؟ گفت: آری. گفت: میخواهی که ما را این بدره زر تو گلوی بگیرد؟ برگیر که این را " اشاره به زر " سه طلاق داده ایم. محمود گفت: در چیزی کن، البته. گفت: نکنم. گفت: پس مرا از آن خود یادگاری بده، شیخ پیراهن عودی از آن خود بدو داد. محمود چون بازهمی گشت گفت: شیخا خوش صومعه ای داری، گفت: آنهمه داری، این نیز همی بایدت؟ پس در وقت رفتن شیخ او را بر پا خواست. محمود گفت: اول که آمدم التفات نکردی، اکنون بر پای می خیزی. این همه کرامت از چیست آن چه بود؟ شیخ گفت: اول در رعونت پادشاهی و امتحان درآمدی، و به آخر در انکسار و درویشی میروی که آفتاب دولت درویشی بر تو تافته است. اول برای پادشاهی تو برنخاستم، اکنون برای درویشی تو برمی خیزم.»
دیدار شیخ ابوالحسن خرقانی و شیخ ابوسعید ابوالخیر
از معاصران نامی شیخ ابوالحسن خرقانی، شیخ ابوسعید ابوالخیر عارف و شاعر مبتکر رباعیات عرفانی است. بطوریکه نوشته اند شیخ ابوسعید بارها به خرقان سفر کرده و با شیخ ابوالحسن صحبت داشته است که ماجرای آنها در کتاب نورالعلوم و اسرار التوحید و تذکرةالاولیاء و دیگر کتابهای مربوط به شرح احوال عارفان به تفضیل آمده است. عطار مینویسد که: شیخ ابوسعید ابوالخیر گفته است: من خشت بودم چون به خرقان رسیدم، گوهر بازگشتم.
محمد منور در کتاب اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید درباره ملاقات شیخ ابوالحسن خرقانی و ابوسعید ابواخیر نوشته است:
« چون شیخ ما ابوسعید به خرقان رسید و در خانقاه شد، در خانقاه شیخ بوالحسن مسجد خانه ای است. شیخ بوالحسن در آنجا بود، بر پای خواست؛ و تا میان مسجد خانه پیش شیخ باز آمد و آنجا دست به گردن یکدیگر فرا کردند. شیخ ابوالحسن می گفت: چنان داغ را، مرهم چنین نهند و چنین قدم را، قربان، جان بوالقاسم سازند. پس شیخ بوالحسن، شیخ بوسعید را دست گرفت که بر جای من بنشین. شیخ ما ننشست. شیخ بوالحسن را گفت: تو بر جای خویش بنشین. او ننشست. هر دو در میانه خانه بنشستند و هر دو می گریستند. شیخ بوالحسن، شیخ بوسعید را گفت: سخن بواژ، مرا نصیحتی کن؛ شیخ بوسعید گفت: او را باید گفت. پس مقریان با شیخ بوسعید بودند، اشارت کرد که قرآن برخوانید. قرآن برخواندند و صوفیان بسیار بگریستند و نعره ها زدند و هر دو شیخ بسیار بگریستند. شیخ بوالحسن، خرقه از سر زاویه خود به مقریان انداخت. شیخ بوسعید سه شبانروز پیش شیخ بوالحسن بود. و درین سه شبانروز، هیچ سخن نگفت. شیخ بوالحسن وی را معارضه سخن می کرد. شیخ بوسعید گفت: ما را بدان آورده اند تا سخن شنویم. او را باید گفت. پس شیخ بوالحسن گفت: تو حاجت مایی از خدای تعالی. ما از خدای تعالی به حاجت خواسته ایم که دوستی از دوستان خویش بفرست، تا ما این سرهای تو بدو هوژ گوئیم(بدو هویدا گوئیم). تو آن حاجت مایی. من پیر بودم و ضعیف به تو نتوانستم آمدن، ترا قوت بود و عدت، ترا به ما آوردند. ترا به مکه نگذارند. تو عزیز تر از آنی که ترا به مکه برند. کعبه را به تو آرند تا ترا طواف کند. »
خواجه عبدالله انصاری شاگرد و مرید ممتاز شیخ ابوالحسن خرقانی
خواجه عبدالله انصاری "پیر هرات" عارف بزرگ قرن پنجم هجری و گوینده رسائل مقالات و مناجات های خوش آهنگ و دلنشین و سوزناک و سراپا هنر عرفانی از شاگردان و مریدان خاص شیخ ابوالحسن خرقانی بوده است. وی سالها در خرقان بسر برده و در خانقاه خرقان از محضر پر برکت شیخ ابوالحسن خرقانی کسب فیض کرده تا بسر حد کمالات معنوی نائل شده است.
چنانکه خود گفته است:
« مشایخ من در حدیث و علم و شریعت بسیارند. اما پیر من در تصوف و حقیقت شیخ ابوالحسن خرقانی است و اگر او را ندیدمی کجا حقیقت دانستمی.»
خواجه عبدالله انصاری در مناجات و مقالات خود درباره درک فیض از مکتب شیخ بزرگ خرقان چنین آورده است:
عبدالله مردی بود بیابانی، میرفت بطلب آب زندگانی، ناگاه رسید به شیخ ابوالحسن خرقانی، دید چشمهً آب زندگانی، چندان خورد که از خود گشت فانی، که نه عبدالله ماند و نه شیخ ابوالحسن خرقانی، اگر چیزی میدانی من گنجی بودم نهانی، کلید او شیخ ابوالحسن خرقانی.
آثار شیخ ابوالحسن خرقانی
1- رسالةالخائف الهائم من لومة اللائم. که نظیر آن در اصول طریقت تألیف نشده است.
2- فواتح الجمال و غیر اینها.
3- نورالعلوم که شامل ذکر مبانی عرفانی و روایاتی است که با نام شیخ ابوالحسن خرقانی بستگی دارد و نمونه هایی از سخنان اوست که بوسیله یکی از شاگردان و پیروان شیخ در ده باب تدوین شده است. مجموعه کامل این کتاب توسط نگارنده "رفیع" در اسفند ماه سال 1359 خورشیدی چاپ و منتشر شده و تا کنون به سه چاپ رسیده است.


علیرغم خنثی بودن این قطعنامه، یعنی نگاه تقریبا مساوی به اسرائیل متجاوز و غزه ی مظلوم، ولی این قطعنامه نگاه جهان را به این حاذثه جدی تر کرده است و رفتار اسرائیلی ها را پیش چشم جهانیان قرار داده است. به علاوه چراغ سبزی به سازمان های مرتبط با سازمان ملل برای ادامه محکومیت تجاوز اسرائیل محسوب میشود. به همین دلیل است که اسرائیل از این قطعنامه استقبال نمیکند یا آمریکا در موضعی منفعلانه، رای ممتنع میدهد.
سیاستمداری کهنه کار چون عمرو موسی از همین قطعنامه برای محکومیت اسرائیل در رسانه ها استفاده کرد و ضمن یادآوری عدم تمکین اسرائیل به مصوبات سازمان ملل در سالهای گذشته، احتمال تداوم تک روی اسرائیل را تلویحا گوشزد میکند. امری که اتفاق افتاد.
اسرائیل از مداخله دیگران در امور غزه ناراضی است. همیشه چنین بوده است. میخواهد به تنهایی و چون گذشته به جنایت هایش ادامه دهد و نه خبرنگاری باشد که ثبت کند و نه دولتی اعتراض کند و نه سازمان مللی قطعنامه صادر کند و نه افکار عمومی حساس شوند.
اسرائیل به خوبی نقش افکار عمومی را میشناسد و میداند که بر اساس سوء استفاده از مظلومیت یهودیان نزد افکار عمومی جهانیان پس از جنگ جهانی دوم، تاسیس شده است و از همین نقطه نیز به شدت آسیب پذیر است. چهره ی مظلومیت یهودیان اساسا با هویت اسرائیل از ابتدا تا حال در تعارض بوده است. فقط کافیست این تعارض به خوبی معرفی شود.
البته در آن زمان نیز تلاش های سیاسی و اقتصادی و نظامی گسترده ای برای استفاده از بستر ایجاد شده در افکار عمومی به عمل آمد و امروز نیز متقابلا تلاش های زیادی در جریان است تا افکار عمومی جهانیان برای مقابله با اسرائیل و جنایاتش بسیج شود.


شناخت گروههای تندروی و غیر اصیل چندان دشوار نیست. کافی است به معیارهای اصلی رجوع کنیم. یکی از این معیارها انجام امور در غیر جای آنهاست.
انقلابی ترین مواضع را در شرایط صلح میگیرند. مثلا در شرایط که پیامبر ص به صلح حدیبیه می اندیشند، سخن از جنگ و شهادت میزنند و زمانی که ماموریت خطرناک پیش می آید، جا میزنند و در جنگ احد نیز تا دور دست ها می گریزند.
در غوغای جنگ صفین، علی ع را تهدید و مجبور به توقف جنگ و پذیرش صلح میکنند و به هنگام صلح، شمشیر میکشند و خون زنان و مردان بیگناه را می ریزند.
در شرایط مبارزه با شاه، سخن از کوتاه آمدن میکنند و در شرایط آرامش و وجود جمهوری اسلامی، از خشونت میگویند.


لینک مطلب از وبلاگستان
شاه: ... اما حالا دیگر نه. ترس از مرگ در من وجود ندارد. مساله شجاعت یا عدم اعتماد به نفس در میان نیست. این آرامش از یک جبر عرفانی سرچشمه میگیرد، از این فکر که تا هنگامی که ماموریتم را انجام نداده باشم هیچ واقعهای برایم روی نخواهد داد. آن روز را خدا معین کرده است نه کسانی که آرزوی مرگ مرا دارند.
... با وجود این من به کلی تنها نیستم، زیرا نیرویی که دیگران نمیبینند، مرا همراهی میکند. یک نیروی عرفانی. وانگهی من پیامهایی دریافت میکنم. پیامهایی مذهبی، من خیلی مذهبی هستم. به خدا باور دارم و همواره گفتهام که اگر هم خدا وجود نمیداشت باید اختراعش میکردیم. واقعا این آدمهای بدبختی که خدا ندارند، مرا سخت متاثر میکنند. نمیتوان بدون خدا زندگی کرد. من از پنج سالگی با خدا زندگی میکنم، از زمانی که الهاماتی به من شد.
فالاچی: الهامات، اعلیحضرت؟!
شاه: بله، الهامات، تجلیات.
فالاچی: از که؟ از چه؟
شاه: از پیامبران. آه، تعجب میکنم که نمیدانستید. همه میدانند که الهاماتی به من شده است. من حتی این را در زندگینامهام نوشتهام. در کودکی دو بار به من الهام شده است. یک بار پنج سالگی و بار دوم در شش سالگی. در نخستین بار من حضرت قائم را دیدم که بنابر مذهب ما غایب شده است تا روزی بازگردد و جهان را نجات دهد. در آن روز من دچار یک حادثه شدم و روی یک صخره افتادم. و این بود که مرا نجات داد. او خود را میان من و صخره جا داد. من این را میدانم زیرا او را دیدهام. نه در رویا، در واقعیت، واقعیت مادی، میفهمید؟ من او را دیدم، همین. کسی که همراهم بود او را ندید. و کسی جز من نمیبایستی او را ببیند، زیرا ... آه، میترسم منظورم را درک نکنید.
فالاچی: نه منظورتان را درک نمیکنم....
شاه: برای اینکه شما حرف مرا باور نمیکنید. به خدا ایمان ندارید. مرا هم باور نمیکنید. کسانی که ایمان ندارند زیادند. حتی پدرم هم باور نداشت ... من به خدا ایمان دارم و معتقدم که خدا مرا برای انجام ماموریتی برگزیده است. الهامات من معجزههایی بودند که کشور را نجات دادند. سلطنت من کشور را نجات داده زیرا خدا به من نزدیک بوده است. میخواهم این را بگویم: این درست نیست که همه کارهای بزرگی را که برای ایران انجام دادهام را به خودم نسبت دهم. قبول کنیم که میتوانم این کار را بکنم، اما نمیخواهم، زیرا میدانم که کسی پشتیبان من بوده است. خدا. میفهمید؟
فالاچی: نه. اما آیا این الهامات فقط در دوران کودکی روی دادهاند، یا در بزرگی هم؟
شاه: گفتم که، فقط در کودکی. در بزرگی هرگز، بلکه منحصرا رویاهایی دست دادهاند. در فواصل یک یا دو سال، و حتی هفت یا هشت سال. مثلا یک بار من در فاصله پانزده سال دو رویا داشتم.
مطلب کامل را در ادامه بخوانید
از این و آن در مورد محمد رضا پهلوی زیاد شنیدهام، به صدا و سیما که نمیشود اعتماد کرد حرفهای دیگران هم معمولا پر از تعریف و تمجید است و این که تحصیل کردهی سویس بوده و سرش به تنش میارزیده و ...
اما چه چیزی بهتر از تفکرات یک آدم میتواند شخصیتش را نشان بدهد؟ شاه گفتگو با اوریانا فالاچی با تصوری که از او داشتم زمین تا آسمان متفاوت بود. شاید اگر این حرفها به خبرنگاری ایرانی زده میشد به راحتی آنها را به حساب مردمفریبی میگذاشتم اما حالا...
شاه: ... اما حالا دیگر نه. ترس از مرگ در من وجود ندارد. مساله شجاعت یا عدم اعتماد به نفس در میان نیست. این آرامش از یک جبر عرفانی سرچشمه میگیرد، از این فکر که تا هنگامی که ماموریتم را انجام نداده باشم هیچ واقعهای برایم روی نخواهد داد. آن روز را خدا معین کرده است نه کسانی که آرزوی مرگ مرا دارند.
... با وجود این من به کلی تنها نیستم، زیرا نیرویی که دیگران نمیبینند، مرا همراهی میکند. یک نیروی عرفانی. وانگهی من پیامهایی دریافت میکنم. پیامهایی مذهبی، من خیلی مذهبی هستم. به خدا باور دارم و همواره گفتهام که اگر هم خدا وجود نمیداشت باید اختراعش میکردیم. واقعا این آدمهای بدبختی که خدا ندارند، مرا سخت متاثر میکنند. نمیتوان بدون خدا زندگی کرد. من از پنج سالگی با خدا زندگی میکنم، از زمانی که الهاماتی به من شد.
فالاچی: الهامات، اعلیحضرت؟!
شاه: بله، الهامات، تجلیات.
فالاچی: از که؟ از چه؟
شاه: از پیامبران. آه، تعجب میکنم که نمیدانستید. همه میدانند که الهاماتی به من شده است. من حتی این را در زندگینامهام نوشتهام. در کودکی دو بار به من الهام شده است. یک بار پنج سالگی و بار دوم در شش سالگی. در نخستین بار من حضرت قائم را دیدم که بنابر مذهب ما غایب شده است تا روزی بازگردد و جهان را نجات دهد. در آن روز من دچار یک حادثه شدم و روی یک صخره افتادم. و این بود که مرا نجات داد. او خود را میان من و صخره جا داد. من این را میدانم زیرا او را دیدهام. نه در رویا، در واقعیت، واقعیت مادی، میفهمید؟ من او را دیدم، همین. کسی که همراهم بود او را ندید. و کسی جز من نمیبایستی او را ببیند، زیرا ... آه، میترسم منظورم را درک نکنید.
فالاچی: نه منظورتان را درک نمیکنم....
شاه: برای اینکه شما حرف مرا باور نمیکنید. به خدا ایمان ندارید. مرا هم باور نمیکنید. کسانی که ایمان ندارند زیادند. حتی پدرم هم باور نداشت. او هرگز باور نکرد و همواره به ریشخند میگرفت. وانگهی غالبا با وجود احترامات لازمه، از من میپرسند که آیا هرگز شک نکردهام که این یک وهم و خیال بوده است، یک وهم و خیال دوران بچگی؟ و من همواره پاسخ میدهم: نه، نه، برای اینکه من به خدا ایمان دارم و معتقدم که خدا مرا برای انجام ماموریتی برگزیده است. الهامات من معجزههایی بودند که کشور را نجات دادند. سلطنت من کشور را نجات داده زیرا خدا به من نزدیک بوده است. میخواهم این را بگویم: این درست نیست که همه کارهای بزرگی را که برای ایران انجام دادهام را به خودم نسبت دهم. قبول کنیم که میتوانم این کار را بکنم، اما نمیخواهم، زیرا میدانم که کسی پشتیبان من بوده است. خدا. میفهمید؟
فالاچی: نه. اما آیا این الهامات فقط در دوران کودکی روی دادهاند، یا در بزرگی هم؟
شاه: گفتم که، فقط در کودکی. در بزرگی هرگز، بلکه منحصرا رویاهایی دست دادهاند. در فواصل یک یا دو سال، و حتی هفت یا هشت سال. مثلا یک بار من در فاصله پانزده سال دو رویا داشتم.
فالاچی: چه رویاهایی؟
شاه: رویاهای مذهبی مبتنی بر عرفان. رویاهایی که ضمن آنها میدیدم که دو سه ماه دیگر چه چیزی روی خواهد داد و دقیقا دو سه ماه بعد روی دادند. اما نمیتوانم موضوع آنها را برایتان بگویم. تنها به شخص خودم مربوط نبودند، به مسائل داخلی کشور مربوط بودند و لذا باید اسرار مملکتی به شمار آیند. اما شاید بهتر درک کنید اگر به جای کلمه رویا کلمه احساس را به کار ببرم. من به احساس قلبی هم اعتقاد دارم و بعضیها به تناسخ و حلول مجدد روح در جسم اعتقاد دارند و من به احساس قلبی معتقدم. من احساسهای پیش از وقوع مداومی دارم که به نیرومندی غریزهام هستند. حتی در آن روز که از فاصله نزدیک به من تیراندازی شد به کمک غریزهام نجات یافتم. برای اینکه در حالی که در مشتزنی سایه رقصان میگویند، در کمتر از یک ثانیه، پیش از آنکه گلوله به قلبم برسد، چنان حرکتی کردم که گلوله به جای قلب بر شانهام اصابت کرد. این یک معجزه بود. من به معجزه هم اعتقاد دارد. وقتی تصور بکنید که من با اصابت پنج گلوله زخمی شدم، یکی در ناحیه صورت، یکی در شانه، یکی در سر و دو تا در بدن، و آخرین گلوله در لوله هفت تیر ماند زیرا ماشه در نرفت.... باید به معجزه ایمان بیاورید. من چقدر حادثه هواپیما داشتهام و همواره سالم ماندهام. میبینم که شما دیر باورید.
فالاچی: حتی بیشتر از دیر باوری، من مبهوت هستم. من واقعا متحیرم، برای اینکه در برابر شخصیتی هستم که قبلا پیشبینی نکره بودم. من هیچ چیزی از این معجزات و الهامات نمیدانم....
تهران، اکتبر 1973
[ ]


