موجب افزایش نگرانی جماعتی است که بازداشتی دارند
ولی این عامل در متن واقعی جامعه معنای خاص خود را دارد
اگر جامعه در حال انبساط باشد معنای عبور از شرایط گذار است
اگر جامعه در حال انقباض باشد معنای تداوم فشار و دوران گذار میدهد
موجب افزایش نگرانی جماعتی است که بازداشتی دارند
ولی این عامل در متن واقعی جامعه معنای خاص خود را دارد
اگر جامعه در حال انبساط باشد معنای عبور از شرایط گذار است
اگر جامعه در حال انقباض باشد معنای تداوم فشار و دوران گذار میدهد
لینک مطلب:
جامعه مدنی ترجمه¬ی عبارت ( civil society) است، که در آن عبارت civil خود از واژه¬ی لاتین civis مشتق شده و این واژه¬ی لاتین نیز در معنای "مجموعه ای از شهروندان" کارکرد داشته است، که برای درک بهتر آن می¬توان از عبارت دیگری که این واژه در آنها استفاده شده نام برد همچون civil war که به معنای تحت اللفظی ‹‹جنگ تمدن ها›› و یا‹‹ جنگ ملت ها›› است و یا عبارت civil rights که به ‹‹حقوق شهروندی›› ترجمه می¬شود.
عبارت civil society نخستین بار توسط سیسرن بزرگترین خطیب روم باستان بکاربرده شد و او این عبارت را با توجه به این که رومیان خود را از دیگر نژادها برتر دانسته و دیگر ملت ها را ‹‹بربر›› خطاب می¬کردند درمقابل ‹‹وحشی گری›› بکار برد و منظور او از civil society همان جامعه روم باستان بود. بعدها و در قرون وسطی این عبارت در معنای ‹‹زندگی قانونمند انسانها›› بکار رفت و باز بدلیل آنکه در اروپای قرون وسطی نظام¬های قبیله ای زیاد بود، این عبارت نیز در مقابل زندگی قبیله ای و برای معرفی زندگی قانونمند انسانها بکارمی¬رفت و برای نمونه بوسوئه در کتابی تحت عنوان سیاست به روایت کتاب مقدس می¬نویسد:‹‹ جامعه مدنی، جامعه¬ای مرکب از انسانها است که تحت لوای یک قانون و یک حکومت زندگی می¬کنند››.
در قرن هفدهم و توسط تامس هابز جامعه مدنی برای اولین بار در معنای مدرن آن ارائه شد. البته در آن زمان هنوز مفهوم دولت از جامعه مدنی جدا نشده بود اما هابز راه را برای تدوین جامعه مدنی به شکل امروزی آن باز کرد؛ او که بدنبال یافتن اتوپیای خود بود جامعه مدنی را در مقابل ‹‹وضع طبیعی›› و یا زندگی ابتدایی انسان¬ها می¬دید و غایت اصلی جامعه مدنی را نیز تامین امنیت و جلوگیری از خشونت می¬دانست؛ بعد از او جان لاک این مفهوم را پروش داد و با پذیرفتن مفهومی که هابز برای جامعه مدنی قرار داده بود غایت دیگری را برای جامعه مدنی متصور شد، لاک هدف از زندگی اجتماعی انسان ها و یا همان جامعه مدنی در قرن 17 را حفظ مالکیت خصوصی افراد معرفی کرد و از این طریق سبب شد به صورت غیر مستقیم به چیزی خارج از دولت که همان حیطه¬ی خصوصی افراد می¬باشد اصالت ببخشد و در نتیجه آن بعد حقوقی و اقتصادی جدیدی به مفهوم جامعه مدنی بیافزاید.
اندیشه¬ی استقلال واقعی جامعه مدنی از دولت با آرای روسو در باب ‹‹ امر عمومی›› رقم خورد، روسو امر عمومی را دارای دو وجه انفعالی و غیر انفعالی معرفی کرد و وجه انفعالی آن را جامعه مدنی نامید و وجه غیر انفعالیش را دولت و از این طریق میان دولت و جامعه مدنی تمایز قائل شد و جامعه مدنی را ‹‹قلمروی حاکمیت خصوصی›› تعریف کرد. روسو معتقد بود پایه گذار واقعی جامعه مدنی نخستین فردی است که زمینی را تصاحب کرد و گفت ‹‹ این زمین مال من است›› و بدین شکل در میان یک اجتماع انسانی حوزه¬ای را به عنوان حوزه شخصی خود مشخص کرده و بدین طریق جامعه مدنی که وجه انفعالی امر عمومی زندگی است را بوجود آورده¬ است. داوری روسو در باب جامعه مدنی همچون داوری او در مورد زندگی اجتماعی انسان می¬ماند، او جامعه مدنی را مثبت ارزیابی می¬کند از آن جهت که بوجود آورنده ‹‹ قرارداد اجتماعی›› و تلاشی است در جهت ایجاد جامعه آرمانی؛ و منفی می¬بیندش از آن جهت که منشاٌ نابرابری و بی¬ عدالتیهای اجتماعی است.
