مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
Contact me
My Profile
Previous Months Home Archive دی ۸٩ آذر ۸٩ آبان ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ خرداد ۸٩ اسفند ۸۸ دی ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آذر ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ مهر ۸۳ More ...
      زمان بی کرانه ، ايران جاودانه ... اکرنه (اندیشه ای دلنوشته از ایران زمین و ایرانی به یاد ایرانشهر و اهل قلم : سرشت و سرگذشت و سرنوشت)
نه گندم و نه سیب از قیصر امین پور by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

پاره هایی از یک منظومه از شعرهای سبز "آینه های ناگهان" قیصر امین پور:

 

نه گندم و نه سیب

آدم فریب نام تو را خورد

 

از بی شمار نام شهیدانت

هابیل را که نام نخستین بود

دیگر

این روزها به یاد نمی آوری

هابیل

نام دیگر من بود

یوسف، برادرم نیز

تنها به جرم نام تو

چندین هزار سال

زندانی عزیز زلیخا بود

 


بت ها، الهه ها

و پیکر تمام خدایان را

صورتگران

به نام تو تصویر میکنند

 

 

نام تو را

روزی تمام غارنشینان

بر سنگ ها نوشتند

و سنگ ها از آن روز

جنگل شدند

امروز هم

از کیمیای نام تو

این واژه های خام

در دستهای خسته من

شعر می شوند

من در ادای نام تو

دم می زنم

شعرم حرام باد

اگر روزی تا بوده ام

جز با طنین نام تو

شعری سروده ام!

 

 

نام تو نام مجنون

نام تو بیستون

نام تو نام دیگر شیرین

نام تو هند

نام تو چین است

 

و شاعران عاشق

در عهد جاهلیت

ویرانه های نام تو را می گریستند

نام تو نام د یگر لیلا

نام تو نام دیگر سلماست

نام تو نام اهرام

نام تو باغ های معلق

نام تو فتح قیصر و کسری است

 

 

نام تو

رازی نوشته بر پر پروانه هاست

گل ها همه به نام تو مشهورند

آیینه ها

از انعکاس نام تو می خندند

 

در کوچه های خاطره باران

وقتی که خوش های اقاقی

از نرده های حوصله دیوار

سرریز می کنند

و در مشام باد

عطر بنفس نام تو می پیچد

نامت

طلسم "بسم" اقاقی هاست

بی نام تو جذام خلا

ده کوره جهان را

خواهد خورد

 

 

نام تو چیست؟

غوغای رودخانه همسایگی است

وقتی به شیب دره

سرازی می شود

نام تو روستاست

شب ها که سقف خواب مرا

قورباغه ها

هاشور می زنند

وقتی که طبل تب را

پیشانی تفکر و تردید

می کوبد

نام تو شیشه

نام تو شبنم

نام تو دستمال نسیم است

 

نام تو چیست؟

لبخند کودکی است

که با حالتی نجیب

لب باز می کند که بگوید:

"سیب"

 

نام تو نور

نام تو سوگند

نام تو شور

نام تو لبخند

 

لبخند در تلفظ نامت

ضرورتی است!

 

 

نامی برای مردن

نامی برای تا به ابد زیستن

نامی برای بی که بدانی چرا

گاهی گریستن

 

تاریخ عاشقان

فهرست کوچکی از بیش مار نام شهیدان توست

 

پیغمبران

به نام تو سوگند خورده اند

و شاعران گمنام

تنها به جرم بردن نام تو مرده اند

زیرا که نام کوچک تو

شرح هزار نام بزرگ خداست

زیرا هزار نام خدا

زیباست!


Link      Comments () Date: شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

روز ناگزیر قیصر امین پور by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

قیصر امین پور زمانی رفت که انتظار روزهای خوب را می کشید

و هر روز که بگذرد ما نیز چون او منتظریم

نگاهی به شعرهای سبز "آینه های ناگهان" داشته باشیم:

روز ناگزیر

 

...

آن روز

پرواز دست های صمیمی

در جستجوی دوست

آغاز می شود

...

روزی که سبز، زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند

هر جا که دوست داشته باشند

بشکفند

دل ها اجازه داشته باشند

هرجا نیاز داشته باشند

بکشنند

آیینه حق نداشته باشد

با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد

بی پنجره بروید

...

روز طلوع خورشید

از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا

روزی که مشق آب، عمومی است

دریا و آفتاب

در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان

در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی محتاج استعاره نباشد

 

ای روز های خوب که در راهید!

ای جاده های گمشده در مه!

ای روزهای سخت ادامه!

از پشت لحظه ها به در آیید!

ای روز آفتابی

ای مثل چشم های خدا آبی!

ای روز آمدن!

ای مثل روز، آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد، هر روز

در انتظار آمدنت هستم!

اما

با من بگو که آیا، من نیز

در روزگار آمدنت هستم؟

 

قیصر امین پور / آینه های ناگها / انتشارات افق / چاپ هشتم / 1385

 

 


Link      Comments () Date: شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

خانه نشینی ملت و وابستگی دولت by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

در هر کشوری که ملت خانه نشین شود

دولتش وابسته میشود به

نخست : زور گفتن

و سپس: زور شنیدن

و این آغاز وابستگی هاست


Link      Comments () Date: پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸

تفنگ ات را زمین بگذار از استاد شجریان by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

تصنیفی زیبا و شنیدنی از استاد شجریان

 

تفنگت را زمین بگذار

زبان آتش

تفنگت را زمین بگذار

که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار

تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز مهر تو ،

تو ای با دوستی دشمن !

زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونریزی ست

زبان قهر چنگیزی ست

بیا ، بنشین ، بگو ،بشنو سخن  شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

برادر گر که می خوانی مرا ، بنشین برادروار

تفنگت را زمین بگذار،

تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی ؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی ؟

چرا باید که با یک لحظه ، غفلت ، این برادر را

به خاک و خون بغلطانی ؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

و حق با توست ،

ولی حق را  برادر جان  به زور این زبان نافهم آتشبار

نباید جست !

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار . . . !!

 

تصنیف محمد رضا شجریان با آهنگسازی مجید درخشانی و شعر فریدون مشیری


Link      Comments () Date: دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸

حق با صدای توست از عبدالجبار کاکایی by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

حق با صدای توست از عبدالجبار کاکایی

 

هرچند سهم ما

 

 آمیزه ای ز سرزنش و ریشخند بود

 

حق با صدای توست

 

باید بلند بود .

 


Link      Comments () Date: چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸

شاعر آمریکایی: آنچه سعدی نگفت هرگز گفته نخواهد شد by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مطلب:

عطار، حافظ، مولانا و سعدی به من شادی فراوان بخشیده و راهنمای من بوده‌اند. یکی از شعرهای اخیر من چنین پایان می‌یابد: آنچه سعدی نگفت هرگز گفته نخواهد شد


«رابرت بلای» شاعر و مترجم معاصر آمریکایی می‌گوید: «آنچه سعدی نگفت هرگز گفته نخواهد شد.»

به گزارش خبرنگار فارس، رابرت بلای یکی از شخصیت‌های برجسته ادبی معاصر در آمریکاست و از او به عنوان یکی از بانیان مکتب نوین ادبی‌ هاروارد یاد می‌شود.

بلای شاعر و پژوهشگری است که در طول پنجاه سال گذشته در آمریکا به خلاقیت‌های تازه‌ای روی آورده است.

سرودن اشعار سیاسی و اجتماعی و ترجمه ادبیات ملل به انگلیسی از جمله این دسته از آثار اوست.
رابرت بلای در معرفی شاعران و نویسندگان و متفکران امروز کشورهای در حال توسعه به غرب هم سهم بسزایی ادا کرده است، شاعران بزرگی مانند پابلو نرودا و فدریکو گارسیا لورکا با ترجمه‌های او به انگلیسی‌زبانان معرفی شده‌اند.

ترجمه انگلیسی رینولد نیکلسن از مثنوی مولانا نیز برای نخستین بار توسط او به کلمن بارکس معرفی و در اختیار وی قرار گرفته است.

وی بسیار به شعر جهان دل بسته است و در این زمینه ترجمه‌های درخشانی دارد.

او بعضی از غزلیات حافظ و شعرهای خیام و سعدی را ترجمه کرده است و به سعدی علاقه زیادی دارد.
او همچنین به عرفان شرق و ایران گرایش دارد و شعرهای بلای دارای بار عرفانی است.

بلای در یکی از کتاب‌هایش نوشته است: «عطار، حافظ، مولانا و سعدی به من شادی فراوان بخشیده و راهنمای من بوده‌اند. یکی از شعرهای اخیر من چنین پایان می‌یابد: آنچه سعدی نگفت هرگز گفته نخواهد شد.»


Link      Comments () Date: جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸

نتیجه گیری by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

ونگوگ گوشش را برید
و به یک بدکاره داد
که او هم با نفرت
دورش انداخت
ون!
بدکاره ها گوش نمیخواهند
پول میخواهند
فکر میکنم تو به همین دلیل
نقاش بزرگی بودی
چون از چیزهای دیگر
خیلی سر در نمی آوردی

شعر از چارلز بوکوفسکی / سوختن در آب ، غرق شدن در آتش / نشر چشمه  / ١٣٨۶ / ١۵٨


Link      Comments () Date: سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸

بدتر از خیلی دیر by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

آره راست میگی

چیزهایی هست
خیلی بدتر از تنهایی
اما سالها طول میکشد
تا این را بفهمی
وقتی هم که آخر سر میفهمیش
دیگر خیلی دیر شده
و هیچ چیز بدتر از خیلی دیر نیست

از چارلز بوکفسکی


Link      Comments () Date: یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸

سعدی شیرازی : هر که دلارام دید از دلش آرام رفت by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می رفت و ما عاشق و بی دل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
مشعله ای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت


Link      Comments () Date: سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧

هادی خرسندی : خدا یک شب به خواب شاه آمد از وبلاگستان by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

اواخر سال 57 این شعر طنز شهرت زیادی کسب کرده بود و یک نسخه اش نیز به دست من رسیده بود و میخواندیم و برایمان جالب بود.
یک نسخه از آن را در وبلاگستان دیدم شاید کامل نباشد:

لینک مطلب از وبلاگستان:

خدا یک شب به خواب شاه آمد........ خمینی با خدا همراه آمد

شهنشاه جوانمرد جوانبخت......ز وحشت بر زمین افتاد از تخت    

توگویی طبق فرمان الهی ............. فرو افتاد او از تخت شاهی

شعر کامل را در ادامه بخوانید


شعری از هادی خرسندی

این شعر در بهمن ۱۳۵۷ و در زمان انقلاب ایران سروده شده است و در آرشیو اصغر آقاموجود نمی باشد

خدا یک شب به خواب شاه آمد........ خمینی با خدا همراه آمد

شهنشاه جوانمرد جوانبخت......ز وحشت بر زمین افتاد از تخت    

توگویی طبق فرمان الهی ............. فرو افتاد او از تخت شاهی

به صد زحمت دوباره رفت بالا......... چنین فرمود با باری تعالی:

نمیدانی که ما هستیم در خواب؟.... چرا این وقت شب گشتی شرفیاب؟

اگر لطفی به شاهنشاه داری......... خمینی را چرا همراه داری ؟

که این آقا مرا بدبخت کرده ....... به ما شاهنشهی را سخت کرده

نمی دانی چه آورده به روزم ..... که می باید به روز خود بگ...!

یکایک عکسهایم پاره گشته......... همه فامیل من آواره گشته

تمام اختیارات باز از کفم رفت ........ دوباره باز آبجی اشرفم رفت !

چنان آتش زده بر جسم و جانم ......... که دود آید برون از دودمانم

مرا معقول بود جائئ جاهی ............ برای خویش بودم پادشاهی

مقامی داشتم والام مقامی ............. حریمی داشتم با احترامی

عجب شخصیتی بودم خدایا ............... چه اعلیحضرتی بودم خدایا

همیشه شاه اردن آرزو داشت ...... که مثل من شود ارباب نگذاشت

همین سلطان حسن شاه مراکش..... زمن تقلید می فرمود جا...!

همه چیزم ز فیصل نیز سر بود ....... فقط قدری دماغش گنده تر بود

شدم محبوب جمله پادشاهان ............... خصوصا پادشاه انگلستان

ولی در شیک پوشی و رشادت ..... به من می کرد الیزابت حسادت

علم کردم یک حزب سیاسی ................ برای حفظ قانون اساسی

عجب حزبی که حزب توده بهتر ......... نه هر حزبی که قبلا بوده بهتر

شدند عضوش تمام کارمندان ............ که بهتر بود از رفتن به زندان

دریغا چیز خوبی ساختم من .......... چه رستاخیز خوبی ساختم من

ترقی دادمش این چند ساله ............ به مردم کردمش دائم اما... !

ولیکن آخر آن را ول نمودم ........... خمینی گفت : من کنسل نمودم

چنان از دست ایشان کرده ام دق ...... که صد رحمت به مرحوم مصدق

خداوندا بگو به آیت الله .............. چه می خواهی دگر از جان این شاه ؟

مرا یکباره کردی سنگ رو یخ ....... کشی چون گاومیشی سوی مسلخ

چنین که کار ما را کرده مشکل ................ مرا از آریا مهری چه حاصل ؟

چنین که تیره روز و تیره بختم ........ چه سودی می برم از تاج و تختم؟

ز بیخوابی شدم یک هفته ناخوش ......... هنوز آسوده خوابیدی کورش ؟

اگر گفتم تو آسوده بخوابی ........................ پشیمانم ! بیا مرد حسابی

بیا با این خمینی رو برو شو ............... تو هم چون من اسیر خشم او شو

بیا کورش که وقت خواب بگذشت ...... عجایب صنعتی دیدم در این دشت

نه او را تکیه گاه بر انگلیس است ....... نه با دنیای چپ در لفت و لیس است

نه آمریکا بود پشت و پناهی................. درخت سیب باشد تکیه گاهی

خدایا خالقا پروردگارا ......................... بگو آسوده بگذار ما را

اگر او آیت الله است ٬ باشد ! ...... به ظل الله می باید بشا... !

مگر من قاتلم یا اینکه دزدم ؟ ...... خداوندا خودم بر تو سپردم

بدادم نفت ها را بشکه بشکه ..... که هر چو زودتر چاهش بخشکه

خریدم تانکها را دسته دسته ..... بدادم پولها را بسته بسته

ولی با این همه کار سیاست ...... ولی با این همه هوش و کیاست

نفهمیدم شمایی که خدایی ...... چپی یا اینکه مامور سیایی ؟!

شعور خود به کار انداختم من ...... شما را عاقبت نشناختم من

خداوند فرمود : ساکت باش ابله ..... ندیدم از تو ابله تر شهنشه !

نه هر که چپ نشد عضو سیا شد ........ نه هر که چپگرا شد بی خدا شد

مرا نشناختی از تو عجب نیست ......... خدا نشناسی شاهان طبیعیست

تو که طبق اصول دیپلماسی ................... فقط ارباب خود را می شناسی

نه از چپ رفتی تو هرگز نه از راست .... رهی رفتی که ارباب تو می خواست

به دست او بر این مسند نشستی ............... قلمهای مخالف را شکستی

نه نفت است اینکه با زور گلوله ................... نمودی خون مردم را توی لوله

زمین از خون مردم لاله گون شد ................. وطن یکپارچه حمام خون شد

از این خوش خدمتی ها بهر ارباب ........ فراوان کرده ای ای شاه (...ناخوانا)

سگی بودی نگهبان در سرایش .................... مرتب دم تکان دادی برایش

کنون ای پادشاه دم بریده .............................. زمان قدرت مردم رسیده

غریبی درد بی درمان غریبی ....................... سرآمد سوره مردم فریبی

به پایان آمد آن ایام شیرین ............ که می گفتی سخن از مذهب و دین

هزاران قتل کردی با مهارت ............................ ولی غافل نبودی از زیارت

مسلمان می شوی در وقت لازم .......... به مشهد می شوی یکباره عازم

تو دست انداختی حتی خدا را ................ خودت را خوانده بودی سایه ما

نکردی لحظه ای فکرش که شاید ............ از این کارت خدا را خوش نیاید

کنون ای سایه بی مایه ما ........................  نمی خواهند مردم سایه ما

همی گویند با من پیر و برنا ........................ که یارب سایه را برگیر از ما

خدا رو به خمینی کرد و فرمود ............ بکن فوتی بر این بیچاره شه زود

خمینی از پی دستور بالا ....................... به شاهنشاه فوتی کرد کوتاه

یکی طوفان برآمد تند و بی تاب .............. شهنشه داد بند خویشتن آب

زوحشت پادشاه دادگستر ....................... مرتب داد می زد توی بستر

به بالا پرت شد از جانب تخت .............. شهنشاه عظیم الشان بدبخت

سرش خورد از عقب محکم به دیوار ............... از خواب گران گردید بیدار

ندید آنجا خمینی یا خدا را ................. فقط گوشش شنیده این صدا را


Link      Comments () Date: دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧

سعدی شیرازی : شب عاشقان بی​دل چه شبی دراز باشد by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

شب عاشقان بی دل چه شب دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سو ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست می گرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو باز بینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد


Link      Comments () Date: شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧

شعر و شاعری و حافظه by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

قریحه شاعری در ایرانیان زیاد دیده میشود. به خصوص پس از شکست قالب های سنتی شعر کلاسیک و گسترش امکان نشر ایده و اندیشه و احساس از طریق اینترنت، شعر و شعرگونه بازار گسترده ای دارد.
از بعضی دوستان ادبیاتی شنیدم که میگفتند وقتی محفوظات شعری انسان از حدی بیشتر شد، قریحه شاعری انسان تحریک میشود و به نوعی خاص از شاعری میرسد.
ظاهرا قریحه شاعری از کودکی تکلیف انسان را روشن میکند. بعضی ها هم تکلیف قریحه شاعری شان را در کودکی و نوجوانی روشن میکنند.


Link      Comments () Date: چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧

فاصله احساس و اندیشه با روح کمتر کنیم by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

مولوی:

عشق است بر آسمان پریدن
صد پرده به هر نفس دریدن
اول نفس از نفس گسستن
اول قدم از قدم بریدن
نادیده گرفتن این جهان را
مر دیده خویش را بدیدن
گفتم که «دلا، مبارکت باد
در حلقه عاشقان رسیدن
زان سوی نظر، نظاره کردن
در کوچه سینه ها، دویدن»
ای دل، ز کجا رسید این دم؟
ای دل زکجاست این تپیدن؟
ای مرغ بگو، زبان مرغان
من دانم رمز تو شنیدن
دل گفت: «به کار خانه بودم
تا خانه آب و گل پریدن
از خانه صنع می پریدم
تا خانه صنع آفریدن
چون پای نماند، می کشیدند؛
چون گویم صورت کشیدن؟»

لینک


Link      Comments () Date: چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧

نود هم پیش ماست by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

به قول مولوی:

نام احمد نام جمله انبیاست
چون که صد آمد نود هم پیش ماست

صد که باید برای آن تلاش کرد تا مشکل نود هم حل شود چیست؟

=============================

ذکر یوسف ذکر زلف پر خمش           ذکر یعقوب و زلیخا و غمش

ظاهر است و هر کسی پی میبرد          کو نشان تا گم شود در وی خرد

نام احمد نام جمله انبیاست              چون که صد آمد نود هم پیش ماست

هست قرآن مر تو را همچون عصا          کفرها را در کشید چون اژدها


Link      Comments () Date: سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧

محمد(ص) خورشیدی در ادبیات ایران از ریحانه نفر by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مطلب:


ارادت ایرانیان به پیامبر تا آنجا بود که در همه قرون حتی با گذشت سال‌ها از دوران پیامبر می‌توان ستایش ایشان را به وضوح در اشعار شاعران ایرانی نظیر فردوسی، ناصرخسرو، حافظ، خاقانی، انوری و مخصوصاً مولانا و نظامی مشاهده کرد

بخشی از مقاله را در ادامه ببینید


...

    پیامبر(ص) در اشعار فردوسی
    فردوسی که او را پدر حماسه‌های ملی و زنده کننده زبان و موجودیت فرهنگ ایرانی می‌دانند کار بزرگ نظم داستان‌های ملی را در چهل‌سالگی آغاز کرد و به رغم ناملایمات تا سال‌ها بعد با شور و دلبستگی به کار خود ادامه داد و اسرانجام اثر عظیم خود «شاهنامه» را خلق کرد. اواز طبقه‌ای بود که خود را به دفاع از فرهنگ و ارزش‌های قومی پای‌بند می‌دید و چون نزد معلمان دینی به خوبی تربیت و تهذیب شد در حفظ روایات تاریخی و داستان‌های ملی بدان‌گونه که با دین ارتباط می‌یافت می‌کوشید.
    عشق وی به دین و رسول اکرم(ص) بدین‌گونه در شاهنامه تجلی می‌یابد که وی آغاز اثر بزرگ خود را اول به ستایش خداوند و پس از آن به تعظیم پیامبر و اهل‌بیت اختصاص می‌دهد.
    چو خواهی که یابی ز هر بد رها
    بوی در دو گیتی ز بد رستگار
    به گفتار پیغمبرت راه جوی
    نبی آفتاب و صحابان چو ماه
    اگر چشم داری به دیگر سرای
     سر اندر نیاری به دام بلا
    نکو نام باشی بر کردگار
    دل از تیرگی‌ها بدین آب‌ شوی
    به هم بسته‌ی یکدگر راست راه
    به نزد نبی و وصی‌ گیر جای
    
    از نظر دینی؛ فردوسی بر مذهب شیعه (احتمالاً شیعه اثنی عشری) بوده است. شیوه فکری وی مبتنی بر حکمت است و دل‌بستگی او به میراث و فرهنگ کهن ایران مانع از اخلاص ویژه وی نسبت به معتقدات اسلامی و تعظیم تشیع و شیفتگی به پیامبر و خاندان او نبوده است.
    منم بنده‌ی اهل بیت نبی
     ستاینده‌ی خاک و پای وصی
    
    پیامبر(ص) در اشعار ناصرخسرو
    شعرهای ناصرخسرو به سبک خراسانی سروده شده است، سبکی که شاعران بزرگی مانند رودکی، عنصری و مسعود سعد سلمان به آن شیوه شعر سروده‌اند. البته، شعر او روانی و انسجام شعر عنصری و مسعود سعد سلمان را ندارد، چرا که او بیش از آن که شاعر باشد، اندیشمندی است که باورهای خود را در چارچوب شعر ریخته است. شاید او را بتوانیم نخستین اندیشمندی بدانیم که باورهای دینی، اجتماعی و سیاسی خود را به زبان شعر بیان کرده است.
    در یکی از قصایدش بیان می‌کند که پیامبر(ص) امامت را شایسته حضرت علی(ع) می‌دانسته.
    پیمبر بدان داد مر علم حق را
    به هارون تا داد موسی قرآن را
     که شایسته دیدش مرا این مهتری را
    نبوده‌ست دستی بر آن سامری‌ را
    
    در این قصیده مقصود شاعر از هارون، حضرت علی(ع) است و مراد از موسی، پیغمبر اکرم(ص) است و اشاره دارد به حدیثی از پیامبر(ص) که فرمودند:‌
    «علی منّی بمنزله هارون من موسی الا انّه لا نبیّ بعدی»
    ناصرخسرو در جای دیگر می‌گوید:
    چو هارون موسی علی بود در دین
     هم انباز و هم همنشین محمد
    
    او ستایش را ویژه خداوند، پیامبران و امامان می‌داند و در این راه شعرهایی سروده است. در قصیده‌ای نام همه پیامبرانی را که در قرآن آمده است، می‌آورد و از رویارویی آنان با فرمانروایان ستمگر سخن می‌گوید. در قصیده‌ای دیگر از عشق خود به قرآن و پیامبر اسلام چنین می‌گوید:‌
    گزینم قرآن است و دین محمد
    یقینم که من هردوان را بورزم
    کلید بهشت و دلیل نعیمم
    محمد رسول خدای است زی ما
    قرآن بود و شمشیر پاکیزه حیدر
    که استاد با ذوالفقار مجرد
    چو تیغ علی داد یاری قرآن را
     همین بود ازیرا گزین محمد
    یقینم شود چون یقین محمد
    حصار حصین چیست؟ دین محمد
    همین بود نقش نگین محمد
    دو بنیاد دین متین محمد
    به هر حربگه بر یمین محمد؟
    علی بود بی‌شک معین محمد
    
    ناصرخسرو بر این باور است که جوانمردی و بزرگی را پس از پیامبر اکرم(ص) تنها باید از علی و فرزندانش آموخت:
    یافت احمد به چهل‌سال مکانی که نیافت
    علی آن یافت ز تشریف که زو روز غدیر
    گر به‌نزد تو به‌پیری‌ست بزرگی، سوی‌من
     به نود سال براهیم از آن عرش عشیر
    شد چو خورشید درخشنده در آفاق شهیر
    جز علی نیست بنایت نه حکیم و نه کبیر
    
    کوتاه سخن آن که ناصرخسرو در شعرهای خود مردم را به خردورزی فرامی‌خواند و از ستم‌کاری و یاری رساندن به ستمکاران باز می‌دارد. از مردم می‌خواهد راه پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) او را بپیمایند که سرچشمه‌ی دانش و آگاهی و چراغ راه آدمی هستند، او خود در این راه گام برمی‌داشته و در این راه سختی‌های فراوانی را به جان چشیده است. ناصرخسرو از نمونه‌ آدم‌هایی است که در راه باورهای خود از سختی‌‌ها نمی‌هراسند و می‌کوشند مردمان را نیز به راه درست رهنمون باشند.
    پیامبر(ص) در اشعار سنایی
    سنایی شاعر بزرگ و عارف عاشق در اوایل یا اواسط نیمه دوم قرن پنجم هجری در قزنین چشم به جهان گشود. زندگی سنایی در آغاز آمیخته با آلودگی‌های اهل دربار بود تا اینکه شاعر بزرگ به جذبه حق، صید کمند عشق شد و جمال دوست، غارت‌گر جان و دلش گردید. سودای عشق انگیزه پشت کردن و بریدن او از امور دینوی بود.
    ای سنایی چو برگرفتی کلک
    چو بگفتی ثنای حق اول
    چون ز توحید گفته شد طرفی
    کاسه نعت رسول بازپسین
    احمد مرسل آن چراغ جهان
    آمد اندر جهان جان هر کس
    آن سپهرش چه؟ بارگاه ازل
    آدمی زنده‌اند از جانش
    تا شب نیست صبح هستی‌زاد
    هست کرده ز لطف و نور گلش
     در معنی کشیدی اندر سلک
    پس بگو نعت احمد مرسل
    گفت خواهم ز انبیا شرفی
    آن ز پیغمبران بهین و گزین
    رحمت عالم آشکار و نهان
    جان جان‌ها محمد آ‌مد و بس
    آفتابش که؟ احمد مرسل
    انبیا گشته‌اند مهمانش
    آفتابی چون او ندارد یار
    شرق و غرب عزل درون دلش
    
    او در کتابش به نام حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه در نعت و ستایش خدا و رسول و اصحاب او بیان می‌کند که وقتی قلم برگرفتم، مروارید حقایق را به نظرم کشیدم.
    از توحید و یکتایی حق سخن گفت و وصف رسول الله.
    آنکه وجودش چون چراغی برای جهان و رحمتی برای جهانیان است.
    «وادعیا الی الله باذنه و سراجا منیرا»
     «و ما ارسناک الارحمه للعالمین»
    
    آنکه از زمانی که خورشید نیک بختی الهی بر آسمان تابیده، در کل سرزمین‌ها کسی چون او بر سر پیمان ایستادگی نکرده است.
    آری وصف عظمت آن کسی را گفتم که خورشید آسمانی است که حتی جبرئیل بدانجا راه ندارد.
    و زمانی که خداوند اراده کرد روشنی خود را از دل تیرگی عدم بیرون آورد، اول چیزی که آفرید نور محمدیه بود.
    «اول ما خلق الله نوری»
    نور او مقصود مخلوقات بود
    حق چو دید آن نور مطلق در حضور
     اول ‌چیزی‌‌که خداوندآفریدنورمن‌بود
    اصل معدومات و موجودات بود
    آفرید از نور او صد بحر نور
    