زینب س با مصیبتهایی که دیده بود، کنترل خود را از دست نداد. به عنوان مسئول اصلی بازماندگان، به بهترین روش عمل کرد. خطیب کوفه و شام بود و آنقدر زیبا و محکم سخن گفت که گویی علی سخن میگوید.
نهضت حسین ع با تبلیغ زینب تکمیل شد و پایه های حکومت یزید را ویران کرد. کارناوال شادی به راه انداختند که به روضه امام حسین ع و یاران کربلایی اش تبدیل شد.
تاثیر جنایت کربلا به حدی بود که مدینه و مکه نیز شوریدند و حتی ولیعهد خلیفه و فرزند یزید، معاویه مدت کوتاهی پس از مرگ زودهنگام یزید از خلافت استعفا داد و حکومت از خاندان ابوسفیان خارج شد.
شام دیگر بر سفیانی ها رام نشد و کوفه نیز اسیر نهضت توبه کنندگان ( توابین ) شد. تا سالهای سال این جنبش امام حسین ع و کربلای او به مبارزان علوی ( منتسب به خاندان علی ع ) انگیزه ی مبارزه میداد.
خاندان پیامبر ص شاه بیت همه ی تلاشها بود و نهایتا عباسیان نیز با به میراث گرفتن تشکیلات سیاسی و تبلیغی محمد بن حنفیه فرزند علی علیه السلام و ادعای خویشاوندی با پیامبر ص به قدرت سیاسی دست یافتند.


لینک مطلب:
سال 2009 که بر اساس تقویم چینی سال گاو نامیده شده برای کسانیکه دید وسیعی به جهان دارند سال خوبی خواهد بود
به گزارش واحد مرکزی خبر از تهران، بر اساس پیش بینی کارشناسان چینی کسانی که کارهای گروهی را به فعالیت انفرادی ترجیح میدهند در این سال موفقتر از بقیه خواهند بود و به طور کلی این سال برای انسانهای سخت کوش، موشکاف و کسانی که در برابر دیگران احساس مسئولیت میکنند سال خوبی خواهد بود.
به گفته کارشناسان نیمه سوم ماههای ژانویه و نیمه دوم ماه فوریه سرشار از موفقیت خواهند بود، اوایل ماههای فوریه، مارس و اوریل با فشارهای اجتماعی همراه است، اواسط ماههای مه و سپتامبر پیش امدهای ناگهانی و تغییرات عمده ای رخ میدهد، دهه دوم ماه ژوئن لبریز از موفقیت و اواسط ماههای ژوییه، اوت و نوامبر نامشخص است، اواخر ماه اکتبر مجددا اوضاع متشنج میشود و اواسط ماه دسامبر سال دو هزارو نه تغییرات پیش بینی نشدهای در جهان رخ خواهد داد.
بر اساس این گزارش در سال گاو موفقیتهای حاصل از روابط دوستانه و فعالیت جمعی بیشتر خواهد بود و تمایل مردم به همکاری با سازمانهای اجتماعی افزایش مییابد و فعالیتهایی که مستلزم ترجیح دادن صلاح عمومی به نفع فردی و به خرج دادن جدیت و تدبیر بیشتر هستند راحت تر به نتیجه خواهند رسید.
در این سال احتمال تغییر شغل و بروز مناقشه با روسای کاری و مقامات کشوری، انتصابها و تغییر کادرهای غیر منتظره، پیشرفتهای شغلی و کسب وجهه خوب، تحکیم موقعیت مالی و سر سامان دادن هوشمندانه به وضعیت مالی وجود دارد اما در عین حال نباید خطر خسارت مالی و رکود را هم از نظر دور داشت.
علاوه بر این در سال گاو مردم باید بیشتر به فکر سلامتی خود باشند و به کودکان و بستگان خود نیز توجه بیشتری نشان دهند.
نقش روابط دوستانه در زندگی در سال جاری بیشتر میشود و خیلی از افراد در این سال به فکر سفر به مکانهای جدید و آغاز یک زندگی جدید میافتند. نکته مهم توجه به اولویتها و درجه بندی آنهاست


اواسط هزاره دوم پیش از میلاد سرآغاز دوره شکوهمند تاریخ عیلام بوده در این دوره بود که معبد بزرگ چغازنبیل ساخته شد عیلامی ها به پیروزی های چشمگیری در بین النهرین دست یافتند و غنایم بسیاری با خود به شوش آوردند
در حدود سال ۱۵۰۰ پیش از میلاد فردی به نام کیدینویید نخستین سلسله این دوره را تاسیس کردمشهورترین پادشاه سلسله کیدینوییدها فردی به نام تپتی آهار بود که آرامگاه بزرگ او با دروازه ای به شکل طاق هلالی در بالای هفت تپه شوش کشف شده است . باستان شناسان ایرانی با کاوش در این آرامگاه به تعدادی مجسمه سفالی,سنگ یادبود و ۲۰ اسکلت که احتمالا متعلق به خدمتگزاران و همسران پادشاه است دست پیدا کرده اند
کلاه خودی با نقش خدایان عیلامی در زیر پرنده ای شکاری که بالهایش را گسترانیده حدس زده میشود این کلاه خود برنزی که ورق هایی از طلا در آن به کار رفته مورد استفاده سربازی عالیرتبه بوده باشد (۱۴ قرن پیش از میلاد)
با مرگ تپتی آهار ,قدرت به دست سلسله جدید ایگی هالکیدها افتاد .پنجمین پادشاه از این سلسله مردی بود به نام اونتاش ناپیریشا که در حدود سال ۱۲۵۰ سال پیش از میلاد شهر و معبد بزگ چغازنبیل را برای پرستش خدای عیلامی اینشوشیناک ساخت این پادشاه علاوه بر ساخت معبد چغازنبیل از بازسازی شهر شوش نیز غافل نبوده او چند بار از ضعف حاکمان بابل استفاده کرد و با حمله به شهرهای بین النهرین غنایم بسیاری با خود به شوش آورد طی ۲۰ سال سلطنت این پادشاه عیلام از انزوای تاریخی خود بیرون آمد و به قدرتی بزرگ در منطقه تبدیل شد.
پایان دوره عیلام میانه را حدود ۱۱۰۰ سال قبل از میلاد مسیح می دانند.
شی برنزی که حدس زده میشود به عنوان دسته ای بلند که وظیفه حمل وسیله ای را داشته مورد استفاده قرار میگرفته گمان برده میشود این شی متعلق به هزاره دوم قبل از میلاد باشد

نمونه ای از خط عیلامی



نقش برجسته ای کشف شده از شهر باستانی شوش زنی عیلامی درحال نخ ریسی در جلو او هم میزی با بشقاب غذا (ماهی سرخ شده)قرار دارد محل نگهداری این نقش برجسته موزه لوور پاریس (متعلق به ۸۰۰ سال پیش از میلاد مسیح)


لینک مطلب:
در زمان ایشان مدرسه ای در منطقه شیعه نشین لبنان زده بودند که دختران شیعه را با پوشش های نامناسب می پذیرفت و این مدل را ترویج می کرد. وقتی موضوع را به سید شرف الدین گفتند، انتظار داشتند ایشان برخورد تند کند یا اعلام عزا کند. اما ایشان گفتند آنها مدرسه درست کرده اند، شما هم باید مدرسه خوب درست کنید. چرا که حق هم از همان مسیری منتشر می شود که باطل منتشر می شود


مسلم بن عقیل حاضر نشد از پشت و کمین مهمان را از پای در آورد. در جنگها استفاده از خدعه اشکالی ندارد ولی عبیدالله بن زیاد به مهمانی آمده بود.
بعضی جباران نیز نتوانستند بعضی ائمه را در شرایط مشابه شهادت رسانند.
آنان چرا؟ ترس و وحشتی خاص
اینان چرا؟ ایمان و خدا ترسی


عبیدالله پسر زیاد است. زیاد بن ابیه پدرش بود که به وعده ی معاویه و پس از شهادت امام علی ع به معاویه پیوست و معاویه او را برادرش خواند. مادر زیاد مرجانه شناخته شده بود ولی پدرش نه. معاویه نسب پدری او را با خود یکی اعلام کرد تا از همکاری و قدرت وی برخوردار شود. بنابر این عبیدالله بن زیاد پسر عموی یزید است.
از آن سو مسلم بن عقیل نیز پسر عموی امام حسین ع است. عقیل نیز روزگاری به قهر از برادر دور بود و پسرش چنین مردانه حماسه آفرید.


امروز آیت الله جوادی آملی در رادیو میگفتند: ( نقل به مضمون )
اول ترجمه کردند. اول وارد کردند. بعد تضارب آراء و ازدواج نظرات. اول آثار جالینوس و افلاطون و ارسطو را ترجمه کردند و خواندند و بعد از مدتی رازی آمد که چون جالینوس بود و فارابی که افلاطون بود و ابن سینا که هم ارسطو بود و هم جالینوس.


فرمانده سپاه کوفی که در کربلا آن قائله وحشتناک را برپا کرد، عمر فرزند سعد بن ابی وقاص، فرمانده سپاه مسلمانان در جنگ قادیسه بود.