پس از روسو مفهوم جامعه مدنی توسط متفکران لیبرال ورز داده شد، آنها فضیلت جامعه مدنی را همچون روسو در محتوای سیاسی آن نمی¬دیدند بلکه ارزشمندی آن را در میزان تواناییش در تحقق فضای رقابت و داد و ستد معرفی می¬کردند. لیبرال ها که تلاش برای نفع شخصی را در جهت منافع کل اجتماع می¬دانند به دنبال سازوکاری می¬گشتند که ورای خواست و نیت دولت¬ها منافع افراد را همسان کند؛ این تلاش آنها تا جایی پیشرفت که آدام اسمیت برای تاکید بر خود مختاری جامعه¬مدنی از دولت لفظ ‹‹جامعه›› را به¬کار می¬برد، جامعه را دارای قوانین خاص خودش می¬دانست و معتقد بود دولت حق دخالت در آن را ندارد؛ این تلاش های لیبرال ها سبب شد همانطور که هابز و روسو جدایی مفهوم طبیعت و جامعه را رقم زدند آنها نیز جدایی مفهوم جامعه از دولت را رقم بزنند. متفکران لیبرال از نظر منطقی و هستی شناختی روابط انسانی را موجد قوانین می¬دانستند و نه بالعکس؛ آنها معتقد بودند و یا بهتر بگوییم هستند که بخشی از هستی بشری خارج از قلمرو سیاسی دولت است و جامعه مدنی تجلی¬گاه حقوق و آزادی¬های فردی است، بهره مندی از استقلال فردی و خصوصی از جمله والاترین آزادی¬هاست که باید خارج از هرگونه حاکمیت سیاسی قرار گیرد؛ نکته ای که در این بین مطرح است اینست که تفاوت نگاه لیبرال ها با روسو در چه بود که استقلال جامعه مدنی از دولت را در نگاه روسو قبول نداشتند و به دنبال چیزی فراتر از آن می¬گشتند؟ جواب این سوال در تفاوت برداشت روسو و لیبرال ها از آزادی است؛ لیبرال ها درتدوین جامعه مدنی می¬گفتند:‹‹ اشتباه اصلی روسو و انقلابیون فرانسه ارجحیت ندادن استقلال خصوصی فرد بر خودمختاری سیاسی اوست›› لیبرال ها تنها آزادیهای سیاسی را ضروری نمی¬دانستند بلکه به دنبال آزادی-های مدنی نیز بودند؛ انها معتقد هستند:‹‹ گسست فضای عمومی و خصوصی هرگونه بازگشت به دموکراسی ِ بلاواسطه را غیر ممکن می¬کند›› و لذا جامعه مدنی قدرتمند نیاز طبیعی انسان¬های مدرن است.
اما بسیاری از فیلسوفان پایه گذار اصلی اندیشه کنونی جامعه مدنی را هگل می دانند؛ هگل تحت تاثیر متفکران لیبرال جامعه مدنی را نظام نیاز ها و احتیاجات می¬شناسد. در نگاه دیالکتیکی هگل جامعه مدنی ‹‹لحظه تفاوت›› فرد از خانواده و تبدیل شدن او به شخص خصوصی است، از نظر هگل جامعه مدنی دولت بالفعلی است که هنوز شکل دولت را به خود نگرفته است و جایگاهی است که از منافع خصوصی افراد دفاع می¬کند، اما جامعه مدنی برای موفقیت در دفاع از منافع خصوصی و به منظور پیشرفت و تضمین بقای خود نیازمند شکل یافتن نهاد های ارتباطی درون خود است، این نهاد ها وظیفه¬ی ارتباط برقرار کردن میان انسان ها و اجتماعی کردن¬شان و به عبارت بهتر به صورت نیروی فعال اجتماعی در آوردن آنها را دارند، از نظر هگل این نهاد ارتباطی تنها سازمان صنفی است که قادر است فرد را اجتماعی کرده و از زوال او در جزئیت جلوگیری کند؛ در دیدگاه دیالکتیک هگل سازمان صنفی نهاد اجتماعی است که لحظه گذر منطقی_حقوقی از جامعه مدنی به دولت را فراهم می¬کند، و دولت جایگاه آشتی پذیری پیکارهای اجتماعی است.
مهمترین نقدی که بر مفهوم ارائه شده از سوی هگل بیان شده و توسط افرادی همچون هابرماس مطرح می¬شود اینست که این نهاد های ارتباطی امکان دارد در انحصار نخبگان مالی و فکری قرار بگیرند و اثر هویت های شخصی در آن کم رنگ گردد و برای همین بدنبال ارائه اندیشه ها و ساختارهایی هستند که جلوی فئودالی شدن جامعه مدنی را بگیرند.