    سنایی بارها با تصویر زندگی زاهدانه پیامبر و معصومین و تأکید بر آن در قصایدش، سعی داشته جامعه آرمانی خود را نشان دهد.
    ای سنایی گر همی جویی زلطف حق سنا
    مصطفا اندر جهان آن گه‌کسی‌گویدکه‌عقل
    در خدای آباد یابی امر و نهی دین و کفر
    «رحمه للعالمین» آمد طبیبت زو طلب
    گر دعاهای تهی‌دستان بر آن در بگذرد
    چنگ در فتراک او زن تا به‌حق یابی رهی
     عقل را قربان کن اندر بارگاه مصطفا
    آفتاب اندر فلک آن گه کسی گوید سها
    و احمد مرسل خدای آباد را بس پادشا
    چه ازین عاصی وزآن عاصی همی‌‌جویی‌شفا
    باز گردد زآستان با آستین پردعا
    سنگ بر قندیل خود زن تا زخودگردی‌رها
    
    
    
    پیامبر(ص) در اشعار نظامی
    او که از نوابغ شعر و ادب ایران است، متولد شهری است به نام گنجه که مردمش اهل سنت و جماعتند و اهل خیرو صلاح و دیانت به حدی که اگر کسی بر مذهب آنان نباشد، اجازه سکونت در شهر را به او نمی‌دهند مبادا که در اعتقاداتشان خللی وارد شود. همین اعتقاد راسخ سبب شده است که او تمامی منظومه‌هایش را با ستایش خدا و ذکر اوصاف پیامبر آغاز کند. در میان همه شعرای جهان نمی‌توان نظیر حکیم نظامی را یافت که در تمام دیوان او یک لفظ و سخن زشت دیده نمی‌شود و از آغاز تا پایان زندگی هرگز یک بیت هجا نساخته تا آنجا که حسودان و تنگ‌نظران را نیز به جای نفرین، دعا نموده است.
    خسرو و شیرین که بی‌‌تردید جذاب‌ترین اثر این شاعر است، این‌گونه آغاز می‌شود.
    محمد کافرینش هست خاکش
    چراغ‌افروز چشم اهل بینش
    ریاحین بخش باغ صبحگاهی
    به معنی کیمیای خاک آدم
     هزاران آفرین بر جان پاکش
    طراز کارگاه آفرینش
    کلید مخزن گنج الهی
    به صورت توتیای چشم عالم
    
    و در خاتمه شعر از پیامبر عاجزانه می‌‌خواهد که برای او دعا کند و آمرزش او را از خدا بخواهد.
    من آن تشنه لب غمناک اویم
    به خدمت کرده‌ام بسیار تقصیر
    کنم درخواستی زان روضه‌ی پاک
    کالهی بر نظامی کار بگشای
    بیامرزش، روان آمرزی آخر
     که او آب من و من خاک اویم
    چه تدبیر ای نبی‌الله چه تدبیر؟
    که یک خواهش‌کنی درکار این خاک
    ز نفس کافرش زنار بگشای
    خدای رایگان آمرزی آخر
    
    نظامی در اقبال‌نامه، ستایش مقام پیامبر خاتم(ص) را به حد اعلی رسانده و پس از توصیف جمال رسول‌الله و بیان ناچیز بودن همه مخلوقات در برابر عظمت مقام آن حضرت این حقیقت را به زیباترین وجه بیان می‌کند که:
    «و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین»
    محمد که بی‌دعوی تخت و تاج
    غلط گفتم آن شاه سدره سریر
    تنش محرم تخت افلاک بود
    فرشته نمودار ایزد شناس
    رساننده ما را به خرم بهشت
    درستی ده هر دلی کوشکست
    سرآمدترین همه سروران
    گر آدم ز مینو درآمد به خاک
    گر آمد برون ماه یوسف ز چاه
    اگر خضر بر آب حیوان گذشت
    و گر کرد ماهی ز یونس شکار
    ز داود اگر دور درعی گذاشت
    سلیمان اگر تخت بر باد بست
    وگر طارم موسی از طور بود
    وگر مهد عیسی به گردون رسید
     ز شاهان به شمشیر بستد خراج
    که هم تاجور بود و هم تخت‌گیر
    سرش صاحب تاج لولاک بود
    که ما را بدو هست از ایزد سپاس
    رهاننده از دوزخ تنگ زشت
    شفاعت کن هر گناهی که هست
    گزیده‌تر جلمه پیغمبران
    شد آن گنج خاکی به مینوی پاک
    شد آن چشمه از چاه بر اوج ماه
    محمد ز سرچشمه‌ی جان گذشت
    زمین بوس او کرد ماهی و مار
    محمد ز دراعه صد درع داشت
    محمد ز بازیچه باد رست
    سراپرده‌ی احمد از نور بود
    محمد خود از مهد بیرون پرید
    
    و در مخزن‌الاسرار، نهایت ارادت خود به پیامبر(ص) را چنین بیان می‌کند:
    تخته اول که الف نقش بست
     بر در محجوبه احمد نشست
    
    وقتی که الف در لوح محفوظ نقش یافت، در اول (احمد) که نام پیامبر(ص) است قرار گرفت.
    بود درین گنبد فیروزه خشت
    رسم ترنجست که در روزگار
    کنت نبیا چو علم پیش برد
     تازه ترنجی ز سرای بهشت
    پیش دهد میوه پس آرد بهار
    ختم نبوت به محمد سپرد
    
    نظامی در این بیت به این حدیث اشاره دارد که: «کنت نبیا و آدم بین الروح و الجسد»
    مه که نگین دان زبرجد شدست
    گوش جهان حلقه‌کش میم اوست
     خاتم او مهر محمد شدست
    خود دو جهان حلقه تسلیم اوست
    
    نگین ماه که انگشتری زبرجد گون آسمان است، نشان دهنده مهر نبوت پیغمبر اکرم(ص) است و مردم جهان حلقه به‌گوش و مطیع فرمان حضرت محمد(ص) هستند.
    امی گویا به زبان فصیح
     از الف آدم و میم مسیح
    
    درس نخوانده‌ای که از آدم تا حضرت عیسی، یعنی از همه پیغمبران روشن‌تر و فصیح‌تر سخن می‌گفت.
    همچو الف راست به عهد و وفا
     اول و آخر شده بر انبیا
    
    وجود مبارک رسول اکرم(ص) قبل ازهمه پیغمبران آفریده شده و چون خاتم النبیین است لذا بعد از همه پیامبران مبعوث گردیده است: کنت اول النبیین فی‌الخلق و آخر هم فی البعث
    بر همه سر خیل و سر خیر بود
    شمع الهی ز دل افروخته
     قطب گرانسنگ سبک سیر بود
    درس ازل تا ابد آموخته
    
    سبک سیر، کنایه از کمی مدت زندگانی حضرت رسول اکرم(ص) است و منظور از شمع الهی، نور معرفت خداست و ظاهراً اشاره است به «افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی ندر من ربه»
    در بخشی از شرف‌نامه می‌بینیم که حکیم نظامی، معراج پیامبر(ص) را نیز به زیبایی هر چه تمام‌تر به تصویر می‌کشد.
    شبی کاسمان مجلس افروز کرد
    محمد که سلطان این مهد بود
    سر نافه در بیت اقصی گشاد
    ز بند جهان داد خود را خلاص
    براقی شتابنده زیرش چو برق
     شب از روشنی دعوی روز کرد
    ز چندین خلیفه ولیعهد بود
    ز ناف زمین سر به اقصی نهاد
    به معشوقی عرشیان گشت خاص
    ستامش چو خورشید در نور غرق
    
    حکیم نظامی در بیان معراج پیامبر(ص) علت را این می‌داند که چون زمین برای عظمت مقام ایشان تنگ بود، پایه تخت را بر عرش زد و معراج فرمود و برای تعظیم و بالا بردن او از این زمین خاکی، جبرئیل براق به دست آمده بود:‌
    چون نگنجید در جهان تاجش
    سربلندیش را ز پایه پست
    مهد بر چرخ ران که ماه توئی
    نازنینان مصر این پر کار
    خیز تا در تو یک نظاره کنند
    آسمان را به زیر پایه خویش
    بگذران مرکب از سپهر بلند
    شب‌شب تست و وقت‌وقت دعاست
     تخت بر عرش بست معراجش
    جبرئیل آمده براق به دست
    بر کواکب دوان که شاه توئی
    بر تو عاشق شدند یوسف‌وار
    هم کف و هم ترنج پاره کنند
    طره نوکن ز جعد سایه خویش
    درکش ایوان قدس را به کمند
    یافت‌خواهی‌هرآنچه‌خواهی‌خواست
    
    نظامی حضرت رسول اکرم(ص) را در زیبایی، یوسف خوانده و باید گفت که پیغمبر اکرم خیلی زیبا بود و نظامی در جای دیگر او را چنین تعریف کرده:
    طبیب بهی روی با آب و رنگ
     ز حکم خدا نوشدارو به چنگ
    
    و در انتها می‌گوید آسمان را به زیر پایه‌ی خود درآور و با گیسوی بلندت طره آسمان را تازه کن و به آ‌سمان زیبایی ببخش.
    پیامبر(ص) در اشعار خاقانی
    خاقانی یکی از بزرگ‌ترین شاعران ایران است که رقیب انوری در قصیده‌سرایی می‌باشد. چون خاقانی در اواخر عمر خود، بعد از سفر آخر حج تصمیم می‌گیرد که از دنیا و مادیات آن کناره‌گیری کند و به زهد و تقوا بپردازد بنابراین گاهی می‌توانیم در سروده‌هایش اصطلاحات و تعبیرات عرفانی را مشاهده کنیم. در قصیده (کنزالرکاز) که در ستایش کعبه و نعت حضرت رسول اکرم(ص) سروده شده، به راحتی می‌توان این‌گونه اصطلاحات را یافت:
    کعبه را نام به میدانگه عام عرفات
    عابدان نعره‌ برآرند به میدانگه از آنک
    عارفان‌ خامش‌ و سر بر سر زانو چو ملخ
     حجره خاص جهان داور دارا شنوند
    نعره شیر دلان در صف هیجا شنوند
    نه چو زنبورکز او شورش ‌و غوغا شنوند
    
    او دارای دیوان اشعار و یک مثنوی نامه به نام تحفة‌العراقین است که در آن شرح نخستین مسافرت خود به مکه و عراقین را سروده و در ذکر هر شهر از رجال و معاریف آن یاد کرده.
    او در ستایش رسول اکرم چنین می‌گوید:
    از گلستان وصل نسیمی شنیده‌ام
    بی‌بدرقه به کوی وصالش گذشته‌ام
    اینجا گذاشته پر و بالی که داشته
    این مرغ آشیان ازل را به تیغ عشق
    وین مرکب‌سرای بقا را به‌رغم خصم
    گاهی لبش گزیده و گاهی به یاد او
    خود نام من زخاطر من رفته‌بود پاک
    درجمله دیدم آنچه زعشاق کس‌ندید
    گوئی که بر جنیبت وهم از ره خیال
    والا جمال دین محمد، محمد آنک
    جبرئیل‌وار باد معانی به فر او
    شک نیست‌کز سلاله‌ی نثربلنداوست
    ای آنکه تا عنان به هوای تو داده‌ام
    هودهدی‌توئی‌و‌ من‌از توچوصرصری
    آزرده‌ام ز زخم سگ غرچه لاجرم
    لیکن بدان دیار نیابم ز ترس آنک
     دامن گرفته بر اثر آن دویده‌ام
    بی‌واسطه به‌حضرت خاصش‌رسیده‌ام
    آنجا که اوست هم به پر او پریده‌ام
    پیش سرای پرده‌ی او سر بریده‌ام
    جل درکشیده پیش در او کشیده‌ام
    آن می‌که وعده‌کرد ز دستش مزیده‌ام
    خاقانی آن زمان ز زبانش شنیده‌ام
    اما دریغ چیست‌که در خواب دیده‌ام
    در باغ فضل صدر افاضل چریده‌ام
    از کل کون خدمت او برگزیده‌ام
    در آستین مریم خاطر دمیده‌ام
    این روی تازگان که به نظم آفریده‌ام
    از ناوک‌سخن صف خصمان دریده‌ام
    بر عادیان جهل به عادت بزیده‌ام
    خط فراق بر خط شروان کشیده‌ام
    پرآبهاست در ره و من سگ‌گزیده‌ام
    
    پیامبر(ص) در اشعار عطار
    عطار نیشابوری یکی از شعرا و عارفان نام‌آور ایران در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم هجری قمری است. او به شغل عطاری و طبابت مشغول بود تا زمانی که در اثر یک حادثه، انقلاب روحی در وی به‌وجود آمد و راه زندگی وی را برای همیشه تغییر داد. او به رسم سالکان، قسمتی از عمر خود را در سفر گذراند و از مکه تا ماوراءالنهر به مسافرت پرداخت و در این سفرها بسیاری از مشایخ و بزرگان زمان خود را زیارت کرد و در تمام این مدت به سرودن و نوشتن آثار منظوم و منثور خود مشغول بوده است.
    صد هزاران سبزپوش از غم بسوخت
    صد هزاران جسم خالی شد ز روح
    صد هزاران پشه در لشگر فتاد
    صد هزاران طفل سر ببریده گشت
    صد هزاران خلق در زنار شد
    صد هزاران جان و دل تاراج یافت
     تا که آدم را چراغی برفروخت
    تا درین حضرت دروگر گشت نوح
    تا براهیم از میان با سرفتاد
    تا کلیم‌الله صاحب دیده گشت
    تا که عیسی محرم اسرار شد
    تا محمد یک شبی معراج یافت
    
    شیخ نیشابور، در منطق‌الطیر خود این‌گونه عظمت پیامبر(ص) را وصف می‌کند:‌
    خواجه دنیا و دین گنج وفا
    آفتاب شرع و دریای یقین
    صاحب معراج و صدر کائنات
    پیشوای این جهان و آن جهان
    حق چو دید آن نور مطلق در حضور
    بهر خویش آن پاک جان را آفرید
    آفرینش را جز او مقصود نیست
    ختم کرده حق نبوت را بر او
    حق تعالاش از کمال و احترام
    خواجگی هر دو عالم تا ابد
     صدر و بدر هر دو عالم مصطفی
    نور عالم رحمة للعالمین
    سایه حق خواجه‌ی خورشید ذات
    مقتدای آشکارا و نهان
    آفرید از نور او صد بحر نور
    بهر او خلقی جهان را آفرید
    پاک دامن‌‌تر از او موجود نیست
    معجز و خلق و فتوت را بر او
    برده در تورات و در انجیل نام
    کرد وقف احمد مرسل احد
    
    شیطان به دین محمد(ص)
    رسول خدا(ص) فرمود: هیچ کس از شما نیست که یکی از شیاطین به‌صورت همنشین بر وی گماشته نشده باشد.
    پرسیدند: ای رسول خدا، شامل شما هم می‌شود؟‌
    فرمود: آری، اما خداوند مرا بر او مسلط کرد و او اسلام آورد.
    چون به دعوت کرد شیطان را طلب
    کرد دعوت هم به اذن کردگار
     گشت شیطان مسلمان زین سبب
    جنیان را لیلة الجن آشکار
    
    رسول خدا(ص) در غزوه حنین، علی(ع) را برای مأموریتی به جایی فرستاد به همین جهت ایشان موفق نشده بودند مانند پیامبر نماز عصر را به‌جا آورد. وقتی از انجام مأموریت بازگشت رسول خدا سر بر دامنش گذاشت و در آن حالت آیاتی بر وی نازل شد. علی(ع) مدتی صبر کرد و همین سبب شد که خورشید غروب کند و نمازش قضا شود وقتی پیامبر از نماز عصر وی پرسید و پاسخ منفی شنید دست به دعا برداشت و گفت: ‌خدایا خورشید را به‌سوی علی برگردان. طولی نکشید که خورشید برگشت و نورش به وسط مجلس رسید.
    ماه از انگشت او بشکافته
     مهر در فرمانش از پس تافته
    
    در انتهای این قصیده عطار به دامان پیامبر(ص) پناه می‌برد و از آن حضرت می‌خواهد که در نزد خدا شفی او گردد.
    یا رسول‌الله بس درمانده‌ام
    بی‌کسان را کس تویی در هر نفس
    یک نظر سوی من غمخواره کن
    گرچه ضایع کرده‌ام عمر از گناه
    ای شفاعت خواه مشتی تیره روز
     باد در کف، خاک بر سر مانده‌ام
    من ندارم در دو عالم جز تو کس
    چاره کار من بیچاره کن
    توبه کردم عذر من از حق بخواه
    لطف کن شمع شفاعت برفروز
    
    پیامبر اعظم(ص) در مثنوی
    عشق جوشد بحر را مانند دیگ
    با محمد بود عشق پاک جفت
    منتهی در عشق چون او بود فرد
    گر نبودی بهر عشق پاک را
    من بدان افراشتم چرخ سنی
     عشق ساید کوه را مانند ریگ
    بحر عشق او را خدا لولاک گفت
    پس مر او را ز انبیا تخصیص کرد
    کی وجودی دادمی افلاک را
    تاعلو عشق را فهمی کنی
    
    عشق دریا را مانند دیگ می‌جوشاند و کوه را مانند ریگ می‌ساید. عشق خدا با محمد(ص) قرین و همراه بود و به‌خاطر این عشق بود که خدا فرمود: اگر تو نبودی جهان را خلق نمی‌کردم و چون پیامبر تنها کسی بود که به نهایت مرتبه عشق الهی رسیده بود، پس خداوند او را میان پیامبران به این خطاب مخصوص کرد.
    و در جای دیگر می‌فرماید: ای محمد این جهان به خاطر وجود تو که مظهر عشق الهی هستی، خلق شده است.
    نام احمد نام جمله انبیاست
     چون‌که صد آمد نود هم پیش‌ماست
    
    ***
    زان سبب فرمود یزان والضحی
    قول‌دیگرکین ضحی‌راخواست‌دوست
    ورنه برفانی قسم گفتن خطاست
     والضحی نور ضمیر مصطفی
    هم برای آنکه این هم عکس اوست
    خود فنا چه لایق گفت خداست
    
    خداوند به نور محمد(ص) سوگند خورد، که در همه انوار، در ماه و خورشید و ستارگان و غیر آن مشهود است، چون همه این‌ها مظاهر نور او هستند. دیگران بر این عقیده‌اند که حق تعالی به روشنی صبح که آن را انعکاس نور محمد(ص) می‌دانند سوگند خورد، زیرا غیرممکن است که حق تعالی به حادثه‌ای فناپذیر سوگند خورد.
    اشاره به معجزات پیامبر(ص)
    روزی ابوجهل چند سنگ در دست داشت و به پیامبر(ص) گفت که اگر تو پیامبر و رسولی و فرستاده‌ی خدا، بگو که در مشت من چیست؟ پیامبر(ص) فرمودند که من بگویم یا اینکه آنچه که در دستان توست بر رسالت ما گواهی و شهادت دهند؟‌ ابوجهل گفت که این دومی بهتر است، و به اذن خدا سنگ‌ها در دست ابوجهل بر رسالت پیامبر شهادت دادند؛ ابوجهل وقتی چنین وضعی را دید سنگ‌ها را بر زمین کوبید و فرار کرد.
    سنگ‌ها اندر کف بوجهل بود
    گر رسولی چیست در مشتم نهان
    گفت چون‌خواهی بگویم‌کان‌چهاست
    گفت بوجهل آن دوم نادرتر است
    از میان مشت او هر پاره سنگ
    لا اله گفت و الا الله گفت
    چون شنید از سنگ‌ها بوجهل این
     گفت ای احمد بگو این چیست زود
    چون خبر داری ز راز آسمان
    یا بگویند آن که ما حقیم و راست
    گفت آری حق از آن قادرتر است
    در شهادت گفتن آمد بیدرنگ
    گوهر احمد رسول‌الله سفت
    زد ز خشم آن سنگ‌ها را بر زمین
    
    ***
    همچنان که لشکر انبوه بود
    تا بریشان زد پیمبر بی‌خطر
    آن عنایت بود و اهل آن بدی
    کم نمود او را و اصحاب ورا
    تا میسر کرد یسری را برو
    کم نمودن مر ورا پیروز بود
     مر پیمبر را به چشم اندک نمود
    ور فزون دیدی از آن کردی حذر
    احمدا ورنه تو بد دل می‌شدی
    آن جهاد ظاهر و باطن خدا
    تا ز عسری او نگردانید رو
    که حقش یار و طریق آموز بود
    
    این ابیات اشارت است به پیروزی پیامبر(ص) در بدر که به روایت سوره‌ی انفال، حق تعالی چنان کرد تا کافران را (که در واقع بسیار افزون‌تر از مسلمانان بودند) در خواب اندک ببیند و از سوی دیگر در همان حال سپاه اسلام را در چشم قریش بی‌شمار نمودار ساخت. «اندک دیدن» در مورد اول کنایت است از وسایلی که حق‌تعالی به منظور قوی دل ساختن مؤمن در جهاد او با هواجس نفسانی به خدمت می‌گیرد و در اصل به هیچ روی خبط بصر نیست بلکه تجسم یابی حقیقت غایی است. اشتباه دید در مورد دوم تمثیل غرور ابلهی است که بیهوده می‌پندارد که بدون لطف الهی غلبه بر نفس حاصل تواند شد.
    چون محمد یافت آن ملک و نعیم
     قرص مه را کرد دردم اودو نیم
    
    این بیت اشاره به معجزه شق القمر دارد.
    احادیث نبوی در مثنوی
    گر به صورت من زآدم زاده‌ام
     من به معنی جد جد افتاده‌ام
    
    مردی نقل کرده است که از رسول خدا پرسیدم چه موقع به پیامبری رسیدی؟ فرمود: وقتی که آدم در مرحله دمیده شدن روح به جسمش بود.
    بهر این بو گفت احمد در عظات
     دایما قره عینی فی‌الصلاه
    
    و رسول(ص) گفت: «جعلت قره عینی فی الصلاه، روشنایی چشم من اندر نماز نهاده‌اند» یعنی همه‌ی راحت من در نماز است.
    چون رسول را به معراج بردند و به محل قرب رسانیدند، بی‌اختیار گفت: بار خدایا مرا بدان سرای بلا باز مبر و اندر بند طبع و هوی مفکن. فرمان آمد، که حکم ما چنین است که بازگردی تا تو را اینجا آنچه بداده‌ایم آنجا هم بدهیم.
    چون به دنیا باز آمد هرگاه که دلش مشتاق آن مقام معلا گشتی گفتی «ارحنا یا بلال بالصلوه» پس هر نمازی وی را معراجی بودی و قربتی.
    گفت پیغمبر شما را ای مهان
     چون پدر هستم شفیق و مهربان
    
    این روایت مراد است از: انما انا لکم مثل الوالد. بی شک من برای شما همچون پدر هستم.
    این چنین فرمود آن شاه رسل
    یا کسی کاو در بصیرت‌های من
     که منم کشتی در این دریای کل
    شد خلیفه راستین بر جای من
    
    مقصود این حدیث:
    پیامبر فرمود: مثل اهل بیت من، مثل کشتی نوح است. هرکس بر آن سوار شد نجات یافت و هر کس به آن پشت کرد غرق شد.
    پیامبر در دیوان شمس
    جهان وکار جهان سربه‌سر اگر بادست
    به باد و بود محمد نگر که چون باقیست
     چرا ز باد مکافات داد و بیدادست
    ز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیادست
    
    ***
    بیار آن که قرین را سوی قرین کشدا
    به هر شبی چو محمد به جانب معراج
    رسید وحی خدایی که گوش تیز کنید
    دهان ببند و امین باش در سخن‌داری
     فرشته را ز فلک جانب زمین کشدا
    براق عشق ابد را به زیر زین کشدا
    که گوش تیز به چشم خدای بین کشدا
    که شه کلید خزینه بر امین کشدا
    
    پیامبر(ص) در اشعار سعدی
    ماه فروماند از جمال محمد
    قدر فلک را کمال و منزلتی نیست
    وعده‌ی دیدار هر کسی به قیامت
    آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی
    عرصه‌ی گیتی مجال همت او نیست
    وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس
    همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد
    شمس و قمر در زمین حشر نتابد
    شاید اگر آفتاب و ماه نتابند
    چشم مرا تا به خواب دید جمالش
    سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
     سرو نباشد به اعتدال محمد
    در نظر قدر با کمال محمد
    لیلة اسری شب وصال محمد
    آمده مجموع در ظلال محمد
    روز قیامت نگر مجال محمد
    بو که قبولش کند بلال محمد
    تا بدهد بوسه بر نعال محمد
    نور نتابد مگر جمال محمد
    پیش دو ابروی چون هلال محمد
    خواب نمی‌گیرد از خیال محمد
    عشق محمد بس است و آل‌محمد
    
    سخن شیخ شیراز، سعدی نیاز به مقدمه ندارد. خود آغاز و پایان است. این تنها خصوصیت سعدی است که سخنش به سخن همه شبیه باشد و به هیچ کس شبیه نباشد. چنان با شیوایی و رسایی قدر و منزلت پیامبر اعظم را به تصویر می‌کشد که دیگر مجالی برای شرح و توضیح باقی نمی‌گذارد.
    کریم السجایا جمیل الشیم
    امام رسل پیشوای سبیل
    کلیمی‌که چرخ فلک طور اوست
    شفیع مطاع نبی کریم
    یتیمی که ناکرده قرآن درست
     نبی البرایا شفیع الامم
    امین خدا محبط جبرئیل
    همه نورها پرتو نور اوست
    قسیم جسیم بسیم وسیم
    کتبخانه چند ملت بشست...
    