هزار و چهارصد سال پیش گروهی زندگی میکردند که دختران را زنده به گور میکردند، بردگان را آزار میدادند و تحقیر میکردند، به عقاید دیگران بی احترامی و با غارت و رباخواری زندگی میکردند و در خشونت و بی فرهنگی سرآمد روزگار خود بودند.
پیامبری آمد و گفت: یتیمان و بی کسان را آزار ندهید. دختران را نکشید و خود ببشترین احترام را به مادر خوانده و همسر و دخترش میگذارد. به رسم چند همسری بی محدودیت اعتراض کرد و آن را محدود به عددی و عدالتی کرد. با رباخواران بی کوچکترین تساهلی مبارزه کرد و شراب خواری را برانداخت و از دوستی و محبت و مهربانی با همگان و به خصوص ضعیفان و بردگان گفت .
در قرن بیست و یکم کسی گفت:
هزار و چهار صد سال پیش از برده داری گفتن تایید آن است
این گفته را برده فروشان قرن نوزدهم و بیستم و بیست و یکم منتشر میکنند
============================
گنه کرد در بلخ آهنگری
به شوشتر زدند گردن مسگری
ظاهرا شیخ ما قائل به علیت که هیچ ... قائل به ربط نیز نیست


در ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی تقریبا همه فعالین سیاسی و اجتماعی همراه با مردم به نهضت پیوستند و نهضتی بی نظیر را در مقیاس کشورهای اسلامی و کم نظیر در سطح جهان را به وجود آورند.
خیلی زود بخشی از این انقلابیون که درک متفاوتی از مسیر نهضت داشتند، تغییر مسیر دادند و یا با تغییر مسیرهای انقلاب همساز نشدند و لاجرم در برابر آن قرار گرفتند. وجود چهره های شاخص در میان این گروهها موجب میشد که بعضی دچار نگرانی و تردید شوند ولی نهایتا به دلیل:
شاخص بودن رهبری و عدم تغییر آن
حفظ پیام های اصلی نظام: استقلال و آزادی در سایه ی جمهوریت و اسلامیت
حفظ ارتباط مردم با نهضت
این مشکلات به اساس نظام آسیب سخت وارد نکرد.


لینک مطلب از ویکی پدیا:
نام روزهای هفته در آیین میترایی که وارد زبانهای اروپایی میشود: 1) دوشنبه ( مه شید) از خدای ماه یا مون که در زبان انگلیسی مان دی می شود ودر زبان آلمانی مونتاک 2) سه شنبه ( بهرام شید ) روز < تی ویس> که در انگلیسی تیوز دی و در آلمانی میتوخ 3) چهار شنبه ( تیر شید ) روز ودین که در انگلیسی ونزدی ودر آلمانی میتـــوخ 4) پنج شنبه ( برجیس شید ) روز تور که در انگلیسی ترزدی و در زبان آلـمانی در دونـــر یا دونرســــتاه 5) آدینه ( ناهید شید ) روز اریر ( خدای باروری) در انگلیسی فرای دی و در آلمانی فری تاک 6) شنبه( کیوان شید ) روز کیوان ( ساتورن ) در انگلیسی ستردی و در آلمانی سام تاگ 7) یکشنبه ( مهر شید ) روز خورشید در انگلیسی سن دی و در آلمانی سون تاگ که توسط کنستانتین در سال 321 میلادی روز خورشید ( مهر ) تعطیل هفتگی شد.
مطلب کامل را در ادامه بخوانید
کاربرد هفته اهمیت بسیاری در نظام گاهشماری دارد. اما عقیده ای که امروزه گسترده شده است مبنی بر این است که در ایران باستان از هفته استفاده نمیشده است. البته آنها یک دلیلی دارند و آن هم این است که در متون پهلوی به وجود هفته اشاره ای نشده است و تنها از نامهای ویژه روزها استفاده شده است. تا اینجا می توان پذیرفت که در دربار دوره ساسانی از هفته استفاده نمیشده است. اما آن را نمیتوان به همه دوره های ایران ربط داد.
اما دلایلی نیز مبتنی بر اینکه در ایران باستان از هفته استفاده می شده است، وجود دارد.
نخست اینکه، تعداد روزهای هفته که از اهلههای هفت روزه ماه برگرفته شده است و چون گاهشماری قمری ساده ترین و ابتدایی ترین گاهشماری است و تشخیص گذر زمان از آن راه آسانتر است برخی از گروه ها وکشورها بدون آموختن از یکدیگر به آن پی برده اند.
در شاهنامه واژه های هفته و چهارشنبه بیش از 120 بار از آن یاد شده است.
سـتاره شُـمَـر گفـت بـهرام را / کـه در چـارشـنبه مـزن کـام رااز آنجایی که شاهنامه را یکی از دلایل نگهداری زبان و فرهنگ پارسی میدانیم، بعید است که آفریننده بهترین شاهنامه ایران، ابوالقاسم فردوسی بدون هیچ دلیلی و از روی ناآگاهی از آن استفاده کرده باشد.
در بررسیهای انجام شده در تقویم آفتابی کعبه زرتشت به سازوکار تعبیهشده برای تشخیص چهار هفته شهریور ماه (آخرین ماهِ سال هخامنشی) پی برده که جزئیات آن در کتاب «بناهای تقویمی و نجومی ایران» باز آمده است.
متون مانوی کاربرد گسترده هفته را تأیید میکند. البته در کتابهای یافت شده مانوی در تورفان و نیز در موگتاگ از روزنگار پنجه ای نیز استفاده شده است. و همینطور در این کتابها از روزهای یکشنبه و دوشنبه با نام مهر روز/ خور روز و ماه روز یاد شد کرده است و این دو، روزهای روزهداری مانوی دانسته شده اند.و همچنین میدانیم که روز دوشنبه، روز مقدس و تعطیل مانویان بوده است.
و آخر اینکه در متنون یافت شده چینی از نام روزهای هفته نام برده شده است. در یک متن نجومی کهن بودایی که در سال 759 میلادی از سانسکریت به چینی بازگردانده شده است. و یانگ چینگ فنگ در سال 764 میلادی حاشیهای بر آن بازنوشته است؛ از نام روزهای هفته در زبان چینی و معادل آنها با روزهای هفته در فارسی میانه در دو نوع آن یاد کرده است: یوشمبت (روز تعطیل)، دوشمبت، سهشمبت، چرشمبت، پنجشمبت، شششمبت، شمبت.
در همان متن، معادل سغدی این نامها بدینگونه با مبدأ یکشنبه باز آمده است: مهر روز (خورشید)، ماه روز(مهشید)، بهرام روز(بهرام شید)، تیر روز(تیرشید)، اورمزد روز(برجیس شید)، ناهید روز(ناهیدشید) و جیان روز (کیوان روز یا کیوان شید).
همانگونه که دیده میشود این نامها از نام هفت اختر سیار آسمان، یعنی خورشید و ماه و پنج ستاره روان (سیاره) شناختهشده آن زمان برگرفته شده است. این نام روزهای هفته ریشه در آیین کهن ایرانی مهرپرستی یا همان میترایی دارد. و شایان به ذکر است که با رسوخ فرهنگ و آیین ایرانی میتراییسم در اروپا و گروویدن افراد زیاد به این آیین و محبوبیت آن در ملل اروپایی، تا حدی که اواسط قرن پنجم میلادی آیین اغلب مردم مهرپرستی بوده است، باعث شد تا در دین مسیحیت و اغلب فرهنگ کشورها اثر بگذارد به طوریکه ما آن را در روزهای هفته نیز میبینیم.
نام روزهای هفته در آیین میترایی که وارد زبانهای اروپایی میشود: 1) دوشنبه ( مه شید) از خدای ماه یا مون که در زبان انگلیسی مان دی می شود ودر زبان آلمانی مونتاک 2) سه شنبه ( بهرام شید ) روز < تی ویس> که در انگلیسی تیوز دی و در آلمانی میتوخ 3) چهار شنبه ( تیر شید ) روز ودین که در انگلیسی ونزدی ودر آلمانی میتـــوخ 4) پنج شنبه ( برجیس شید ) روز تور که در انگلیسی ترزدی و در زبان آلـمانی در دونـــر یا دونرســــتاه 5) آدینه ( ناهید شید ) روز اریر ( خدای باروری) در انگلیسی فرای دی و در آلمانی فری تاک 6) شنبه( کیوان شید ) روز کیوان ( ساتورن ) در انگلیسی ستردی و در آلمانی سام تاگ 7) یکشنبه ( مهر شید ) روز خورشید در انگلیسی سن دی و در آلمانی سون تاگ که توسط کنستانتین در سال 321 میلادی روز خورشید ( مهر ) تعطیل هفتگی شد.