اما جدای از تاریخچه موجز گفته شده آنچه که سبب گشته امروزه عبارت جامعه مدنی در ادبیات سیاسی بسیار پررنگ شود مربوط است به استفاده ای که از آن در قرن بیستم برای نقد توتالیتاریسم شده است، متفکران برجسته¬ی این قرن همچون رمون آرون، هانا آرنت و کلود لوفور در تحقیقاتی که بر روی توتالیتاریسم و یا به عبارتی همان اقتدارگرایی داشتند، بزرگترین سدی که در برابر توتالیتاریسم دیدند حوزه خصوصی افراد و تجلی گاه اصلی آن یعنی جامعه مدنی بود، آنها بقای هویت¬های فردی و جلوگیری از توده¬ای شدن مردم را در جدایی حوزه¬ی خصوصی از حوزه عمومی یافتند و در نتیجه آن به دنبال تقویت جامعه مدنی در برابر حاکمیت رفتند؛ به تبع این نوع نگاه عملکرد نظام های توتالیتر در از بین بردن جدایی میان جامعه مدنی و دولت، از میان رفتن جدایی فضای خصوصی و فضای عمومی تفسیر شد و به اینجا رسیدند که هانا آرنت می¬گفت ‹‹توتالیتاریسم برای تحکیم قدرت خود مستلزم نابود کردن روابط موجود در جامعه مدنی است››؛ حقیقت هم جز این نیست که رفتار های نظام های اقتدارگرا همچون قهرمان پروری، نفی گذشته، بی-شکل کردن و یا همان هم شکل کردن افراد، دشمن سازی، انسان¬ های کوتوله بار آوردن، نفی امروز و نوید فردای بهتر دادن، قدسی کردن امور عادی و خیلی از موارد دیگر همه و همه یک چیز هستند و آن هم نابود کردن هویت فردی و از بین بردن حوزه خصوصی افراد است تا جایی که کلود لوفور که بیش از 40 سال به تحلیل رابطه دموکراسی و توتالیتاریسم پرداخته است توتالیتاریسم استالینی را به مثابه‹‹ تسلط کامل نهاد دولت بر جامعه مدنی›› تعریف می¬کند، و اقتدارگرایی را نتیجه منطقی ضعف نهاد های غیر دولتی و یا همان جامعه مدنی می داند، اشکالی که شاید کشور ما نیز مبتلا است و باید ما به عنوان شهروندان این جامعه سعی در تقویت صدایی غیر از صدای دولت کنیم تا کرامت انسانی و هویت فردی خود را از دست ندهیم.
لینک مطلب:
جامعه مدنی ترجمه¬ی عبارت ( civil society) است، که در آن عبارت civil خود از واژه¬ی لاتین civis مشتق شده و این واژه¬ی لاتین نیز در معنای "مجموعه ای از شهروندان" کارکرد داشته است، که برای درک بهتر آن می¬توان از عبارت دیگری که این واژه در آنها استفاده شده نام برد همچون civil war که به معنای تحت اللفظی ‹‹جنگ تمدن ها›› و یا‹‹ جنگ ملت ها›› است و یا عبارت civil rights که به ‹‹حقوق شهروندی›› ترجمه می¬شود.
عبارت civil society نخستین بار توسط سیسرن بزرگترین خطیب روم باستان بکاربرده شد و او این عبارت را با توجه به این که رومیان خود را از دیگر نژادها برتر دانسته و دیگر ملت ها را ‹‹بربر›› خطاب می¬کردند درمقابل ‹‹وحشی گری›› بکار برد و منظور او از civil society همان جامعه روم باستان بود. بعدها و در قرون وسطی این عبارت در معنای ‹‹زندگی قانونمند انسانها›› بکار رفت و باز بدلیل آنکه در اروپای قرون وسطی نظام¬های قبیله ای زیاد بود، این عبارت نیز در مقابل زندگی قبیله ای و برای معرفی زندگی قانونمند انسانها بکارمی¬رفت و برای نمونه بوسوئه در کتابی تحت عنوان سیاست به روایت کتاب مقدس می¬نویسد:‹‹ جامعه مدنی، جامعه¬ای مرکب از انسانها است که تحت لوای یک قانون و یک حکومت زندگی می¬کنند››.
در قرن هفدهم و توسط تامس هابز جامعه مدنی برای اولین بار در معنای مدرن آن ارائه شد. البته در آن زمان هنوز مفهوم دولت از جامعه مدنی جدا نشده بود اما هابز راه را برای تدوین جامعه مدنی به شکل امروزی آن باز کرد؛ او که بدنبال یافتن اتوپیای خود بود جامعه مدنی را در مقابل ‹‹وضع طبیعی›› و یا زندگی ابتدایی انسان¬ها می¬دید و غایت اصلی جامعه مدنی را نیز تامین امنیت و جلوگیری از خشونت می¬دانست؛ بعد از او جان لاک این مفهوم را پروش داد و با پذیرفتن مفهومی که هابز برای جامعه مدنی قرار داده بود غایت دیگری را برای جامعه مدنی متصور شد، لاک هدف از زندگی اجتماعی انسان ها و یا همان جامعه مدنی در قرن 17 را حفظ مالکیت خصوصی افراد معرفی کرد و از این طریق سبب شد به صورت غیر مستقیم به چیزی خارج از دولت که همان حیطه¬ی خصوصی افراد می¬باشد اصالت ببخشد و در نتیجه آن بعد حقوقی و اقتصادی جدیدی به مفهوم جامعه مدنی بیافزاید.
اندیشه¬ی استقلال واقعی جامعه مدنی از دولت با آرای روسو در باب ‹‹ امر عمومی›› رقم خورد، روسو امر عمومی را دارای دو وجه انفعالی و غیر انفعالی معرفی کرد و وجه انفعالی آن را جامعه مدنی نامید و وجه غیر انفعالیش را دولت و از این طریق میان دولت و جامعه مدنی تمایز قائل شد و جامعه مدنی را ‹‹قلمروی حاکمیت خصوصی›› تعریف کرد. روسو معتقد بود پایه گذار واقعی جامعه مدنی نخستین فردی است که زمینی را تصاحب کرد و گفت ‹‹ این زمین مال من است›› و بدین شکل در میان یک اجتماع انسانی حوزه¬ای را به عنوان حوزه شخصی خود مشخص کرده و بدین طریق جامعه مدنی که وجه انفعالی امر عمومی زندگی است را بوجود آورده¬ است. داوری روسو در باب جامعه مدنی همچون داوری او در مورد زندگی اجتماعی انسان می¬ماند، او جامعه مدنی را مثبت ارزیابی می¬کند از آن جهت که بوجود آورنده ‹‹ قرارداد اجتماعی›› و تلاشی است در جهت ایجاد جامعه آرمانی؛ و منفی می¬بیندش از آن جهت که منشاٌ نابرابری و بی¬ عدالتیهای اجتماعی است.