    کسی که در دلش عشق به رسول‌الله را می‌پروراند، امید به بخشایش خداوند را هیچ‌گاه از دست نمی‌دهد. پس تا جان در بدن دارم، حمد و ثنای محمد(ص) را می‌گویم تا روزی فرا رسد که عظمت مقام او بر همه کس آشکار گردد:
    امید رحمتست آری خصوص آن را که در خاطر
    محمد کز ثنای فضل او بر خاک هر خاطر
    چو دولت بایدم تحمید ذات مصطفی گویم
    زبان را درکش ای سعدی ز شرح علم او گفتن
     ثنای سید مرسل نبی محترم گردد
    که بارد قطره‌ای در حال دریای نعم گردد
    که در دریوزه صوفی کرد اصحاب کرم گردد
    تو در علمش چه دانی باش تا فردا علم گردد
    
    پیامبر(ص) در اشعار خواجوی کرمانی
    در توانایی او همین بس که حافظ می‌فرماید «دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو» او که بدایت تا نهایت زندگیش را در تحقیق و تتبع و سفر و کسب معرفت و تلمذ در محضر بزرگان گذراند و بیش از چهل هزار بیت شعر از خود به جا گذاشت. در وصف خاتم رسل چنین می‌گوید:
    صل علی محمد دره تاج الاصطفا
    بلبل بوستان شرع اختر آسمان دین
    تاج ده پیمبران باج ستان قیصران
    سید اولین رسل مرسل آخرین زمان
    شاه‌نشان‌قدسیان‌تخت‌نشین‌شهرقدس
    آینه‌ی سپهر را مهر رخ تو صیقلی
    شاه‌فلک چون‌بنگرد‌طلعت‌ماه پیکرت
    ای‌شده آب‌زمزم از خاک درسرای‌تو
    خواجو اگر‌نداشتی برگ بهارعشق‌تو
     صاحب جیش‌الاهتدا ناظم‌عقد الاتقا
    کوکب دری زمین دری کوکب سما
    کارگشای مرسلین راهنمای انبیا
    صاحب هفتمین قرآن خواجه هشتمین سرا
    ای شه ملک اصطفا وی لقب تو مصطفی
    دیده آفتاب را خاک در تو توتیا
    ذره صفت در اوفتد بر سربامت از هوا
    کعبه ز تست با شرف مروه زتست با صفا
    بلبل باغ طبع او هیچ نداشتی نوا
    
    پیامبر(ص) در اشعار حافظ
    کسانی که با احادیث ائمه(ع) و نصایح مردان خدا آشنا باشند، می‌دانند که حافظ مضامین گفتار نبی‌اکرم(ص) و ائمه طاهرین(ع) را در قالب لغات فارسی و نظم بدیع و شیرین درآورده. اصولاً بزرگان سخن ما در زبان فارسی در نظم و نشر، نصیحت و پند و اندرز را اول از قرآن کریم و سپس از احادیث نبوی و ائمه اطهار الهام گرفته‌اند و به اندازه قدرت بیان خود و حال مخاطب، کتب ادبی و اخلاقی و اجتماعی و عرفانی را به یادگار نهاده‌اند.
    حافظ اگر قدم‌زنی در ره خاندان به صدق
    
    حافظ ازدست مده صحبت این کشتی‌نوح
     بدرقه رهت شود، همت شهنه النجف
    
    ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت
    
    در سراسر دیوان حافظ از غزل و قطعه و قصیده و رباعی، آثار روشن و انکارناپذیری در اظهار مودت به رسول‌الله و عترت پاکش وجود دارد.
    شمع بزم آفرینش شاه مردان است و بس
    ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی پرکند
     گر تویی از جان غلام شاه مردان غم‌مخور
    چون تو را نوح‌است‌کشتی‌بان ز طوفان‌غم‌مخور
    
    در بسیاری از دیوان‌های خطی و چاپی موجود، اشعاری هست که می‌تواند دلیل شیعه بودن این شاعر پرآوازه باشد. از جمله:
    ای‌دل غلام‌‌شاه‌جهان‌باش و شاه باش
    از خارجی هزار به‌یک جو نمی‌خرند
    چون احمدم شفیع بود روز رستاخیز
    آن‌را که‌دوستی علی نیست کافراست
     پیوسته در حمایت لطف‌الله باش
    گو کوه تا بکوه خلایق سپاه باش
    گو این تن بلاکش من پر گناه باش
    گو زاهد زمانه گو شیخ راه باش
    
    ***
    حافظ محب رسول است و آل او
     حقا بدین گواست خداوند داورم
    
    رسول اکرم ستاره‌ای درخشان
    ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد
    نگار من‌که به‌مکتب نرفت و خط ننوشت
     دل رمیده ما را انیس و مونس شد
    به‌غمزه مسأله آموز صد مدرس شد
    
    ماه؛ انیس جان بسیاری از صاحب‌دلان شب زنده‌دار و همراه راهیان سفر در صحرا و دریاست. ماه؛ رفیق شاعران صاحب ذوق در شب‌ها و همدم عابدان راه خدا و چراغ دل‌افروز فقرا و سالکان و ندیم عاشقان کوی بلاست. آری ماه با همه است در عین اینکه برتر و جدا از همه و منزه‌تر و بزرگ‌تر از همه است. خواجه؛‌ وجود نورانی (رحمة‌للعالمین) حضرت ختمی مرتبت(ص) را به ستاره درخشان و ماه تابان تشبیه کرده است.
    آری حافظ با توجه به این واقعیت عظیم یک مضمون بدیع و لطیف آفریده است:
    آنها که خود عالم و فرزانه و مدرس‌اند در برابر زیبایی نگار من چنان دست و پای خود را گم می‌کنند که گویی سخنی برای گفتن ندارند.
    پیامبر(ص) در اشعار وحشی بافقی
    کسانی که با شعر وحشی بافقی آشنا هستند، می‌دانند که در اشعار او از کاربرد اصطلاحات علمی و آموزش گفتارها و همچنین سخنان دینی خودداری گردیده است و تنها در برخی مثنوی‌ها به بیان و ذکر حدیث‌هایی آن هم با برگردان فارسی همت شده است.
    برای مثال حدیث نبوی «انا مدینه العلم و علی بابها» چنین آمد:
    در علم نبی غیر از علی کیست؟
     ز هستی مدعا غیر از علی چیست؟
    
    با این اوصاف می‌بینیم که این استاد سخن نیز نتوانسته کلام خود را به نام پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) مزیّن نسازد.
    کسی مسیح شود در سراچه افلاک
    به سیل‌خیز حوادث اسیر کلبه گل
    مقیم کشتی نوح است دردم توفان
    محمد عربی منشاء حکایت کن
    قمربه‌حجله‌چرخ ازعروس‌معجزه‌اش
    تو آن براق سواری که در شب اسرا
    کجابه ملک کمال تو پای عقل رسد
    به سوی من نگر از لطف یا رسول‌الله
     که پا چو مهر مجرد کشد زعالم‌خاک
    زطاق خانه نشیند به زیر موج هلاک
    کسی که‌ساخته چون مرغ خانه درخاشاک
    که کرده زیب قدش را به جامه‌ی لولاک
    نمود گرد گریبان به یک مشاهد چاک
    گذشته‌ای ز بیابان لامکان چالاک
    که عالمیست از آن‌سوی کشور ادراک
    ببین به این دل پرخون و دیده نمناک
    
    تک سوار آسمان‌ها
    
    شبی روشن‌تر از سرچشمه‌ی نور
    دمیده صبح دولت آسمان را
    میان روز و شب فرق آنقدر بود
    شد از تحت‌الثرا تا اوج افلاک
    از آن دولت‌سرا تا عرش اعظم
    ز گوهرها که بوده آسمان را
    رهی آراسته از عرش تا فرش
    نبودی چون دل عاشق قرارش
    خدیو عالم جان شاه «لولاک»
    بساط آرای خلوتگاه «لاریب»
     رخ شب در نقاب روز مستور
    ز خواب انگیخته بخت جوان را
    که هر سیاره خورشید دگر بود
    همه ره چون دلی از تیرگی پاک
    ملایک بافته پر در پر هم
    پر از در کرده راه کهکشان را
    براقی جسته بر فرش از در عرش
    که خواهد جان عالم شد سوارش
    مقیمان درش سکان افلاک
    سواره ره‌شناس عرصه‌ی غیب
    
    شعر معاصر
    بی‌تردید یکی از بزرگ‌ترین سرمایه‌های پرارزش و جاودانی ما ایرانیان، ادبیات سرشار و پرباری است که از دیرباز در کنار زیبایی و لطافت ظاهری، عمق و اصالت معنی را نیز به همراه داشته و اندیشه‌های حکیمانه و تأملات عارفانه در جای جای آن موج می‌زند.
    شاعران معاصر نیز در پیروی از اسلاف خویش، حب و دوستی رسول اکرم(ص) را در اشعار خود به نظم کشیده‌اند.
    پیامبر(ص) در شعر ملک‌الشعرای بهار
    ای آفتاب گردون! تاری شو و متاب
    بنمود جلوه‌ای و ز دانش فروخت نور
    شمس رسل محمد مرسل که در ازل
    شاهی که چون فراشت لوای پیمبری
    با مهر اوست جنت و با حب او نعیم
    شیطان به صلب آدم گر نور او بدید
    پس برد مرکبیش خرامان‌تر از تذرو
    چندان برفت کش رهیان و ملازمان
    چون یافت قرب وصل، دگرباره بازگشت
    اندر ذهاب، خوابگه خود نهاد گرم
     کز برج دین بتافت یکی روشن آفتاب
    بگشود چهره‌ای و ز بینش گشود باب
    از ما سوی الله آمده ذات وی انتخاب
    بگسسته شد ز خیمه‌ی پیغمبران، طناب
    با قهر اوست دوزخ و با بغض او عذاب
    چندین چرا نمود ز یک سجده اجتناب؟
    جبریل، در شبیش سیه‌گون‌تر از غراب
    گشتند بی‌توان و بماندند بی‌شتاب
    سوی زمین ز نه فلک سیمگون قباب
    هم خوابگاه خویش چنان یافت در ایاب
    
    پیامبر(ص) در شعر شهریار
    ستون عرش خدا قائم از قیام محمد
    بجز فرشته عرش آشیان وحی الهی
    به کارنامه منشور آسمانی قرآن
    سوار رفرف معراج در نوشت سماوات
    گسیخت‌هرچه‌زمان‌وگریخت هرچه مکان‌بود
    اذان مسجد او زنگ کاروان قرون بین
    خمار صبح قیامت ندارد این می‌ نوشین
    به شاهراه هدایت گشوده باب شفاعت
    علی که کون و مکانش غلام حلقه بگوشند
    حریم‌حرمتش این بس که در شفاعت محشر
    گرت‌هوای بهشت‌است‌وحوض‌کوثر و طوبی
    سریر عزت عقبی حلال امت او باد
    پیام پیک الهی چگونه بشنود آن‌قوم
    قیام قائم آل‌محمد است و کشیده
    به ذوالفقار علی دیدی استقامت اسلام
    به‌کام دل نرسد شهریار در دو جهان کس
     ببین که سر به کجا می‌کشد مقام محمد
    پرنده پر نتواند زدن به‌بام محمد
    که نقش مهر نبوت بود به نام محمد
    سرود صف به صف قدسیان سلام محمد
    که عرش‌و‌فرش به هم دوخت زیرگام محمد
    خدای را چه نفوذیست در کلام محمد
    که جلوه ابدیت بود به‌جام محمد
    صلای خوان کرم بین و بار عام محمد
    مگر نه فخر کنان گفت منم غلام محمد
    بمیرد آتش دوزخ به احترام محمد
    بیا به سایه‌ی ممدود مستدام محمد
    که بود راحت دنیای دون حرام محمد
    که پنبه کرده بگوش دل از پیام محمد
    به‌قهر صاعقه شمشیر انتقام محمد
    کنون به قامت قائم ببین قوام محمد
    مگر خدا دو جهان را کند به کام محمد
    
     - شاهنامه، انتشارات امیر کبیر، ص 541.
     - شاهنامه، ص 23.
     - شرح سی‌قصیده از حکیم ناصرخسرو قبادیانی، دکتر مهدی محقق، قصیده چهارم، ب 21 و 22.
     - همان، شرح قصیده چهارم، ص 131.
     - دیوان ناصرخسرو، قصاید.
     - همان منبع.
     - آب آتش فروز، گزیده حدیقه الحقیقه سنایی، دکتر رضا اشرف‌زاده، ص 41.
     - سوره احزاب، آیه 46.
     - سوره انبیا، آیه 107.
     - آب آتش فروز، پیشین، ص 111.
     - خسرو و شیرین حکیم نظامی، حسن وحید دستگردی، ص 10.
     - همان.
     - سوره انبیا، آیه 107.
     - اقبال‌نامه نظامی گنجه‌ای، دکتر برات زنجانی، ص 11.
     - احوال و آثار و شرح مخزن الاسرار حکیم نظامی، دکتر برات زنجانی، ص 171.
     - احادیث مثنوی، ص 102.
     - همان، ص 111.
     - احوال و آثار و شرح مخزن‌الاسرار حکیم نظامی، دکتر برات زنجانی، ص 171.
     - سوره زمر، آیه 22.
     - شرف‌نامه حکیم نظامی، دکتر برات زنجانی، ص 28.
     - هفت پیکر نظامی، دکتر برات زنجانی، ص 28.
     - اقبال‌نامه، ص 9.
     - مشاهیر ایرانی 7، زینب یزدانی، ص 84.
     - دیوان اشعار خاقانی، غزلیات
     - منطق‌الطیر عطار، دکتر احمد حاتمی، بیان وادای استغنا، ص 345.
     - منطق‌الطیر عطار، سید صادق گوهرین، ص 15.
     - احادیث و قصص مثنوی، بدیع‌الزمان فروزانفر، ص 432، برگرفته از مسلم، ج 8، ص 139.
     - منطق‌الطیر عطار، سید صادق گوهرین، ص 15.
     - احادیث و قصص مثنوی، بدیع‌الزمان فروزانفر، ص 485.
     - منطق‌الطیر عطار، سید صادق گوهرین، ص 15.
     - همان.
     - شرح جامع مثنوی، کریم زمانی، دفتر پنجم.
     - همان.
     - همان.
     - همان.
     - شرح مثنوی معنوی، رینولد الین نیکلسون، دفتر دوم، ص 629، ب 295 - 297.
     - همان.
     - مثنوی معنوی، دفتر اول، ص 97.
     - شرح مثنوی معنوی، رینولد الین نیکلسون، دفتر دوم، ب 2292.
     - همان، ص 691، ب 921.
     - همان.
     - شرح مثنوی معنوی، رینولد الین نیکلسون، دفتر دوم، ص 901، ب 3235.
     - احادیث و قصص مثنوی، بدیع‌الزمان فروزانفر، دفتر سوم، ص 291.
     - همان، ص 413، ب 698.
     - دیوان شمس تبریزی، عزیزالله کاسب، ص 198.
     - همان، ص 98.
     - کلیات سعدی، عباس اقبال آشتیانی، ص 614.
     - همان.
     - همان، ص 531.
     - دیوان خواجوی کرمانی، غزلیات.
     - نصایح حافظ، محب‌الاسلام موسوی، ص 23.
     - همان، ص 31.
     - همان، ص 25.
     - همان، ص 31.
     - دیوان حافظ، دکتر غنی و قزوینی، ص 110.
     - درس حافظ، دکتر محمد استعلامی، ص 470.
     - گزیده اشعار وحشی بافقی، بابک نیک طلب، ص 13.
     - دیوان وحشی بافقی.
     - فرهاد و شیرین وحشی بافقی.
     - دیوان شهریار، ج 1، ص 15.


Link      Comments () Date: سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧

آموختن از راه by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

معمولا ترجیح میدهیم که برداشت هایمان از مسیر را بر راه رفتن و جهت گیری هایمان اعمال کنیم و کمتر تلاش میکنیم که از مسیر بیاموزیم.

به قول شاعر:

گر مرد رهی میان خون باید رفت
از پای فتاده ، سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت


Link      Comments () Date: دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧

نزار قبانی شاعر عشق و حماسه از مظلومیت قانا میگوید... به یاد غزه از وبلاگستان by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مطلب از  وبلاگ لحظاتی که میگذرند اقلیما پولادزاده:

بی شک اتفاق غزه مرا به یاد قانا و کودکان سوخته اش می اندازد و حتی تصاویر مبهمی از کودکی ام و سردشت و حلبچه .........

قانا،  روستائی در جنوب لبنان است که اسرائیل در اوائل سال 1375، با بمب فسفری، تعدادی از کودکان و زنان و پیرمردان آواره و پناهنده را در یک پناهگاه سازمان ملل با آتش بمب بسوزاند!

چهره ی قانا ( تراژدی قانا)


پریده رنگ، همچون سیمای عیسی
و هوای دریا در ماه آوریل...
باران های خون و اشک...

٭

بر روی اجسادما
وارد قانا شدند
و پرچم نازیان را
بر فراز سرزمین جنوب بر افراشتند
و ایّام آدمسوزی را باز گردانیدند...

هیتلر
آنان را در اتاق های گاز به آتش کشید
و بعد از او
آنان آمدند تا ما را به آتش بکشند

هیتلر
آنان را از شرق اروپا راند
و آنان ما را
از سرزمین خودمان راندند

هیتلر
زمان نیافت تا ریشه کنشان کند
و بعد از او
آنان آمدند تا ما را ریشه کن کنند!

٭

مثل گلّه های گرگ های گرسنه
وارد قانا شدند...
تا در خانه ی مسیح
آتش بیافروزند
و بر جامه ی حسین
و بر خاک عزیز جنوب
لگد بکوبند

٭

گندمزاران را
و درختان زیتون را
و بوته های تنباکو را
در هم کوبیدند.
و آوای بلبلان را...

کنفسیوس را
در مرکبش در هم کوبیدند
دریا را درهم کوبیدند
و افواج مرغان دریایی را.

حتّی بیمارستان ها را هم در هم کوبیدند
حتّی مادران شیرده را
و کودکان مدرسه یی را.

زیبایی زنان جنوبی را در هم کوبیدند
و باغستان های چشم های عسلی را
به غارت بردند

٭

و ما اشک را
در چشمان علی دیدیم
و صدایش را شنیدیم
وقتی که در زیر باران های آسمان خونین
نماز می خواند...

٭

چه کسی هرگز
داستان قانا را خواهد نوشت؟
بر روی کاغذ های پوستی.
این، کربلای دوّم بود...

٭

قانا
راز های نهان را
آشکار کرد

و دیدیم آمریکا را
که لباس کهنه ی حاخامی یهودی را بر تن کرده است
و این قصّابی را راهبری می کند

و بر روی کودکان ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی.
و بر روی زنان ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی.
و بر روی درختان ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی.
و بر روی اندیشه های ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی...

آیا در قانون اساسی آمریکا
ـ این سرور عالم ـ
به خطّ عبری نوشته اند
که باید اعراب را به خاک ذلّت نشانید ؟

٭

آیا هر فرمانروایی در آمریکا
که رؤیای شیرین ریاست جمهوری را به سر دارد
باید ما عرب ها را
کشتار کند؟

٭

منتظر آمدن یک عرب ـ عربی واحد ـ بودیم
تا خنجر را از گردنمان بردارد

منتظر یک بنی هاشمی بودیم
منتظر یک بنی قریشی بودیم
منتظر یک دن کیشوت بودیم

منظر یک پهلوان ملّی بودیم
که سبیل اورا نتراشیده باشند

منتظر خالدی بودیم
یا طارقی
یا عنتره یی...

امّا
جفنگ و یاوه ی بی سر و ته خوردیم
امّا
جفنگ و یاوه ی بی سرو ته نوشیدیم

برایمان فاکسی ارسال کردند
بعد از تقدیم مراتب تأثّر و همدردى
و بعد از آنکه کار به قصّابی کشتنمان
به انجام خود رسیده بود !

٭

چرا هراس داشته باشد اسراییل
از فریاد های ما ؟
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از "فاکس بازی ها"ی ما ؟
"جهاد فاکس"
از ساده ترین جهادهاست:
متن واحدی می نویسیم
برای همه ی شهیدانی که رفته اند
و همه ی شهیدانی که خواهند آمد !

٭

چرا هراس داشته باشد اسراییل
از ابن مقفّع ؟
از جرید؟
و فَرَزدَق؟
و از خنساء
که شعرش را دم در گورستان می خوانَد ؟

چرا هراس داشته باشد اسراییل
از لاستیک آتش زدن ها ؟
و امضای بیانیّه ها ؟
و ویران کردن مغازه ها ؟

او می داند که ما امیران نبرد نبوده ایم
بلکه امیران جفنگ و یاوه ی بی سر و ته بافی بوده ایم...

چرا هراس داشته باشد اسراییل
از بر طبل کوبیدن ها ؟
و از پیراهن، چاک کردن ها ؟
و از خراش دادن گونه ها ؟

چرا هراس داشته باشد اسراییل
از اخبار عاد و ثمود ؟

ما
در تاریکی ملّی فرو رفته ایم
و از آن اعصار و روزگاران فتوحات
حتّی یک نامه هم دیگر
به ما نرسیده است

٭

ما
ملّتی هستیم ساخته شده از خمیر.
هرچه اسراییل بر تروریسمش و بر کشتارش بیافزاید
ما بر سستی و بی خیالی و خونسردیمان می افزاییم

٭

یک وطن ِ خفه شده
یک لهجه ی محلّی
که در قباحت و سخافت است که پرورش خود را می جوید.
یک وحدت سبز
که در انزوا و تفرقه است که تحقّق یافتن خود را انتظار دارد.
درختی که در تابستان
عقیم و بی ثمر
در خود خمیده است.
و مرز هایی که هر وقت هوس کردند
مرز های دیگر را پاک می کنند !

٭

چرا اسراییل، ما را ذبح نکند ؟
چرا هشام و زیاد و رشید را محو نسازد ؟
وقتی که:
بنی ثعلب
با زنانشان مشغولند
و بنی مازن با غلامبچگانشان.
وبنی هاشم 
سرگرم مغازله اند

چرا باید اسراییل، از اعراب بترسد
وقتی که بعضی از آن ها
یهودا شده اند ؟

 

نزار قبانی در شعری بلند تراژدی قانا را توصیف کرد و آن را در تاریخ قانا کربلای دوم دانست . شاید بتوان سراینده این شعر را یکی از چهار راس شعر مقاومت عرب در عصری که گذشت ، دانست . محمود درویش ، انسی الحاج ، آدونیس وقبانی که کلمات را به زیباترین شکل در کنار هم قرار دادند و بیش از هر پیامی اشعارشان نماینده عشق به بشریت و نوع دوستی و حتی گاهی با دیدی  بسیار ظریف و عاشقانه تصویر سازی از وقایعی که سالها در فلسطین ، لبنان و سوریه اتفاق افتاده است . شاید به همین دلیل مرز بین شعر سیاسی ، شعر عاشقانه و شعر حماسی در ادبیات مدرن عرب کم رنگ تر شده و گاهی در یک اتفاق مشترک تمام خصایص جامعه انسانی را به شورانگیز ترین شکل عرضه داشتند . نزار قبانی را مردی از تبار کلمه می دانم که هیچ گاه حتی لحظات سخت مبارزه ( نظامی بود)  عشق را فراموش نمیکرد و اصرار داشت همه این جانفشانی ها برای رسیدن به آزادی ، و آزاداندیشی است . شاید اگر وسوسه کلامش نبود امروز سراغ بازخوانی سرنوشت تلخ قانا ، نمی رفتم .

شعر دربطن شاعر وقتی نطفه می بندد که حقایق را عریان تر از پیش با خود واگویه می کند و آنچه ظلم است ، آنچه انسانی نیست را در درونیش سانسور نمی کند .

شعرای مقاومت عرب در این سالها نشان دادند که مقاومت از زندگی جدا نیست و رسیدن به مرز آزادی بخشی از زندگی است .


Link      Comments () Date: یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧

کربلای غزه از وبلاگ مکتوب سید عطا الله مهاجرانی by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مطلب از وبلاگستان:

کربلای غزه...


غزه گویی مثل آب وآفتاب از جمله مطهرات است! رخوت و پلشتی که نه تنها منطقه بلکه جهان را فرا گرفته، انگار به چنین خون تازه ای نیاز داشت که انسان ها لحظه ای درنگ کنند و به تعبیر پابلو نرودا: خون را در خیابان ها ببینند... خونی که فطرت ها را می شوید و می آشوبد.
در کربلا نبرد نابرابر بود. در غزه این نابرابری چهره روشن تری دارد. هواپیماهای جنگنده، هلی کوپتر ها، کشتی های جنگی و تانک های مرکاوا و توپخانه و شورای امنیت سازمان ملل و آمریکا و اروپا و حسنی مبارک و ...در یک سویند و در سوی دیگر غزه و زنان و مردانی و کودکانی که از مرگ بیمی ندارند...
تا به حال چنین بود که اسراییل با رفتار و سخن و تفسیر مسلمانان و عرب ها را تحقیر می کرد. بهانه های انکار ناپذیری هم برای تحقیر داشت. جنگ شش روزه در سال 1967، سند تحقیر مسلمانان بود.
هیچکس آشکار تر از موشه دایان این خواری را تصویر نکرده است.
از ساعت هفت و چهارده دقیقه تا هشت و پنجاه و پنج دقیقه بعد از ظهر پنجم ژوئن 1967 هواپیماهای جنگی و بمب افکن اسراییل به پایگاه های مصر یورش بردند. 189 هواپیمای مصری را روی زمین منهدم کردند. یازده پایگاه هوایی مصر نابود شد... حسنی سید ابراهیم مبارک ! هم همان وقت خلبان نیروی هوایی مصر بود.جزئیات این یورش را موشه دایان به تفصیل نوشته است.(1) و البته نابود شدن هواپیماهای جنگی سوریه و اردن...در چند ساعت نیروی هوایی سه کشور نابود شده بود... مصاحبه ای از دایان می خواندم ،همین عملیات را توضیح داده بود. توضیح با جزئیات. خبرنگار می پرسد: شما نگران نیستید که این اطلاعات به دست دشمن بیفتد؟ در پاسخ می گوید:" نه! عرب ها نمی خوانند. اگر هم بخوانند نمی فهمند."
اکنون چه اتفاقی افتاده است که هشت شبانه روز بمباران و پس از آن بمباران و یورش زمینی در سرکوب مردمی که نه هواپیما دارند و نه تانک بی اثر مانده است؟
چه اتفاقی افتاده که صدای مردم از همه ملت ها وکشور ها اوج گرفته است. روزنامه ایندیپندنت کاریکاتور غریبی داشت. اولمرت حمام خون گرفته است. تا گلوگاهش در وان خون فرو رفته. با چشمانی بی رمق با برق خون. نخست وزیر انگلستان و رییس جمهور آمریکا هر دو با لباس خدمتکاران مخصوص در کنارش ایستاده اندو گردون براون صابون نرم در بشقابی آورده و به رسم خدمتکاران انگلیسی قامت خمانده و بوش فرچه در دست دارد و حوله تا شده ای که بر ساعد انداخته. هر دو در خدمت اولمرت. با این تفاوت که چهره بوش کاملا مسخ شده و به خوک تبدیل شده است و براون تا خوکیت کامل یک گام فاصله دارد...بی تردید درد و سوز در ذهن هنرمندی شعله کشیده تا چنین تصویری آفریده است. این درد و سوز نشانی از تنهایی مردم غزه دارد...
فاسطینی ها در این جنگ از بعد اخلاقی و سیاسی و روانی پیروز شده اند. در بعد نظامی نیز آن ارتش افسانه ای به تعبیر خودشان مدعی کدام پیروزی می تواند باشد با کدام ارتش جنگیده اند؟
در کتاب " خاموشی دریا" نوشته ورکور نگاهی دارد به صحنه ورود تانک های آلمان ها به فرانسه . نوشته است در زیر زنجیر تانک ها خوشه های گندم له شدند. اما همه می دانند که دانه ها این بار با فشار بیشتری در ژرفای خاک فرو رفته اند و گندمزارهای ما سال دیگر شاداب تر خواهد بود...
در تابستان دو سال پیش اسراییل از حزب الله شکست نظامی و اطلاعاتی و سیاسی خورد. در نبرد غزه شکست اخلاقی هم بر آن افزوده شد...همه شکست ها جبران پذیرند جز شکست اخلاقی. شکست ارتش یزید در برابر امام حسین و یاران او...
تعریفی نو از زندگی و مرگ؛ از شکست و پیروزی هم تعبیر و تفسیری تازه به دست می دهد. غزه نشانه راه آزادی و عزت فلسطین است.
نزار قبانی در شعری که با عنوان: حاشیه ای بر شکست-سال 1967- سروده. تعبیر بسیار بسیار مهمی دارد. می گوید:
"ما دخل الیهود من حدودنا
و انما...
تسربوا کالنمل من عیوبنا..."
یهودیان از مرزهای ما نیامدند
تنها،
از مدخل عیب های ما مثل مورچه به درون خزیدند.
غزه جایی است که اسراییل نتوانسته بود در تار و پودش نفوذ کند.
آن چه در غزه می گذرد بهای عزت و آزادگی و استقلال است. غزه قضیه انسان است. به تغبیر نزار قبانی...
" اگر کسی از ارتش سلطان به من امان بدهد،
به او می گویم: یا حضرت سلطان!
دو بار در جنگ شکست خوردی
برای این که تو از قضیه انسان گسسته ای! (2)
(1)- موشه دایان، داستان زندگی من، وارنر بوکس،1976، ص:418 و 419 ( متن انگلیسی)
(2)-نزار قبانی، مجموعه آثار، جلد 3، ص:93

*********************
اعتماد ملی


Link      Comments () Date: شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧

شیخ ابوالحسن خرقانی by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مطلب:

از شاگردان ممتاز و مشهور شیخ ابوالحسن خرقانی، خواجه عبدالله انصاری عارف قرن پنجم هجری است که سالها در خرقان زیسته و از انفاس پر برکت شیخ ابوالحسن خرقانی کسب فیض و معلومات کرده است

شیخ ابوالحسن علی بن جعفر بن سلمان خرقانی « یا علی بن احمد » عارف بزرگ قرن چهارم و پنجم هجری از چهره های بسیار درخشان عرفان ایرانی است که در آزاد اندیشی و مردم گرائی جهانی و وسعت نظر انسانی و تفکر والای عرفانی ممتاز و کم نظیر است. گفتار و کردار این عارف کیهان گرای ایرانی که در نیمه دوم قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری در خرقان قومس « کومش » استان کنونی سمنان میزیسته است. در طی گذشت نزدیک به یکهزار سال همواره مورد توجه و دقت و مطالعه و سرمشق عارفان و شاعران و متفکران و محققان بوده است


بقیه مطلب را در ادامه بخوانید


وی در سال 351 یا 352 هجری در قصبه خرقان قومس از توابع بسطام متولد شده و در روز سه شنبه دهم محرم (عاشورا) سال 425 هجری در هفاد و سه سالگی در همان قصبه خرقان جهان را بدرود گفته است. مشهور است که علاوه بر هم شهری وی یعنی بایزید بسطامی عارف بزرگوار و عالی مرتبه قرن دوم و سوم هجری که شیخ و مقتدای حال جذبه و تفکر او بوده است، مانند عارف معروف معاصر خود شیخ ابوسعید ابوالخیر خرقه ارشاد و طریقت از شیخ ابوالعباس احمد بن محمد عبدالکریم قصاب آملی داشته است.

در منقولات و حکایات باقی مانده، آمده است که شیخ ابوسعید ابوالخیر عارف مشهور و ابوعلی سینا فیلسوف نامی و ناصر خسرو قبادیانی علوی، شاعر و متفکر ایرانی که معاصر شیخ ابوالحسن خرقانی بوده اند به خرقان رفته و با وی صحبت داشته و مقام معنوی او را ستوده اند. و نیز گفته اند که سلطان محمود غزنوی پادشاه مقتدر بدیدار شیخ ابوالحسن خرقانی رفته و از وی کسب فیض کرده و نصیحت خواسته است.