لینک مطلب :
یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است
مطلب کامل را در ادامه ببینید
شب یَلدا یا شب چِله آخرین شب آذرماه، شب پیش از نخستین روز زمستان و درازترین شب سال است. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام آن را مبارک میدارند و این شب را جشن میگیرند.
این شب در نیمکره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن شب به بعد طول روز بیشتر و طول شب کوتاهتر میشود.
ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر میشوند و تابش نور ایزدی افزونی مییابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید میخواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا میکردند.
پبشینهٔ جشن
یلدا و جشنهایی که در این شب برگزار میشود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار میکردهاند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است. بسیاری بر این باورند که ریشهٔ پاسداشت شب چله میراث قوم کاسپیان است. کاسپها از اولین اقوام آریایی هستند که وارد ایران شدند.انها مردمانی با چشمهای کبودرنگ و موهای بور بودند که ابتدا در گیلان امروزی سکنی گزیدند و پس از چندی به نقاط دیگر ایران مهاجرت کردند. کاسپها قوم نیرومندی بودند و تمدن توانمندی را پایهگذاری کردند. از جمله تمدنهای آبی (Hydraulic Civilizations) که میتوان از زیگورات چغازنبیل، آسیابها و قناتهای دزفول و شوشتر بهعنوان آثار باقیمانده از تمدن کاسپها نام برد. همچنین پلهای بسیاری با نام آناهیتا در سراسر ایران ساختند و با ساخت چهارتاقیهایی توانستند انحراف ۲۳ درجهٔ مدار زمین در گردش به دور خورشید را اندازهگیری کنند. کاسپها با استفاده از این ابزار به تقویمی دقیق دست یافتند و دریافتند که پس از آخرین شب پاییز بر طول روزها اندکاندک افزوده شده و از طول شبهای سرد کاسته میشود. این جشن در ماه پارسی «دی» (تولد دوباره خورشید) قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بودهاست که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. واژهٔ روز (DAY) در زبان انگلیسی (که همریشه با زبانهای کهن آریایی است) نیز از نام این ماه برگرفته شدهاست. نور، روز و روشنایی خورشید، نشانههایی از آفریدگار بود در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانههایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر میبرند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاهتر نشانهای از غلبهٔ تاریکی و اهریمن بر زمین. هنگام توسعهٔ آیین مهر در اروپا، مراسم شب چله به عنوان روز زایش مهر و نور و راستی با شکوه تمام برگزار میشدهاست و پس از استیلای مسیحیت در اروپا، آداب و رسوم آیین مهر که در زندگی مردم و بهخصوص در میان رومیان نفوذ کرده بود همچنان باقی ماند اما با آمدن دین جدید رنگ نباخت . تا سال ٣۵٠ میلادی تمام فرقههای مختلف مسیحیت متفقالقول روز ششم ژانویه را روز میلاد مسیح میدانستند ولیکن نفوذ آیین مهر کلیسای روم را بر آن داشت تا روز تولد عیسی مسیح را مطابق با تولد مهر یا میترا قرار دهد تا از التقاط این دو مناسبت نفوذ بیشتری بر زندگی مردم داشته باشد و بزرگترین جشن آیین مهر را در خود حل کنند. با قدرتمند شدن کلیسای رم و پس از گذشت زمان، فرقههای دیگر مسیحیت به این سمت و سو گرویدند. لیکن هنوز کلیسای ارمنی و ارتدوکس شرقی روز ششم ژانویه را روز میلاد مسیح میدانند. آنچه از نظر پژوهشگران مسلم است این است که ٢١ یا ٢۵ دسامبر با توجه به اشارههای انجیل به فصل زراعت و اعتدال هوا و همچنین تاریخ دوران اولیهی مسیحیت ، روز میلاد عیسی مسیح نیست و نفوذ آیین مهر در رسوم کلیسا نیز غیرقابلانکار است. نخستین مایههای جشن کریسمس وایلانوت میراث و هدیهی ایران کهن به جهانیان است که خود تا به امروز در زندهنگهداشتن آن کوشیدهاست. . ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر «میترا» میپنداشتند، و به همین دلیل این شب را جشن میگرفتند و گرد آتش جمع میشدند و شادمانه رقص و پایکوبی میکردند.آن گاه خوانی الوان میگستردند و «میزد» نثار میکردند. «میزد» نذری یا ولیمهای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیینهای ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی میگستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآوردهها و فرآوردههای خوردنی فصل و خوراکهای گوناگون، از جمله خوراک مقدس و آیینی ویژهای که آن را «میزد» مینامیدند، بر سفره جشن مینهادند. ایرانیان گاه شب یلدا را تا دمیدن پرتو پگاه در دامنهٔ کوههای البرز به انتظار باززاییدهشدن خورشید مینشستند. برخی در مهرابهها (نیایشگاههای پیروان آیین مهر) به نیایش مشغول میشدند تا پیروزی مهر و شکست اهریمن را از خداوند طلب کنند و شبهنگام دعایی به نام «نی ید» را میخوانند که دعای شکرانه نعمت بودهاست. روز پس از شب یلدا (یکم دی ماه) را خورروز (روز خورشید) و دی گان؛ میخواندند و به استراحت میپرداختند و تعطیل عمومی بود (خرمدینان , این روز را خرم روز یا خره روز مینامیدند). در این روز عمدتاً به این لحاظ از کار دست میکشیدند که نمیخواستند احیاناً مرتکب بدی کردن شوند که میترائیسم ارتکاب هر کار بد کوچک را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ میشمرد.
ریشه واژه یلدا
واژه «یلدا» واژه ایست برگرفته از زبان سریانی (که از لهجه های متداول زبان «آرامی» است) به معنای تولد. زبان «آرامی» یکی از زبان های رایج در منطقه خاورمیانه و زبان اصلی نگارش کتب عهد جدید مسیحیان بوده است. (برخی بر این عقیده اند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبا از راست به چپ نوشته می شده , وارد زبان پارسی شده است).
تأثیر یلدا در جشنهای دیگر اقوام
♦ برخی مورخان معتقدند که بیشتر رسوم دین مسیحیت از مهرپرستی(خورشید پرستی) و یا میتراییسم برگرفته شدهاست. مانند تولد مسیح در یک آغل که که به گفته آنها برگرفته شده از تولد میترا در غار است و همچنین شب میلاد مسیح که مصادف با یلدا میباشد , و همچنین درخت سرو و کاج که در آیین مهر با ستارهای بر فرازش تزیین میشد. (ستاره نشانه ایست که بازرگانان را راهنمایی میکند تا به میترا در غار برسند - درخت سرو را از این روی دوست داشتند که نماد آزادگی و مقاومت در برابر تاریکی بود که آثارش را در ادبیات فارسی میتوانیم به وفور بیابیم - درخت کاج از این روی در کشورهای اروپایی مرسوم شد که محیط طبیعی آنها برای رویش کاج بهتر بود). مورد دیگر شباهت کلاه بابانوئل با کلاهی شبیه کلاه موبدان آیین مهر است.
البته آن طور که از متون مقدس مسیحیان (کتاب مقدس : عهد جدید) برمی آید، تولد عیسای مسیح در یکی از اعتدالین (اعتدال بهاری یا پاییزی) صورت گرفته است و نه در زمستان.(چنانکه در «انجیل» آمده است که در زمان تولد مسیح «چوپانان گله های خود را به چرا می بردند») همانگونه که مورخین قرون اولیه انتشار مسیحیت روایت می کنند، تغییر تاریخ جشن میلاد مسیح(کریسمس) و انطباق آن بر سالروز تولد میترا، توسط کنستانتین کبیر و به مشاورت کلیسا، به منظور جایگزین نمودن آن با جشن انقلاب زمستانی یا زادروز خورشید بوده است.
♦ در حدود ۴۰۰۰ سال پیش در مصر باستان جشن «باززاییدهشدن خورشید»، مصادف با شب چله، برگزار میشدهاست. مصریان در این هنگام از سال به مدت ۱۲ روز، به نشانهٔ ۱۲ ماه سال خورشیدی، به جشن و پایکوبی میپرداختند و پیروزی نور بر تاریکی را گرامی میداشتند. همچنین از ۱۲ برگ نخل برای تزیین مکان برگزاری جشن استفاده مینمودند که نشانهٔ پایان سال و آغاز سال نو بودهاست.
♦ در یونان قدیم نیز , اولین روز زمستان روز بزرگداشت خداوند خورشید بودهاست و آن را خورشید شکست ناپذیر، ناتالیس انویکتوس، مینامیدند(که از ریشهٔ کلمهٔ ناتال که در بالا اشاره شد برگرفته شدهاست و معنی اش , میلاد و تولد است). ریشههای یلدا در جشن دیگر مرسوم در یونان نیز باقی ماندهاست از مهمترین این جشنهای میتوان به جشن ساتورن اشاره کرد.
♦ در قسمتهایی از روسیهی جنوبی , هماکنون جشنهای مشابهی بهمناسبت چله برگزار میکنند. این آیینها شباهت بسیاری با مراسم شب چله دارد. پختن نان شیرینی محلی به صورت موجودات زنده، بازیهای محلی گوناگون، کشت و بذر پاشی به صورت تمثیلی و باز سازی مراسم کشت، پوشانیدن سطح کلبه با چربی، گذاشتن پوستین روی هره پنجرهها، آویختن پشم از سقف، پاشیدن گندم به محوطه حیاط، ترانه خوانی و رقص و آواز و مهم تر از همه قربانی کردن جانوران از آیینهای ویژه این جشن بوده و هست. یکی دیگر از آیینهای شبهای جشن، فالگیری بود و پیشگویی رویدادهای احتمالی سال آینده. همین آیینها در روستاهای ایران نیز کم و بیش به چشم میخورند که نشان از همانندی جشن یلدا در ایران و روسیه دارند.
♦ یهودیان نیز در این شب جشنی با نام «ایلانوت» (جشن درخت) برگزار میکنند و با روشنکردن شمع به نیایش میپردازند.
♦ آشوریان نیز در شب یلدا آجیل مشکل گشا میخورند و تا پاسی از شب را به شب نشینی و بگو بخند میگذرانند و در خانوادههای تحصیل کرده آشوری تفال با دیوان حافظ نیز رواج دارد.
♦ نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی که پیرو مزدک هستند نیز سخت گرامی و بزرگ دانسته میشود و از آن با نام «خرم روز» (خره روز) یاد میگردد و آیینهایی ویژه در آن روز برگذار میشود. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستان هنوز در میان برخی اقوام دیده میشود که نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیکستان) است.
جشن یلدا و عادات مرسوم در ایران
♦ در آیین کهن , بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر شاهان ایرانی در روز اول دیماه تاج و تخت شاهی را بر زمین میگذاشتند و با جامهای سپید به صحرا میرفتند و بر فرشی سپید مینشستند. دربانها و نگهبانان کاخ شاهی و همهٔ بردهها و خدمتکاران در سطح شهر آزاد شده و بهسان دیگران زندگی میکردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و آحاد مردم همگی یکسان بودند(صحت این امر موکد نیست , شاید تنها افسانه باشد). جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شبنشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار میشود. متل گویی که نوعی شعرخوانی و داستان خوانی است در قدیم اجرا میشدهاست به این صورت که خانوادهها در این شب گرد میآمدند و پیرترها برای همه قصه تعریف میکردند. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوههای گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند , این میوهها که اکثراً کثیر الدانه هستند , نوعی جادوی سرایتی محسوب میشوند که انسانها با توسل به برکت خیزی و پر دانه بودن آنها , خودشان را نیز مانند آنها برکت خیز میکنند و نیروی باروی را در خویش افزایش میدهند و همچنین انار و هندوانه با رنگ سرخشان نمایندگانی از خورشیدند در شب. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پُری آن، آیندهگویی میکنند.
♦ در خطهٔ شمال و آذربایجان رسم بر این است که در این شب خوانچهای تزیین شده به خانهٔ تازهعروس یا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربایجان در سینی خود هندوانهها را تزئین میکنند و شالهای قرمزی را اطرافش میگذارند. درحالی که مردم شمال یک ماهی بزرگ را تزئین میکنند و به خانهٔ عروس میبرند.
♦ سفرهٔ مردم شیراز مثل سفرهٔ نوروز رنگین است. مرکبات و هندوانه برای سرد مزاجها و خرما و رنگینک برای گرم مزاجها موجود است. حافظخوانی جزو جدانشدنی مراسم این شب برای شیرازیهاست. البته خواندن حافظ در این شب نه تنها در شیراز مرسوم است، بلکه رسم کلی چلهنشینان شدهاست.
♦ همدانیها فالی میگیرند با نام فال سوزن. همه دور تا دور اتاق مینشینند و پیرزنی به طور پیاپی شعر میخواند. دختر بچهای پس از اتمام هر شعر بر یک پارچه نبریده و آب ندیده سوزن میزند و مهمانها بنا به ترتیبی که نشستهاند شعرهای پیرزن را فال خود میدانند. همچنین در مناطق دیگر همدان تنقلاتی که مناسب با آب و هوای آن منطقهاست در این شب خورده میشود. در تویسرکان و ملایر , گردو و کشمش و مِیز نیز خورده میشود که از معمولترین خوراکیهای موجود در ابن استان هاست.
♦ در شهرهای خراسان خواندن شاهنامهٔ فردوسی در این شب مرسوم است.
* در اردبیل رسم است که مردم، چله بزرگ را قسم میدهند که زیاد سخت نگیرد و معمولاً گندم برشته (قورقا) و هندوانه و سبزه و مغز گردو و نخودچی و کشمش میخورند.
♦ در گیلان هندوانه را حتما فراهم میکنند و معتقدند که هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمیکند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد. «آوکونوس» یکی دیگر از خوردنی هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد و به روش خاصی تهیه میشود. در فصل پاییز، ازگیل خام را در خمره میریزند، خمره را پر از آب میکنند و کمی نمک هم به آن میافزایند و در خم را میبندند و در گوشهای خارج از هوای گرم اطاق میگذارند. ازگیل سفت و خام، پس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه میشود. آوکونوس در اغلب خانههای گیلان تا بهار آینده یافت میشود و هر وقت هوس کنند ازگیل تر و تازه و پخته و رسیده و خوشمزه را از خم بیرون میآورند و آن را با گلپر و نمک در سینه کش آفتاب میخورند.(آو= آب و کونوس = ازگیل)۸۹/۲۲۱/۸۹/۲۵۰ ۱۶ دسامبر ۲۰۰۸، ساعت ۱۳:۱۰ (UTC)
♦ مردم کرمان تا سحر انتظار میکشند تا از قارون افسانهای استقبال کنند. قارون در لباس هیزم شکن برای خانوادههای فقیر تکههای چوب میآورد. این چوبها به طلا تبدیل میشوند و برای آن خانواده، ثروت و برکت به همراه میآورند.


لینک مطلب از وبلاگستان:
فرمانفرمای کل عالم نیز؛ انتظام مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ناصرالدوله نمی فروشد!"
روایتی است از ناصرالدوله فرمانفرما ( جد نصرت الدوله فیروز ) که زمانی که حاکم کل کرمان و اطراف بود؛ یکی از یاغیان بلوچ ( سردار حسین خان) را دستگیر کرده؛ در کرمان زندانی ساختند.
پسر جوان سال این یاغی نیز همراه او دستگیر شده در همان زندان و زیر یک غل با پدر بود. طفلک در زندان مبتلا به دیفتری می شود. سردار بلوچ از زندانبانان التماس می کند که بچه بیمار را از زندان خارج کنند تا بلکه معالجه شود. فرمانفرما نمی پذیرد.
سردار توسط افضل الملک کرمانی که از نزدیکان فرمانفرما بود؛ خواهش خود را از حضور فرمانفرما تکرار می کند. فرمانفرما نمی پذیرد.
افضل می گوید که سردار حاضر است پانصد تومان قرض کند و پیشکش دهد تا فرزندش را از پیش چشمش خارج کنند. فرمانفرما نمی پذیرد.
افضل به آخرین حربه متوسل می شود که: " آخر خدایی هست! پیغمبری هست! ظلم است که پسری چنین رشید در برابر چشم پدرش زیر کند و زنجیر بمیرد و کسی به دادش نرسد. اگر پدر گناهکار است؛ باری پسر که گناهی ندارد."
ناصرالدوله باز جواب نفی می دهد که: "فرمانفرمای کل مملکت کرمان؛ انتظام مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان بلوچ نمی فروشد.
" همانروز فرزند سردار بلوچ در پیش چشم اشکبار پدر خود جان می دهد.
یکی دو روز بعد؛ یکی از محبوبترین فرزندان فرمانفرما به دیفتری مبتلا می شود. اطبا هرچه جهد می کنند؛ سودی نمی بخشد.
به دستور ناصرالدوله فرمانفرما؛ پانصد گوسفند در کرمان و ولایات اطراف قربانی کرده و به فقرا می بخشند. ولی باز افاقه نمی شود و کودک؛ پسر فرمانفرما نیز جان می دهد.
فرمانفرما چنان مغموم می شود که تا چند روز پی در پی مویه می کرد و موی می کند و هیچکس را نمی پذیرفت. خانواده او که این حالت روحی او را می بینند؛ از افضل الملک می خواهند که به دیدن او رود تا بلکه او را به خورد و خوراک بازگرداند.
افضل ناخوانده یااللهی گفته به اطاق خصوصی فرمانفرما وارد می شود. هنوز سلام و علیک نکرده؛ فرمانفرما فریاد می زند:" افضل ! عاصی شده ام. باور کن که پیری نیست! پیغمبری نیست! خدایی نیست! هیچ کس نیست! وگرنه ؛ اگر من پیرمرد قابل ترحم نبودم؛ و دعای شبانگاهی من کارگر نبود؛ لااقل به دعای این فقرا و .. به برکت این پانصد گوسفند و نذر و نذورات می بایست فرزند من نجات یافته باشد."
افضل پاسخ می دهد:" حضرت اجل این فرمایش را نفرمایید که هم خدایی هست و هم پیغمبر و پیر! و بالاخره کسی هست! اما بدانید که فرمانفرمای کل مملکت عالم نیز؛ انتظام مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ناصرالدوله نمی فروشد!"
آنگاه هردو نشستند و لحظه ای به هم نگریستند و مدتی گریستند و باز گریستند.(واقعا راس میگن خدا جای حق نشسته)


لینک مطلب از وبلاگستان:
چگونه رسانههای اجتماعی اینترنتی تاریخنگاری و تاریخپژوهی را متحول خواهند کرد
تاریخ تمایل دارد که تنها حوادث و رویدادهای مهم را به خاطر بیاورد و از بازگویی کشمکشهای روزانه سر باز زند. حتی اگر گاهی خاطرات روزانه، به یاد آورده شوند، این حوادث فقط بیانگر کارها و اعمال شخصی هستند و بازتابی از تعاملات یک فرد با جامعه نیستند. ولی با رسانههای اجتماعی اینترنتی، حوادث روزمره به آسانی در دسترس قرار میگیرند و این اطلاعات آرشیو شده، نشاندهنده تعاملات ما با هم، خواهند بود.
به یاری رسانههای اجتماعی برای نخستین بار در تاریخ، تعاملات روزانه بین مردم به صورت دائمی، ضبط میشود و به صورت اطلاعات قسمتبندی شده و سازمانیافته، قالببندی میشوند. همین موضوع پیآمدهای گستردهای در شیوه ضبط تاریخ پدید خواهد آورد. این تحولات را میتوان در ۵ بخش تقسیمبندی کرد:
۱- هر کسی میتواند بفهمد که شما در یک روز به خصوص چه کار میکردید و چگونه بودید: شاید تا به حال دقت نکرده باشیم که توییتهای ما در توییتر یا کوتاهنوشتهای ما در دیگر سرویسهای «میکروبلاگینگ» با گذشت زمان چه کاربردهای جالبی میتوانند پیدا کنند. تصور کنید که ۲۰ سال بعد همین کوتاه نوشتها چه ارزشی پیدا خواهند کرد.
شما میتوانید به ۲۰ سال قبل برگردید و خاطرات دو دهه قبل را مرور کنید و از به یادآوری لحظات خوش گذشته لذت ببرید: در آن هنگام، در این دفترچه خاطرات آنلاین باارزش، چیزهای جالبی میتوان پیدا کرد: غذایی که خوردهاید، اشخاصی که دوستشان داشتهاید یا از آنها متنفر بودهاید، گل زیبایی که دیدهاید یا احتملا تیمتان خورده! و برداشت لحظهایتان از یک حادثه روزانه و …
این دفترچه خاطرات آنلاین همچنین میتواند ابزاری در دست پژوهشگران علمی و تاریخی برای تحقیقاتشان باشد و یا وسیلهای برای شیطنت و یادآوری کارهای احمقانه شخصی که ۲۰ سال بعد به شخصیت مهمی تبدیل شده!
بنابراین توییتهایی که خطاب به یک شخص خاص مینویسید، صرفا پاسخهایی خطاب به یک شخص نیستند، بلکه با گذر زمان بخشی از تاریخ به حساب خواهند آمد.
۲- رسانههای اجتماعی ابزاری برای تحلیل اجتماعی تاریخ: فهم درست از پدیدههای تاریخی، چیز سادهای نیست. آدم یا باید یک دوره تاریخی را شخصا تجربه کند یا مثلا برای ارزیابی درست دوره زمامداری یک رئیس جمهور، دنیایی از کتابها و اسناد و سخنرانیهای آن رئیسجمهور را مطالعه کند. به علاوه دست آخر پیدا نیست که با مطالعه همه این اسناد، درک درستی از علایق و سلیقهها و برداشتها و انگیزههای توده مردم، در یک بازه زمانی خاص به دست آورد.
ولی به یاری توییتر، فیسبوک، وبلاگها و انجمنهای اینترنتی و همچنین بررسی موضوعات جستجو شده توسط مردم در موتورهای جستجوی اینترنتی، تاریخنویسان آینده مجهز به ابزار متفاوتی خواهند شد که این روند را تغییر خواهد داد. این اطلاعات به صورت آرشیوشده و سازمانیافته در دسترس این محققان خواهند بود.
۳- رسانههای اجتماعی، تاریخ را به یک علم کاربردی مبدل خواهند کرد: شاید خوانده باشید که گوگل با همکاری دولت ایالات متحده، با استفاده از تحلیل جستجوهای اینترنتی مردم در مورد علایم و درمانهای بیماری آنفلوآنزا، سرویسی به راه انداخته که همهگیری آنفلوآنزا را پیشبینی میکند. نسخه عمومی این سرویس را میتوانید در اینجا ببینید.
اما چنین کاربرد بدیعی در آینده، محدود به پیشبینی همهگیری آنفلوآنزا نخواهد ماند. در آینده و یا اصلا همین امروز، دیگر لازم نیست، سیاستمداران برای پی بردن به دغدغههای مردم باواسطه یا بیواسطه در بین مردم حضور یابند. کافی است رسانههای اجتماعی را مطالعه کنند، توییتهایشان را تحلیل کنند و یا با بررسی محور غالب جستجوهای اینترنتی آنها پی به خواسته ها و انتقادات آنها ببرند.
چنین کاربردی، حقیقت را برهنه، و نه به صورت تغییرداده شده یا لعابکاری شده، در دسترس کسانی قرار خواهد که «میخواهند» بفهمند!