پس از روسو مفهوم جامعه مدنی توسط متفکران لیبرال ورز داده شد، آنها فضیلت جامعه مدنی را همچون روسو در محتوای سیاسی آن نمی¬دیدند بلکه ارزشمندی آن را در میزان تواناییش در تحقق فضای رقابت و داد و ستد معرفی می¬کردند. لیبرال ها که تلاش برای نفع شخصی را در جهت منافع کل اجتماع می¬دانند به دنبال سازوکاری می¬گشتند که ورای خواست و نیت دولت¬ها منافع افراد را همسان کند؛ این تلاش آنها تا جایی پیشرفت که آدام اسمیت برای تاکید بر خود مختاری جامعه¬مدنی از دولت لفظ ‹‹جامعه›› را به¬کار می¬برد، جامعه را دارای قوانین خاص خودش می¬دانست و معتقد بود دولت حق دخالت در آن را ندارد؛ این تلاش های لیبرال ها سبب شد همانطور که هابز و روسو جدایی مفهوم طبیعت و جامعه را رقم زدند آنها نیز جدایی مفهوم جامعه از دولت را رقم بزنند. متفکران لیبرال از نظر منطقی و هستی شناختی روابط انسانی را موجد قوانین می¬دانستند و نه بالعکس؛ آنها معتقد بودند و یا بهتر بگوییم هستند که بخشی از هستی بشری خارج از قلمرو سیاسی دولت است و جامعه مدنی تجلی¬گاه حقوق و آزادی¬های فردی است، بهره مندی از استقلال فردی و خصوصی از جمله والاترین آزادی¬هاست که باید خارج از هرگونه حاکمیت سیاسی قرار گیرد؛ نکته ای که در این بین مطرح است اینست که تفاوت نگاه لیبرال ها با روسو در چه بود که استقلال جامعه مدنی از دولت را در نگاه روسو قبول نداشتند و به دنبال چیزی فراتر از آن می¬گشتند؟ جواب این سوال در تفاوت برداشت روسو و لیبرال ها از آزادی است؛ لیبرال ها درتدوین جامعه مدنی می¬گفتند:‹‹ اشتباه اصلی روسو و انقلابیون فرانسه ارجحیت ندادن استقلال خصوصی فرد بر خودمختاری سیاسی اوست›› لیبرال ها تنها آزادیهای سیاسی را ضروری نمی¬دانستند بلکه به دنبال آزادی-های مدنی نیز بودند؛ انها معتقد هستند:‹‹ گسست فضای عمومی و خصوصی هرگونه بازگشت به دموکراسی ِ بلاواسطه را غیر ممکن می¬کند›› و لذا جامعه مدنی قدرتمند نیاز طبیعی انسان¬های مدرن است.
اما بسیاری از فیلسوفان پایه گذار اصلی اندیشه کنونی جامعه مدنی را هگل می دانند؛ هگل تحت تاثیر متفکران لیبرال جامعه مدنی را نظام نیاز ها و احتیاجات می¬شناسد. در نگاه دیالکتیکی هگل جامعه مدنی ‹‹لحظه تفاوت›› فرد از خانواده و تبدیل شدن او به شخص خصوصی است، از نظر هگل جامعه مدنی دولت بالفعلی است که هنوز شکل دولت را به خود نگرفته است و جایگاهی است که از منافع خصوصی افراد دفاع می¬کند، اما جامعه مدنی برای موفقیت در دفاع از منافع خصوصی و به منظور پیشرفت و تضمین بقای خود نیازمند شکل یافتن نهاد های ارتباطی درون خود است، این نهاد ها وظیفه¬ی ارتباط برقرار کردن میان انسان ها و اجتماعی کردن¬شان و به عبارت بهتر به صورت نیروی فعال اجتماعی در آوردن آنها را دارند، از نظر هگل این نهاد ارتباطی تنها سازمان صنفی است که قادر است فرد را اجتماعی کرده و از زوال او در جزئیت جلوگیری کند؛ در دیدگاه دیالکتیک هگل سازمان صنفی نهاد اجتماعی است که لحظه گذر منطقی_حقوقی از جامعه مدنی به دولت را فراهم می¬کند، و دولت جایگاه آشتی پذیری پیکارهای اجتماعی است.
مهمترین نقدی که بر مفهوم ارائه شده از سوی هگل بیان شده و توسط افرادی همچون هابرماس مطرح می¬شود اینست که این نهاد های ارتباطی امکان دارد در انحصار نخبگان مالی و فکری قرار بگیرند و اثر هویت های شخصی در آن کم رنگ گردد و برای همین بدنبال ارائه اندیشه ها و ساختارهایی هستند که جلوی فئودالی شدن جامعه مدنی را بگیرند.