از شاگردان ممتاز و مشهور شیخ ابوالحسن خرقانی، خواجه عبدالله انصاری عارف قرن پنجم هجری است که سالها در خرقان زیسته و از انفاس پر برکت شیخ ابوالحسن خرقانی کسب فیض و معلومات کرده است. در مورد ارتباط معنوی بایزید بسطامی عارف قرن دوم و سوم هجری با شیخ ابوالحسن خرقانی که از وفات بایزید 234 هجری تا تولد شیخ ابوالحسن 351 یا 352 هجری، یکصد و هفده یا هیجده سال فاصله است مطالب زیادی در آثار نویسندگان و محققان به ویژه عارفان قرنهای بعد آمده است، که قابل توجه و تأمل میباشد.  بدیهی است اینگونه ارتباطات آشکار مؤید بقای روح و استمرار و انتقال هویت و معنویت پنهان از چشم ظاهر بین بشری است؛ که فهم ضعیف و محدود ما به ندرت قادر به درک جلوه هایی از آن می باشد.  شیخ فرید الدین عطار نیشابوری عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجری در این باره مینویسد:

نقل است که شیخ بایزید هر سال یک نوبت بزیارت دهستان شدی بسر ریگ که آنجا قبور شهد است، چون بر خرقان گذر کردی باستادی و نفس برکشیدی، مریدان از وی سئوال کردند که شیخا ما هیچ نمی شنویم؛ گفت: آری که از این دیه دزدان بوی مردی می شنوم، مردی بود نام او علی و کنیت او ابوالحسن؛ به درجه از من پیش بود، بار عیال کشد و کشت کند و درخت نشاند. 

هم چنین در مورد توجه و ارتباط متقابل شیخ ابوالحسن خرقانی به بایزید بسطامی و مدد جستن از تربت او شیخ فرید الدین عطار نیشابوری مینویسد:

نقل است که شیخ ابوالحسن در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن بجماعت کردی و روی بخاک بایزید نهادی و بسطام آمدی، 3 فرسنگ و باستادی و گفتی بار خدایا از آن خلعت که بایزید را داده ای ابوالحسن را بویی ده و آنگاه باز گشتی، وقت صبح را بخرقان باز آمدی و نماز بامداد بجماعت به خرقان دریافتی بر طهارت وضوی نماز خفتن.

گویند شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانقاه خود نوشته بود: « هر کس که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید.  چه آنکس که بدرگاه باری تعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»

نگارنده (رفیع) این مضمون والای انسانی را چنین به نظم درآورده است:

بـر سـر در خـانـقـاه خـرقـان                              شیخ خرقان به لطـف عـرفان

این نکته نوشته بود از مـهــر                              مـهـر فـلـک اسـت تـالـی آن

هر کس که در این سرا درآید                            گـر گرسنه بود یا که عطشان

مـهمان بـخوان عارفان است                            گـر گـبـر بـود و یـا مـسـلـمـان

از مـهـر بـخـدمـتش بکوشید                             زیرا که هم اوست پیک جانان

شایسته نان ابوالحسن هست                        آنکس که خدای داده اش جان

راستی با همه تلاش ها و کوشش های خیره کننده ای که بشر در راه کسب علوم و فنون کرده و پیشرفتهایی نیز بدست آورده است؛ متأسفانه در راه معنویت و انسانیت واقعی با تأسیس و تشکیل سازمانهای مختلف خیریه جهانی بعد از گذشت یکهزار سال حتی توفیق روش عالی انسانی خانقاه این عارف بزرگوار و کیهان گرای ایرانی را نداشته است و جلوه و جلال این خانقاه حاشیه کویر مرکزی ایران به شهرت و شعار همه آن مؤسسات پر زرق و برق و پر آوازه جهانی پهلو میزند.

از دیگر سخنان والای شیخ ابوالحسن خرقانی که برگزیده ایم اینهاست:

عالم بامداد برخیز طلب زیادتی علم کند، و زاهد طلب زیادتی زهد کند و ابوالحسن در بند آن بود که سروری بدل برادری رساند.

اگر به ترکستان تا به در شام کسی را خاری در انگشت شود آن از آن من است. همچنین از ترک تا شام کسی را قدم در سنگ آید زیان آن مراست و اگر اندوهی در دلی است آن دل از آن من است.

کاشکی بدل همه خلق، من بمردمی تا خلق را مرگ نبایستی دید... کاشکی حساب همه خلق با من بکردی تا خلق را به قیامت حساب نبایستی دید.

کاشکی عقوبت همه خلق، مرا کردی تا ایشان را دوزخ نبایستی دید. بهترین چیزها دلیست که در وی هیچ بدی نباشد.

اگر سرودی بگوید و به آن حق را خواهد، بهتر از آن بود که قرآن خواند و بدان حق را نخواهد.  هر چه برای خدا کنی اخلاص است و هرچه برای خلق کنی ریا. هر که عاشق شد خدای را یافت و هر که خدای را یافت خود را فراموش کرد.

او براستی مرید و شاگرد روحانی سلطان العارفین بایزید بسطامی است که گفته است:

مرید من آنست که بر کنار دوزخ بایستد و هر که را خواهند بدوزخ برند دستش گیرد و به بهشت فرستد و خود بجای او بدوزخ رود.

جلال الدین محمد بلخی مولوی عارف بزرگ قرن هفتم هجری، در دفتر چهارم مثنوی، نظریه و گفتار شیخ ابوالحسن خرقانی را درباره پیش بینی جزئیات وجود و ظهور خود توسط بایزید بسطامی در یکصد و تقریبا بیست سال چنین سروده است:

هـچـنـان آمـد کـه او فـرمـوده بـود                                       بـوالـحـسـن از مـردمـان آن را شـنـود

که: حـسـن بـاشـد مـریـد و امتم                                       درس گـیـرد هـر صـبـاح از تـربــتــــم

گفت: من هم نیز خوابش دیده ام                                      وز روان شـیـخ ایـــــن بـشـنـیـده ام

هر صباحی رو نـهـادی سوی گور                                      ایـسـتـادی تـا ضـحـی انـدر حـضـــور

یـا مـثـال شـیـخ پـیـشش آمـدی                                       یا که بی گفتی شکالش حل شدی 

تـا یـکـی روزی بـیامـد بـا سـعـود                                       گـورهـا را بـرف نـو پـوشـیـده بـــــود

تـوی بـر تـو بـرفـهـا همچون علم                                       قـبه قـبه دید و شـد جـانـش بـغـــم

بـانگش آمد از حظیره شیخ حی                                       هـا انـا ادعـوک کـی تـسـعی الــــی

هین بیا این سو، بر آوازم شتاب                                       عـالم از برف است روی از من متاب

حال او زآن روز شد خوب و بدید                                        آن عجایـب را کـه اول مــــی شـنید

دیدار شیخ ابوالحسن خرقانی با ابو علی سینا

درباره ملاقات شیخ ابوالحسن خرقانی عارف و ابو علی سینا فیلسوف و طبیب مشهور داستانها در کتابها آورده اند؛ اگر جزئیات این دیدار درست نباشد؛ با در نظر گرفتن وقایع تاریخی و خط سیر حرکت ابوعلی سینا از گرگانج به جرجان (گرگان) که از طریق طوس و نیشابور و جاجرم و سرحد کومش انجام گرفته، وقوع این ملاقات مهم تاریخی قطعی است. شیخ فرید الدین عطار نیشابوری درباره ملاقات شیخ ابوالحسن خرقانی و شیخ الرئیس ابوعلی سینا چنین نوشته است:

« نقلست که بوعلی سینا به آوازهً شیخ عزم خرقان کرد، چون به وثاق شیخ آمد، شیخ به هیزم رفته بود. پرسید که شیخ کجاست؟ زنش گفت: آن زندیق کذاب را چه کنی؟ همچنین بسیار جفا گفت شیخ را، که زنش منکر او بودی، حالش چه بودی! بوعلی عزم صحرا کرد تا شیخ را بیند، شیخ را دید که همی آمد و خرواری درمنه بر شیری نهاده، بوعلی از دست برفت، گفت: شیخا این چه حالتست؟ گفت: آری تا ما بار چنان "ماده" گرگی نکشیم "یعنی زن" شیری بار ما نکشد. پس بوثاق باز آمد، بوعلی بنشست و سخن آغاز کرد و بسی گفت، شیخ پاره ای گل در آب کرده بود تا دیواری عمارت کند، دلش بگرفت، برخاست و گفت مرا معذور دار که این دیوار را عمارت می باید کرد، و بر سر دیوار شد، ناگاه تبر از دستش بیفتاد، بوعلی برخاست تا آن تبر بدستش باز دهد، پیش از آنکه بوعلی آنجا رسید آن تبر برخاست و بدست شیخ باز شد. بوعلی یکبارگی اینجا از دست برفت و تصدیقی عظیم بدین حدیثش پدید آمد تا بعد از آن طریقت به فلسفه کشید، چنانکه معلوم هست» « دانش، علم. و بینش، عرفان.»

ناصر خسرو قبادیانی در مکتب خرقان

در بین ملاقات کنندگان نامی با شیخ ابوالحسن خرقانی عارف آزاد اندیش قرن چهارم و پنجم هجری، ناصر خسرو قبادیانی شاعر و نویسنده و متفکر، محقق معاصر او است که به خرقان سفر کرده و به محضر شیخ بزرگ خرقان راه یافته و از خانقاه معروف او به رموز اسرار عرفان پی برده است. امیر دولتشاه بن علاءالدوله سمرقندی در کتاب تذکرةالشعرا در ضمن بیان شرح احوال ناصر خسرو قبادیانی مینویسد: « در اثنای عزیمت از مازندران بجانب خراسان به صحبت شیخ المشایخ ابوالحسن خرقانی قدس الله روحه العزیز رسید، و شیخ را از روی کرامت، احوال او معلوم معلوم شده بود. به اصحاب گفت که فردا مردی حجتی بدین شکل و صفت بدر خانقاه خواهد رسید، او را اعزاز و اکرام نمائید و اگر امتحانی از علوم ظاهر در میان آورد بگوئید شیخ ما مردی دهقان و امی است و آن شخص را پیش من آرید. چون حکیم ناصر خسرو بدر خانقاه رسید، مریدان بفرمودهً شیخ عمل کرده، او را بخدمت شیخ بردند. شیخ او را اعزاز و اکرام فرمود و حکیم ناصر خسرو گفت: ای شیخ بزرگوار میخواهم که از این قیل و قال درگذرم و پناه به اهل حال آورم. شیخ تبسمی کرد و گفت که ای ساده دل بیچاره تو چگونه با من هم صحبتی توانی کرد که سالها است اسیر عقل ناقص مانده ای؟ و من اول روز که قدم بدرجه مردان نهاده ام سه طلاق به این بر گوشهً چادر این مکاره بسته ام. حکیم گفت که چگونه شیخ را معلوم شد که عقل ناقص است؟ بلکه اول من خلق الله العقل، گفته اند. شیخ فرمود ای حکیم آن عقل انبیاست، دلیری در آن میدان مکن. اما عقل ناقص، عقل تو و پورسینا است.  که هر دو بدان مغرور شده اید و دلیل بر آن قصیده است که دوش گفته و پنداشته ای که گوهر کان کن فکان عقل است، غلط کرده ای آن که گوهر عشق است و فی الحال مطلع آن قصیده را شیخ به زبان مبارک گذرانید برین منوال که:

بالای هفت طاق مقرنس دو گوهرند                      کز کاینات و هر چه در او هست برترند

حکیم ناصر خسرو چون آن کرامت از شیخ بدید مبهوت شد، چه این قصیده را هم در آن شب نظم کرده بود و هیچ آفریده را بر آن اطلاعی نبود و اعتقاد و اخلاص او به آستانهً شیخ درجه عالی یافت؛ و چند وقت در خدمت شیخ روزگار گذرانید و به ریاضت و تصفیه باطن مشغول شد. اما شیخ او را اجازت به سفر داد و او به جانب خراسان آمد و از علوم غریبه و تسخیر سخن گفت، علمای خراسان بقصد او برخاستند و در آن حین اقضی القضاة ابوسهیل صعلوکی که امام و بزرگ خراسان بود و در نیشابور بودی حکیم را گفت تو مردی فاضل و بزرگی، چون امتحانات بسیار میکنی و سخن تو بلندتر واقع شده؛ چنین مشاهده میکنم که علمای ظاهری خراسان قصد تو دارند. صلاح در آنست که ازین دیار سفر اختیار کنی.  حکیم از نیشابور فرار نموده، بجانب بلخ افتاد و آنجا نیز متواری بود تا در آخر حال به کوهستان بدخشان افتاد.

با در نظر گرفتن تطابیق تاریخی و اینکه وفات شیخ ابوالحسن خرقانی در سال 425 هجری اتفاق افتاده؛ باید این ملاقات معنوی در دوران جوانی ناصر خسرو به وقوع پیوسته باشد.

سلطان محمود غزنوی در خانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی

بطوریکه نوشته اند سلطان محمود غزنوی در سفری که به تسخیر شهرهای مرکزی ایران « ری و اصفهان » و انقراض سلسله آل بویه "دیلمیان" منجر گردید(420 هجری) چند روزی در ولایت قومس "کومش" توقف کرده و با شیخ ابوالحسن خرقانی در قصبه خرقان بسطام ملاقات نموده است.  بررسی جوانب مختلف این دیدار تاریخی و معنوی و طرز برخورد و سئوال و جواب دلنشین این عارف جلیل القدر ایرانی با سلطان محمود مقتدر و جبار، و همچنین تأثیر عمیق و شگرف افکار بلند و وسعت نظر بی انتها و وارستگی و بی نیازی و بی هراسی حیرت انگیز شیخ در سلطان وقت و فرد شاخص عرصه سیاست مشرق ایران که بی ارزشی جلال و جبروت و قدرت و مال و مقام دنیائی را در مقابل حقیقت عرفان و معنویت مجسم می کند، از نظر اخلاقی و اجتماعی و عقیدتی بسیار جالب توجه و از لحاظ تاریخی ارزنده و آموزنده است.

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری عارف محقق قرن ششم و هفتم هجری جزئیات این دیدار تاریخی را چنین بیان داشته است:

« نقل است که وقتی سلطان محمود وعده داده بود، ایاز را.  خلعت خویش را در تو خواهیم پوشیدن و تیغ برهنه بالای سر تو برسم غلامان من خواهم داشت.  چون محمود به زیارت شیخ "ابوالحسن خرقانی" رسول فرستاد که شیخ را بگوئید که سلطان برای تو از غزنین بدینجا آمد، تو نیز برای او از خانقاه به خیمهً او درآی؛ و رسول را گفت اگر نیاید این آیت برخوانید، قوله تعالی: "واطیعو الله و اطیعو الرسول و اولی الامرمنکم."

رسول پیغام بگزارد.  شیخ گفت: مرا معذور دارید. این آیت برو خواندند، شیخ گفت: محمود را بگوئید که: چنان در اطیعو الله مستغرقم که در اطیعو الرسول خجالتها دارم تا به اولی الامر چه رسد؟! رسول بیامد و به محمود باز گفت. محمود را رقت آمده و گفت: برخیزید، که او نه از آن مرد است که ما گمان برده بودیم.  پس جامهً خویش را به ایاز داد و در پوشید، و ده کنیزک را جامهً غلامان در بر کرده، و خود به سلاح داری ایاز پیش و پس می آمد، امتحان را رو به صومعهً شیخ نهاد. چون از در صومعه درآمد و سلام کرد، شیخ جواب داد، اما برپا نخاست. پس روی به محمود کرد و در ایاز ننگرید، محمود گفت: برپا نخاستی سلطان را و این همه دام بود، شیخ گفت: دام است اما مرغش تو نه ای؛ پس دست محمود بگرفت و گفت: فرا پیش آی، چون ترا فرا پیش داشته اند.  محمود گفت: سخنی بگو. گفت: این نامحرمان را بیرون فرست، محمود اشارت کرد، تا نامحرمان همه بیرون رفتند؛ محمود گفت: مرا از بایزید حکایتی برگو. شیخ گفت: بایزید چنین گفته است: که هر که مرا دید از رقم شقاوت، ایمن شد؛ محمود گفت: از قدم پیغامبر زیادتست؟ و بوجهل و بولهب و چندان منکران او را همی دیدند و از اهل شقاوت، شیخ گفت محمود را که ادب نگه دار و تصرف در ولایت خویش کن، که مصطفی را علیه السلام ندید جز چهار یار او و صحابه او و دلیل بر این چیست؟  قوله تعالی "و تراهم ینظرون الیک و هم لایبصرون"، محمود را از این سخن خوش آمد؛ گفت مرا پندی ده.  گفت: چهار چیز نگه دار.  اول پرهیز از مناهی و نماز بجماعت، سخاوت و شفقت بر خلق خدا. محمود گفت: مرا دعا کن؛ گفت: خود در این گه دعا می کنم "اللهم اغفر للمؤمنین و المؤمنات" گفت: دعاء خاص بگو. گفت: ای محمود عاقبتت محمود باد. پس محمود بدره ای زر پیش شیخ نهاد. شیخ قرص جوین پیش نهاد و گفت: بخور! محمود همی خاوید و در گلویش می گرفت. شیخ گفت: مگر حلقت می گیرد؟ گفت: آری.  گفت: میخواهی که ما را این بدره زر تو گلوی بگیرد؟ برگیر که این را " اشاره به زر " سه طلاق داده ایم.  محمود گفت: در چیزی کن، البته.  گفت: نکنم.  گفت: پس مرا از آن خود یادگاری بده، شیخ پیراهن عودی از آن خود بدو داد. محمود چون بازهمی گشت گفت: شیخا خوش صومعه ای داری، گفت: آنهمه داری، این نیز همی بایدت؟ پس در وقت رفتن شیخ او را بر پا خواست. محمود گفت: اول که آمدم التفات نکردی، اکنون بر پای می خیزی. این همه کرامت از چیست آن چه بود؟  شیخ گفت: اول در رعونت پادشاهی و امتحان درآمدی، و به آخر در انکسار و درویشی میروی که آفتاب دولت درویشی بر تو تافته است. اول برای پادشاهی تو برنخاستم، اکنون برای درویشی تو برمی خیزم.»

دیدار شیخ ابوالحسن خرقانی و شیخ ابوسعید ابوالخیر

از معاصران نامی شیخ ابوالحسن خرقانی، شیخ ابوسعید ابوالخیر عارف و شاعر مبتکر رباعیات عرفانی است.  بطوریکه نوشته اند شیخ ابوسعید بارها به خرقان سفر کرده و با شیخ ابوالحسن صحبت داشته است که ماجرای آنها در کتاب نورالعلوم و اسرار التوحید و تذکرةالاولیاء و دیگر کتابهای مربوط به شرح احوال عارفان به تفضیل آمده است. عطار مینویسد که: شیخ ابوسعید ابوالخیر گفته است: من خشت بودم چون به خرقان رسیدم، گوهر بازگشتم.

محمد منور در کتاب اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید درباره ملاقات شیخ ابوالحسن خرقانی و ابوسعید ابواخیر نوشته است:

« چون شیخ ما ابوسعید به خرقان رسید و در خانقاه شد، در خانقاه شیخ بوالحسن مسجد خانه ای است.  شیخ بوالحسن در آنجا بود، بر پای خواست؛ و تا میان مسجد خانه پیش شیخ باز آمد و آنجا دست به گردن یکدیگر فرا کردند. شیخ ابوالحسن می گفت: چنان داغ را، مرهم چنین نهند و چنین قدم را، قربان، جان بوالقاسم سازند. پس شیخ بوالحسن، شیخ بوسعید را دست گرفت که بر جای من بنشین. شیخ ما ننشست.   شیخ بوالحسن را گفت: تو بر جای خویش بنشین.  او ننشست. هر دو در میانه خانه بنشستند و هر دو می گریستند. شیخ بوالحسن، شیخ بوسعید را گفت: سخن بواژ، مرا نصیحتی کن؛ شیخ بوسعید گفت: او را باید گفت.  پس مقریان با شیخ بوسعید بودند، اشارت کرد که قرآن برخوانید. قرآن برخواندند و صوفیان بسیار بگریستند و نعره ها زدند و هر دو شیخ بسیار بگریستند. شیخ بوالحسن، خرقه از سر زاویه خود به مقریان انداخت. شیخ بوسعید سه شبانروز پیش شیخ بوالحسن بود.  و درین سه شبانروز، هیچ سخن نگفت. شیخ بوالحسن  وی را معارضه سخن می کرد. شیخ بوسعید گفت: ما را بدان آورده اند تا سخن شنویم. او را باید گفت. پس شیخ بوالحسن گفت: تو حاجت مایی از خدای تعالی. ما از خدای تعالی به حاجت خواسته ایم که دوستی از دوستان خویش بفرست، تا ما این سرهای تو بدو هوژ گوئیم(بدو هویدا گوئیم).  تو آن حاجت مایی.  من پیر بودم و ضعیف به تو نتوانستم آمدن، ترا قوت بود و عدت، ترا به ما آوردند. ترا به مکه نگذارند. تو عزیز تر از آنی که ترا به مکه برند.  کعبه را به تو آرند تا ترا طواف کند. »

خواجه عبدالله انصاری شاگرد و مرید ممتاز شیخ ابوالحسن خرقانی

خواجه عبدالله انصاری "پیر هرات" عارف بزرگ قرن پنجم هجری و گوینده رسائل مقالات و مناجات های خوش آهنگ و دلنشین و سوزناک و سراپا هنر عرفانی از شاگردان و مریدان خاص شیخ ابوالحسن خرقانی بوده است. وی سالها در خرقان بسر برده و در خانقاه خرقان از محضر پر برکت شیخ ابوالحسن خرقانی کسب فیض کرده تا بسر حد کمالات معنوی نائل شده است.

چنانکه خود گفته است:

« مشایخ من در حدیث و علم و شریعت بسیارند. اما پیر من در تصوف و حقیقت شیخ ابوالحسن خرقانی است و اگر او را ندیدمی کجا حقیقت دانستمی.»

خواجه عبدالله انصاری در مناجات و مقالات خود درباره درک فیض از مکتب شیخ بزرگ خرقان چنین آورده است:

عبدالله مردی بود بیابانی، میرفت بطلب آب زندگانی، ناگاه رسید به شیخ ابوالحسن خرقانی، دید چشمهً آب زندگانی، چندان خورد که از خود گشت فانی، که نه عبدالله ماند و نه شیخ ابوالحسن خرقانی، اگر چیزی میدانی من گنجی بودم نهانی، کلید او شیخ ابوالحسن خرقانی.

آثار شیخ ابوالحسن خرقانی

1- رسالةالخائف الهائم من لومة اللائم.  که نظیر آن در اصول طریقت تألیف نشده است.

2- فواتح الجمال و غیر اینها.

3- نورالعلوم که شامل ذکر مبانی عرفانی و روایاتی است که با نام شیخ ابوالحسن خرقانی بستگی دارد و نمونه هایی از سخنان اوست که بوسیله یکی از شاگردان و پیروان شیخ در ده باب تدوین شده است.  مجموعه کامل این کتاب توسط نگارنده "رفیع" در اسفند ماه سال 1359 خورشیدی چاپ و منتشر شده و تا کنون به سه چاپ رسیده است.


Link      Comments () Date: شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧

کفتار، کرکس، جغد ... غزه از احمد پورنجاتی by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مطلب:

غزه!
دخترک معصوم.
سیه‌چشم، میان باریک، گندمگون!
با رقه شرقی نگاهت، در واپسین درنگ انتظار،
میلاد «کلمه» را نوید می‌داد
و لبان بی‌رنگ «مریم باکره» را جلا می‌بخشید!
قهقهه جاری در پس‌کوچه‌های ناصره و نابلس،
پژواک سرمستی کودکان تو بود،
به پیشواز «مسیح»!
اما رمز این حصار وحشی سنگ‌ها را،
آیا کسی هست - حتما باید باشد - که بداند؟!
پس چرا ناگهان، زهدان سترون تاجران ننگ، تراوید؟!
«دروازه‌ها» باز شد، برای عبور «آذوقه‌های مرگ»!
سفره بگشایید!
به هرکس سهمی خواهد رسید، درخور و شایسته:
یک «بمب خوشگل و مامانی» برای تو!
به پاس هدیه تولد مسیح.
یک «جام خون» برای دروازه‌بان!
به پاس گشودن راه عبور.
یک «آروغ بزرگ» برای هرچه کنفرانس، شورای امنیت، سازمان ملل!
یک «ناز شست» برای عمو سام!
که چه شرمنده می‌کند، هر بار در ضیافت صلح!
پس، سهم ما؟!
یک «پاکت پروپیمان»، انواع خاکساری و منت‌پذیری و دعا!
به پاس این همه آیین مرثیه، غوغای تعزیه فریاد انتقام!
آیا کسی از قلم افتاد؟
سری بی‌کلاه ماند؟
آری، وامانده «صلح»!
بازنده هماره بازار «جنگ» و «ننگ».
غزه!
دخترک معصوم!
آیا «عطای» این سفره را به «لقایش» خواهی بخشید؟
این «سفره» نیست که:
کفتار می‌درد؛
کرکس لاشه می‌برد،
جغد ناله و فغان سر می‌دهد!
و «تو»؟


Link      Comments () Date: سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧

در محضر حضرت لسان الغیب حافظ شیرازی by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

دمی با غم به سر بردن
جهان یکسر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما
کزین بهتر نمی ارزد

به کوی می فروشانش
به جامی بر نمی گیرند
زهی سجاده تقوی
که یک ساغر نمی ارزد

رقیبم سرزشنها کرد
کزین باب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را
که خاک در نمی ارزد

شکوه تاج سلطانی
که بیم جان درو درج است
کلاهی دلکش است اما
به ترک سر نمی ارزد

چه آسان می نمود اول
غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان
به صد گوهر نمی ارزد

ترا آن به که روی خود
ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهانگیری
غم لشکر نمی ارزد

چو حافظ در قناعت کوش
وز دنیای دون بگذر
که یک جو منت دونان
دو صد من زر نمی ارزد


Link      Comments () Date: جمعه ٦ دی ۱۳۸٧

ضرورت و اخلاق گفتگو by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مطلب:

گفتگو طریقه ای برای تربیت و تدبیر است. گفتگو حافظ حقوق انسانی در عرصه اجتماعی است. گفتگو ثمره نظر-ورزانه عمل کردن است. اعراض از گفتگو با خوی سلطه و تسلیم سرشته است.

                                         عباس منوچهری





چون که مومن آینه مومن بود          روی او ز آلودگی ایمن بود
گوش را بندد طمع،  از استماع        چشم را بندد غرض،  از اطلاع
آنکه در خلوت نظر بر دوخته است     آخر آن را هم زیار آموخته است
                                                                             مولوی

 

گفتگو مخاطبت است نه مذاکره یا مجادله. مخاطبت، تجربه ای از بودن است که حاوی بودن با "دیگری"، و نه نفی آن است. آدمی موجودی زبانی است، پس "خود" او متضمن "دیگری" است .
گفتگو حرکت از حصار خویشتن - خواستن به عرصه انسان - شدن است. گفتگو نفی رانش "غلبه بر دیگری" و استقبال از "میزبانی وجودی دیگران" است. گفتگو، سخنِِ بودن آدمی است. آدمی در گفتگو "فرصت" مییابد. پس، برای خود اصیل، آدمی نیازمند گفتگوست.
گفتگو الگوئی برای سطوح و ساحت گوناگون "چگونه بودن" است. گفتگو نه ابزار، که  راهِ بودن است، گفتگو در طریق "شدن" قرار گرفتن است. گفتگو محمل پاسخ به "چه باید کرد" و "چه باید بود" است. گفتگو محمل ظرفیت سازی اجتماعی است. گفتگو، اخلاقی بودن است، گفتگو، اخلاقِ بودن است. پس، گفتگو یک ضرورت برای اخلاقی زیستن است.
گفتگو طریقه ای برای تربیت و تدبیر است. گفتگو حافظ حقوق انسانی در عرصه اجتماعی است. گفتگو ثمره نظر-ورزانه عمل کردن است. اعراض از گفتگو با خوی سلطه و تسلیم سرشته است. "فهمیدن" از لوازام گفتگو و "تفاهم" تالی نیک آن است. گفتگو  محمل شفافیت ارزشها و لذا گشودن عرصه برای بروز حق و افشای ناحق است. گفتگو از الزامات زیست سالم و حیات اجتماعی مناسب است. ساری شدن گفتگو، عرصه اجتماع را برای زیاده خواهی تنگ می کند و برای حق طلبی بر می گشاید. پس، گفتگو در خدمت  نیک زیستن است.
در تکسویه گی "تحکم"، اخلاق به خفا میرود و خود - خواهی بر می تازد. اما، در سویه های گفتگو، میزبانی وجودی و اجازه به خود- با- دیگران- بودن، به آشکاری می آید. گفتگو کلک زیستن است و تحکم نیزه خود - خواستن است. گفتگو تجلی "امکانی بودن"، یعنی آنچه آدمی می تواند باشد، است. در گفتگو "امکان" به عرصه و "آسیب" به حاشیه می رود. گفتگو، عرصه حضوری است که شایسته انسان است. گفتگو دم و بازدم زیستمان آگاهانه است. گفتگو آینه سویه های "برای" و "با" زیستن است.