۴- رسانههای اجتماعی، جایی برای مخفی شدن باقی نخواهند گذاشت: فرض کنید که کسی الان دوره نوجوانی خود را طی میکند و فعالانه وبلاگ مینویسد، توییت میکند، با دوستانش در فیسبوک یا دیگر شبکههای اجتماعی تعامل میکند، اظهار نظرهای گاه تند و تیزی میکند و در مورد عادات و برداشتهای لحظهایاش مینویسد، آیا چنین اطلاعاتی چند دهه بعد که او به مقام مهمی رسیده است، نمیتواند اسلحهای علیه خود او باشد؟!
دههها بعد، هر رندی میتواند عادات مضحک کنونی او را پیدا کند، برداشتهای نادرستش را به عموم مردم گوشزد کند، خطاهای کوچکش را جمعآوری کند. چند دهه بعد معلوم نیست که دوستان صمیمی آنلاین کنونی ما چه کسانی خواهند شد!
۵- جنگ اخلاقی در مورد نحوه بهکارگیری اطلاعات به دست آمده از رسانههای اجتماعی: پیداست که اطلاعاتی که در آینده با تحلیل رسانههای اجتماعی به دست خواهند آمد، کاربردی دوگانه خواهند داشت. در عین حال که این اطلاعات میتوانند با گوشزد کردن اشتباهات تاریخی، وسیلهای پیشگیریکننده برای عوام و خواص باشند و با وجود اینکه تاریخنگاری را متحول خواهند کرد، میتوانند اسلحهای برای تضعیف اشخاص باشند.
جمله قصاری در مورد تاریخ هست که میگوید: «تاریخ به وسیله فاتحان نوشته میشود»، اما فناوری نحوه نگاشته شدن تاریخ را سالهاست که تغییر داده است، تاریخ دیگر به وسیله رایانه ها و کاربران عادی اینترنت نوشته میشود. به عبارت دیگر، همانگونه که نشریات چاپی و نوشتاری، روند ثبت تاریخ و تاریخپژوهی را متحول کردند، رسانههای اجتماعی هم روند ثبت و ضبط تاریخ را متحول کردهاند و خواهند کرد.
+ ترجمه و بازنویسی آزادی از اینجا


اتفاقی شبکه آموزش (٧) صدا و سیما را زدم. دیدم کارتون است. طبق معمول مشمول دیدن کارتون شدم.
سالها بود که چنین مشعوف نشده بودم. خیلی شورانگیز بود. یک داستان ایرانی قشنگ برای کودکان و نوجوانان که میتواند علاقه های ملی ایرانیان را تقویت کنید و مبنای اهمیت دفاع از منافع ملی از کودکی شود.
زندگی و زادگاه ابن مقفع و ارتباط آن با نهضت ترجمه آثار ایرانی. ریزه کاری های زیادی داشت که واقعاد دست مریزاد باید گفت.
تولید سال 86 شرکت صبا. دستشون درد نکند.


شرایط را ایجاد کردند تا حضرت علی ع سکوت کند. استخوان در گلو و خار در چشم. سکوتی طولانی. گوشی برای شنیدن نبود و شرایطی برای تغییر.
علی نباید سکوت میکرد. یعنی نباید دیگران شرایطی را چنین فراهم میکردند. سکوت او سمبل ظلم به جامعه و پیشوایان راستین است ولی او در این سکوت تقصیری ندارد و بلکه به دلیل صبر و تحمل اش ماجور است.
علی باید سکوت میکرد. یعنی بر اساس شرایط راه درست دیگری نبود. فرصتی جز همراهی با جماعت باقی نمانده بود مگر ویران کردن بنیان ها.
نمونه دیگر به جنگ فرستادن عمار یاسر، پیر مرد صحابی پیامبر ص در جنگ صفین است. عمار به اصرار از علی میخواهد که اجازه دهد به میدان رود تا با شهادت از دنیا برود و علی ع اجازه دادند.
عمار پیش از آغاز جنگ روایتی از پیامبر ص را به یاد سپاهیان دو طرف آورد که کشندگان عمار یاسر، ستمکاران هستند. پس از تصدیق روایت از سوی تعدادی از صحابه پیامبر ص که در هر دو سپاه بودند، همه را به شهادت گرفت که وی در سپاه علی و بر علیه معاویه به جنگ میرود. معاویه دستور داد که کسی عمار را نکشد ولی در نهایت عمار به شهادت میرسد و ولوله ای در سپاه شام می افتد. راه حل مناسب معاویه و عمر و عاص برای کج فهمان همیشه آماده است: این علی است که عمار را به میدان فرستاده است که اگر اجازه نمیداد، عمار کشته نمیشد! و حتی این نکته که : معاویه به کشته شدن عمار راضی نبود!
خوارج و دیگر کج فهمان آن روزگار و این روزگار از درک مسائلی ساده چون این ناتوانند و به همین دلیل بازیچه ی قدرتهای آشکار و پنهان میشوند.
خدا عاقبت همه ما را ختم به خیر کند
=====================
تصور کنید که علی ع برای حفظ اسلامی که از استادش پیامبر اکرم ص آموخته بود، راه دیگری میرفت. مثلا از جماعت کناره میگرفت و منزوی میشد یا حتی با اسلحه کشیدن و با حمایت ابوسفیان و قریش و یا هر روش دیگر، به قدرت سیاسی چند روزه می رسید. آنگاه حق و باطل به این شفافی از یکدیگر جدا میشد؟


رشد و توسعه اسلام را میگفتند که ناشی از شمشیر است. امروز در باره توسعه اسلام علیرغم این همه تبلیغات مخالف چه میگویند؟
گسترش اسلام در میان سیاه پوستان آمریکا و اروپائی ها و دیگر مناطق جهان٬ مانند اوایل ظهور اسلام به دلیل مخالفت اسلام با تبعیض و حمایت شفاف از عدالت است. همان دلیلی که در طی سالهای پس از ایجاد ارتباط مستقیم بین مسلمانان و ایرانیان٬ موجب ترویج اسلام در ایران شد.
البته همیشه اندکی هستند که به دلایل دیگر چون:
ترس از شمشیر یا کاهش قدرت
یا طمع به ثروت و مقام
و یا مباحثات فکری عمیق به اسلام گرویده اند. ولی این گروهها اندکند و بی خلف.





فساد مالی و دروغ گویی آشکار و فریب افکار عمومی در راس اتهاماتی است که معمولا به سقوط دولتها یا عزل مقامات ارشد یک کشور با ساز و کار مردم سالارانه می انجامد و در کشورهایی که ساز و کاری مناسبی برای تنبیه دروغ گویان دولتی وجود ندارد، فاصله میان مردم و حاکمیت افزایش می یابد و دولتمرد دروغگو را مضحکه ی مردم میکند.
====================
داریوش کبیر شاهنشاه ایران که موسس سازمان اداری گسترده ی امپراطوری هخامنشی خوانده میشود، به موضوع دروغ و نقش ویرانگر آن توجه کرده است. طرح این موضوع از سوی شاه ایران چه برای پوشش دادن به اقدامات وی در کودتای نظامی اش برای تغییر سلسله شاهی از خاندان کوروش کبیر و کمبوجیه و بردیا باشد و چه برای نفی آفت ویرانگر دروغ از کشور، نشان میدهد که دروغ و فریب از دیرباز آفتی خطرناک و شناخته شده است.
=====================
بعضی تصور میکنند که نمیتوان جز به دروغ حکومت کرد. این تصوری ابتدایی و خام است. پیشبرد امور با دروغ پایدار نیست و اگر از دروغ در سیاست استفاده میشود، تاثیر آن ناپایدار و ویرانگر است.
با توسعه و اقتدار افکار عمومی در کشورها، دروغگویان بیش از پیش رسوا و محدود شده اند.در عصر اینترنت و رسانه های گسترده امروز، دروغگویان به سرعت رسوا و بی آبرو میشوند.
===========================
دروغگویی رئیس جمهور های آمریکا بارها آن ها را به چالش کشیده است. آنهم دروغهایی که گاهی در برابر دروغهای بعضی دولتمردان دیگر کشورها اصلا به حساب نمی آیند.
اینکه دروغهای آنها برایشان مشکل ایجاد میکند به دلیل نقش راستگویی در حفظ موجودیت دولت ها است. البته فریب های مخفی و لاپوشی ها، حسابشان از دروغهای آشکار جداست.
==========================
دروغ علاوه بر اینکه در اخلاق ملی ایرانیان (متاثر از آیین الهی زرتشت پیامبر) نکوهیده است، در اخلاق و رفتار اسلامی نیز بسیار نکوهیده است.
=====================
دروغ علاوه بر اینکه در اخلاق و رفتار زشت است، از مدیران و مسئولان یک کشور زشت تر است.
=================
گاهی آنقدر دروغگویی فرمانروایان و حکام زیاد میشود که خودشان هم باورشان میشود. آفتی که به خود شیفتگی و نهایتا خود فریبی دولتمردان می انجامد. تلاش برای فریب دیگران نتیجه ای جز خود فریبی ندارد.
===============
دروغ گویی آشکار و بدون لکنت در برابر رسانه ها یا حتی در برنامه های زنده، نه از جمله صنایع ادبی و هنر خطابه است و نه نشان از شجاعت دارد. تنها گاه حماقتی عمق یافته در سطح خود شیفتگی و خودفریبی است.
================
دروغ شاید نتیجه مقطعی داشته باشد ولی آثار ظاهری آن خیلی زود از میان میرود و حتی در مناسبات نه چندان سالم اجتماعی امروز نیز جواب نمیدهد و موجب خسارت دنیا و آخرت است.
بی تردید، دروغ نیز بخشی از بی تدبیری است.
=============
در حکومت های عرفی جهان، اگر روسای دولتها و حکومتها دروغ بگویند، با دشواری های زیادی روبرو میشوند ولی دروغگویی روسای حکومتهای مذهبی علاوه بر همان چالش ها، به مبانی مشروعیت و اقتدار دینی آنها نیز صدمه میزند.
================
بالا رفتیم ماست بود
پایین اومدیم دوغ بود
...
دروغ بود دروغ بود
خداوند متعال دروغ را از زندگی و جامعه ما دور کند و به همه ی ما توفیق راستگویی عطا فرماید
آمین