اما جدای از تاریخچه موجز گفته شده آنچه که سبب گشته امروزه عبارت جامعه مدنی در ادبیات سیاسی بسیار پررنگ شود مربوط است به استفاده ای که از آن در قرن بیستم برای نقد توتالیتاریسم شده است، متفکران برجسته¬ی این قرن همچون رمون آرون، هانا آرنت و کلود لوفور در تحقیقاتی که بر روی توتالیتاریسم و یا به عبارتی همان اقتدارگرایی داشتند، بزرگترین سدی که در برابر توتالیتاریسم دیدند حوزه خصوصی افراد و تجلی گاه اصلی آن یعنی جامعه مدنی بود، آنها بقای هویت¬های فردی و جلوگیری از توده¬ای شدن مردم را در جدایی حوزه¬ی خصوصی از حوزه عمومی یافتند و در نتیجه آن به دنبال تقویت جامعه مدنی در برابر حاکمیت رفتند؛ به تبع این نوع نگاه عملکرد نظام های توتالیتر در از بین بردن جدایی میان جامعه مدنی و دولت، از میان رفتن جدایی فضای خصوصی و فضای عمومی تفسیر شد و به اینجا رسیدند که هانا آرنت می¬گفت ‹‹توتالیتاریسم برای تحکیم قدرت خود مستلزم نابود کردن روابط موجود در جامعه مدنی است››؛ حقیقت هم جز این نیست که رفتار های نظام های اقتدارگرا همچون قهرمان پروری، نفی گذشته، بی-شکل کردن و یا همان هم شکل کردن افراد، دشمن سازی، انسان¬ های کوتوله بار آوردن، نفی امروز و نوید فردای بهتر دادن، قدسی کردن امور عادی و خیلی از موارد دیگر همه و همه یک چیز هستند و آن هم نابود کردن هویت فردی و از بین بردن حوزه خصوصی افراد است تا جایی که کلود لوفور که بیش از 40 سال به تحلیل رابطه دموکراسی و توتالیتاریسم پرداخته است توتالیتاریسم استالینی را به مثابه‹‹ تسلط کامل نهاد دولت بر جامعه مدنی›› تعریف می¬کند، و اقتدارگرایی را نتیجه منطقی ضعف نهاد های غیر دولتی و یا همان جامعه مدنی می داند، اشکالی که شاید کشور ما نیز مبتلا است و باید ما به عنوان شهروندان این جامعه سعی در تقویت صدایی غیر از صدای دولت کنیم تا کرامت انسانی و هویت فردی خود را از دست ندهیم.
لینک مطلب:
معاون حقوقی و امور مجلس نیروی انتظامی گفت: شکایت 40 نفر از وکلای سرشناس علیه پلیس به علت اجرای طرح امنیت اجتماعی در دیوان عالی کشور رأی نیاورد.
سردار مهدی محمدی فرد در گفتوگو با فارس، گفت: 40 تن از وکلای سرشناس با طرح شکایت علیه نیروی انتظامی، اجرای طرح ارتقاء امنیت اجتماعی را خلاف قانون دانستند.
وی افزود: با پیگیری ها و اقدامات حقوقی رأی دیوانعالی کشور به نفع نیروی انتظامی صادر شد، طرح امنیت اجتماعی برخورد با جرایم عمومی و علنی است که از وظایف ذاتی پلیس به عنوان ضابط قضایی به شمار میرود.
معاون حقوقی و امور مجلس ناجا گفت: طرح امنیت اجتماعی یک قانون و وظیفه جدید نیست که پلیس اجرا می کند، این طرح مصوب و از برنامههای زمانبندی شده نیروی انتظامی برای برخورد با جرایم عمومی و علنی است.
سردار محمدیفرد اظهار داشت: این اقدام دیوان عالیکشور، تأیید دیگر بر اقدام نیروی انتظامی برای اجرای طرح امنیت اجتماعی است.
لینک مطلب:
مهندس باقریان یکی از مدیران دولت مهندس موسوی است که امروز حضور و فعالیت در جامعه مدنی را ترجیح داده است، شاید به همین دلیل است که او را به عنوان یکی از همسوترین یاران میرحسین موسوی می شناسند.
او معتقد است که میرحسین موسوی توجه ویژه ای به زمینه های اجتماعی هر اقدام یا تصمیم سیاسی دارد. درک خلأ «الگوی زیست مسلمانی» از منظر او، درسی است که همفکران مهندس موسوی از حضور نیافتن وی در سال 84 گرفتند
او بر این تحلیل مهندس موسوی پای می فشارد که برای خدمت، سامان دادن یک گفتمان مقدم بر کسب قدرت است. او توضیح می دهد که الگوی زیست مسلمانی نقص در تعریف قدرت را منشا بسیاری از آسیب های وارد آمده به ساخت سیاسی کشور تلقی می کند
صدای مردم در 22 بهمن فرق می کند با این که صاحب خدمتی آن را برای خود مصادره کند. این 2 صدا است. مردم از تقاضاهایی دیگر سخن می گویند، ضمن اینکه برتمامی خدمات انجام گرفته ارج می گذارند اما صدایی فراتر دارند. امام از مصادیقی بود که نه جلوتر از مردم نه عقب تر از آن ها، بلکه کاملاً همراه مردم حرکت می کرد و بازگو کننده ی مطالبات آن ها به روش هایی صحیح بود.