Link      Comments () Date: چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧

چند بیت منتخب از غزلیات لسان الغیب حضرت حافظ شیراز by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم

=======

از نامه ی سیاه نترسم که روز حشر
با فیض لطف او صد از ین نامه طی کنم

...

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش بینم و تسلیم وی کنم

=========

روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم
در لباس فقر کار اهل دولت میکنم

...

واعظ (ناصح) ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن
در حضورش نیز میگویم نه غیبت میکنم

...

دیده ی بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش
زین دلیریها که من در کنج خلوت میکنم


Link      Comments () Date: سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧

غزلی از لسان الغیب حضرت حافظ شیرازی by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم

قامتش را سرو گفتم سرکشید از من به خشم
دوستان از راست می رنجند نگارم چون کنم

نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار
عشوه ای فرمای تا من طبع را موزون کنم

زرد روئی می کشم زان طبع نازک بی گناه
ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم

ای نسیم منزل لیلی خدا را تا بکی
ربع را برهم زنم اطلال را جیحون کنم

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست
صد گدای همچو خود را بعد از ین قارون کنم


ای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کن
تا دعای دولت آن حسن روز افزون کنم


Link      Comments () Date: سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧

حضرت حافظ هم به خاتمی گفت بیا ... در شب یلدای چلچراغ 1387 by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک خبر:



تفال به لسان الغیب حافظ شیرازی:

ز در درآ و شبستان ما منور کن   هوای مجلس روحانیان معطر کن
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز   پیاله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن
به چشم و ابروی جانان سپرده‌ام دل و جان  بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
ستاره شب هجران نمی‌فشاند نور   به بام قصر برآ و چراغ مه برکن
بگو به خازن جنت که خاک این مجلس   به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
از این مزوجه و خرقه نیک در تنگم   به یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن
چو شاهدان چمن زیردست حسن تواند   کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
فضول نفس حکایت بسی کند ساقی   تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال   بیا و خرگه خورشید را منور کن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود   حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده   بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان   ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن

 
مطلب کامل را در ادامه بخوانید


تاریخ انتشار: ٢٨ آذر ١٣٨٧، ١٢:٢٧
کد خبر: ٢٢٩٠ - نسخه چاپی

در دیدار اعضای تحریریه چلچراغ با خاتمی:
حضرت حافظ هم به خاتمی گفت بیا

بعد از آنکه برخی از نهادها از برگزاری مراسم شب یلدا توسط نشریه چلچراغ ممانعت به عمل آوردند، اعضای هیات تحریریه این نشریه در شب عید غدیر به دیدار خاتمی رفتند، در این دیدار خاتمی به دیوان حافظ تفالی زد که مضمون آن دعوت برای حضور خاتمی در انتخابات بود.

به گزارش پایگاه خبری یاری، دکتر کریم ارغنده پور در وبلاگ خود، اینگونه به روایت این دیدار پرداخته است:«شب عید غدیر به همراه بر و بچه های مجله چلچراغ میهمان آقای خاتمی بودیم. چلچراغ چند سال است که جشن شب یلدا برگزار می کند و آقای خاتمی در آن شرکت می کند و برای جوانان تفالی به حافظ می زند و شعری می خواند. امسال به هر دلیلی امکان برگزاری یک جشن عمومی برای مجله میسر نشد و این جشن تبدیل به نشستی خودمانی بین اعضای تحریریه مجله و آقای خاتمی شد. شبی به یاد ماندنی بود. چلچراغی ها اگرچه چند شبی جلوتر به پیشواز شب یلدا رفته بودند ولی آسمان تهران اولین برف خود را در همین شب به مردم پایتخت ارزانی داشته بود. دفتر آقای خاتمی در جماران یعنی در کوهپایه های شمال تهران است. هوا به شدت سرد بود و برف آرام آرام می بارید و مثل همیشه با اندک بارشی نظم تردد و ترافیک شهر هم برهم خورده بود. قرار بود همه ساعت 5 در محل حاضر باشند ولی برف سبب شد که بیشتر بچه ها و نیز آقای خاتمی با تاخیر برسند. در یک سینی بزرگ بر روی میز جلوی آقای خاتمی برش هایی از هندوانه و انار و آجیل و کتاب را به نحو هوس انگیزی دکور کرده بودند.

آقای خاتمی که رسید عموزاده خلیلی –مدیر فرهیخته مجله- باب گفتگو را باز کرد و از رسم شب یلدای چلچراغ و جشن و حافظ خوانی، سپس از مسائل جوانان و بعد هم کمی از بدعهدی ایام گفت. آنگاه از آقای خاتمی خواست که سخن بگوید ولی آقای خاتمی گفت که ترجیح می دهد بیشتر سخن جوانان مجله را بشنود. ترکیب برادران قاسم خانی و ژوله در دو سوی خاتمی و نیز پاره ای هنرمندان جوان مثل پگاه آهنگرانی و حنا مخملباف فضای جلسه را از حالت خشک و رسمی خارج کرده بود. اول از همه امیر ژوله به سبک خودش شروع کرد و گفت که من می خواستم در این جلسه از تصمیم شما برای آمدن یا نیامدن بپرسم ولی گفتند درباره این موضوع سخنی نگویم می خواستم از اوضاع سیاسی و اقتصادی و فرهنگی بگویم که گفتند بهتر است درباره اینها هم در این شب نگویی، به همین دلیل تصمیم گرفتم از این بگویم که امروز به دایی ام که در خارج از کشور است زنگ زده بودم، با هم حال و احوال می کردیم، گفت چه می کنی گفتم امشب می خواهیم به دیدن آقای خاتمی برویم پرسید کدوم آقای خاتمی؟ گفتم همون که رییس جمهور بود گفت حالا چه می کند؟ گفتم رییس جمهور بعدی است!

بعد چند نفر از بچه ها سخن گفتند یکی از اوضاع نابسامان اقتصاد گفت یکی از نارضایتی های جوانان و دیگری هم شعری را که 3 سال پیش در هنگام خداحافظی خاتمی از ریاست جمهوری سروده بود خواند. بعد یکی از دوستان گفت بالبداهه یک دوبیتی سروده است که خواند و تحسین همه را برانگیخت و خاتمی به شوخی به او گفت برای سرودن بالبداهه این شعر چند ماه زحمت کشیده ای؟!

نیما دهقانی شاعر جوان طنزپرداز که مثنوی او در همایش موج سوم مورد استقبال بسیار قرار گرفته بود هم شعر کوتاهی خواند و خاتمی با تحسین به او گفت که مثنوی اش را در همان هنگام در سفر سوئیس دیده و شنیده است.

بعد آقای خاتمی به سبک فلسفی مخصوص خودش سخن گفت که لابد در خود مجله مشروحش خواهد آمد ولی پس از آن با جوانان صمیمانه سخن گفت و تقریبا هیچ پرسشی از آنان را در هیچ زمینه ای بی پاسخ نگذاشت. طبیعی است که مهمترین سوال درباره آمدن یا نیامدن او به انتخابات بود. حقیقتش این است که خاتمی در این جلسه هم اگرچه خصوصی تر بود ولی تکلیف را یکسره نکرد. درباب مشکلات و موانع راه زیاد گفت ولی از آن طرف هم گفت که اگر بیاید برنامه دارد و ... با این همه گفت که پاسخ قطعی اش به این سوال نباید چندان هم به طول بیانجامد. خلاصه هر جا خاتمی نیامدنش را برجسته می کرد چهره جوانان درهم می رفت و هرجا که نکته ای امیدوارانه به آمدن او اشاره داشت گل از چهره ها بر می شکفت و آنها را شادمان می کرد. اگر بخواهم قیافه جوانان را در 2 ساعتی که با آقای خاتمی بودیم تصویر کنم باید بگویم چهره جوانان در این جلسه مخلوطی از هپی فیس و سد فیس بود!

 

آقای خاتمی در بین سخنانش چند بار هم به حضور روز قبلترش در میان دانشجویان اشاره کرد و روشن بود که در مجموع از آن نشست راضی بوده است.

نکات ناگفته زیادی در بین این گفتگوها مطرح شد که چون جلسه متعلق به چلچراغ بود کپی رایتش هم متعلق به خود آنهاست و روا نیست من قبل از انتشار مجله، همه چیز را اینجا فاش کنم.

چلچراغی ها برخلاف هر سال امسال به جای حافظ 4 دیوان شعر آورده بودند تا خاتمی به دلخواه خود یکی از آنها را انتخاب کند: دیوان سعدی، شاهنامه، شمس و حافظ. ولی خاتمی در انتخاب حافظ تردید نکرد و گفت که یلدا همیشه با حافظ بوده است. حافظ را باز کرد و شعر را دید و کمی تامل کرد. آن را به عموزاده که کناردستش نشسته بود نشان داد و خواند:

زدر درآی و شبستان ما منور کن/ هوای مجلس روحانیان معطر کن

هنوز مصرع اول را نخوانده بود که فضای مجلس پر از شادی شد همه کف زدند و یکی گفت ببینید نظر حافظ هم این است که شما بیایی.

خاتمی خواندن را ادامه داد:

به چشم و ابروی جانان سپرده ام دل و جان/ بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن

وقتی به کلمه "بیا بیا" رسید دوباره جمعیت کف زدند و شادمانی کردند. دیدم خود خاتمی هم برقی در نگاهش می درخشد اگرچه چهره اش جدی است. خواندن را ادامه داد و جمعیت با خواندن هر بیت دست می زدند:

حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال/ بیا و خرگه خورشید را منور کن

و الی آخر (غزل 387)*

بعد هم دوباره پرسش و پاسخ های صمیمانه ادامه یافت و ژوله چند لطیفه گفت و مجلس را ترکاند و دست آخر هم به سبک این طور جلسات عکس های یادگاری گرفته شد و خداحافظی و دل سپردن به برف و راه های بسته و لغزان و پرخطر.

صمیمانه به خوانندگان این سطور می گویم اگر شما هم از لابلای این سطور درنیافتید که تصمیم نهایی خاتمی چیست، مقصر من نیستم. به نظرم اگرچه او گفت که به زودی تکلیف را روشن خواهد کرد ولی باورم این است که خود او هم هنوز به قطعیت نرسیده است و طبعا تلاش ها در این فرصت کم باقیمانده در تصمیم نهایی او قطعا بی تاثیر نخواهد بود.

------------------------------

*ز در درآ و شبستان ما منور کن   هوای مجلس روحانیان معطر کن
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز   پیاله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن
به چشم و ابروی جانان سپرده‌ام دل و جان  بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
ستاره شب هجران نمی‌فشاند نور   به بام قصر برآ و چراغ مه برکن
بگو به خازن جنت که خاک این مجلس   به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
از این مزوجه و خرقه نیک در تنگم   به یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن
چو شاهدان چمن زیردست حسن تواند   کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
فضول نفس حکایت بسی کند ساقی   تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال   بیا و خرگه خورشید را منور کن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود   حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده   بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان   ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن


Link      Comments () Date: پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

غدیر در شعر فارسی از فردوسی تا شهریار از سایت موعود by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مطلب:

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحى
خداوند امر و خداوند نهى
که من شهر علمم، علیّم در است
درست این سخن گفتف پیغمبر است
اگر چشم دارى به دیگر سراى
به نزد نبىّ و »وصىّ« گیر جاى
منم بنده اهل بیت نبى
ستاینده خاک پاى »وصىّ«

مطلب کامل را در ادامه ببینید


از فردوسى تا شهریار
محمد صحتى سردرودى

اگر حضرت خضر آب حیات نوشید و ماندگار ماند؛ ادبیات و فرهنگ مسلمانان نیز در سایه قرآن مجید و به راهنمایى خدا و رسولش از آب غدیر خم سیراب گشت و جاودانه شد.
نه تنها شعراى بزرگ عرب از حسان‏بن ثابت و کمیت اسدى و دعبل خزائى گرفته تا سید حیدرحلّى و بولس السلامه و دیگران که، شاعران حق‏جوى و حقیقت‏گوى هم از هر نژاد و زبان به اصالت این برکه با برکت و به زلالى این چشمه همیشه جوشان شهادت داده‏اند. در این میان شاعران پارسى گوى نیز به حقانیت غدیر خم گواهى داده و گاه با سرودن چکامه‏هاى فاخر و بلند، و غدیریّه‏هاى غرا و رسا، گوى سبقت از همگنان ربوده‏اند.
گفتنى است که پیشترها دانشمند خبیر، علامه امینى، غدیریّه‏هاى بسیارى را که توسط دانشمندان و شاعران بنام به زبان عربى سروده شده بود از لابلاى متون و منابع بیرون کشیده و در اثر سترگ خود »الغدیر« منتشر ساخته بود. با اینکه بسیارى از متون و دیوانهاى پیشینیان به صورت کامل در دسترس نیست و برخى از گزند روزگاران در امان نمانده و بسیارى دیگر منتشر نشده همچنان به صورت خطى در گوشه‏هاى کتابخانه‏هاى جهان خاک مى‏خورند، باز مشکل مى‏توان دیوانى را یافت که از نام امیرالمؤمنین على، علیه‏السلام، و مدح مولاى غدیر خم محروم مانده باشد. براى اثبات این سخن کافى است تا گلگشتى در آثار چهار شاعر بزرگ ایران یعنى فردوسى، سعدى، مولوى و حافظ داشته باشیم.

حماسه سراى بزرگ باستان حکیم ابوالقاسم فردوسى (م. 411 ق.) گوید:
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحى
خداوند امر و خداوند نهى
که من شهر علمم، علیّم در است
درست این سخن گفتف پیغمبر است
اگر چشم دارى به دیگر سراى
به نزد نبىّ و »وصىّ« گیر جاى
منم بنده اهل بیت نبى
ستاینده خاک پاى »وصىّ«
حکیم طوس، چنان که از ابیات بالا نیز پیداست، هر گاه از امام على، علیه‏السلام، یاد مى‏کند بیش از هر وصف دیگر به »وصایت« تکیه مى‏کند و همیشه با تأکید صریح حضرتش را »وصىّ« مى‏نامد که همین خود مى‏تواند حاکى از اعتقادى باشد که فردوسى بى گمان به حقانیت غدیر داشت.
جلال الدین محمد مولانا مولوى (م. 670 ق.) در دیوان ماندگار خود مى‏گوید:
تا صورت پیوند جهان بود، على بود
تا نقش زمین بود و زمان بود، على بود
شاهى که ولى بود و وصى بود، على بود
سلطان سخا و کرم و جود، على بود
ملاى رومى در این غزل مولا على، علیه‏السلام، را مانند یک شاعر شیعى با اوصاف و امتیازهایى چون: »ولى«، »وصى« و »معصوم به نص قرآن« مى‏ستاید و در ضمن رباعیات خود مى‏گوید:
روزى نشد از سر على کَس آگاه
زیرا که نشد کَس آگه از سر الاه
یک ممکن و این همه صفات واجب
لا حول و لا قوة إلّا باللّه
در دفتر ششم مثنوى نیز به تفسیر حدیث »من کنت مولاه فعلىّ مولاه« پرداخته، مى‏گوید:
زین سبب پیغمبر با اجتهاد
نام خود و آن على مولا نهاد
گفت هر کَس را منم مولا و دوست
ابن عمّ من على مولاى اوست
پس از مولوى مى‏رسیم به شیخ مصلح‏الدین سعدى شیرازى (م. 690 ق.) و مى‏بینیم که وى نیز کسى از اصحاب پیامبر، صلّى‏اللَّه‏علیه‏وآله، را مانند على، علیه‏السلام، نستوده است:
جوانمرد اگر راست خواهى ولىّ است
کرم، پیشه شاه مردان على است
سعدى در این بیت از امیرالمؤمنین، علیه‏السلام، با نام »ولىّ« یاد مى‏کند.
مرحوم قاضى نورالله شوشترى از کتاب »خلاصةالمناقب« مولانا نورالدین جعفر بدخشى قصیده‏اى از قصاید سعدى را نقل مى‏کند که در ضمن آن سعدى مى‏گوید:
به آن روزى که وحى آمد نبى را
که از پالان اشتر ساخت منبر
که بعد از مصطفى در کل عالم
نبفد فاضل‏تر و بهتر ز حیدر
پس از احمد امام حق على دان
که بود او نفس معصوم مطهر
پس از سعدى به شاعر غزلسراى بزرگ حافظ شیرازى (م. 792 ق.) مى‏رسیم و مى‏بینیم که لسان‏الغیب نیز همین نوا را مى‏نوازد و مى‏گوید:
على امام و على ایمن و على ایمان
على امین و على سرور و على سردار
على ز بعد محمد ز هر که هست بفه است
اگر تو مؤمن پاکى بکن بر این اقرار
که نیست دین هدا را به قول پاک رسول
امام غیر على بعدف احمد مختار
حافظ شیرازى در این اشعار نقل شده نیز مولا على، علیه‏السلام، را پس از محمد، صلّى‏اللَّه‏علیه‏وآله، از همه برتر و افضل »و به قول پاک رسول، صلّى‏اللَّه‏علیه‏وآله، تنها امام اسلام پس از احمد مختار، صلّى‏اللَّه‏علیه‏وآله« مى‏داند.
اینک که با اشعار لسان‏الغیب شیرازى گلگشت دلنوازمان در دیوانهاى چهار شاعر بزرگ ارکان اربعه شعر فارسى به پایان رسید بر مى‏گردیم و غدیر خم را در آثار شاعران دیگر پى مى‏گیریم.
قرن چهارم
1- کسایى مروزى، ابوالحسن مجدالدین (م. 341 ق.):
اى نواصب گر نداى فضل سرّ ذوالجلال
آیت »قربى« نگه کن و آن »اصحاب‏الیمین«
»قل تعالوا ندع« برخوان، ور ندانى گوش دار
لعنت یزدان ببین از »نبتهل« تا »کاذبین«
آن نبى و ز انبیا کس نى به علم او را نظیر
وین ولى، و ز اولیا کس نى به فضل او را قرین
آن چراغ عالم آمد و ز همه عالم بدیع
وین امام امت آمد و ز همه امت گزین
کسایى مروزى، ممدوح و برگزیده خدا و رسولش را با تصریح به آیه مودت قربى و آیه مباهله و سوره هل اتى مى‏ستاید و آن حضرت را »رکن مسلمانى«، »ولى بى‏مانند« و »سرّ ذوالجلال« مى‏داند و »امیرالمؤمنین« »امام المتقین« »امام امت« و از میان همه امت برگزیده شده توصیف مى‏کند.
2- دقیقى طوسى، ابومنصور محمدبن‏احمد (م.341ق.):
کیوس‏وار بگیرد همى به چشم آلوس
بسان فرخ شبها امیر روز غدیر
پر واضح است که مراد از امیر روز غدیر، امیرمؤمنان على، علیه‏السلام، است و تا آنجا که ما تفحص کردیم مى‏توان گفت که این بیت دقیقى، قدیمى‏ترین شعرى است که با صراحت تمام از روز غدیر سخن گفته و از متون ادب فارسى به جا مانده است.
قرن پنجم
3- منوچهرى دامغانى (م. 433 ق.):
آهنى در کف، چون مرد غدیر خم
به کَتفف باز فکنده سر هر دو کم
یکى از پژوهشگران نوشته است:
ظاهراً نخستین شعرى که در آن، نام »غدیر خم« آمده، از منوچهرى دامغانى مى‏باشد.
اما چنان که پیش از این آوردیم معلوم شد که یک قرن پیش از منوچهرى، دقیقى طوسى از »امیر روز غدیر« نام برده بود.
منوچهرى دامغانى در جایى دیگر مى‏گوید:
کس را خداى بى هنرى مرتبت نداد
بیهوده هیچ سیل نیاید سوى غدیر
باشد همو بزرگ چنو روز او بزرگ
باشد شقى حقیر و چنو روز او حقیر
4- ناصرخسرو قبادیانى (481-394 ق.):
على آن یافت ز تشریف که در روز غدیر
شد چو خورشید درخشنده در آفاق شهیر
ناصر خسرو در تشبیهى رابطه انسان با خرد و دانایى را مانند رابطه پیامبر اکرم، صلّى‏اللَّه‏علیه‏وآله، با امیرالمؤمنین، علیه‏السلام، در روز غدیر خم مى‏داند:
با خرد باش یکدل و همبر
چون نبى با على به روز غدیر
یا در جاى دیگرى مى‏گوید:
بیاویزد آن کس به غدر خداى
که بگریزد از عهد روز غدیر
چه گویى به محشر اگر پرسدت
از آن عهد محکم، شبر یا شبیر
و در چکامه بلندى گوید:
آگاه تو نیئى که پیمبر که را سپرد
روز غدیر خم، به منبر، ولایتش
5- ابوالمفاخر رازى (م. 511 ق.):
بال مرصع بسوخت مرغ ملمع بدن
اشک زلیخا بریخت یوسف گل پیرهن
این بیت مطلع قصیده پر آوازه‏اى است که رازى در مدح حضرت امام رضا، علیه‏السلام، سروده که بسیار مورد استقبال شاعران پس از او گشته و چکامه‏ها به اقتضاى آن پرداخته‏اند.
ابوالمفاخر رازى در ضمن آن گوید:
کرده ز خارا خمیر همچو امیر غدیر
از کف پیر فطیر، پشت تنور دمن
قرن ششم
6- سوزنى سمرقندى، شمس‏الدین محمد (م.569 ق.):
نگر که دست که بگرفت مصطفى به غدیر
که را امام هدى خواند و فخر و زین و همام
مرا امام هم از جایگه وصىّ خداست
ز جایگاه نبى، مر ترا امام کدام؟
7- سنایى غزنوى، ابوالمجد مجدود بن آدم (525-437ق.):
نایب مصطفى به روز غدیر
کرده در شرع مر، ورا، به امیر
بهر او گفته مصطفى به الاه
کاى خداوند »وال من والاه«
8- شرف‏الشعرا قوامى رازى، بدرالدین (قرن 6):
ولى نعمت اهل دین از رسول
ولى عهد پیغمبر کردگار
و در جاى دیگرى مى‏گوید:
آن امام نص معصوم آن که زیر ساق عرش
بوسه بر نعلین قدر او همى کیوان دهد
قوامى رازى که از شاعران بنام شیعى است مولا على، علیه‏السلام، را در اشعارش »سپهدار اسلام«، »ولى نعمت اهل دین از جانب رسول خدا، صلّى‏اللَّه‏علیه‏وآله«، »ولى عهد رسول خدا«، »امیر مؤمنان«و »امام معصوم« مى‏خواند و گویاتر از همه اینکه امام نص، یعنى امام منصوص علیه مى‏داند و پیداست که مراد از نص بیشتر حدیث غدیر است.


قرن هفتم
9- عطار نیشابورى، فریدالدین (586-516 ق.):
قلب قرآن قلب پر قرآن اوست.
»وال من والاه« اندر شأن اوست

قرن هشتم
10- ابن یمین فریومدى (م. 769 ق.):
او در قصیده‏اى با مطلع:
مقتداى اهل عالم چون گذشت از مصطفى
ابن عم مصطفى را دان على مرتضى
از غدیر خم و حدیث متواتر »من کنت مولاه فعلىّ مولاه« یاد مى‏کند و اینکه آن را نمى‏توان انکار کرد:
اوست مولانا به فرمانى که از حق ناطق است
چون توان منکر شدن در شأن او »من کنت« را؟
11- مولانا لطف‏الله نیشابورى (م. 810 ق.):
اگر قرآن بود برحق به قول حق امامت را
حواله با که کرد احمد بدان مجمع که بفد ذاهب
پیداست که مقصود شاعر از آن مجمعى که پیامبر اسلام، صلّى‏اللَّه‏علیه‏وآله، از رحلت و رفتنى بودن خود (ذاهب) خبر داده و امامت را در آن مجمع به امام، علیه‏السلام، حواله کرد (واگذار نمود) غدیر خم است و همین موجب آن است که امام و رهبر پس از پیامبر، صلّى‏اللَّه‏علیه‏وآله، على، علیه‏السلام، باشد و نه غیر.
12- افضل‏المتکلمین مولانا کاشى، محمدحسن (قرن8):
مقصد تنزیل »بلّغ«، مرکز اسرار غیب
مقطع »یتلوه شاهد« مطلع »حبل المتین«
مراد مولانا از »مقصد تنزیل بلّغ« همان آیه شریفه‏اى است که در روز غدیر از جانب خدا به رسولش فرود آمد. یا در جاى دیگرى مى‏گوید:
اى گزیده مر خدایت یا امیرالمؤمنین
خوانده نفس مصطفایت یا امیرالمؤمنین
13- علوى رازى، نصر بن محمد متخلص به نصرت (از شاعران سده هشتم):
او در قصیده‏اى به مطلع:
بعد احمد ز که جویم ره اخلاص و صواب
تا به محشر سرم از زیب وى افسر گیرد؟
یا که را میر و امام از پى احمد گویم
تا درخت دل و دینم نعم و بر گیرد؟
و در جواب به توصیف امیرالمؤمنین على، علیه‏السلام، با عنایت به آیات و احادیث مى‏پردازد و با تکرار (آن بود میر...) برخى از اوصاف و خصایل امام على، علیه‏السلام، را یادآورى مى‏کند تا بگوید:
آن بود میر که در روز غدیرش قرآن
بر همه امت احمد سر و سرور گیرد
در قصیده دیگرى گوید:
مؤمن آن باشد که او را گیرد اندر دین امام
کو امامت در غدیر از ایزد جبار داشت
در مطلع قصیده دیگرى نیز »آیه کمال‏الدین« را زینت بخش سخنش قرار داده، به صورت مستند و مستدل از غدیر خم سخن گفته است که:
بهر امامتش به مَلاى عموم خلق
اندر غدیر خم به نبى، حق پیام کرد
14- حمزه کوچک ورامینى (از شاعران سده هفتم و هشتم هجرى):
او در چکامه‏اى سخن از سوره‏هایى مى‏گوید که در آنها آیه‏هایى در حق اهل بیت، علیهم‏السلام، و اثبات امامت امام على، علیه‏السلام، نازل شده است و با اشاره به »آیات غدیر« که بیشتر در سوره مائده است مى‏گوید:
الکهف و نور و سجده و انعام و مائده
بیگاه و گاه منقبتش ماجرا کنم
در جاى دیگر او دهها آیه از قرآن مجید،شاهد مى‏آورد که همگى در مدح مولاى مؤمنان على، علیه‏السلام، است و با اشاره به آیه تبلیغ ولایت (یا أیّها الرّسول بلّغ ما أنزل الیک...) و آیه »اکمال دین« که هر دو در باره غدیر خم نازل شده و از آیه‏هاى بسیار معروف سوره »مائده« مى‏باشند چنین مى‏گوید:
سراسر »مائده« در مدحت اوست
که حق بهر زکاتش »إنّما« گفت
و با تصریح به اینکه آیه »إنّما« نیز از سوره مائده در شأن امام، علیه‏السلام، است، سوره به سوره، آیه‏هایى را که در حق على، علیه‏السلام، است، در ضمن قصیده بلندش یادآورى مى‏کند.