لینک مطلب از وبلاگ تورجان:
امام علی (ع) در دوران سی ساله پس از پیامبر که جامعه اسلامی، دوره گذار را طی می کرد و دچار چالش های فراوان بود، بیش از دو دهه در قامت یک محافظه کار تمام عیار ظاهر شد تا دستاوردهای دوران پیامبر را در طوفان اختلافات داخلی و تهدیدات خارجی حفظ کند. با وجود آنکه به باور او، جامعه اسلامی پس از پیامبر نتوانسته بود در برابر تعصبات باقی مانده از دوران جاهلیت مقاومت کرده و تسلیم ارزش های قومی و قبیله ای شده بود، اما همه این کجروی ها باعث نشد که او سیاست ورزی را کنار نهاده و انقلابی گری را پیشه کند. چرا که به خوبی می دانست که کوچک ترین تزلزلی در حکومت مرکزی، به قیمت از دست دادن دستاوردهای حداقلی پیشین تمام خواهد شد.
مطلب کامل را در ادامه بخوانید
کارنامه امام علی (ع) به مثابه یک فعال سیاسی
شاید درباره عملکرد سیاسی امام علی(ع) نتوان زیباتر و رساتر از علی شریعتی سخن گفت. او در سخنرانی «پیروان علی و رنج هایشان» از امام علی(ع) به عنوان رهبری منحصر به فرد یاد می کند که سرنوشتی بر خلاف همه انسان ها برای خود رقم زده است، چرا که در زمان دوری از قدرت، محافظه کار بود و زمانی هم که به قدرت رسید، انقلابی عمل کرد و مرگی انقلابی داشت. این در حالی است که دیگران پیش از رسیدن به قدرت، انقلابی اند و وقتی که روی کار می آیند، محافظه کار می شوند. امام علی (ع) در دوران سی ساله پس از پیامبر که جامعه اسلامی، دوره گذار را طی می کرد و دچار چالش های فراوان بود، بیش از دو دهه در قامت یک محافظه کار تمام عیار ظاهر شد تا دستاوردهای دوران پیامبر را در طوفان اختلافات داخلی و تهدیدات خارجی حفظ کند. با وجود آنکه به باور او، جامعه اسلامی پس از پیامبر نتوانسته بود در برابر تعصبات باقی مانده از دوران جاهلیت مقاومت کرده و تسلیم ارزش های قومی و قبیله ای شده بود، اما همه این کجروی ها باعث نشد که او سیاست ورزی را کنار نهاده و انقلابی گری را پیشه کند. چرا که به خوبی می دانست که کوچک ترین تزلزلی در حکومت مرکزی، به قیمت از دست دادن دستاوردهای حداقلی پیشین تمام خواهد شد. او در خطبه شقشقیه به محاسباتی اشاره می کند که او را به محافظه کاری فعال سوق داد:
«و طفقت أن ارتئی بین أن أصول بید جذاء أو أصبر علی طخیة ... فرأیت أن الصبر علی هاتا أحجی»
در این اندیشه بودم که آیا با دست تنها برای گرفتن حق خود به پا خیزم یا در این محیط خفقان زا صبر پیشه کنم؟ ... پس از ارزیابی، بردباری را خردمندانه تر دیدم.
با تأمل در این سخن می توان به هوشمندی، عملگرایی و واقع بینی امام علی(ع) در ارزیابی دقیقش از شرایط جدید پی برد. او در عین حال که مزایای گزینه مخالفت با حاکمیت جدید را نفی نمی کند، اما کنار آمدن با وضع موجود را عاقلانه تر می بیند و از همین رو پس از تأخیر چند ماهه با خلیفه اول کنار می آید. در طول این مدت نیز رفتار آشوب طلبانه و عصیان گرانه ای از ایشان گزارش نشده است. از این رو می توان گفت که امیرالمؤمنین در عمل با یک سیاست ورزی و حسابگری عاقلانه به حداقل ها قانع شد و نخواست با آرمان گرایی انقلابی که طرفدارانی همچون ابوسفیان داشت، از خود قهرمان بسازد. در دوره بیست و پنج ساله برکناری اش از قدرت، باز هم به سیاست ورزی ادامه داد و به مشاوری امین برای خلفای راشدین بدل شد. خلفا نیز با وجود آنکه از اختلافات مبنایی عمیق علی با خود آگاه بودند، اما باور داشتند که او آنقدر امین و قابل اعتماد است که بتوان توصیه های او را بدون هیچ دغدغه ای عمل کرد. سیاست ورزی علی مستلزم کنار گذاشتن صداقتش نشده بود و همین ویژگی پیامبرگونه اش خاطر خلفا را آسوده می کرد. امام علی(ع) در دو جنگ ایران و روم با حضور مستقیم خلیفه دوم در جنگ مخالفت کرد. با وجود آنکه عمر بن خطاب مهم ترین مخالف فکری و سیاسی اش بود، حاضر نشد که از غیبت وی در پایتخت اسلامی استفاده کرده و با کودتایی غافلگیرانه به حق خود برسد. او هر دو بار به شدت با خروج خلیفه از مدینه مخالفت کرده و احتمال کشته شدن وی در جنگ و بروز خلأ مدیریتی در مدینه را به وی یادآوری کرد.(خطبه های 134 و 146)
دلخوری شدید وی از شخصیت، دیدگاه و عملکرد خلیفه دوم که مخالف عمده اش بود، سبب نمی شد که کارنامه مثبت او را نادیده بگیرد.(خطبه 228) حتی در نصیحتش به خلیفه سوم، کارنامه قابل قبول دو خلیفه پیشین را به او یادآور می شود.(خطبه164) اما همه اینها سبب نمی شود که در اوج محافظه کاری، نگران انحراف نباشد. او از فرصت اعتماد نسبی خلفا به وی به عنوان مشاور بهره می گرفت تا در حد مقدور از روند کجروی و وارونه شدن ارزش ها بکاهد. با این حال می داند که ضعف های جدی مردم و حاکمان، کار را بر دلسوزان و عالمان متعهد دشوارتر کرده و خطر انحراف جدی تر شده است. به مسلمانان در فرصت های گوناگون هشدار می دهد که اسلام در معرض وارونه شدن ارزش هاست و مقصر آن نیز سهل انگاری همه اقشار جامعه است.(خطبه های 103 و 108) پس از ترور خلیفه دوم نیز در برابر نابرابری موجود در شورای تعیین خلیفه، باز هم به وضع موجود رضایت داده و مصالح مهم تر را ترجیح می دهد و دست از سیاست ورزی برنمی دارد:
«و الله لأسلمن ما سلمت امور المسلمین و لم یکن جور الا علی خاصة»
به خدا سوگند تا هنگامی که اوضاع مسلمین سامان دارد و جز من به کس دیگری ستم نشود، به آنجه انجام داده اید گردن می نهم . – خطبه 74-
در دوران انزوا او علیرغم جوان بودنش به مثابه یک سیاستمدار هوشمند از حداقل ها نمی گذرد تا به حداکثرها برسد و نیز در قامت یک روشنفکر و منتقد ظاهر می شود تا از اخلاق و قانون تخطی نشود. با این حال از هرگونه ریسکی که او را حتی اندکی به آرمان هایش نزدیک کند می پرهیزد. به ارزش رأی اکثریت به خوبی واقف است و آن را نادیده نمی گیرد:
«و الزموا السواد الاعظم ... و ایاکم و الفرقة!»
با اکثریت باشید و از تفرقه بپرهیزید. – خطبه 127-
او به خوبی از پیامدهای هرج و مرج و آنارشیسم آگاه است و حکمرانی بد را بر فقدان حکومت ترجیح می دهد، چرا که برقراری نظم و امنیت و تدبیر اقتصادی و دفاعی جامعه برایش ارزش ذاتی دارد:
«لابد للناس من امیر برّ أو فاجر یعمل فی أمرته المؤمن و یستمتع فیها الکافر و یبلغ الله فیها الأجل و یجمع به الفیء و یقاتل به العدو و تأمن به السبل و یؤخذ به للضعیف من القوی»
مردم به یک زمامدار نیازمندند، چه خوب باشد و چه بد، برای اینکه در سایه حکومت، مؤمنان به وظایف خود پرداخته و کافران نیز بهره مند شوند، مردم در پناه حکومت زندگی کنند،مالیات جمع آوری شود، با دشمنان جامعه مقابله شود، امنیت برقرار شود و حقوق فرودستان از فرادستان ستانده شود.
اما با استقبال و درخواست کم نظیر مردم و آغاز حکمرانی امام علی(ع)، دوران محافظه کاری اش به پایان می رسد و این همان تفاوت آشکاری است که به گفته شریعتی میان علی و همه انسان ها وجود دارد. لازمه یک حکمرانی پایدار، در نظر گرفتن برخی مصلحت ها و زیرپاگذاشتن برخی اصول اخلاقی است و این با انقلابی گری نمی سازد. همه انقلابی ها پس از رسیده به قدرت الزاماً تن به محافظه کاری هایی می دهند تا به گمان خود، اصل انقلاب و دستاوردهای آن را به باد ندهند. اما علی از همان آغاز خلافتش تن به هیچ مصلحت اندیشی ظاهری نمی دهد و در نهایت هم قربانی عدالتش می شود. برای بیشتر ماندن در قدرت، هیچ اصل دینی و اخلاقی را زیر پا نمی گذارد:
«أتأمرونّی أن اطلب النصر بالجور فیمن ولیّت علیه؟!»
آیا به من دستور می دهید که برای پیروزی خود بر مردم ستم کنم؟! - خطبه 126-
در برابر شورش عظیمی که خوارج به پا کردند و دست به اسلحه بردند، آنها را از حقوق شهروندی شان محروم نکرد، آنها را هم از تکفیر مسلمین و تندوری بر حذر می داشت، چرا که همچون پیامبر معتقد بود که ارتکاب جرم، سبب محرومیت مجرم از حقوقش (ورای عقوبتی که برایش در نظر گرفته شده) نمی شود:
«أقام حق الله فیهم و لم یمنعهم سهمهم من الاسلام»
پیامبر هر مجرمی را طبق قاون الهی مجازات می کرد ولی سهم اسلامی آنها را از بین نمی برد.
شکوه عدالت و انسانیتش را در برخوردش با خوارج می شود دید. تا آنها دست به اسلحه نبردند، جنگ را آغاز نکرد. با مدارا و بزرگ منشی، بیشتر آنها را از طغیانگری منصرف کرد و پس از خواباندن شورش باقی آنها، از نزدیکانش خواست که دست از جنگ با خوراج بردارند، چرا که آنها طالب حق بودند و به خطا رفتند. شیخ عبدالله علایلی فقیه و روشنفکر عرب درباره خطبه 61 امام می گوید:«این سخن با لهجه صریح و صادقانه می رساند که علی تا چه اندازه دشمنان سیاسی خود را که دارای مبدأ و عقیده بوده اند محترم می شمرده است.» (پرتوی از نهج البلاغه،محمد مهدی جعفری،ج1،583)
ام المؤمنین عایشه را که رهبری نخستین شورش مسلحانه علیه حکومت مرکزی را به عهده گرفت، پس از شکستش محترم داشت و حسابرسی اعمال نادرستش را به خدا واگذار کرد. (خطبه 156) در شرح خطبه 43 آورده اند که علی در برابر عصیانگرانی که معرکه صفین را تضعیف کرده و متارکه جنگ می کردند ( و در هر حکومتی به عنوان خائن شناخته می شوند) با مهربانی برخورد کرد و با وجود در خواست برخی اصحابش مبنی بر بازداشت این خائنین فرمود:« اگر ما هرکس را به اتهامی توقیف کنیم، زندان هایمان پر می شود. من برای خود جایز نمی دانم کسی را حبس یا کیفر کنم مگر بعد از آنکه مخالفت آشکار کند.» (همان، ص 493) او تنها راه ایجاد گشایش در امور جامعه و مردم را رفتار عادلانه می دانست. (فأن فی العدل سعة – خطبه 15- )
بر این باور بود که در حکومت های ستمگر و مستبد، مردم به دو دسته تقسیم می شوند: دسته ای نگران از دست دادن دین و معنویت خویش هستند و دسته ای دیگر نیز نگرانی های مادی و دنیوی دارند.(باک یبکی لدینه و باک یبکی لدنیاه) پس اینگونه حکومت ها عامل ایجاد اضطراب و دغدغه های مادی و معنوی و از بین رفتن امنیت روحی و جسمی مردم می شوند. نتیجه وضعیتی به وجود آمدن شکاف و بی اعتمادی بین حکومت و مردم خواهد بود:
«حتی تکون نصرة احدکم من احدکم کنصرة العبد من سیده»
در چنین جوامع استبدادی، رابطه بین مردم همانند رابطه برده و اربابش می شود که توأم با بی اعتمادی و ترس است. – خطبه 98-
دانش و تجربه کم نظیر وی چاره مشکلات جامعه را در اصلاح توأمان حکومت و مردم می داند. به باور وی بین دولت و ملت رابطه متقابل مستحکمی برقرار است که بدون اصلاح یکی، دیگری اصلاح نخواهد شد:
«فلیست تصلح الرعیة الّا بصلاح الولاة و لا تصلح الولاة الّا باستقامة الرعیة»
بدون اصلاح حاکمان، مردم اصلاح نمی شوند و حاکمان نیز تنها با درستکاری مردمان قابل اصلاحند.
- خطبه 216-
علی در دوران انزوایش موی دماغ حاکمان بود و در دوران حکمرانی اش نیز دشمن اصلی قانون شکنان. او سودای یک زندگی انسانی و معقول در سر داشت و برای رسیدن به آن از همه راه های مشروع بهره گرفت. گاه سیاست ورزی محافظه کارانه پیشه کرد و گاه همچون روشنفکری منتقد بود و در نهایت هم در قامت یک حاکم، تجربه قابل تأملی را در اختیار تاریخ گذاشت.
-------------------
توضیح: این نوشته با اندکی تغییر در شماره این هفته نشریه شهروند امروز منتشر شده است.


مهمترین دلیل در گسترش اسلام در گذشته، تعامل بوده است. اگر جنگی نیز اتفاق افتاده که افتاده است، آنجا مفید بوده که مانعی را برای توسعه روابط برداشته است.
روابط اجتماعی بویژه از مسیر بازرگانی و ازدواج، راه اصلی توسعه اسلام در ذهن و دل مردمان بوده است.
رواج اسلام در طبرستان و دیلم
رواج اسلام در هندوستان و شرق دور
از همین مسیر بوده است. اکثر مسلمانان اینگونه مسلمان شده اند.
نظامی گری های یونانی ها و رومی ها و ایرانیان و عربها و چینی ها و انگلیسی ها و آمریکایی ها و فرانسوی به تغییر فرهنگ و دین و آداب و رسوم ممالک مفتوح منجر نشد. به میزانی که فاتحان به تعامل اجتماعی و همزیستی مسالمت آمیز با مردم روی می آوردند، فرهنگ آنها بیشتر توسعه می یافت. البته قوت های درونی فرهنگ مهاجم نیز اهمیت داشته است.