ما از همه دعوت می کنیم، تعامل می کنیم، مشارکت می کنیم، یاد می گیریم، یاد می دهیم، تا به نتیجه برسیم. این فضای عملی مطلوب ماست.
جوانان امروز مانند بقیه اقشار دیروز و امروز لایه های مختلفی دارند ولی سمت و سوی اکثریت آنها آرمان خواهانه و ایده آل گرایانه است. این جهت گیری ضامن رشد کشور در آینده است. تزاحم های امروز میان جوانان به تعدیل خواهد رسید و تعامل میان آنها راههای جدیدی خواهد پیمود.
این تغییر بخشی از تحول اجتماعی جامعه ایرانی است که در لایه ها مختلف جامعه در حال شکل گیری است.
در نظام های دیکتاتوری رای دادن ممکن نیست. اگر در جمهوری اسلامی میشود رای داد و رای مردم میتواند موثر باشد، همانگونه که در دهها انتخابات گذشته چنین بوده دلیل آن روشن است. ما در ایران دیکتاتوری نداریم و ان شاء الله اجازه ی بازگشت آن را به صورت تحمیل از خارج کشور یا رشد و نمو در داخل کشور، نخواهیم داد.
نبود دیکتاتوری به معنای نبود بقایای فکری و ذهنی و عملی استبداد در جامعه ایرانی نیست. حاکمیت ارزش های دینی و ملی و مردم سالاری در روح جامعه و ریشه کن شدن استبداد نیازمند تلاش فکری و عملی و بذل جان و مال است. راهی را که آغاز کرده ایم به پایان می بریم. ان شاء الله
رای انواع مختلفی از نظر کمی و کیفی دارد:
رای نخبگان فرهنگی و فکری
رای سرمایه داران و کارآفرینان
رای فرهنگیان
رای کارگران
رای اقوام و اقلیت های قومی و مذهبی
رای روحانیت
رای کارمندان
رای دانشگاهیان
رای احزاب و گروههای سیاسی
رای کشاورزان و روستائیان
رای بیکاران
رای معتادان
رای زندانیان
رای زندانبانان
رای تاکسی رانان و مسافرکش ها
رای مداحان
رای خبرنگاران و اصحاب رسانه
رای هنرمندان و نظامیان و ورزشکاران و ....
هر رای با رای دیگر مساوی است. رای استاد دانشگاه و مجتهد و مرجع تقلید با رای طلبه و دانشجو یکی است. اگر شکاف بین جامعه و مدیریت آن به سطحی برسد که از کمیت آراء بر علیه کیفیت آنها استفاده شود، شرایط اجتماعی مخاطره آمیز میشود و امنیت ملی به خطر می افتد. در کشور ما که امکانات و استعدادهای زیادی وجود دارد، فرار مغزها و سرمایه های انسانی نتیجه دست چندم چنین رویکردی خواهد بود.
اگر انتخاباتی مانند انتخابات دوم خرداد ٧۶ یا انتخابات ١٢ فروردین ۵٨ مبتنی بر جمع بین کمیت و کیفیت باشد، نشانه ی وحدت ملی و ضامن امنیت ملی است. روندهای مخالف این وضعیت، به کشور آسیب میزنند و تلاش خواهیم کرد که چنین نشود.
رای گیری نیز انواعی دارد:
نمایش کامل رای گیری: در این شکل افراد اگر هم شرکت نکنند، آمار حضور صد در صدی شان اعلام میشود
رای گیری برای تایید کلی و بدون تاثیر گذاری: رای گیری به تغییر و انتخابی منجر نمیشود
رای گیری برای تغییرات جزئی: به تغییرات اجازه بروز موثر نمیدهند ولی نمایشی از آزادی و مردم سالاری
رای گیری و انتخاب مردم، برای انتخاب آینده کشور: مردم سالاری
جوانان کشور ما به دلیل بحران های مختلفی که از سر گذرانده اند، نیازمند بازسازی اعتماد به نفس شان در زندگی اجتماعی هستند. کاهش میزان ازدواج جوانان به دلیل افزایش دانش و علم و خوش بودن حال و روز آنها نیست. بیشتر از هر چیز به دلیل نگرانی و بی اعتمادی به شرایط زندگی است.
تغییر شرایط عینی جامعه با تغییر مدیریت و رفتار مدیریتی ممکن است ولی تغییر ذهنیت جوانان زمان می برد و ساز و کار خاص خود را دارد.
در چند هزار سال گذشته مردان اداره امور جهان را بر عهده داشته اند. در مورد وضعیت جهان قضاوتی نمیکنم ولی اگر به فرض محال! محال! محال! زنان به چنین موقعیتی برسند و به اصطلاح دوران زن سالاری آغاز شود، چگونه جهانی خواهیم داشت؟
تاثیر غلبه نگاه زنان بر جهان چه خواهد بود؟
لینک مطلب از وبلاگستان:
سکوت زبان عجیبی است. گمان نکنیم سکوت، فقط سکوت است. سکوت خود زبانی ویرانگر است جایی که حتی زبان طنز یا طعنه کاربرد ندارد سکوت به زبانی ویرانگر و انقلابی بدل می شود، چراکه گروهی را به خشم، گروهی را به تامل و گروهی را به همدلی وا می دارد.