قرن نهم
15- ابن حسام خوسفى، محمدبن حسام‏الدین (875-783ق.):
»یا أیّها الرّسول« خطاب محمد است
لیک این خطاب، سوى محمد، براى اوست
16- قاینى واعظ، میر سیدعلى (قرن 9):
او همانند یک شاعر زبده فضایل و مناقب مولا، علیه‏السلام، را به رشته نظم کشیده و مانند متکلّمى زبردست و حق طلب با مخالفان محاجه مى‏کند و مى‏گوید:
وانکه مى‏گویند ناکرده خلیفه، نقل کرد
از هوا ترک نص و قول پیغمبر کرده‏اند
اى عجب زان قوم کو را تهنیت کرده غدیر
بعد از آن اندر سقیفه رأى دیگر کرده‏اند
بر وفاق رأى، تأخیر مقدم کرده‏اند
بر خلاف نص، تقدیم مؤخر کرده‏اند

قرن دهم
17- بابا فغانى (م. 925 ق.):
امام اوست به حکم خدا و قول رسول
که مستحق امامت بود به نص کلام
امام اوست که قایم بود به حجت خویش
چراغ عاریت از دیگرى نگیرد وام
روشن است که منظور بابافغانى از »نص کلام« و »حکم خدا و قول رسول« بیشتر غدیر خم است
18- مولانا نظام استرآبادى (م. 921 ق.):
شکست رونق دین شد، نه قیمت گهرت
چو اهل غدر شکستند عهد روز غدیر
قرن یازدهم
19- صائب تبریزى (1086-1016 ق.):
آخر ز فیض ساقى کوثر، تمام شد
عید غدیر شد به مقیمان این دیار
صائب در قصیده دیگرى که پیش از قصیده فوق در دیوانش ثبت شده است همچنین در مدح مولا على، علیه‏السلام، گوید:
چون لباس کعبه بر اندام بت، زیبنده نیست
جز تو بر شخص دگر نام امیرالمؤمنین
20- فیاض لاهیجى (م. 1072 ق.):
در قصیده بلندى که در مدح امام على، علیه‏السلام، به مطلع زیر سروده است:
سزاى امامت به صورت، به معنى
علىّ ولىّ آن که شاه است و مولى
پس از هفتاد بیت مى‏رسد به آنجا که گوید:
به تنزیل شد »هل اتى« از چه منزل
نبى را ز »بلّغ« چرا کرد عتبى؟
و پیداست که مرادش از »بلّغ« آیه تبلیغ و حمایت است که در غدیر خم نازل شد و ملاعبدالرزاق فیاض لاهیجى خود در ادامه همین چکامه چنین گوید:
به روز غدیر از براى که مى‏گفت
به بالاى منبر نبى »لست اولى«
براى که بود اینکه گردید صادر
حدیثى که نقل است در »طیر مثوى«
چرا کرد امرف سلام امامت
چرا اجر تبلیغ شد حبّ قربى
کسى کاین فضایل مر او راست ثابت
کسى کاین دلایل در او هست مجرا
بود در امامت زهر غیر سابق
بود در خلافت زهر غیر اَحرى
21- نظیرى نیشابورى (م. 1083 ق.):
فراز منبر یوم الغدیر، این رمزیست
که سر ز جیب محمد، على برآورده
قرن دوازدهم
22- حزین لاهیجى (1181-1103 ق.):
آن طایر قدسم که چکد خون ز صفیرم
با درد و عشق سرشتند خمیرم...
مستى مرا نیست مرا به دنباله خمارى
پیمانه‏کش میکده خمّ غدیرم
23- عاشق اصفهانى، محمد (1181-1111 ق.):
او در چکامه‏اى پس از گلایه و شکواى شاعرانه از روزگارش به نام مولاى غدیر پناه مى‏برد و مى‏گوید:
چرخ با من دشمن و جز آستان بوتراب
نیست جاى دیگر از بهر پناهم دلپذیر
آن که پیش از مهد بستى صولت او دست دیو
آنکه در گهواره کشتى گاه اژدر، گاه شیر
آنکه حاصل گشت از وى دین ایزد را کمال
چون به نص مصطفى مخصوص شد روز غدیر

24- لامع، محمدرفیع (م. 1076 ق.):
محمد رفیع بن عبدالکریم درمیانى متخلّص به »لامع« اشعار بسیارى در مدح حضرت امیر، علیه‏السلام، دارد که در ضمن یکى از آنها مى‏گوید:
»من کنت مولاه« از نبى در شأن او شد منجلى
مولاى انس و جان على، قسام نیران و جنان

25- فقیر دهلوى، میر شمس‏الدین (1183-1115 ق.):
با عنایت به آیه شریفه »ألیوم أکملت لکم دینکم...« گوید:
آن وارث ملک لایزالى
شاهنشه دین، علىّ عالى
آن مجمل شرع از او مفصّل
و آن دین خدا به او مکمَّل
26- آذر بیگدلى، لطفعلى‏بیک (1195-1134 ق.):
شنیدم به فرمان حىّ قدیر
على را پیمبر به روز غدیر
به بالاى سر برد و با خلق گفت:
که تا چند این راز باید نهفت
از آنان که دارندم آیین و کیش
شمارد مرا هر که مولاى خویش
پس از من بداند که مولا علیست
ز هر کس به مولایى اولى علیست
قرن سیزدهم
27- وصال شیرازى (1262-1197 ق.):
آن که حاصل گشت از وى ایزد را کمال
چون به نص مصطفى مخصوص شد روز غدیر
وصال شیرازى نزدیک به بیست مورد از غدیر خم یاد کرده و غدیریه‏هاى بلند و بالایى سروده است که نقل همه آنها در این مجال نمى‏گنجد.
28- داورى شیرازى، محمد (1238- 1283 ق.):
اینک اینک شادى عید غدیر
أبشروا یا قوم قد جاء البشیر
داورى شیرازى غدیریه‏هایى دارد که در دیوان وى به ترتیب با عناوینى چون »عید غدیر« »خلعت غدیر« و »تهنیت عید غدیر« ذکر شده است.
30- جودى خراسانى، عبدالجواد (م. 1302 ق.):
بود مبارک و میمون صباح عید غدیر
به اهل عالم ایجاد از صغیر و کبیر
بود امیر بر اعیاد این همایون عید
چنان که بر همه اولیا جناب امیر
على عالى اعلاء، قسیم جنّت و نار
ولىّ والى والا، خدیو عرش سریر
شها! تویى که به خمّ غدیر خواند تو را
وصىّ خویش نبى ز امر کردگار قدیر
31- شکیب اصفهانى، محمدعلى (م. قرن 13):
آن خسروى که ختم رسل در غدیر خم
فرمود این وصىّ من از امر داور است
بر من وصىّ مطلق و بر کبریا ولىّ
بر مؤمنین امیر و به اسلام یاور است
شکیب اصفهانى در قصیده دیگرى نیز غدیر را مى‏سراید که در اینجا چند بیتى از صدر آن آورده مى‏شود:
چون اراده خدا شد به کمال خودنمایى
به غدیر خم در آمد به لباس مرتضایى
ز جمال شاه مردان بنمود جلوه یزدان
به جلال ذوالجلالى به کمال کبریایى
32- قاآنى شیرازى (1270-1222 ق.):
گفت که فردا مگر نه عید غدیر است
عیدى بادش چو بوى عود معطر
پس از این مطلع داستان غدیر را چنین مى‏سراید:
بر شد و گفتا: »الست اولى منکم«
گفتند: آرى، ز ما به مایى بهتر
دست على را پس گرفت و برافراخت
قطب هدى را پدید شد خط محور
گفت که اى قوم بنگرید تناتن
گفت که اى قوم بشنوید سراسر
هر کش مولا منم على‏اش مولاست
اوست پس از من به خلق سید و سرور
33- شمس‏الشعرا سروش اصفهانى،میرزامحمدعلى (1285-1228 ق.):
به پاس قدمت پیمان، شه ولایت شد
که مست جام ولا، از خم غدیر آمد
34- جیحون یزدى، میرزامحمد (م. 1301 ق.):
در قصیده‏اى به مطلع:
مست از غدیر خم نگر مهر و مه ارض و سما
آرى مجو هوشى دگر، چون شد سقایت با خدا
واقعه غدیر خم را با استفاده از متون و تاریخ بابیان شیرین شعر روایت مى‏کند و در مقطع مى‏گوید:
تا بیش باشد محترم عید غدیر از عید جم
یارت ز عشرت مغتنم، خصمت به عسرت مبتلا
35- وامق یزدى، میرزا محمدعلى (م. 1255 ق.):
شد عید غدیر خم اى ساقى گلرخسار
شکرانه این نعمت خشت از سرخم بردار
روزى است که از داور، شد حکم به پیغمبر
تا خود به سر منبر بى پرده کند اظهار
36- اختر طوسى، میرزا غلامحسین (1334-1268ق.):
او در قصیده بلندى گوید:
باشد از شرح نبى ظاهر که در شرع نبى
کرده حق نایب منابت یا امیرالمؤمنین!
کرده مولا. در غدیر خم محمد بعدف خویش
بر جمیع شیخ، شابت یا امیرالمؤمنین!
از سده سیزدهم غدیریه‏ها و غدیرواره‏هاى زیادى در میان آثار شاعران به جاى مانده است.

قرن چهاردهم
40- صبورى کاشانى، محمدکاظم (1322-1259 ق.):
گر خطبه ولایت او بایدت شنید
بشنو که حق خطیب وى و عرش منبر است
»یا أیّها الرسول« به ابلاغ جبرئیل
در شأن او ز قول خداوند اکبر است

41- خراسانى، میرزاحبیب‏الله (1266- 1327 ق.):
از جام و سبو گذشت کارم
وقت خم و نوبت غدیر است
مى نوش که چرخ پیر امروز
از ساغر خود پیاله‏گیر است
و در چکامه‏اى دیگر مى‏گوید:
جام عشق از حوض کوثر خورده‏ایم
ساقى و خمّ و غدیرف ما علیست
گفت پیغمبر که موسى را وزیر
بود اگر هارون، وزیر ما علیست
بیت اخیر مربوط به حدیث منزلت است.
42- ادیب‏الممالک فراهانى (1336-1277 ق.):
خطاب آمد ز یزدان کاى پیمبر!
على را بر خلافت کن معیّن
چراغ کفر را بنماى خاموش
سراج عقل را فرماى روشن
43- صغیر اصفهانى (1390-1312 ق.):
صغیر روز غدیر را پایان امر نبوت و آغاز امامت مى‏داند:
رسید امر نبوت به منتهى برخاست
نبى ز جاى و به جایش على نشست امروز

44- غروى اصفهانى، شیخ محمدحسین معروف به کمپانى (1361-1296ق.):
باده بده ساقیا، ولى ز خمّ غدیر
چنگ بزن مطربا، ولى به یاد امیر
تو نیز اى چرخ پیر بیا ز بالا به زیر
داد مسرّت بده، ساغر عشرت بگیر
وادى خم غدیر منطقه نور شد
یا ز کف عقل پیر تجلّى طور شد
یا که بیانى خطیر ز سر مستور شد
یا شده در یک سریر قران شاه و وزیر
البته غدیریه‏هاى علامه غروى، منحصر به یک نمونه نیست. بلکه ایشان هم در دیوان فارسى ونیز در دیوان عربى خویش »الانوار القدسیه« بارها از غدیر گفته و غدیریه‏ها سروده است.

45- ملک‏الشعراى بهار، محمدتقى (1330-1266ش.):
در غدیر خم یزدان گفت مر پیمبر را
کز پى کمال دین، شو پذیره حیدر را
پس پیمبر اندر دشت بر نهاد منبر را
برد بر سر منبر حیدر فلک‏فر را
شد جهان دل روشن، زان شمس روحانى
46- شهریار، سید محمدحسین (1367-1283 ش.):
او یکى از احتجاجهاى امیرمؤمنان على، علیه‏السلام، را به روایت مى‏نشیند و در ادامه مى‏گوید:
نه با آن خطبه »من کنت مولاه«
على را برد بر اعلا و اعلن؟!
نه خود فریاد »بخّاً بخ« کشیدید؟!
من اینها شور خوانم یا که شیون
چه شد عهد خدا بر من شکستید
الا اى حاسدان عهد بشکن...
مرحوم شهریار به هر دو زبان فارسى و ترکى سروده‏هاى بسیارى درباره غدیر خم داد که از جمله
یا على نام تو بردم نه غمى ماند و نه همى
بأبى أنت و أمّى
گوئیا هیچ نه همى به دلم بوده، نه غمى
بأبى أنت و أمّى
منکر عید غدیر خم و آن خطبه و تنزیل
کر و کور است و عرازیل
با کر و کور چه عید و چه غدیرى و چه خمى
بأبى أنت و أمّى

البته با جرأت مى‏توان گفت که در چهارده قرن گذشته شاعران پارسى گوى بیش از صد غدیریه از خود به یادگار گذارده‏اند و اگر تفحص کنیم خواهیم دید که تنها در پنجاه سال اخیر صدها قصیده و غزل و قطعه و مثنوى درباره غدیر سروده شده و انتشار یافته است.


Link      Comments () Date: چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧

دلی بی غم by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

در این دنیا دل بی غم نیابیم
که قرار نیست و نبود
به قول شاعر:
دل بی غم در این دنیا نباشد
اگر باشد بنی آدم نباشد


Link      Comments () Date: شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧

به مناسبت میلاد مبارک امام رضا علیه السلام by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مرجع:

برای تولد امام رضای خود خودمان


چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند
موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند

نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

هم تو گل‌های این باغ را می‌شناسی
هم تمام شهیدان تو را می‌شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند

بوی توحید مشروط بر بودن توست
ای که آیات قرآن تو را می‌شناسند

گرچه روی از همه خلق پوشیده داری
آی پیدای پنهان تو را می‌شناسند

اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند

قیصر امین پور


Link      Comments () Date: یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

رادیو زمانه با مدیریت هماهنگ تر by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

قومیت و نژاد مدیر یک رسانه چندان مهم نیست. جهت گیری آن رسانه مهم است. این جهت گیری از ابتدا و بر اساس خواست موسسان و برنامه ریزان و سرمایه گذاران آن شکل میگیرد. البته گاهی تغییر مدیران فرصتی برای ارزیابی مجدد است.
چه زمانی که یک ایرانی مدیر آن باشد و چه زمانی که یک انیرانی مدیر آن باشد، باید به چیزهای دیگر توجه و آنها را بررسی کرد. باید نسبت تلاش رادیو زمانه را با منافع ملی کشورمان بررسی کنیم. ببینیم که چرا راه اندازی شده و در چه مسیری حرکت میکند. این درست نیست که اگر ایرانی مدیرش باشد خیلی خوب است و اگر خارجی شد خیلی بد است. شاید از همان ابتدا خوب نبوده، یا الان واقعا بد است.

============================

ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان همدلی خود دیگراست
همدلی از همزبانی بهتر است


Link      Comments () Date: جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧

داستان موش و گربه عبید زاکانی by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مطلب از وبلاگستان:

موش و گربه - عبید زاکانی

اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی
..
ای خردمند عاقل و دانا
قصه موش و گربه برخوانا
قصه موش و گربه منظوم
گوش کن همچو در غلطانا
ازقضای فلک یکی گربه
بود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل و سینه اش چو سپر
شیردم و پلنگ چنگانا
از غریوش به وقت غریدن
شیر درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادی پای
شیر از وی شدی گریزانا
روزی اندر شرابخانه شدی
از برای شکار موشانا
در پس خم می نمود کمین
همچو دزدی که در بیابانا
ناگهان موشکی ز دیواری
جست بر خم می خروشانا
گفت : کر گربه تا سرش بکنم
پوستش پر کنم ز کاهانا
گربه در پیش من چو سگ باشد
که شود روبرو به میدانا
گربه این را شنید و دم نزدی
چنگ و دندان زدی به سوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگی شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توام
عفو کن از من این گناهانا
گربه گفتا : دروغ کمتر گوی
نخورم من فریب و مکرانا
می شنیدم هرآنچه می گفتی
آروادین .... مسلمانا
گربه آن موش را بکشت و بخورد
سوی مسجد شدی خرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشید
ورد می خواند همو ملانا
بار الها که توبه کردم من
ندرم موش را به دندانا
بهر این خون ناحق ای خلاق
من تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه کرد و زاری کرد
تا به حدی که گشت گریانا
موشکی بود در پس منبر
زود برد این خبر به موشانما
مژدکانی که گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نیاز و افغانا
این خبر چون رسید بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزیده برجستند
هر یکی تخته های الوانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر یکی تحفه های الوانا
آن یکی شیشه شراب به کف
وان دگر بره های بریانا
آن یکی تشتکی پر از کشمش
وان دگر یک طبق ز خرمانا
آن یکی ظرفی از پنیر به دست
وان دگر ماست با کره نانا
آن یکی خوانچه پلو بر سر
افشره آبلیمو عمانا
نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا
عرض کردند با هزار ادب
کای فدای رهت همه جانا
لایق خدمت تو پیشکشی
کرده ایم ما قبول فرمانا
گربه چون موشکان بدید بگفت
رزقکم فی السما و حقانا
من گرسنه بسی به سر بردم
رزقم امروز شد فراوانا
بعد از آن گفت : پیش فرمائید
قدمی چند ای رفیقانا
موشکان جمله پیش می رفتند
تنشان همچو بید لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز میدانا
پنج موش گزیده را بگرفت
هر یکی کدخدا و ایلخانا
دو بدین چنگ و دو بدان چنگال
یک به دندان چو شیر غرانا
آن دو موش دگر که جان بردند
زود بردند خبر به موشانا
که چه بنشسته اید ای موشان
خاکتان برسر ای جوانانا
پنج موش رئیس را بدرید
گربه با چنگها و دندانا
موشکان را از این مصیبت و غم
شد لباس همه سیاهانا
خاک بر سر کنان همی گفتند
ای دریغا رئیس موشانا
بعد از آن متفق شدند که ما
می رویم پای تخت سلطانا
تا به شه عرض حال خویش کنیم
از ستمهای خیل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت
دید از دور خیل موشانا
همه یکبار کردنش تعظیم
کای تو شاهنشهی به دورانا
سالی یک دانه می گرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا
این زمان پنج پنج می گیرد
چون شده عابد و مسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتند
شاه فرمود کای عزیزانا
من تلافی به گربه خواهم کرد
که شود داستان دورانا
بعد یک هفته لشکری آراست
سیصد و سی هزار موشانا
همه با نیزه ها و تیر و کمان
همه با سیف های برانا
فوج های پیاده از یک سو
تیغها در میانه جولانا
چونکه جمع آوری لشکر شد
از خراسان و رشت و گیلانا
یکه موشی وزیر لشکر بود
هوشمند و دبیر و فتانا
گفت باید یکی ز ما برود
نزد گربه به شهر کرمانا
یا بیا پای تخت در خدمت
یا که آماده باش جنگانا
موشکی بود ایلچی ز قدیم
شد روانه به شهر کرمانا
نرم نرمک به گربه حالی کرد
که منم ایلچی شاهانا
خبر آورده ام برای شما
عزم جنگ کرده شاه موشانا
یا برو پای تخت در خدمت
یا که آماده باش جنگانا
گربه گفتا که موش گه خورده
من نیایم برون ز کرمانا
لیکن اندر خفا تدارک کرد
لشکر معظمی ز گربانا
گربه های یراق شیر شکار
از صفاهان و یزد و کرمانا
لشکر گربه چون مهیا شد
داد فرمان به سوی میدانا
لشکر موشها ز راه کویر
لشکر گربه از کهستانا
در بیابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دلیرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادی
هر طرف رستمانه جنگانا
آن قدر موش و گربه کشته شدند
که نیاید حساب آسانا
حمله سخت کرد گربه چو شیر
بعد از آن زد به قلب موشانا
موشکی اسب گربه را پی کرد
گربه شد سرنگون ز زینانا
الله الله افتاد در موشان
که بگیرید پهلوانانا
موشکان طبل شادیانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فیل سوار
لشکر از پیش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته به هم
با کلاف و طناب و ریسمانا
شاه گفتا به دار آویزند
این سگ روسیاه نادانا
گربه چون دید شاه موشان را
غیرتش شد چو دیگ جوشانا
همچو شیری نشست بر زانو
کند آن ریسمان به دندانا
موشکان را گرفت و زد به زمین
که شدندی به خاک یکسانا
لشکر از یک طرف فراری شد
شاه از یک طرف گریزانا
از میان رفت فیل و فیل سوار
مخزن و تاج و تخت و ایوانا
هست این قصه عجیب و غریب
یادگار عبید زاکانا
جان من پند گیر از این قصه
که شوی در زمانه خندانا
غرض از موش و گربه برخواندن
مدعا فهم کن پسر جانا

Link      Comments () Date: جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧

سیمای علی علیه السلام در مثنوی by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

لینک مقاله:

مولوی پاسخ علی علیه السلام را به این صورت به نظم می‏کشد:

خنجر و شمشیر شد ریحان من

مرگ من شد بزم و نرگستان من

آن‏که او تن را بدین سان پی کند

حرص میری و خلافت کی کند

زان به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم

تا امیران را نماید راه و حکم

تا امیری را دهد جانی دگر

تا دهد نخل خلافت را ثمر



مطلب کامل را در ادامه بخوانید


                 

منابع مقاله:

فصلنامه معرفت، شماره 47، حسن فراهانی؛


مقدمه

جلال الدین محمد بلخی مشهور به «مولوی‏» ، متولد ششم ربیع الاول سال 604 ه.ق در بلخ و متوفای پنجم جمادی الاخر 672 ه.ق در قونیه، قریب 68 سال عمر کرد.عمر وی به سه دوره تقسیم می‏شود:

دوره اول.زندگانی و شخصیت اول مولوی از ایام کودکی تا 25 سالگی است; یعنی از سال 628 ق که پدر دانشمند و عارفش محمدحسین خطیبی معروف به «سلطان العلما بهاء الدین ولد» ، فرزند حسین بلخی، وفات یافت.مولوی در این مدت با شوق و ذوق هرچه تمام‏تر و با سرمایه هوش و حافظه فوق‏العاده به تحصیل علوم و فنون عقلی و نقلی و اکتسابی شامل ادبیات و فقه و حدیث و تفسیر قرآن اشتغال داشت.

دوره دوم.از 25 سالگی اوست تا حدود 38 سالگی; یعنی مقارن سال 642 ه.ق که ملاقات و برخورد او با شمس الدین محمد تبریزی اتفاق افتاد و موجب تغییر مسیر زندگی او گردید.در این مدت، که حدود 14 سال می‏شود، توسط سید برهان‏الدین محقق ترمذی (وفات 637 ه.ق) که از اصحاب و مریدان پدرش بود تحت تعلیم و تربیت قرار گرفت و داخل سنت تصوف و سیر و سلوک طریقت گردید.

دوره سوم.این دوره فعلیت نهایی روحانی و به قول خودش «مرحله سوختگی بعد از خامی‏» و پختگی اوست که از 38 سالگی وی، مقارن 642 ق آغاز می‏شود و تا پایان حیاتش به مدت 30 سال همچنان پیوسته با کمال گرمی و عشق و علاقه استمرار داشت. (1)

آثار برجسته و شاهکارهای جاویدان مولوی مربوط به همین دوره است.

از مولوی آثار ذیل برجای مانده است: مثنوی در 6 جلد، شامل 26000 بیت، دیوان غزلیات; معروف به دیوان کبیر یا کلیات شمس مشتمل بر 50000 بیت، رباعیات، مکتوبات مولانا، فیه مافیه، مجالس سبعه (2) و برخی آثار دیگر.

مولوی در مثنوی، در نخستین اشاره به امام علی علیه السلام، عشق خود را به ایشان با دو بیت زیبای عربی آشکار می‏سازد:

مرحبا یا مجتبی یا مرتضی

ان تغب جاء القضا ضاق الفضا

انت مولی القوم من لا یشتهی

قدردی، کلا لئن لم ینتهی. (3)

مولوی با سخنان حضرت علی علیه السلام آشنایی کامل داشته و بیت اول سخنی است منسوب به علی علیه السلام که فرمودند: «اذا جاء القضا ضاق الفضا» . (4)

این نقل قول تاکیدی است‏بر نقش ولایت‏حضرت علی علیه السلام که دین را نگهبان است; زیرا با تداعی آیه‏ای از قرآن مجید هشدار می‏دهد که «کلا لئن لم ینته لنسفعا بالناصیه.» (علق: 15) (5) این آیه قرآن خطاب است‏به فردی بت‏پرست از مردم مکه که برده مسلمان خود را از نمازگزاردن منع می‏کرد. (6)

وظیفه مولایی و نگاهبانی دین از آن جهت‏به عهده حضرت علی علیه السلام است که خود قرآن ناطق است. بنابراین، علی علیه السلام مردی است که رهروان و پیروانش او را عاشقند و بت‏پرستان و منکران تعالیم قرآن از او در بیم.

پهلوانی‏ها، جوان‏مردی‏ها و مبارزات آن حضرت چنان زبانزد مردم در ادوار گوناگون بوده که برای آن‏ها حماسه‏ها و منظومه‏های پهلوانی فراوانی ساخته‏اند. صبای کاشانی در مثنوی «خداوند نامه‏» به موضوع جنگ‏ها و رشادت‏های آن حضرت پرداخته است; در فتوت نامه اثر واعظ کاشفی و کیمیای سعادت اثر امام محمد غزالی نیز از جوان‏مردی‏های امام علیه السلام سخن رانده شده است، همچنین بازل مشهدی در اثر حماسی معروف خود، حمله حیدری، که حماسه‏ای مصنوع و بر وزن شاهنامه فردوسی سروده شده، به دلاوری و شجاعت و مردانگی آن حضرت پرداخته است. اما حکایت مولوی از داستان مبارزه حضرت علی علیه السلام با عمروبن عبدود خواندنی‏تر و جالب‏تر می‏باشد:

علی علیه السلام و درافکندن با عمرو بن عبدود

عمروبن عبدود، یکی از مبارزان و جنگجویان عرب، آوازه شجاعت و قدرت وی چنان بود که کم‏تر کسی را توان مقابله و رویارویی با او می‏نمود. در جنگ خندق، عمرو با رجزخوانی بسیار، مبارز و همرزم می‏طلبید. در این میان، تنها حضرت علی به جنگ رفت و سرانجام نیز وی را به هلاکت رساند. مولوی در این حکایت، علاوه بر بازگو نمودن روحیه شجاعت و جنگاوری، نمونه یک انسان کامل را، که زندگی، جنگ، خواسته و حتی مرگش نیز برای حق می‏باشد، به شکل زیبایی معرفی می‏کند. خلاصه این واقعه از منظر مولانا چنین است:

حضرت علی علیه السلام پس از آن که پشت دشمن را بر خاک نشاند و بر او دست‏یافت، بر سینه وی نشست تا سرش را از تن جدا سازد. او بر روی مبارک حضرت خدو انداخت و بدین دلیل، ایشان بدون درنگ برخاست و او را رها کرد و در پاسخ این سؤال که چرا بر زندگانی دشمن خود بخشش آوردی، گفت: «چون بر روی من خدو انداخت، از او در خشم شدم و ترسیدم که اگر او را بکشم، خشم من نیز در کشتن او تا حدی دخیل باشد; اما نمی‏خواستم که او را جز بهر حق بکشم. (7)

حضرت علی علیه السلام با این اقدام خود، آن پهلوان کافر را به تحسین جمال و جلال اسلام واداشت.

مولوی در این‏باره می‏گوید:

از علی آموز اخلاص عمل

شیر حق را دان منزه از دغل

در غزا بر پهلوانی دست‏یافت

زود شمشیری برآورد و شتافت

او خدو انداخت‏بر روی علی

افتخار هر نبی و هر ولی

او خدو زد بر رخی که روی ماه

سجده آرد پیش او در سجده‏گاه

در زمان انداخت‏شمشیر آن علی

کرد او اندر غزایش کاهلی

گشت‏حیران آن مبارز زین عمل

وزنمودن عفو و رحم بی‏محل (8)

به روشنی پیداست که هر کسی جز علی علیه السلام بود از شدت خشم و عصبانیت، به دلیل آن عمل گستاخانه عمرو، کار وی را بی‏درنگ تمام می‏کرد. مولوی از زبان عمرو پس از دیدن جوان‏مردی و آن عمل علی علیه السلام می‏گوید:

گفت: بر من تیغ تیز افراشتی

از چه افکندی مرا بگذاشتی؟

آن‏چه دیدی بهتر از پیکار من

تا شدی تو سست در اشکار من؟

آن‏چه دیدی که چنین خشمت نشست

تا چنان برقی نمود و بازگشت؟

آن‏چه دیدی که مرا زان عکس دید

در دل و جان شعله‏ای آمد پدید؟

آن‏چه دیدی برتر از کون و مکان

که به از جان بود و بخشیدیم جان؟

در شجاعت‏شیر ربانیستی

در مروت خود که داند کیستی؟ (9)

آن‏گاه پهلوان کافر از علی علیه السلام خواست که راز این بخشایش را بگشاید. بر همین اساس، مولوی عنان سخن را از عمرو می‏رباید و با شیفتگی خاصی ادامه می‏دهد:

ای علی که جمله عقل و دیده‏ای!

شمه‏ای واگو از آن‏چه دیده‏ای

تیغ ظلمت جان ما را چاک کرد

آب علمت‏خاک ما را پاک کرد

بازگو دانم که این اسرار هوست

زان که بی‏شمشیر کشتن کار اوست

بازگو ای باز عرش خوش شکار!