در باره گسترش اسلام در جهان نظریات مختلفی ابراز شده است. شاید مهمترین گروههای موافق و مخالف اسلام، به دو رویکرد اصلی تقسیم میشوند:
1. گروهی که جنگ را موجب پیشرفت اسلام میدانند. این گروه به جنگهای دوران صدر اسلام در جزیره العرب و جنگ های مسلمانان عرب با امپراطوری های روم و ایران اشاره میکنند و آن را دلیل اصلی پیشرفت اسلام میدانند. نکته جالب اینکه گروههای افراطی مخالف اسلام و مدافع اسلام هر دو به این نظر قائلند.
2. گروهی که جذابیت های فکری و رفتاری مسلمانان را موجب گسترش اسلام میدانند. این گروه به برتری های اندیشه اسلامی تکیه میکنند و معتقدند که مردم با توجه به آزادی ها و حقوق انسانی حمایت شده از قوانین الهی، متکی به فطرت پاک الهی شان به اسلام گرویده اند.
==============
در واقع در هیچ کجا٬ هیچ اندیشه ای را با زور نمیتوان بر انسان ها تحمیل کرد.
=============
خشونت بکار گیری هر گونه زور نیست. خشونت بکار گیری نابجای زور است. وگرنه میتوان با چشمان گریان شاهد اجرای مجازاتها نیز بود. ولی اگر بر خاکستر بیماری و رنج دیگران جشن برپا کنیم چه؟




لینک مطلب:
پیامبران مدفون در ایران
| ایران در طول تاریخ، گاهی چنان کشور امنی به حساب میآمده که مهاجران بسیاری را به خود پذیرفته است. گروهی از این مهاجران پیامبرانی بودهاند که ایران را برای زندگی در نظر گرفتهاند. |
در دوران هخامشیها سیل کسانی که در اسارت بختنصر بودهاند به ایران سرازیر شدند که در آن میان پیامبران و بزرگان زیادی دیده میشوند.
در زیر اطلاعات پیامبرانی که در ایران مدفون هستند یا احتمال میرود که مقبره آنها در ایران باشد ، آمده است:
1- سیم و لام
طبق اعتقادات مردم سمنان و همچنین طبق مفاد کتیبه موجود، دو نفر از فرزندان نوح به نامهای سامالنبی و لام النبی در محلی در نزیکی سمنان دفن شدهاند.
بقعه پیغمبران سمنان در 18 کیلومتری شمال شرقی سمنان بر فراز کوه مرتفعی قرار دارد. برای رسیدن به این بقعه هم از روستای "درجزین" در نزدیکی سنگسر و هم از جاده اصلی سمنان به دامغان (پلیسراه) میتوان انتخاب مسیر کرد.
این جاده خاکی و سنگلاخ است.
2- خالد نبی
اسم کامل این پیامبر، خالد بن سنان عبسی است. ایشان شریعت حضرت عیسی را تبلیغ میکردند.
نسب وی به حضرت اسماعیل فرزند ابراهیم (ع) میرسد و یکی از پیامبرانی است که به بعثت حضرت محمد (ص) بشارت داده و در دوران فترت میزیسته است. دوره فترت به فاصله بین بعثت حضرت عیسی تا بعثت حضرت محمد بن عبدالله اطلاق میشود.
بر طبق برخی از آیات و احادیث، در دوران فترت، پیامبری به رسالت مبعوث نشده است. هرچند بر اساس نظر مفسرین، در این مدت چهار نبی از طرف خداوند مامور تبلیغ دین حضرت عیسی شدند که سه نفر از آنان از بنیاسرائیل و به نامهای شمعون، یوحنا، یونس معرفی شدهاند و چهارمینشان عرب بوده و به نام خالدبن سنان عبسی معروف است.
ظاهرا خالد بن سنان معاصر انوشیروان بوده و در سرزمین بنیغطفان زندگی میکرده است.
روایت است که دختر خالد بن سنان به نام محیاه به محضر حضرت محمد رسیده است
.
در طایفه عرب به غیر از حضرت رسول و حضرت خالد بن سنان هیچ پیامبری نیست و میتوان گفت که از بین اعراب فقط این دو نفر به پیامبری برگزیده شدهاند و بقیه پیامبران از قوم بنیاسرائیل هستند.
3- درباره قبر خالدنبی
مفسر بزرگ حنفی مذهب، شیخ اسماعیل حقی درباره محل قبر حضرت خالدنبی اشاره میکند که: قبر خالد نبی در منطقه جرجان و بربلندی کوهی به نام کوه خدا قرار دارد.
آدرس آرامگاه: استان گلستان – شهرستان کلاله – به سمت "قره قوزی سفلی" و "یلی بدراق" – 38 کیلومتری جاده خاکی تا آرامگاه خالد نبی
4- یوشع
بر طبق نظر برخی از تاریخنویسان حضرت یوشع توسط کوروش از اسارت بختنصر نجات یافت و به ایران آمد.
حضرت یوشع در گورستان تاریخی تخت فولاد اصفهان که قدمتش به پیش از اسلام میرسد و در خیابان امام سجاد قرار دارد، مدفون است.
محوطهای که یوشع نبی در آن دفن است به لسان الارض معروف است.
لسان الارض مکانی است که میگویند هنگام عبور امام حسنمجتبی(ع) زمین با امام سخن گفت و آمدن دشمن را به اطلاع آن حضرت رساند.
5- شعیای نبی
یکی از پیامبران بنیاسرائیل است که نسبتش به حضرت یعقوب میرسد. محل سکونت ایشان در بیتالمقدس بوده و قبل از حضرت زکریا به رسالت مبعوث شدند.
آرامگاه شعیای نبی، جنب امامزاده اسماعیل در حاشیه خیابان هاتف اصفهانی قرار دارد. بر جانب شمالی مرقد شعیای نبی، کتیبهای به خط نستعلیق از دوره شاه سلطان حسین صفوی موجود است که نخستین مسجد بزرگ ساخته شده در اصفهان را مسجد شعیا معرفی میکند و نیز حکایت دارد از اینکه مسجد مزبور را ابوالعباس مفتی در دوره خلافت علی بن ابیطالب(ع) بنا کرده و آلب ارسلان آن را تعمیر کرده است.
6- حیقوق
هم با تلفظ حیقوق و هم با تلفظ حبقوق وجود دارد.
حیقوق به معنی "در بغل کشیده شده" است. حیقوق این نام را بدان جهت یافت که در طفولیت به علت مریضی از دنیا رفت و حضرت الیاس(ع) او را در بغل گرفت و دعا کرد و از خداوند حیات و زندگی وی را طلب کرد و او زنده شد.
حیقوق نبی یکی از پیامبران بنی اسرائیل و نگهبان معبد سلیمان در اورشلیم بوده و نامش در عهد عتیق آمده است.
حیقوق نبی پس از شعیا نبی به رسالت مبعوث شد.
وی سالهای درازی در اسارت بختنصر بود و پس از فتح بابل به دست کوروش به همراه دانیال نبی به ایران آمد. او در همدان اقامت گزید و پس از فوت در تویسرکان مدفون شد.
بقعه حیقوق نبی در جنوب غربی شهر تویسرکان واقع شده است.
7- حجی
وی در دوران سلطنت داریوش کبیر میزیسته است. در تورات نام آن حضرت "حکی" آمده و به معنای "مسرور" است.
این پیامبر هم زمان با مردخای بوده است.
مقبره این پیامبر در همدان در نزدیکی میدان امام خمینی، داخل بازار در راسته پیغمبر و داخل مسجد پیغمبر قرار دارد.
8- مردخای
مردخای یکی از بزرگان و یا به قولی یکی از انبیای بنیاسرائیل است که در زمان خشایارشاه میزیسته است و نسبش به حضرت یعقوب میرسد.
مردخای نقش زیادی در جلوگیری از قتل عام یهودیان در زمان خشایارشا ایفا کرد و به همین دلیل نزد یهودیان از جایگاه ویژهای برخوردار است.
آرامگاه مردخای و برادر زادهاش در همدان در نزدیکی میدان امام خمینی و در خیابان شریعتی واقع است.
9- قیدار
حضرت قیدار جد سیام حضرت محمد(ص) است.
در تاریخ یعقوبی آمده است: حضرت اسماعیل دوازده پسر داشت که بزرگترین آنها حضرت قیدار بود و پس از وفات حضرت اسماعیل، قیدار نبی مردم را به توحید دعوت میکند.
قیدار به معنای سیاهپوست است.
مرقد آن حضرت در شهرستان خدابنده (قیدار) از استان زنجان قرار دارد.
10- سلام، سلوم، سهولی، القیا
به نظر این پیامبران همزمان با اصحاب کهف میزیستهاند. زمان مرگشان با یکدیگر متفاوت بوده ولی یارانشان بعد از دفن اولین پیامبر در این مکان، بقیه را هم در کنار او دفن کردند.
مرقد این چهار نبی در خیابان پیغمبریه قزوین قرار دارد.
11- اشموئیل
این پیامبر هم زمان با طالوت و در ارتباط با داستان داوود و جالوت است.
حدود 50 کیلومتری شهر ساوه و در جاده بوئین زهرا مقبرهای وجود دارد که به گفته اهالی و برخی مدارک، مرقد مطهر یکی از پیامبران بزرگ الهی به نام حضرت اشموئیل است. مسیر مرقد در جادهای کوهستانی در 9 کیلومتری روستای ورده قرار دارد.
سنگ نبشتهای در آنجا هست که مبین حضور ناصرالدین شاه و همراهانش است.
12- دانیال نبی
از انبیای بزرگ الهی است. وی از نسل حضرت داوود و بعثت پیامبر اسلام را پیشگویی کرده است.
لفظ دانیال در زبان عبری به معنای "خدا حاکم من است " به شمار میرود.
دانیال نبی همزمان با کوروش کبیر و داریوش اول بوده است.
او از جمله کسانی بود که به دست بختنصر اسیر و در بابل زندانی شده بودند.
13- کوروش
آرامگاهی که در دشت مرغاب(پاسارگاد) مدتهای مدیدی به نام مقبره مادر سلیمان شناخته میشد، اکنون به عنوان آرامگاه کوروش کبیر مورد قبول عامه مردم و بسیاری از کارشناسان است.
این آرامگاه همان وقتی هم که به نام مقبره مادر سلیمان شناخته میشد، مورد احترام و پرستش مردم محلی بود و اکنون هم مورد توجه ایرانیان و جهانیان است.
کتابی به نام کوروش کبیر(ذوالقرنین) نوشته ابوالکلام آزاد موجود است که در این کتاب قراین بسیاری آورده شده که کوروش را همان ذوالقرنین قرآن معرفی میکند.
نظریاتی که در این کتاب آورده شده نظر بسیاری از علمای اسلامی نظیر علامه طباطبایی را به خود معطوف کرده است تا جایی که ایشان می نویسند:"...کلام ابوالکلام، هرچند بعضی اطرافش خالی از اعتراضاتی نیست، لکن از هر گفتار دیگری، انطباقش با آیات قرآنی روشنتر و قابل قبولتر است."
از طرف دیگر ، کاملا روشن است که اسم کوروش بارها به عوان ناجی در عهد عتیق آورده شده است.
به این ترتیب شاید کوروش همان ذوالقرنین قرآن باشد. آرامگاه کوروش کبیر در استان فارس، راه اصلی اصفهان به شیراز در منطقهای به نام پاسارگاد قرار دارد.
14- آرامگاه باباولی (قادر مبر)
در دهکده باباولی دیلمان، بنایی است که به آرامگاه قادر پیغمبر شهرت دارد . مطلب زیادی در مورد این آرامگاه و شخصیت مدفون در آن نمیدانیم.
15- باحزقیل
در نزدیکی مسجد جامع دزفول بنایی کوچک و ساده قرار دارد که به بقعه باحزقیل، پدر دانیال نبی منسوب است.مطلب بیشتری در این مورد در دست نیست.
16- ارمیاینبی
در مقالهای در روزنامه جمهوری اسلامی مورخ 15/9/79 از مدفن پیامبری به نام ارمیای نبی در شمال خرمشهر یاد شده است.
ارمیای نبی در زمان سلطنت یهویاقیم و صدقیا از پادشاهان یهود به رسالت مبعوث شدند.
17- روبین
روزنامه جمهوری اسلامی در مقالهای تحت عنوان "غربت شگفتانگیز انبیای سرزمین ما" به قلم آقای فرقانیپور در تاریخ 19/9/79 از مدفن پیامبری در میامی (در راه مشهد) به نام روبین یاد میکند.
به نوشته لغت نامه دهخدا، روبین یکی از دوازده پسر یعقوب(ع) است.
18- جرجیس
در کتاب "فرهنگ آبادیها و مکانهای مذهبی کشور" از مدفن جرجیس پیامبر در شهر شوشتر ذکری به میان آمده است.
در جنوب غربی شوشتر روستایی به نام جرجیس است که در جوار آن بقعه ای به نام نبیجرجیس وجود دارد.
در اطراف این بقعه بقاع دیگری نظیر روبین، حزقیل، شعیب، شمعون، اسحاق، ادریس و مردخای وجود دارد.
درستی مدفن جرجیس پیغمبر در این مکان محل تردید است و به احتمال زیاد مقبره ایشان در موصل عراق است.
19- روبیل
مرحوم سیدعبدالله جزائری یکی از علمای شوشتر (متوفی 1173 ه.ق) در فصل نهم تذکره شوشتر میگوید: مقامات بسیاری از انبیا بنی اسرائیل در حوالی شوشتر و دزفول یعنی نزدیک رودخانه دزفول معروف هستند مانند: اسحاق، شمعون، یعقوب، لاوی، جرجیس و روبیل.
در کتاب الغدیر آمده که قبر روبیل پسر حضرت یعقوب در مصر است.
20- یونس
در کتاب "فرهنگ آبادیها و مکانهای مذهبی کشور" از مدفن یونس پیغمبر در گناباد ذکری به میان آماده است که صحت آن مورد تردید است.
آرامگاه یونس پیغمبر در موصل عراق است.
21- یعقوب
در کتاب "فرهنگ آبادیها و مکانهای مذهبی کشور" از وجود مدفن یعقوب پیامبر در گرگان نام برده شده که اطلاعات صحیحی در این مورد وجود ندارد.
در الغدیر آمده است: حضرت یعقوب در مصر رحلت کرد و به شام برده شد.
22- آرامگاه پیامبرانی که صحت و درستی آنها تایید نشده:
ابراهیم خلیل در سوسنگرد
اسحاق و اسماعیل در جاده دزفول به هفت تپه
ایوب پیامبر در دهکده بندبن لکنای تنکابن
صالح پیامبر در شوشتر
منابع:
1. شرح احوال حضرت خالد نبی – عبدالرحمن آخوند تنگلی طانا
ترجمه : موسی جرجانی
چاپ و نشر : موسسه فرهنگی انتشاراتی مختوم قلی فراغی – گرگان 1385
2. پیامبران سرزمین ما – عباس صالح مدرسه ای – قم – در راه حق – 1380
3. پژوهشی در زندگی پیامبران در ایران – ولی اللهفوزی تویسرکانی – دفترا نتشارات اسلامی –
4. بناهای آرامگاهی – پژوهشگاه فرهنگی و هنر اسلامی
5. آرامگاه در گستره فرهنگ ایرانی – دکتر مهدی غروی – سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
6.کوروش کبیر(ذوالقرنین)ـ تالیف مولانا ابوالکلام آزاد ـ ترجمه باستانی پاریزی ـ تهران ـ نشر علم ـ 1380
منبع: پایگاه اطلاع رسانی بعثه مقام معظم رهبری