عرفا از طریق سکوت، سخنهای زیادی می گفتند و می شنیدند(مریم مقدس وقتی امکان بیان حقیقت را به مردم نداشت روزه سکوت گرفت)، در فرهنگ شیعی سکوت ابزاری سیاسی برای ادامه حیات مذهب بوده است. شاید اگر تاریخ را وارونه خوانش کنند و به جای سخن های گفته شده شاهان و وزرا، سکوت مردمان و مخالفان را ترجمه کنند، با شکل دیگری از تاریخ مواجه شویم. روایتهای تاریخی همواره از طریق سرکوب امر مسکوت شده جان گرفته اند. به تعبیر بنیامینی، قصه تاریخ در واقع قصه فاتحان است! به همین منوال قصه انقلاب، قصه جنگ و هر قصه دیگر توسط فاتحانی روایت می شوند که خود در کانون حوادث آن هستند. به این معنا، هر روایتی ( به خصوص تاریخی یا سیاسی) روایتهای بی شماری دیگر از نوع خود را به مغاک عدم می فرستد یا به مجلس سکوت دعوت می کند.
در جوامع تمامت خواه امروزی که یک زبان و یک تفسیر را طالب است، سکوت خود زبانی دیگر و تفسیری دیگر است. سکوت در چنین جامعه ای به پاد گفتمانی بدل می شود که نیازمند معناشتاسی است. گاهی فکر میکنم که امکان سکوت برای ما نعمت بزرگی تصور می شود، چراکه می توانیم مخالفت کنیم بدون آنکه مواخذه شویم. یادمان باشد که فاشیسم را از طریق کنترل سخن گفتن نمی توان شناخت بلکه فاشیسم از طریق کنترل سکوت شناخته می شود( یعنی آن هنگام که بخاطر سکوت کردن مواخذه شوید فاشیسم متولد شده است).
همیشه و همه جا سکوت، معنار دارنیست اما جایی که همه سخن می گویند و شما ساکت می مانید ، زبان سکوت صیقل می خورد و معناداریش را آشکار می سازد. وقتی همه فریاد می زنند، آنان که ساکت اند نیز در فریاد شریکند. چرا که بیش از فریاد زنندگان، شنیده و دیده می شوند. اگر سکوت معنادار نبود، روشنفکران مواخذه نمی شدند که چرا درباره فلان یا بهمان موضوع سخنی نمی گویند و مطلبی نمی نویسند. این چنین است که سکوت در برخی جوامع به زبان سیاست بدل می شود. شاید به همین دلیل خوانش سکوت در برداشتی فوکویی و دریدایی بر هرآنچه نوشته نشده یا گفته نشده تاکید می کند. در اینجا، هنر تاویلگر آن است که دریابد چه چیزی و چرا گفته نشده است. سکوت در متن زبان گفتار، حاشیه های سفید کتاب است، حاشیه هایی که باید خوانده شود. یادمان نرود هرموضوعی که در باب آن زیاد سخن گفته می شود، سخنهای زیادی باقی می ماند که نمی تواند گفته شود. در مورد برخی از موضوعات که به اصطلاح " خط قرمز" خوانده می شود صرفا می توان یک جور سخن گفت. می توان در باب آن زیاد حرف زد اما فقط یک شکل. این از عجایب است که این همه روزنامه در ایران یک قصه را به زبان ظاهرا نامکرر روایت می کنند و این همه شبکه تلویزیونی هیچ اخباری متفاوت یا گزارشی منحصر بفرد ندارند. یک خبرگزاری، یک روزنامه،یک شبکه تلویزیونی شما را از دیگر اشکال آن بی نیاز می کند. درجامعه ای که چند صدایی به معنای اختلاف و تک صدایی به معنای وحدت تعبیر می شود. سکوت خود نوعی چندصدایی را در وضعیتی اضطرار موجب می شود.
معنای سخن من، دعوت به سکوت نیست. بنا نیست که مستضعفان(دگر اندیشان) را به سکوت دعوت کنیم. فقط بناست سکوت مستضعفان را معنا کنیم. این دعوتی است بر تامل در هرآنچه گفته یا نوشته نمی شود.
معمولا راضی شدن انسان به شرایط پیرامونی اش دشوار است. کمتر کسی را میشناسیم که راضی بنظر برسد یا آن را ابراز کند.
آرزوهای بلند و افزایش یابنده و مقایسه های مکرر با شرایط از ما بهتران و بی توجهی به از ما بدتران از دلایل نارضایتی درونی است وگرنه در همین دنیا و در بسیاری از جوامع، انسانهایی با برخورداری های مادی و معنوی کمتر از ما، خشنود و راضی اند.
شناخت صحیح هستی و استفاده از تکنیک هایی که خردمندان و ادیان توصیه میکنند، راه حل مناسبی برای افزایش سطح رضایتمندی است.
حفظ روحیه آرمان خواهی با رضایتمندی از عملکرد و شرایط خویش، تعارضی ندارد. اگر ما به خویش اعتماد نداشته باشیم، چگونه میتوانیم شرایط جامعه را بهبود بخشیم؟! رضایتمندی نسبی از خویش و عملکرد خویش موجب بهبود عملکرد فرد و مقدمه ای برای انضباط اجتماعی و بهبود شرایط است.