تا چه دیدی این زمان از کردگار

چشم تو ادراک غیب آموخته

چشم‏های حاضران بردوخته

راز بگشا ای علی مرتضی!

ای پس از سوء القضا حسن القضا! (10)

یا تو واگو آنچه عقلت‏یافته است

یا بگویم آنچه بر من تافته است

از تو بر من تافت پنهان چون کنی

بی زمان چون ماه پرتو می‏زنی

ماه بی‏گفتن چو باشد رهنما

چون بگوید شد ضیا اندر ضیا

باز گو ای باز پر افروخته

با شه و با ساعدش آموخته

باز گوی باز عنقاگیر شاه

ای سپاه اشکن به خودنی با سپاه

امت و حدی یکی و صدهزار

بازگو ای بنده بازت را شکار

در محل قهر، این رحمت زچیست؟

اژدها را دست دادن راه کیست؟ (11) امام علی علیه السلام توضیح ذیل را ابتدای پاسخ خود قرار می‏دهد:

غرق نورم گرچه سقفم شد خراب

روضه گشتم گرچه هستم بوتراب (12)

سپس مولانا زبان حال امام علی علیه السلام را به آن پهلوان کافر، چنین بیان می‏کند:

گفت: من تیغ از پی حق می‏زنم

بنده حقم نه مامور تنم

شیر حقم نیستم شیر هوا

فعل من بر دین من باشد گوا

«ما رمیت‏» از رمیتم در خراب

من چو تیغم و آن زننده آفتاب

رخت‏خود را من ز ره برداشتم

غیر حق را من عدم انگاشتم

که نیم کوهم زصبر و حلم و داد

کوه را کی در رباید تندباد

آن‏که از بادی رود از جا خسی است

زآن‏که باد ناموافق خود بسی است

باد خشم و باد شهوت باد آز

برد او را که نبود اهل نماز

کوهم و هستی من بنیاد اوست

ور شوم چون کاه بادم باد اوست

جز به باد او نجنبد میل من

نیست جز عشق احد سرخیل من

خشم بر شاهان شه و ما را غلام

خشم را من بسته‏ام زیر لگام

تیغ حلمم گردن خشمم زده است

خشم حق بر من چو رحمت آمده است

چون درآمد در میان غیرخدا

تیغ را دیدم نهان کردن سزا. (13)

سپس با نتیجه اخلاقی پسندیده‏ای این داستان ضمنی را در کمال ایجاز و اختصار کامل می‏کند:

تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر

بل زصد لشکر ظفر انگیزتر. (14)

آیا کسی با مشخصات مزبور، که چنین برای رضای خدا تلاش می‏کند و هوای نفس خود را نادیده می‏گیرد، می‏تواند برای خلافت و حکومت در این دنیا حرص و طمعی داشته باشد؟

مولوی در رد اتهام برخی افراد که به امام علی علیه السلام نسبت‏حرص و طمع به خلافت داده‏اند، می‏گوید:

آن‏که تن را بدین سان پی کند

حرص و میری و خلافت کی کند؟

زان به ظاهر کو شد اندر جاه و حکم

تا امیران را نماید راه و حکم

تا امیری را دهد جانی دگر

تا دهد نخل خلافت را ثمر. (15)

مولا علی علیه السلام خود در این‏باره در نهج‏البلاغه می‏فرماید:

«خدایا، تو می‏دانی آنچه از ما رفت، نه به خاطر رغبت در قدرت بود و نه از دنیای ناچیز خواستن زیادت، بلکه می‏خواستم نشانه‏های دین را به جایی که بود، بنشانم و اصلاح را در شهرهایت ظاهر گردانم تا بندگان ستمدیده‏ات را ایمنی فراهم آید و حدود ضایع مانده‏ات اجرا گردد. (16)

در فرازی دیگر مولوی در دفتر دوم مثنوی، با ذکر نام «ذوالفقار» اشارتی به علی علیه السلام دارد. «ذوالفقار» شمشیر پیغمبر بود که به علی علیه السلام بخشید و با شجاعت و دلاوری مترادف گشت:

زان نماید ذوالفقاری حربه‏ای

زان نماید شیر نر چون گربه‏ای. (17)

علی علیه السلام و فتح باب خیبر

یکی دیگر از رشادت‏های حضرت علی علیه السلام که مورد توجه مولوی قرار گرفته، واقعه جنگ خیبر و کندن در قلعه خیبر است. هنگام محاصره خیبر - آبادی یهودی‏نشینی که در هفتم هجری قمری (628 م) مورد حمله قرار گرفت - علی علیه السلام در قلعه را بر کند و آن را سپر ساخت. (18)

مولوی در قلعه خیبر را تمثیلی از نفس دانسته که تنها یک انسان کامل همچون حضرت علی علیه السلام توان کندن آن را داراست:

یا تبر بر گیر و مردانه بزن

تو علی‏وار این در خیبر بکن (19)

بعد از آن هر صورتی را بشکنی

همچو حیدر باب خیبر برکنی (20)

علی علیه السلام و واگویه با چاه

در ادب فارسی، بارها به ماجرای سر در چاه فرو بردن و ناله کردن آن حضرت اشاره شده است. در این‏باره در مثنوی آمده است:

چون بخواهم کز سرت آهی کنم

چون علی سر در فرو چاهی کنم (21)

نیست وقت مشورت، هین راه کن!

چون علی تو آه اندر چاه کن. (22)

مصراع دوم این بیت اشارت است‏به این خبر که علی علیه السلام سری را که پیامبر صلی الله علیه وآله به او سپرده و فرموده بود که نباید آن را بر کسی بگشاید، در گوش چاه خواند. «تفصیل جالبی آن هم از قول مولانا در مناقب [العارفین] [شمس‏الدین احمد ] افلاکی آمده است و این‏جا در کلام مولانا شاید از منطق‏الطیر عطار ماخوذ باشد. پس با توجه بدانچه افلاکی در باب منشا «نی‏» و ارتباط ناله وی با این «چاه‏» نقل می‏کند پیداست که نی نامه منثوی را، که تمام مثنوی تفسیر و تطویل آن محسوب است، نیز می‏توان در تقریر معانی عرفانی تعبیری از همین‏گونه اسرار تلقی کرد» . (23)

امام علی درباره مصائب و رنج‏هایی که از مردم آن دوران می‏دید، در یکی از خطبه‏های نهج‏البلاغه می‏فرماید: «خدایا، اینان از من خسته‏اند و من از آنان خسته; آنان از من به ستوه‏اند و من از آنان دل شکسته; پس بهتر از آنان را مونس من دار و بدتر از مرا بر آنان بگمار. خدایا، دل‏های آنان را بگداز; چنان‏که نمک در آب گدازد» . (24)

علی علیه السلام و قاتل خود

مولوی در حکایت دیگری به این حدیث نبوی اشاره می‏کند که بنابر روایات، پیامبر خدا صلی الله علیه وآله در گوش رکابدار علی علیه السلام فرمود: «کشتن علی بر دست تو خواهد بودن، خبرت کردم‏» . (25)

در شرح نیکلسون / مثنوی آمده است: «من اصل این حکایت را نمی‏دانم که عبدالله بن ملجم، از خوارج، که علی علیه السلام به دست او کشته شد، قبلا رکابدار او بوده است. به گفته المبرد (کامل، ج 1، ص 550) علی علیه السلام، ابن‏ملجم را از راه نظر می‏شناخت و او را دشمنی کینه‏توز و قاتل آینده خود می‏دانست، اما با این حال، از کشتن وی سرباز می‏زد و می‏گفت: "کیف اقتل قاتلی"; چگونه او را که مقدر است مرا بکشد، بکشم؟ با آن‏که پیامبر صلی الله علیه وآله کشته شدن علی به دست ابن ملجم را بر او معلوم گردانیده بود، امیرالمؤمنین علیه السلام پیوسته به ابن ملجم نیکی می‏کرد» . (26)

این در حالی است که ابن ملجم به علی علیه السلام التماس می‏کرد که "از بهر خدا مرا بکش و از این قضا برهان." (27)

مولوی پاسخ علی علیه السلام را به این صورت به نظم می‏کشد:

خنجر و شمشیر شد ریحان من

مرگ من شد بزم و نرگستان من

آن‏که او تن را بدین سان پی کند

حرص میری و خلافت کی کند

زان به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم

تا امیران را نماید راه و حکم

تا امیری را دهد جانی دگر

تا دهد نخل خلافت را ثمر. (28)

این حکایت‏به شایسته‏ترین نحو از زبان علی علیه السلام در مثنوی آمده است:

گفت پیغمبر به گوش چاکرم

کو برد روزی ز گردن این سرم

کرد آگه آن رسول وحی، دوست

که هلاکم عاقبت‏بر دست اوست

او همی گوید: بکش پیشین مرا

تا نیاید از من این منکر خطا

من همی گویم: چو مرگ من زتوست

با قضا من چو توانم حیله جست

او همی افتد به پیشم: کای کریم!

مر مرا کن از برای حق دو نیم

تا نه آید بر من این انجام بد

تا نسوزد جان من بر جان من

من همی گویم: برو «جف القلم‏» (29)

زان قلم بس سرنگون گردد علم

هیچ بغضی نیست در جانم زتو

زان‏که این را من نمی‏دانم زتو

آلت‏حقی تو، غافل دست‏حق

چون زنم بر آلت‏حق طعن و دق؟

گفت او: پس آن قصاص از بهر چیست؟

گفت: هم از حق و آن سر خفی است. (30)

علی علیه السلام; باب علم نبی صلی الله علیه و آله

از نکات جالب توجه در مثنوی، سخنان و فرموده‏های پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله درباره امام علی علیه السلام است که مولوی به برخی از آن‏ها پرداخته است:

در حدیثی از پیغمبر صلی الله علیه وآله درباره علم حضرت علی علیه السلام آمده است: «انا مدینة العلم و علی بابها فمن اراد العلم فلیات الباب‏» . (31)

در این‏باره، در دفتر اول مثنوی چنین آمده است:

چون تو بابی آن مدینه علم را

چون شعاعی آفتاب حلم را

باز باش ای باب بر جویای باب

تا رسند از تو قشور اندر لباب. (32)

علی علیه السلام; مولا

در یکی دیگر از سخنان معروف حضرت رسول صلی الله علیه وآله درباره امام علی علیه السلام آمده است: «من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه‏» . (33)

این سخن را پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در هنگام بازگشت از «حجة‏الوداع‏» در منطقه‏ای به نام «غدیر خم‏» در مورد علی علیه السلام خطاب به مردم فرمود و ایشان را به عنوان جانشین و وصی خود انتخاب کرد. مولوی در این‏باره در دفتر ششم مثنوی می‏گوید:

زین سبب پیغمبر با اجتهاد

نام خود و آن علی «مولا» نهاد

گفت: هرکو را منم مولا و دوست

ابن عم من علی مولای اوست

کیست مولا آن که آزادت کند

بند رقیت زپایت‏برکند

چون به آزادی نبوت هادی است

مؤمنان را زانبیا آزادی است. (34)

در تصویری که مولانا از سیمای روحی امام علی علیه السلام نقش می‏زند، او را همچون پیشرو راستین سالکان راه حق و هادی و مرشدی که لطایف طریق سیر الی‏الله را از رسول خدا تلقی می‏کند و به همین سبب، «اسوه‏» واقعی سالکان راه هدی و سرسلسله فتیان و اولیای خدا باید تلقی شود، توصیف می‏کند. (35)

علی علیه السلام; انسان کامل

در ابیات ذیل از دفتر اول مثنوی، مولوی با استناد به حدیثی از حضرت رسول صلی الله علیه وآله که خطاب به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام می‏فرماید: «ای علی، هرگاه مردم به آفریدگارشان از راه‏های نیکی تقرب جویند، تو از طرق عقل و دانایی تقرب جوی تا از آن‏ها به لحاظ درجه و قرب نزد مردم و در پیشگاه خداوند در جهان آخرت پیشی گیری‏» ، (36) امام علی علیه السلام را به عنوان نمونه یک «انسان کامل‏» معرفی کرده که خود وی نیز مرید انسان کاملی مانند پیامبراکرم صلی الله علیه وآله بوده است:

گفت پیغمبر علی را: کای علی!

شیر حقی پهلوانی پردلی

لیک بر شیری مکن هم اعتمید

اندر آور سایه نخل امید

اندرآ در سایه آن عاقلی

کش نداند برد از ره عاقلی

ظل او اندر زمین چون کوه قاف

روح او سیمرغ بس عالی طواف

گر بگویم تا قیامت نعت او

هیچ آن را مقطع و غایت مجو

یا علی! از جمله طاعات راه

بر گزین تو سایه بنده اله

هر کسی در طاعتی بگریختند

خویشتن را مخلصی انگیختند

تو برو در سایه عاقل گریز

تا رهی زان دشمن پنهان ستیز

از همه طاعات اینت‏بهتر است

سبق‏یابی بر هر آن سابق که هست

چون گرفتت پیرهن تسلم شو

همچو موسی زیر حکم خضر رو

دست پیر از غایبان کوتاه نیست

دست او جز قبضه الله نیست

غایبان را چون چنین خلعت دهند

حاضران از غایبان لاشک بهند

غایبان را چون نواله می‏دهند

پیش حاضر تا چه نعمت‏ها نهند

کو کسی کوپیششان بندد کمر

تا کسی کو هست‏بیرون سوی در؟

چون گزیدی پیر نازک دل مباش

سست و ریزیده چو آب و گل مباش

گر به هر زخمی تو پر کینه شوی

پس کجا بی‏صیقل آئینه شوی؟ (37)

علی علیه السلام و قصارا الجمل

همچنین مولوی در مثنوی، در مواردی با استناد به احادیث‏حضرت علی علیه السلام اشعار فراوانی سروده که نمونه‏های آن‏ها عبارتند از:

گفت پیغمبر: قناعت چیست گنج گنجی را تو وا نمی‏دانی زرنج (38)

که مضمون آن در کلمات قصار حضرت آمده است: «القناعة مال لا ینفد» ; (39) قناعت مالی است که پایان نیابد.

مؤمن از «ینظر بنورالله‏» نبود عیب مؤمن را به مؤمن چون نمود؟ (40)

اشاره‏ای است‏به این سخن مولا علی علیه السلام که «اتقوا ظنون المؤمنین فان الله تعالی جعل الحق علی السنتهم‏» (41); از گمان مردم با ایمان بپرهیزید که خدا حق را بر زبان آن‏ها نهاده است.

جمله گفتند: ای حکیم با خبر! الحذر دع لیس یغنی عن قدر (42)

سخن مزبور نزدیک به این روایت است: «تذکر قبل الورود الصدر، والحذر لا یغنی من القدر و الصبر من اسباب الظفر» ; (43) پیش از واردشدن خروج را به یاد آور، و دوری کن از چیزی که سرنوشت را بی‏نیاز نمی‏کند، و صبر از عوامل پیروزی است.

مردم نفس از درونم در کمین از همه مردم بتر در مکرو کین (44)

که اشاره به روایت ذیل از آن حضرت است: «لا عدوا عدی علی المرء من نفسه‏» (45); برای آدمی هیچ دشمنی دشمن‏تر از نفس خودش نیست.

گفت پیمبر: زسرمای بهار تن مپوشانید یاران زینهار!

ز آن‏که با جان شما آن می‏کند کان بهاران با درختان می‏کند. (46)

اشعار مزبور علاوه بر حدیثی از پیامبر صلی الله علیه وآله به این سخن قصار حضرت علی علیه السلام، در نهج‏البلاغه اشاره دارد: «توقو البرد فی اوله و تلقوه فی آخره فانه یفعل فی الابدان کفعله فی الاشجار اوله یحرق و آخره یورق‏» ; (47) در آغاز سرما، خود را از آن بپایید و در پایانش بدان دوری نمایید که سرما با تن‏ها آن می‏کند که با درختان; آغازش می‏سوزاند و پایانش برگ می‏رویاند.

ور بگویی با یکی دو، الوداع کل سر جاوز الاثنین شاع‏» . (48)

(اگر راز خود را بر یکی دو نفر فاش کنی، دیگر با سرت وداع گو; زیرا هر رازی که از بین دو نفر (صاحبان آن راز) تجاوز کند، فاش می‏شود.

این اشاره مثنوی به سخن علی علیه السلام در بیتی ملمع آمده است که مصراع عربی آن از حضرت علی علیه السلام است. (49)

موضوع این مصراع رازداری و رازپوشی است و چون نظر بر این است که اطمینان و اعتماد آموزگار روحانی را باید به دست آورد، رازداری را مطلقا ضروری دانسته‏اند. بر لب مهر می‏باید داشت و فقط دل است که می‏باید به ادب و احترام، سر عشق را دریابد و آن را چونان امانتی که به هیچ روی خیانت نبیند، در خود جای دهد.

از وظیفه بعد ازین اومید بر حق همی گویم تو را و «الحق مر»

گر وظیفه بایدت ره پاک کن هین بیا و دفع آن بی‏باک کن. (50)

سخن مولوی ثابت می‏کند که وی طرفدار با صراحت و صداقت‏حقیقت است و هیچ کلامی از آن را در پرده نمی‏گوید و بی‏بیم و امید از کسی، آن را بر همگان آشکار می‏سازد. او مکر و حیله را نمی‏شناسد و آنچه بر لب می‏آورد حقیقت محض است، هرچند که تلخ باشد. مولوی حق تلخ را از آن رو به این شیرینی آورده که «الحق مر» (51) علی علیه السلام را با نتیجه‏ای درخور نقل کرده است.

هر پیمبر فرد آمد در جهان

فرد بود و صد جهانش در نهان

عالم کبرا به قدرت سحر کرد

کرد خود را در کهین نقشی نورد. (52)

منظور از «کهین نقش‏» در بیت مزبور، قالب آدمی (جهان اصغر) است. ابیات مولانا در این خصوص، یاداور قیاس مشابهی است که در بیتی منسوب به امیرمؤمنان آمده است:

«و تحسب انک جرم صغیر

و فیک انطوی العالم الاکبر» (53)

در حدیثی از نبی‏اکرم صلی الله علیه وآله آمده است که «هیچ منافقی دوستدار علی و هیچ مؤمنی دشمن علی نیست‏» . (54) مولوی این مقصود پراحساس را به زبان خود باز می‏گوید و علی علیه السلام را چنین می‏ستاید: «علی ترازوی منصف مطلق است که هر کسی در آن ترازو بر حسب طینت و فطرت خود، سبک و سنگین می‏شود و بها می‏یابد» (55):

تو ترازوی احد خو بوده‏ای

بل زبانه هر ترازو بوده‏ای

تو تبار و اصل و خویشم بوده‏ای

تو فروغ شمع کیشم بوده‏ای (56)

مولوی با این توضیح و اظهارنظر مستطاب، نخستین دفتر مثنوی شریف خود را، که شاهکار اندیشه‏های عرفانی است، به پایان می‏برد.

مولوی در دفتر سوم مثنوی اشارتی به سخنان منسوب به علی علیه السلام دارد که در بیتی سخنی از ایشان را کلمه به کلمه به عربی نقل کرده است:

گفت‏حق است این ولی، ای سیبویه! (57)

«اتق من شر من احسنت الیه‏» (58)

(از شر کسی که به او نیکی کرده‏ای، بپرهیز.)

اشارت دوم در دفتر سوم مثنوی، نقل به معنایی است از سخن منسوب به حضرت علی علیه السلام (59)

بهر یاری مار جوید آدمی

غم خورد بهر حریف بی غمی (60)

روایت کرده‏اند که حضرت علی علیه السلام در تبیین این اندیشه مشهور، که «عالم هستی در روح بی‏حد آدمی مندرج است‏» فرمود: دوای تو در توست و خود نمی‏دانی، و درد تو در توست و خود نمی‏بینی، و تو کتاب مبینی هستی که حروفش هرچه را که پنهان است آشکار می‏سازد، و تو خود را جرم کوچکی می‏پنداری و حال آن‏که جهان بزرگ‏تری در تو منطوی است:

«دوائک فیک و ما تشعر

و دائک منک و ما تنظر

و انت الکتاب المبین الذی

باحرفه یظهر المضمر

و تحسب انک جرم صغیر

و فیک انطوی العالم الاکبر» . (61)

این اندیشه‏های علی علیه السلام را مولوی در قالب ذیل باز می‏گوید:

چیست اندر خم که اندر نهر نیست

چیست اندرخانه که اندر شهر نیست

این جهان خم است و دل چون جوی آب

این جهان حجره است و دل شهر عجاب. (62)

امام علی علیه السلام یکی از ده صحابه‏ای بود که پیامبر صلی الله علیه وآله در حیات خود، به ایشان مژده بهشت داد:

پس ز ده یار مبشر آمدی

همچو زر ده دهی خالص شدی.

مولوی در دفتر پنجم، بیتی سروده که با بیتی منسوب به حضرت علی علیه السلام، ارتباط دارد. مولوی می‏گوید:

سیف و خنجر چون علی ریحان او

نرگس و نسرین عدوی جان او (63)

مشورت ادراک هشیاری دهد

عقل‏ها مر عقل را یاری دهد. (64)

حضرت علی علیه السلام در این‏باره می‏فرماید: «من استبد برایه هلک و من شاور الرجال شارکها فی عقولها» (65); هر که خود رای گردید، به هلاکت رسید و هر که با مردمان رای برانداخت، خود را در خرد آنان شریک ساخت.

حفت الجنة بمکروهاتنا

حفت النیران من شهواتنا. (66)

در کلام مولای متقیان از رسول خدا صلی الله علیه وآله است که فرمود: «ان الجنة حفت‏بالمکاره و ان النار حفت‏بالشهوات‏» ; (67) گرداگرد بهشت را دشواری‏ها فرا گرفته است و گرداگرد دوزخ را هوس‏های دنیا.

چون سفالین کوزه‏ها را می‏خری

امتحانی می‏کنی ای مشتری!

می‏زنی دستی بر آن کوزه چرا؟

تاشناسی از طنین اشکسته را. (68)

این سخن از این کلام امیرمؤمنان گرفته شده است: «کما تعرف او انی الفخار بامتحانها باصواتها فیعلم الصحیح منها من المکسور کذلک یمتحن الانسان بمنطقه فیعرف ما عنده‏» (69); همان‏گونه که ظرف‏های سفالین را می‏آزمایند تا سالم را از شکسته بازشناسند، گوهر آدمی نیز توسط گفتارش شناخته می‏شود.

گفت پیغمبر: عداوت از خرد

بهتر از مهری که از جاهل رسد (70)

در نهج‏البلاغه آمده است: «یا بنی ایاک و مصادقة الاحمق فانه یرید ان ینفعک فیضرک‏» (71); فرزندم، از دوستی نادان بپرهیز; چه او خواهد که تو را سود رساند، لیکن دچار زیانت گرداند.

زآتش ار علمت‏یقین شد از سخن

پختگی جو در یقین منزل مکن. (72)

ابیات مزبور یادآور این سخن مولاست: «لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا» (73); اگر پرده‏ها کنار رود، بر یقین من افزوده نگردد.

سایه حق بر سر بنده بود

عاقبت جوینده یابنده بود (74)

مضمون مصراع دوم، یاداور این سخن امیرمؤمنان علیه السلام است: «من طلب شیئا ناله او بعضه‏» (75); آن‏که چیزی را بجوید بدان یا به برخی از آن می‏رسد.

هر کسی گر عیب خود دیدی زپیش

کی بدی فارغ وی از اصلاح خویش. (76)

در یکی از سخنان قصار حضرت علی علیه السلام آمده است: «من نظر فی عیب نفسه اشتغل عن عیب غیره‏» (77); آن‏که به عیب خود نگریست، ننگریست که عیب دیگری چیست.

عقل دو عقل است: اول مکسبی

که در آموزی چو در مکتب صبی

از کتاب و اوستاد و ذکر و فکر

از معانی وز علوم خوب بکر

عقل دیگر بخشش یزدان بود

چشمه آن در میان جان بود. (78)

مضمون ابیات مزبور یاداور اشعار ذیل منسوب به امام علی علیه السلام است:

«رایت العقل عقلین

فمطبوع و مسموع

و لا ینفع مسموع

اذا لم یک مطبوع

کما لا ینفع الشمس

وضوء العین ممنوع‏» (79)

عقل دو گونه است: در طبیعت‏سرشته و به گوش هشته: عقل به گوش هشته سود ندهد اگر عقل در طبیعت‏سرشته نباشد; چنان که وقتی خورشید نفعی نمی‏رساند; نوری ندهد، نور چشم بی‏فایده است.

آنچه را جاهل دید خواهد عاقبت

عاقلان بینند اول مرتبت. (80)

بیت فوق نزدیک به این سخن مولا علی علیه السلام است: «اول رای العاقل آخر رای الجاهل‏» (81); آغاز رای خردمند پایان رای نادان است.

زان که حکمت همچو ناقه ضاله است

همچو دلالان شهان را داله است. (82)

همچنین در بیت:

حکمت قرآن چو ضاله مؤمن است هر کسی در ضاله خود موقن است. (83)

در نهج‏البلاغه آمده است: «الحکمة ضالة المؤمن فخذ الحکمة ولو من اهل النفاق‏» (84); حکمت گمشده مؤمن است. حکمت را فراگیر هر چند از منافق باشد.

اندرین فسخ عزایم وین همم در تماشا بود در ره هر قدم. (85)

حضرت علی علیه السلام در نهج‏البلاغه می‏فرماید: «عرفت الله بفسخ الغزائم و حل العقود» (86); خدای را به گسسته شدن عزم‏ها و گشوده شدن گره تصمیم‏ها شناختم.

کان رسول حق بگفت اندر میان:

این‏که منهومان هما لا یشبعان

طالب الدنیا و توفیراتها

طالب العلم و تدبیراتها. (87)

در نهج‏البلاغه چنین آمده است: «منهومان لا یشبعان: طالب علم و طالب دنیا» (88); دو آزمندند که سیر نشوند: آن‏که علم آموزد و آن‏که مال اندوزد.

آدمی مخفی است در زیر زبان این زبان پرده است‏بر درگاه جان. (89)

برگرفته از این سخن مولا علی علیه السلام در نهج‏البلاغه است: «تکلموا تعرفوا فان المرء مخبوء تحت لسانه‏» (90); سخن بگویید تا شناخته شوید، که آدمی زیرزبانش نهان است.

نیست قدرت هر کسی را سازوار عجز بهتر مایه پرهیزگار. (91)

در نهج‏البلاغه آمده است: «من العصمة تعذر المعاصی‏» ; (92) گناه نتوانستن کردن، گونه‏ای از ترگ گناه است.

من نکردم امر تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم. (93)

مولا علی علیه السلام می‏فرماید: «یقول الله عزوجل انما خلقت الخلق لیربحوا علی و لم اخلقهم لاربح علیهم‏» (94); خداوند می‏فرماید: مردم را آفریدم تا از من سود برند و نیافریدم تا خود سود برم.

این جهان را که به صورت قایم است گفت پیغمبر که حلم نایم است. (95)

در نهج‏البلاغه آمده است: «اهل الدنیا کرکب یساربهم و هم ینام‏» (96); مردم دنیا همچون سوارانند که در خوابند و آنان را می‏رانند.

صبر از ایمان بیاید سرکله

حیث لاصبر فلا ایمان له

گفت پیغمبر: خداش ایمان نداد

هر که را نبود صبوری در نهاد. (97)

حضرت علی علیه السلام می‏فرماید: «و علیکم بالصبر فان الصبر من الایمان کالراس من الجسد و لا خیر فی جسد لا راس معه و لا فی ایمان لا صبر معه‏» (98); و بر شما باد شکیبایی; که شکیبایی ایمان را چو سر است تن را، و سودی نیست تنی را که آن را سر نبود و نه در ایمانی که با شکیبایی همبر نبود.

آن‏چنان کز نیست در هست آمدی هین بگو چون آمدی مست آمدی. (99)

در سخنان حضرت علی علیه السلام آمده است: «ان لم تعلم من این جئت لم تعلم الی این تذهب‏» (100); اگر ندانسته باشی که از کجا آمده‏ای نخواهی دانست که به کجا می‏روی.

پس کلام پاک در دل‏های کور می‏نپاید می‏رود تا اصل نور. (101)

نزدیک به این سخن امام علی علیه السلام است: «خذوا الحکمة انی کانت فان الحکمة تکون فی صدر المنافق فتلجلج فی صدره حتی تخرج فتسکن الی صواحبها فی صدر المؤمن‏» ; (102) حکمت را هر جا باشد فراگیر که حکمت - گاه - در سینه منافق بود، پس سینه‏اش بجنبد تا برون شود و با همسان‏های خود در سینه مومن بیارامد.