خواجه نصیرالدین طوسی متولد 1201 میلادی در توس، و دانشمندی جامع الاطراف بود که در همة علوم زمان خود ـ قدیم و جدید ـ تبحر داشت. او در فقه و کلام، ادبیات، هندسه و ریاضیات، فلسفه، اخلاق، سیاست، علوم طبیعی و طب، علوم دینی، نجوم و هیئت، تاریخ، تفسیر، جغرافیا، معدنشناسی و منطق دستی تمام داشت. تحریر اقلیدس او که فیالواقع توسعة مبانیِ ریاضیاتِ اقلیدسی است از شهرتی به سزا برخوردار است. علاوه برآن تأسیس رصدخانة مراغه، محاسبات جغرافیایی در خصوص سرزمینهای کرانة غربی اقیانوس اطلس، ابداع دوایر طوسی و جفتطوسی و بسیاری از موارد دیگر از جمله فعالیتهای علمی او به شمار میروند، بروکلمان شمار آثار مکتوب وی را پنجاه و نه و جرج سارتن شصت و چهار ذکر میکند. ابنشاکر کتبی (متوفی 762 هـ .ق) در «فواتالوفیات» و خوانساری در روضاتالجنات هم به برخی از مهمترین مکتوبات خواجة طوس اشاره کردهاند. اما موضوعی که کمتر مورد توجه بوده و در اغلب تذکرههای ایرانی و غربی هم اشارهای بدان نشده، وضعِ نظریة تکامل توسط خواجه، در قرن هفت هجری قمری (13 میلادی) است، یعنی بیش از 600 سال پیش از آن که چارلز داروین انگلیسی این نظریه را بنیان گذارَد.
خواجه در کتاب اخلاقیِ پرآوازة خویش ـ اخلاق ناصری2 ـ که براساس سنتِ یونانی و برپایة «تهذیبالاخلاق» ابنمسکویه به نگارش آن پرداخته، نظریة تکاملِ خویش را مطرح میکند.
البته بین نظریة تکامل خواجه نصیر و تئوری تکاملِ داروین اختلافاتی هم وجود داشت. داروین با جمعآوری نمونههای مختلفِ گیاهان و حیوانات از نقاط مختلف و طی پنج سال سفرِ دریاییِ متداوم، از استدلال استقرایی بهره میبُرد تا از امور واقع به یک تئوری دست یابد. اما طوسی بیشتر در قلمرو نظری فعالیت میکرد تا عملی و همانند سایر علمای مسلمان به استدلال قیاسی تمسک میجست و نه استنتاجی. او در صدد بود از خلال طرح یک نظریه به امور واقع راه یابد و به همین دلیل مثلاً در طرح نظریة تکامل خود به امور مثلِ اصل انتخاب طبیعی یا تنازع بقا توجهی نداشت. به عبارت بهتر خواجه نصیر بیش از آن که یک دانشمند علوم زیستی باشد، یک فیلسوف بود.
طوسی عقیده داشت که جهان، روزگاری دارای عناصر مشابهی بوده است. او میگفت این عناصر با یکدیگر برابر و به یکدیگر شبیه بودهاند. هیچ کدام بر دیگری برتری نداشته و همگی حاوی گونهای مادة اولیة مشترک بودند که شاید بتوان آنها را اتم یا اجزاء عنصری نامید. بنابه نظر خواجه، در ابتدا همة این اجزاء و عناصر، ساکن و مشابه بودند. اما بعد، تناقضات و ناسازگاریهای درونی به تدریج رخ نمودند و در نتیجه توازنِ موجود در این جهانِ ساکن و بیتحرک، از بین رفت. تضادها و تنازعات آشکار شد و بنابراین برخی از مواد و عناصر، بسیار سریعتر و بهتر از انواع دیگر شروع به رشد و توسعه کردند. خواجه گفت که این مادة اولیه، نخستین حلقه از زنجیرة تکاملی بوده و در واقع چهار عنصرِ طبیعیِ آتش، آب، باد و خاک از همین ماده مشتق شدهاند. به همین ترتیب، کانیها از عناصر چهارگانه، گیاهان از کانیها، حیوانات از گیاهان و انسانها از حیوانات پدید آمدند (درخت تکاملی داروین را به خاطر آورید).
خواجه در عین حال عنوان کرد که تنوعِ وراثتی، فیالواقع نیروی محرکة اصل تکامل بوده است. او گفت تمام ارگانیسمهای زنده، توانایی تغییر را دارا هستند و ارگانیسمهای زنده و ذیحیات، در نتیجة تنوع وراثتیشان رشد مییابند. ارگانیسمهایی که تواناییِ کسبِ سریعترِ ویژگیهای جدید را دارند، متنوعتر هم هستند. نتیجه این که این ارگانیسمها بر دیگر مخلوقات برتری خواهند داشت. در اینجا تئوریِ توارث صفات اکتسابیِ داروین و لامارک و نیز نظریة نسبتاً جدید جهش (موتاسیون)، البته از منظر فلسفی و نظری، مطرح شده است.
طوسی دلیل تغییر در ماده را کنش و واکنشِ درونی و بیرونیای میداند که در نتیجة تأثیرات محیطی رخ میدهد. به عقیدة او مواد با یکدیگر در حال رقابتند و طبیعی است در نتیجة این رقابتها برخی به سطحی بالاتر از بقیه خواهند رسید. برخی دیگر هرگز از موضع خود حرکت نمیکنند و رشدی هم نخواهند داشت و بنابراین، در طبیعت، ما با سطوح مختلفِ رشد مواجهایم.
*** خواجه نصیر، فیلسوفی مسلمان بود که در فرهنگ و سنت اسلامی رشد کرده بود. او معتقد بود جهان مخلوق خداست و به یاری و راهنمایی او رو به رشدو تکامل دارد. وی بر خلاف داروین، در چهار چوبی ماتریالیستی به طرح تئوری خود نپرداخت و طبعاً نتایج طبیعتگرایانه هم از آن نگرفت. بستری که خواجه در آن بالیده بود مکرراً بدو یادآور میشد که جهان مخلوق است و به خودی خود به وجود نیامده،6 آسمانها، زمین و آن چه که بین آنها ـ از مخلوقات گوناگون ـ است، با برنامهای از پیش تنظیم شده و از سوی خالقی عاقل به وجود آمدهاند.7 و از همه مهمتر این که همة موجودات از یک زن و مرد8 و یک جفت9 نشأت گرفتهاند. خواجه عقیده داشت خدا تنها قدرتِ خلاقه است آن چنان که میگوید باش و جهان هست میگردد10 یا آن گونه که، اگر بخواهد، قادر است این نوع از موجودات را برده و خلق جدیدی را جایگزین آنها کند.»
چکیده شده از مقاله ای به قلم خانم مرضیه سلیمانی
منبع: ماهنامه اطلاعات حکمت و معرفت


سرزمین ایران٬ سرزمین گنجهاست. گنجهای بسیاری در گوشه و کنار این سرزمین کشف شده و نشده وجود دارد. بسیاری خواب گنج می بینند و با فلزیاب و نقشه به جان خاک افتاده اند ولی گنچ بزرگ این سرزمین٬دفینه های آن نیست. منابع معدنی و طبیعت و محیط زیست ایران نیز گنجینه ای عظیم است که به آن بی مهری بسیار کرده ایم ولی گنجینه ای اصلی ملت ایران که کلید استفاده از بقیه ی گنجینه هاست٬ چیز دیگری است.
==============================
گنج های خاموش ایران به جای خود٬
خرد و دانش ایرانی٬ گنجینه ی بی پایان ماست
با بکار گرفتن آن٬ قدرشناس باشیم.


فرح دیبا همسر محمد رضا شاه٬ آخرین پادشاه ایران٬ نسبت به بعضی از سیاستهای زمان پهلوی انتقاد داشت که این انتقادات عمدتا راه به جایی نمی برد.
یک نمونه جالب به نقل از کتاب خاطرات علم:
زمانی که شاه در بازدید از طرح توسعه اطراف حرم امام رضا علیه السلام در مشهد، دستور تخریب دو مدرسه علمیه را می دهد. فرح روز بعد از آنجا دیدن کرده و می گوید: خراب کردن این جا جنایت است و بسیار حیف است (ص 110). علم خدا را شکر می کند که کار مهمی جز امور هنری در اختیار فرح نیست: اگر کارهای کشوری بود چه می شد؟ (ص 131)
انتقادهای فرح کمابیش ادامه داشته است. برای مثال این مورد: 31/3/55: قبل از حرکت در باغ کاخ مرمر رامسر بودیم که ساعت 11 شاهنشاه به هتل تشریف ببرند و آنها را بردارند علیا حضرت شهبانو غفلتا فرمودند که به نظر من مردم از ما خسته شدهاند و دیگر احساس نمی کنم که با حرارت و عشق دست میزنند. خیلی باعث تعجب شد. شاهنشاه فرمودند: من که چنین احساسی نمی کنم... من دیدم شاهنشاه خیلی ناراحت شدند (159).....
لینک مطلب


رضا خان میرپنج مسئول بخش نظامی کودتای اسفند ۱۲۹۹ به نمایندگی از سید ضیاء رهبر اصلی کودتا بود. سید ضیاء بر اساس تعامل با انگلیس ها توانست حمایت آنها را کسب کند و با هدف بدست آوردن قدرت سیاسی٬ کودتای نظامی کرد. بعد از مدتی رضا خان توانست با کنار زدن سید ضیاء به نخست وزیری برسد. سپس مجلس را در انتخاباتی فرمایشی بدست گرفت و سرانجام با تشکیل مجلس موسسان٬ احمد شاه قاجار را عزل کرد و خود را شاه ایران خواند.
وی فردی نظامی و عملگرا و فاقد دانش روز و با روحیه ای مستبد بود. در اواخر عمر با گرایش به آلمانی ها قصد داشت از سیطره قدرت انگلیس خارج شود که بدلیل عدم شناخت سیاست و اوضاع جهانی٬ شکست خورد و توسط حامیان پیشین اش معزول گردید. از آنجا که در داخل کشور پشتوانه ی سیاسی مردمی و حزبی نداشت٬ هیچ مقاومتی در برابر عزلش صورت نگرفت و با بی تفاوتی مردم آمد و با همان بی تفاوتی رفت. در باره عملکرد او نظرات مختلفی ابراز شده است ولی همگان بر رفتاری نظامی وی تاکید داشتند.
===========
مداخله نظامی متفقین در ایران و اشغالگری خاطره تلخ دیگری در حافظه تاریخی ایرانیان است. ماجراهای شهریور ۱۳۲۰ و عزل رضا شاه و نصب محمدرضا شاه توسط متفقین و پس از آن٬ ظهور مجلس و دولت مردمی٬ تا ۱۳۳۲ ٬ دوره ی رشد سیاست ملی در کشور و بدور از مداخله نظامیان بود ولی مجددا نظامیان با کودتای ۲۸ مرداد قدرت را در ایران بدست گرفتند و مانع ادامه مسیر رشد طبیعی کشور شدند.
از آن پس شاه ایران بعنوان بالاترین مقام نظامی کشور٬ آینده سیاسی کشور را به تنهایی رقم میزد و ثروت و سیاست کشور در اختیار نظامیان و دربار قرار گرفت.
برای حفظ چنین سیستمی رویکرد امنیتی اولویت پیدا کرد و ساواک با قدرتی افسانه ای شکل گرفت.
================
تکیه بر نمادهای نظامی در دوران محمدرضا شاه ادامه یافت ولی وحدت کلمه ملت ایران در نهضت اسلامی امام خمینی ره موجب شد تا حکومت نظامی و سیستم امنیتی و کودتاهای نظامی متعدد نظامیان نتواند جلوی تشکیل ساختار سیاسی جدید کشور و دور نگهداشتن نظامیان از قدرت سیاسی را بگیرد.
حتی دفاع مقدس که موجب افزایش کمی و توسعه کیفی نیروهای مسلح شد٬ به دلیل رهبری هوشمندانه حضرت امام ره ٬ به مداخله نظامیان در سیاست نینجامید.
مخالفت آشکار حضرت امام ره با مداخله نظامیان در سیاست و انتخابات و امور مجلس و تبیین این موضوع در قانون اساسی و سیره بنیانگذار انقلاب اسلامی و حمایت خط امام از این الگو موجب شد٬ حتی زمانی که فرمانده ی وقت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی٬ آقای محسن رضایی قصد فعالیت سیاسی کردند٬ نخست از سمت های نظامی استعفا دهند و سپس به فعالیت سیاسی رو کنند.
=====================
نگرانی از مداخلات نظامیان در سیاست اختصاص به ایران ندارد. در پاکستان و ترکیه نیز این نگرانی ها وجود دارد. رشد کشورها مستقما به دور نگهداشتن نظامیان از سیاست مربوط است. به هر میزان که نظامیان به سیاست کشور نزدیک شوند٬ توسعه کشور به مخاطره می افتد.


یکی از دوستان در مورد آتش سوزی کتابخانه های ایران در زمان حمله عربها به ایران صحبت میکرد. من گفتم قاعده عربهای مسلمان این نبوده که کتابخانه آتش بزنند یا مثلا آتشکده ویران کنند. اشاره کرد به تقسیم فرش گلستان؟ به قطعات کوچک. نظر من این بود که این کار در عین اینکه یک فاجعه و جنایت هنری است و موجب از میان رفتن اثری استثنایی بوده است ولی در فرهنگ عرب فاتحی که میخواهد غنایم را تقسیم کند دو راه بیشتر برایش مطرح نبوده است:
یا یکجا به یکی می رسید که خلاف عرف جنگجویان و عدالت تقسیم غنایم بوده و دیگری اینکه به قطعات مساوی تقسیم میشد. از نظر اون عرب و شاید اکثریت انسانهای اون عصر و حتی ایرانیان این فرش بیش از آنکه یک اثر هنری خارق العاده و استثنایی باشه یه گنج به غنیمت گرفته بود و آن را بین خود تقسیم کردند. آدم اگه خودش رو جای دیگران بزاره شاید تا 80 درصد نظرات دیگران رو بصورت متعارف بتونه قبول کنه واین 80 درصد مبنایی برای تفاهم و ارتباطات انسانی است