کمترین کارش بهر روز این بود

کاوسه لشکر را روانه می‏کند

لکشری زاصلاب سوی امهات

بهر آن تا در رحم روید نبات

لشکری زارحام سوی خاکدان

تا زنر و ماده پر گردد جهان

لشکری از خاکدان سوی اجل

تا ببیند هر کسی حسن عمل. (103)

مضمون ابیات مزبور در سخنان امام علی علیه السلام آمده است: «لله تعالی کل لحظة ثلاثه عساکر فعسکر ینزل من الاصلاب الی الارحام و عسکر ینزل من الارحام الی الارض و عسکر یرتحل من الدنیا الی الآخرة‏» . (104)

«شاوروهن‏» پس آن‏گه خالفوا ان من لم یعصهن تالف. (105)

اشاره به سخن مولی علی علیه السلام است که می‏فرماید: «شاوروهن و خالفوهن‏» ; (106) با زنان مشورت کنید و مخالف آنان عمل نمایید.

شه چو حوضی دان و هر سولول‏ها

و زهمه آب روان چون دول‏ها

چون‏که آب جمله از حوضی است پاک

هر یکی آبی دهد خوش ذوقناک

ور در آن حوض آب شور است و پلید

هر یکی لوله همان آرد پدید. (107)

برگرفته از این سخن امام علی علیه السلام است: «الملک کالنهر العظیم تستمد منه الجداول فان کان عذبا عذبت و ان کان ملحا ملحت‏» (108); پادشاه همچو نهر بزرگی است که آبگیرها از آن کمک می‏گیرند; اگر گوارا باشد گوارا خواهد بود و اگر شور باشد، شور خواهد بود.

پی‏نوشت‏ها:

1- مولوی جلال‏الدین محمد بلخی، دیوان شمس تبریزی، مقدمه بدیع الزمان فروزانفر و جلال همایی، چاپ یازدهم، تهران، جاویدان، 1373

2- محمد معین، فرهنگ معین، ج 6، ص 2048- 2049

3- مولوی (جلال‏الدین محمد بلخی)، مثنوی معنوی، تصحیح ر. ا. نیکلسون، به اهتمام: نصرالله پور جوادی، تهران، 1363، دفتر اول، بیت 99- 100

4- یعنی، چون قضای الهی فرا رسد، عرصه حیات تنگ شود. مرحوم فروزانفر سعی دارد این جمله را تنها بدان سبب مثل بداند که در ابیات شاعرانی از جمله سنایی و در مجموعه امثال محمد بن محمود و مجمع الامثال میدانی ثبت‏شده است (ر. ک. به: شرح مثنوی شریف، ج 1، ص 79، 80)، اما نیکلسون، شارح انگلیسی مثنوی معنوی، آن را صراحتا منسوب به علی علیه السلام می‏داند.

5- «حقا که اگر باز نایستد، موی سرش را می‏گیریم و می‏کشیم.»

6- نوشته‏اند که این آیه تهدید خداوند است ابوجهل را که در ایذا و آزار رسول خدا صلی الله علیه وآله می‏کوشید. ر. ک. به: ولی محمد اکبرآبادی، شرح مثنوی، چاپ سنگی، دفتر اول، ص 15/ تفسیر بیضاوی، ذیل همین آیه.

7- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، بیت 3721- 4003

8 الی 15- همان، بیت 3721- 3726 / بیت 3727- 3732 / بیت 3757- 3763 / بیت 3745 / بیت 3801 / بیت 3786 / بیت 3989 / بیت 3945- 3946

16- نهج‏البلاغه، خطبه 131

17- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر دوم، بیت 2300

18- ابن هشام، سیره، ج 1، ص 762 به بعد

19- 20- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر دوم، بیت 1244/ دفتر سوم، بیت 580

21و 22- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر ششم، بیت 2014 / دفتر چهارم، بیت 2232

23- عبدالحسین زرین‏کوب، بحر در کوزه، تهران، انتشارات علمی، 1373، ص 124

24- نهج‏البلاغه، خطبه 25

25- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، ص 236، عنوان

26- ر. ک. به: شرح نیکلسون بر مثنوی، (متن انگلیسی)، ج 1، ص 319 / بدیع الزمان فروزانفر، ماخذ قصص و تمثیلات مثنوی، چاپ سوم، تهران، 1362، ص 39

27و28- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتراول، ص 242 / بیت 3944- 3947

29- قسمتی از حدیث «جف القلم بما هو کائن‏» (کنوزالحقائق، ص 55)

30- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، بیت 3845- 3854

31- بحارالانوار، ج 10، ص 120، روایت 1، باب 8

32- مثنوی معنوی، پیشین، بیت 3763- 3764

33- بحارالانوار، ج 2، ص 226، روایت 3، باب 29

34- مثنوی معنوی، پیشین، بیت 4538- 4541

35- عبدالحسین زرین‏کوب، پیشین، ص 124

36- بدیع‏الزمان فروزانفر، احادیث مثنوی، ص 31 و حلیة الاولیا، طبع مصر، ج 1، ص 18

37و38- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، بیت 2959 / بیت 2231

39- بدیع‏الزمان فروزانفر، احادیث مثنوی، ص 22، و جامع صغیر، ج 2، ص 88، این جمله بر وفق نقل سیوطی در جامع صغیر به امیرمؤمنان علی علیه السلام نسبت داده شده است. (ابن ابی‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، چاپ مصر، ج 4، ص 399 و 528)

40- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، بیت 1331

41- نهج‏البلاغه، کلمات قصار 309

42- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، ص 908

43- بدیع‏الزمان، فروزانفر، احادیث مثنوی، ص‏10 / ابن‏ابی‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 570

44- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، بیت 906

45- بدیع‏الزمان، فروزانفر، احادیث‏مثنوی، ص 9

46- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتراول، بیت 2046- 2047

47- ابن ابی‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، طبع مصر، ج 4، ص 304

48- مثنوی معنوی، پیشین، بیت 1049

49- این سخن نیز از مولاست: «الرای تحصین الیسر» ; نگاه‏داری سر از خردمندی است. تاریخ فخری، 1360، ص 79

50- 51- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، بیت 1179- 1180

52- همان، بیت 2505- 2506، اشارات دقیق‏تر به این موضوع را از جمله می‏توان در عنوان بالای بیت 521 و ابیات پس از آن در دفتر چهارم دید.

53- به نقل از: شرح نیکلسون بر مثنوی، شرح کبیر انقروی، و جاهای دیگر; یعنی «گمان می‏بری جرم کوچکی هستی و حال آن‏که جهان اکبر در تو منطوی است.» علی‏بن ابی‏طالب، دیوان اشعار، به کوشش حاجی سیدمحمد شیرازی، 1310 ه.، ص 49

54- والذی فلق الحب و برء النسمة انه لاحد النبی الامی الی ان لا یحبنی الا المؤمن و لا یبغضی الا المنافق.» (صحیح مسلم، مصر، کتاب «الایمان‏» ، ص 38 / صحیح ترمذی، ج 2، ص 301 / سنن نسائی، ج 2، ص 271 / سید مرتضی فیروزآبادی، فضائل‏الخمسه‏من‏الصحاح الستة، ص 212

55- ر.ک.به: نیکلسون، شرح مثنوی شریف

56- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، بیت 3982- 3983

57- همان، دفتر سوم، بیت 263; «سیبویه‏» (148- 180 ق) لقب نحوی مشهور بصری است، اما چنان‏که نیکلسون نوشته در این‏جا لفظ تحبیب است; به معنای «سیب کوچک‏» این بیت مثنوی در داستان «فریقتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن به لابه و الحاح بسیار» آمده است و به نوشته شارحان مثنوی ممکن است معنای «عاقل و دانشمند» را برساند.

58- بدیع‏الزمان فروزانفر، احادیث مثنوی، ص 73 و المنهج القوی، ج 3، ص 49

59- 60- مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت 944 نیکلسون: قیاس کنید با این حدیث: «المال حیة و الجاه اضر منه.» (فروزانفر، احادیث مثنوی، ص 152، ش 469 به نقل از المنهج القوی، ج 5، ص 83; نیز قیاس کنید با این سخن منسوب به علی علیه السلام: «مثل الدنیا الحیة التی یلین مسها و یعجب نقشها و یقتل سمها.»

61- علی‏بن ابی‏طالب، دیوان اشعار، به کوشش سیدمحمد صاحب شیرازی، چاپ 1310، ص 49

62- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر چهارم، بیت 810- 811

63- علی‏بن ابی‏طالب، دیوان اشعار، به کوشش سیدمحمد صاحب شیرازی، چاپ 1310، ص 70

64- همان، دفتر اول، بیت 1043

65- نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 161

66- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر دوم، بیت 1827

67- نهج‏البلاغه، خطبه 176

68- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 792- 793

69- ابن‏ابی‏الحدید، پیشین، ج‏4، ص 560

70- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 1877

71- عبدالحسین‏زرین‏کوب، سر نی، ج 1، ص 246

72- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 860

73- عبدالحسین زرین‏کوب، سر نی، ج‏2، ص 752

74- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 4781

75- نهج‏البلاغه، کلمات قصار 457

76- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 881

77- نهج‏البلاغه، کلمات قصار 349

78- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 1960- 1962

79- بدیع‏الزمان فروزانفر، احادیث مثنوی، ص 124، به نقل از: محمد غزالی، احیاءالعلوم، ج 3، ص 13، وافی، فیض، ج 1، ص 18

80- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 2197

81- ابن‏ابی‏الحدید، پیشین، ج 4، ص‏548

82 و 83- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 1669 / بیت 2910

84- نهج‏البلاغه، کلمات قصار 80

85- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر ششم، بیت 4386

86- عبدالحسین زرین‏کوب، پیشین، ج 1، ص 246

87- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 3883- 3884

88- نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 457 / نهایة ابن اثیر، ج 4، ص 187 / جامع صغیر، ج 2، ص 183 / فتوحات مکیه، ج 2، ص 259 و شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 504

89- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 845

90- نهج‏البلاغه، کلمات قصار 392و 148

91- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 3280

92- نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 345 و ابن ابی‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 398

93- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 1756

94- بدیع‏الزمان فروزانفر، پیشین، ص 58، به نقل از: شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 560

95- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 1733

96- نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 64

97- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 600- 601

98- نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 82 / ابن ابی‏الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج 4، ص 279

99- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت 1289

100- ابن ابی‏الحدید، پیشین، ج 4، ص 547

101- مثنوی معنوی، پیشین، دفتر دوم، بیت 316

102- نهج‏البلاغه، کلمات قصار، 79

103- مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسون، دفتر اول، بیت 3072- 3075

104- ابن‏ابی‏الحدید، پیشین، ج 4، ص 559

105- مثنوی معنوی، پیشین، بیت 2956

106- ابن ابی‏الحدید، پیشین، ج 4، ص 270

107- مثنوی معنوی، پیشین، دفتر اول، بیت 2821- 2823

108- ابن‏ابی‏الحدید، پیشین، ج‏4، ص‏541


Link      Comments () Date: سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧

وحدت درون by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

دانش انسان به چه زبانی است؟
دانش با استفاده٬ کاهش نمی یابد. وقتی به زبان می آید رنگ زبان میگیرد. فارسی ... عربی ... انگلیسی
هر چه به لایه های درونی تر انسان توجه کنیم با نزدیکی و تفاهم بیشتری مواجه میشویم
شاید موسیقی از آن جهت که به لایه های درونی انسان نزدیک تر است زبان قابل فهم و مشترک انسانهاست
جایی درون ما ... وجودی است که هر چه از آن برداریم کم نمیشود
مخزن غیب الهی است
به هنگام تنزیل
از آن کم نمیشود
و آنچه تنزیل میشود
دچار تعدد و کثرت میگردد 
ارتباط عبودی از لایه های درونی انسان با جان هستی
غایت خلقت است

به قول مولوی:
درگذر از نام و بنگر در صفات
تا صفاتت ره نماید سوی ذات
اختلاف خلق از نام اوفتاد
چون به معنی رفت آرام اوفتاد


Link      Comments () Date: دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧

شخصیت by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

شخصیت انسان همان هویت اوست که  زیر موقعیت اجتماعی و ثروت و خیلی چیزهای افراد حتی دانش میتواند مخفی شود.
گاهش شخصیت مثبتی را از میان زباله های اطرافش نمیتوانیم تشخیص دهیم.

هین ز بدنامان نباید ننگ داشت
هوش بر اسرارشان باید گماشت
ای بسا زر که سیه تابش کنند
تا که ایمان ماند ز تاراج و گزند

صورتهای دیگری نیز وجود دارد که همگی گواهی بر آنند که شخصیت انسان علیرغم تاثیر گرفتن از ثروت و قدرت و موقعیت اجتماعی و مشکلات و موفقیتهای پیرامون٬ مستقلا قابل شناخت است. نه فقط با عملکرد آشکار و نهان یا اجباری و آزادانه که با هر آنچه از انسان بروز پیدا میکند و قابل درک و شناخت است.


Link      Comments () Date: جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧

غم و شادی by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

مقدمه حسین الهی قمشه ای بر ترجمه پیامبر اثر جبران خلیل جبران:
"غم و شادی" دو نقابند بر روی شاهدی یگانه که چون به چشم عشق نظر کنی هر دو را یکی بینی. ص 14

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست
سعدی

گر لباس قهر پوشد چون شرر، بشناسمش
کو بدین حالت بر ما، بارها مست آمده ست
مولانا


Link      Comments () Date: شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

مرگ چیست؟ by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

مقدمه حسین الهی قمشه ای بر ترجمه پیامبر اثر جبران خلیل جبران:
به تعبیر دیگر ظاهر آدمی در ساحل فرق یعنی فراق است و باطن او در دریای محیط شناور و مرگ رجوع از ظاهر به باطن است. ص 12

آدمی چیست برزخ جامع
صورت خلق و حق در او واقع
ظاهرش خشک لب به ساحل فرق
باطنش در محیط دریا غرق
جامی


Link      Comments () Date: شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

چند بیت شعر از ادبستان فارسی by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi


دیوان شمس:
فرو شدن چو بدیدی برآمدن نگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد


مولانا:
آمد موج الست، کشتی قالب شکست
باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

پس چه باشد عشق؟ دریای عدم
در شکسته عقل را آنجا قدم


سعدی:
شراب خورده ی معنی چو در سماع آید
چه جای جامه که بر خویشتن بدرد پوست

من از آن روز که در بند تو ام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم


نظامی:
زخم بلا مرحم خودبینی است
تلخی می مایه ی شیرینی است


یوسف و زلیخا {جامی):
بسا عاشق که بر هجران دلیر است
بدین پندار کز معشوق سیر است
چو دوران آتش هجران فروزد
چو شمعش تن بکاهد جان بسوزد


حافظ:
آن دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ای که از کوچه معشوقه ی ما می گذری
باخبر باش که سر می شکند دیوارش


Link      Comments () Date: شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧

خرد و حکمت حق مسلم ماست by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi


لینک مطلب از وبلاگ خوشنویسی رضا شیخ محمدی:


Ferdowsi


کنون ای خردمند! وصف خرد / بدین جایگاه گفتن اندر خورد
خرد رهنمای و خرد دلگشای / خرد دست گیرد به هر دو سرای
خرد چشم جان است چون بنگری / تو بی‌چشم شادان جهان نسپری
از اویی به هر دو سرای ارجمند / گسسته‌خرد پای دارد به بند
حکیما چو کس نیست گفتن چه سود؟ / از این پس بگو کافرینش که بود؟
به گفتار دانندگان راه پوی / به گیتی بپوی و به هر کس بگوی
کسی کو خرد را ندارد ز پیش / دل گردد از کرده‌ی خویش، ریش
همیشه خرد را تو دستور دار / بدو جانت از ناسزا دور دار
ز هر دانشی چون سخن بشنوی / از آموختن یک زمان نغنوی


Link      Comments () Date: چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

روز سعدی از وبلاگستان by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

روز سعدی حق مسلم ماست.

لینک مطلب:

سعدی تخلص و شهرت «مشرف الدین» ، مشهور به «شیخ سعدی» یا «شیخ شیراز» است. درباره نام و نام پدر شاعر و هم چنین تاریخ تولد سعدی اختلاف بسیار است. سال تولد او را از 571 تا 606 هجری قمری احتمال داده اند و تاریخ درگذشتش را هم سالهای 690 تا 695 نوشته اند. سعدی در شیراز پای به هستی نهاد و هنوز کودکی بیش نبود که پدرش در گذشت. آنچه مسلم است اغلب افراد خانواده وی اهل علم و دین و دانش بودند. سعدی خود در این مورد می گوید: همه قبیله ی من، عالمان دین بودند ------- مرا معلم عشق تو، شاعری آموخت سعدی پس از تحصیل مقدمات علوم از شیراز به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه به تکمیل دانش خود پرداخت. او در نظامیه بغداد که مهمترین مرکز علم و دانش آن زمان به حساب می آید در درس استادان معروفی چون سهروردی شرکت کرد. سعدی پس از این دوره به حجاز، شام و سوریه رفت و در آخر راهی سفر حج شد. او در شهرهای شام (سوریه امروزی) به سخنرانی هم می پرداخت ولی در همین حال، بر اثر این سفرها به تجربه و دانش خود نیز می افزود. سعدی در روزگار سلطنت "اتابک ابوبکر بن سعد" به شیراز بازگشت و در همین ایام دو اثر جاودان بوستان و گلستان را آفرید و به نام «اتابک» و پسرش سعد بن ابوبکر کرد. برخی معتقدند که او لقب سعدی را نیز از همین نام "سعد بن ابوبکر" گرفته است.

پس از از بین رفتن حکومت سلغریان، سعدی بار دیگر از شیراز خارج شد و به بغداد و حجاز رفت. در بازگشت به شیراز، با آن که مورد احترام و تکریم بزرگان فارس بود، بنابر مشهور به خلوت پناه برد و مشغول ریاضت شد. سعدی، شاعر جهاندیده، جهانگرد و سالک سرزمینهای دور و غریب بود؛ او خود را با تاجران ادویه و کالا و زئران اماکن مقدس همراه می کرد. از پادشاهان حکایتها شنیده و روزگار را با آنان به مدارا می گذراند. سفاکی و سخاوتشان را نیک می شناخت و گاه عطایشان را به لقایشان می بخشید. با عاشقان و پهلوانات و مدعیان و شیوخ و صوفیان و رندان به جبر و اختیار همنشین می شد و خامی روزگار جوانی را به تجربه سفرهای مکرر به پختگی دوران پیری پیوند می زد. سفرهای سعدی تنها جستجوی تنوع، طلب دانش و آگاهی از رسوم و فرهنگهای مختلف نبود؛ بلکه هر سفر تجربه ای معنوی نیز به شمار می آمد. سنت تصوف اسلامی همواره مبتنی بر سیر و سلوک عارف در جهان آفاق و انفس بود و سالک، مسافری است که باید در هر دو وادی، سیری داشته باشد؛ یعنی سفری در درون و سفری در بیرون. وارد شدن سعدی به حلقه شیخ شهاب الدین سهروردی خود گواه این موضوع است. ره آورد این سفرها برای شاعر، علاوه بر تجارب معنوی و دنیوی، انبوهی از روایت، قصه ها و مشاهدات بود که ریشه در واقعیت زندگی داشت؛ چنان که هر حکایت گلستان، پنجره ای رو به زندگی می گشاید و گویی هر عبارتش از پس هزاران تجربه و آزمایش به شیوه ای یقینی بیان می شود. گویی، هر حکایت پیش از آن که وابسته به دنیای تخیل و نظر باشد، حاصل دنیای تجارب عملی است. شاید یکی از مهم ترین عوامل دلنشینی پندها و اندرزهای سعدی در میان عوام و خواص، وجه عینی بودن آنهاست. اگرچه لحن کلام و نحوه بیان هنرمندانه آنها نیز سهمی عمده در ماندگاری این نوع از آثارش دارد. از سویی، بنا بر روایت خود سعدی، خلق آثار جاودانی همچون گلستان و بوستان در چند ماه، بیانگر این نکته است که این شاعر بزرگ از چه گنجینه ی دانایی، توانایی، تجارب اجتماعی و عرفانی و ادبی برخوردار بوده است. آثار سعدی علاوه بر آن که عصاره و چکیده اندیشه ها و تأملات عرفانی و اجتماعی و تربیتی وی است، آیینه خصایل و خلق و خوی و منش ملتی کهنسال است و از همین رو هیچ وقت شکوه و درخشش خود را از دست نخواهد داد.

ویژگی های آثار سعدی

آنچه که بیش از هر ویژگی دیگر آثار سعدی شهرت یافته است، "سهل و ممتنع" بودن است. این صفت به این معنی است که اشعار و متون آثار سعدی در نظر اول "سهل" و ساده به نظر می رسند و کلمات سخت و نارسا ندارد. در طول قرن های مختلف، همه ی خوانندگان به راحتی با این آثار ارتباط برقرار کرده اند. اما آثار سعدی از جنبه ی دیگری، "ممتنع" هستند و کلمه ی "ممتنع" در اینجا یعنی دشوار و غیرقابل دسترس. وقتی گفته می شود شعر سعدی "سهل و ممتنع" است یعنی در نگاه اول، هر کسی آثار او را به راحتی می فهمد ولی وقتی می خواهد چون او سخن بگوید می فهمد که این کار سخت و دشوار و هدفی دست نیافتنی است. بعضی دیگر از ویژگی های آثار سعدی عبارتند از: نکات دستوری نکات دستوری در آثار سعدی به صحیح ترین شکل ممکن رعایت شده است. عنصر وزن و موسیقی، منجر به از بین رفتن یا پیش و پس شدن ساختار دستوری در جملات نمی شود و سعدی به ظریف ترین و طبیعی ترین حالت ممکن در لحن و زبان، با وجود تنگنای وزن، از عهده این کار برمی آید. ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست گر امید وصل باشد، همچنان دشوار نیست نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد قصه دل می نویسد حاجت گفتار نیست

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم به وقت صبح قیامت، که سر زخاک برآرم به گفتگوی تو خیزم، به جستجوی تو باشم حدیث روضه نگویم، گل بهشت نبویم جمال حور نجویم، دوان به سوی تو باشم ایجاز ایجاز یعنی خلاصه گویی و یا پیراستن شعر از کلمات زاید و اضافی. دوری از عبارت پردازی های بیهوده ای که نه تنها نقش خاصی در ساختار کلی شعر بلکه از زیبایی کلام نیز می کاهند، در شعر و کلام سعدی نقش ویژه ای دارد. از سویی این ایجاز که در نهایت زیبایی است، منجر به اغراق های ظریف تخیلی و تغزلی می شود و زبان شعر را از غنایی بیشتر برخوردار می کند. در شعر سعدی هیچ کلمه ای بدون دلیل اضافه یا کم نمی شود. گفتم آهن دلی کنم چندی ندهم دل به هیچ دلبندی به دلت کز دلم به در نکنم سخت تر زین مخواه سوگندی ریش فرهاد بهترک می بود گر نه شیرین نمک پراکندی کاشکی خاک بودمی در راه تا مگر سایه بر من افکندی ... ایجاز سعدی، ایجاز میان تهی و سبک نیست، بلکه پراز اندیشه و درد است. در دو حکایت زیر از "گلستان" به خوبی مشاهده می شود که سعدی چه اندازه از معنی را در چه مقدار از سخن می گنجاند: حکایت: پادشاهی پارسایی را دید، گفت: «هیچت از ما یاد آید؟» گفت: «بلی، وقتی که خدا را فراموش می کنم.» حکایت: یکی از ملوک بی انصاف، پارسایی را پرسید: «از عبادتها کدام فاضلتر است؟» گفت: «تو را خواب نیمروز، تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.» موسیقی سعدی از موسیقی و عوامل موسیقی ساز در سبک و زبان اشعارش سود می جوید. وی اغلب از اوزان عروضی استفاده میکند. علاوه بر اوزان عروضی، شاعر به شیوه مؤثری از عواملی بهره می برد که هر کدام به نوعی موسیقی کلام او را افزایش می دهند؛ عواملی همچون انواع جناس، هم حروفیهای آشکار و پنهان، واج آرایی، تکرار کلمات، تکیه های مناسب، موازنه های هماهنگ لفظی در ادبیات و لف و نشرهای مرتب و ... استفاده از این عناصر به گونه ای هنرمندانه و زیرکانه صورت می گیرد که شنونده یا خواننده شعر او پیش از آن که متوجه صنایع به کار رفته در شعر او شود، جذب زیبایی و هماهنگی و لطافت آنها می شود. در غزل زیر سعدی نهایت استفاده را از عوامل موسیقی زای زبان برده است، بی آن که سخنش رنگ تکلف و تصنع به خود بگیرد. تکرارهای هنرمندانه ی کلمات، هم حروفی ها و وزن مناسب شعر و همچنین لحن عاطفی و تعزلی کلام سعدی را چون شربتی شیرین و گوارا به جان خواننده می ریزد: بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم شوق است در جدایی و جور است در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم روی ار به روی ما نکنی حکم از آن تست باز آ که روی در قدمانت بگستریم ما را سری است با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود، هم بر آن سریم گفتی زخاک بیشتر نه که از خاک کمتریم ما با توایم و با تو نه ایم اینت بوالعجب در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم از دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟ طنز و ظرافت طنز و ظرافت جایگاه ویژه ای در ساختار سبکی آثار سعدی دارد. البته خاستگاه این طنز به نوع نگاه و تفکر این شاعر بزرگ بر می گردد. طنز سعدی، سرشار از روح حیات و سرزندگی است. سعدی به یاری لحن طنز، خشکی را از کلام خود می گیرد و شور و حرکت را بدان باز می گرداند. با همین طنز، تیغ کلامش را تیز و برنده و اثرگذار می کند. طنز، نیش همراه با نوش است؛ زخمی در کنار مرهم. سالها بعد، لسان الغیب، حافظ شیرازی ابعاد عمیق دیگری به طنز شاعرانه بخشید و از آن در شعر خود استفاده ها برد: با محتسب شهر بگویید که زنهار در مجلس ما سنگ مینداز که جام است یا کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی به نقد اگر نکُشد عشقم، این سخن بکشد.

Link      Comments () Date: یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

یک نکته by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

دیروز هنگام یک بحث سیاسی داغ٬ طرف مقابل نکته جالبی گفت که یادداشت کردم برای اینجا:

در عالم سیاست بین احمق و خائن تفاوتی نیست.

منظور این است که در حوزه های تخصصی و جدی مانند امور پزشکی و امنیت و سیاست و اقتصاد که مسائل با زندگی و حیات و خیلی چیزهای دیگه مربوط است٬ اگر فرد نادان و احمق تعیین کننده باشد٬ فرق چندانی با اینکه فرد خائنی نقش بازی کند٬ ندارد.
بعد یادم آمد که در فرهنگ غنی ایرانی داریم که:

دوستی با مردم دانا نکوست
دشمن دانا به از نادان دوست
دشمن دانا بلندت میکند
بر زمین ات میزند نادان دوست


Link      Comments () Date: شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧

این همه آوازها از شه بود by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

 برای تهران با پنج شش میلیون رای دهنده نمایندگانی با دویست سیصد هزار رای افتخاری ندارد هیچ کلی هم نگران کننده است.
زمانی که در اخبار دیدم با آب و تاب از رای چند صدهزاری آقای حداد عادل در سیمای جمهوری اسلامی سخن میگویند٬ به یاد انتخابات مجالس گذشته افتادم که نمایندگان دو میلیون رایی را به مجلس میفرستادیم و امروز پس از سالها و با جمعیت بیشتری که داریم٬ نماینده اول تهران با چند صد هزار رای سوژه ی افتخار آمیز سیما میشود.

 
این همه آوازها از شه بود
گرچه از حلقوم عبدالله بود


Link      Comments () Date: چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧

از حضرت مولانا by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

حضرت مولانا میفرمایند:

یک حکایت گویمت بشنو به هوش
تا بدانی که طمع شد بند گوش
هر که را باشد طمع الکن شود
با طمع کی چشم و دل روشن شود
پیش چشم او خیال جاه و زر
همچنان باشد که موی اندر بصر
جز مگر مستی که از حق پر بود
گر چه بدهی گنجها او حر بود
هر که از دیدار برخوردار شد
این جهان در چشم او مردار شد
لیک آن صوفی ز مستی دور بود
لاجرم در حرص او شب کور بود
صد حکایت بشنود مدهوش حرص
در نیاید نکته ای در گوش حرص


Link