لینک مطلب:
تظاهرات آنها با تظاهرات ما تا حد زیادی متفاوت است. بسیار آرام در خیابان یا محل جمع میشوند، انواع و اقسام علامتها و پلاکاردها و... لازم را در اختیار دارند، در محل قتل جمع میشوند و صدها شاخه گل به نشانه همدردی با خانواده کودکان نثار آنان میکنند، کاری که خانواده مقتول را به لحاظ روانی از قصاص قاتل بینیاز میکند، درپی این اقدامات بحثهای کارشناسی و تحلیلی صورت میگیرد و اگر نقاط ضعفی در بروز این حادثه وجود داشته است، شناسایی و برای رفع آن اقدام میکنند، اما فراموش نکنید که اینها تماماً سطح جریان است، در عمق قضیه، نهادهای مدنی فعالی حضور دارند، که اگر این نهادها نباشند، هیچ یک از این اتفاقات به صورت مطلوب رخ نمیدهد
مطلب کامل را در ادامه بخوانید
وقتی که همه ما و همیشه درپی خرید خدمات و کالاهای ارزانقیمت باشیم، به ناچار دیر یا زود مجبوریم آن کالا یا خدمت را در حداقل کیفیت و با گرانترین قیمت، خریداری کنیم، آن هم پس از ایستادن در صف طولانی!! این قاعده را داشته باشید تا به اصل ماجرا برسم.
1ـ نیازهای بشری سلسلهمراتبی دارد، امنیت در رأس نیازها و در کنار و شاید بالاتر از نیاز به خوراک قرار داشته باشد ولی ما درکی از امنیت واقعی نداریم. یکی از دوستان که سابقه مبارزه مسلحانه علیه رژیم گذشته را داشت و از نوجوانی در زندگی مخفی و هراس و دلهره و سپس زندان بود و پس از انقلاب هم فعالیت سیاسی داشت که این فعالیت هم معمولاً بیدردسر نیست، در میانسالی (بالای 40 سالگی) برای ادامه تحصیل به اروپا رفت تا دکترایش را بگیرد، وقتی برگشت، در گفتگویی گفت که امنیت را قبل از این حضور در اروپا، چنانچه شایسته است حس نمیکردم و تازه متوجه شدهام که احساس امنیت داشتن یعنی چه؟
2ـ وقتی که در دهه چهل به دبستان میرفتیم، هر روز صبح خودمان (اعم از پسر یا دختر) فاصله چند صد متری خانه تا مدرسه را به تنهایی طی میکردیم و هیچگاه هم ندیدم که پدر یا مادری فرزند خود را هر روز به مدرسه بیاورند و ظهر او را برگردانند، و به یاد هم نمیآورم که اتفاقی برای هزاران دانشآموز محل افتاده باشد. اما الآن وقتی که فرزند خود را به مدرسه میبریم، از اینکه دانشآموزی با پای پیاده و به تنهایی مسیر را طی میکند تعجب و آن را به حساب بیتوجهی خانواده میگذاریم، بخشی از این رفتار و تصور مربوط به تغییر جایگاه کودک و فرزند در خانواده است، اما بخش مهمتر آن مربوط به احساس بیاطمینانی و ناامنی از به تنهایی رفتن فرزند به مدرسه است، این عدم امنیت شامل احتمال بروز حادثه تا مسایل دیگر میشود. طبیعی است که اگر ما بهترین امکانات زندگی را هم داشته باشیم، اما احساس امنیت نکنیم، فاقد آرامش و رضایتخاطر مطلوب و مناسب هستیم. یکی از مهمترین وجوه ترس و احساس ناامنی ما، ترس از جرم و قربانی شدن است. و حاضریم برای فرار از این ترس هزینه لازم را هم بپردازیم.
3ـ نمیدانم تاکنون به برخی مناطق تهران از جمله شهرک غرب رفتهاید یا نه؟ مناطقی که ابتدای کوچه آن کیوسک نگهبانی همراه با زنجیری برای جلوگیری از ورود افراد غریبه قرار دارد. نگهبانی که هزینه آن از سوی مردم محل پرداخت میشود و آرامش و احساس امنیتی را بر اهالی محل عرضه میدارد که قابل معاوضه با هیچ کالای دیگری نیست. روشن است که این کار جنبه محدود و استثنا دارد و امنیت از جمله کالاهایی است که دولت باید عرضه کند، اما نقش مردم در ارایه بهتر این کالا و خدمت نیز تعیینکننده است. مردم به میزانی که در برابر آن حساسیت نشان دهند و به قول معروف سنسورهای قویتری داشته باشند، دولت را به تأمین بهتر این خدمت مجبور میکنند.
4ـ هفته گذشته، یک نوجوان با ورود به یک کودکستان در بلژیک دو کودک را کشت و فرار کرد، اگر این اتفاق در ایران رخ داده بود، چه میکردیم؟ به قول یکی از دوستان با شنیدن آن اگر خیلی دل نازک باشیم، گوشه چشمی تر میکنیم، و اگر نه با گفتن: «اِ» یا دو تا «اِ اِ» مسأله را نزد خود حل میکنیم و خانواده مقتولین هم باید روانه دادگاه و خواهان قصاص قاتل شوند تا دلشان خنک شود. دلی که دیگر وجود خارجی ندارد که خنک گردد. اما در بلژیک رفتار به گونه دیگری است. مطبوعات و رسانهها به طور مفصل به آن پرداختند، این پرداختن عمدتاً ناشی از حساسیت افکار عمومی بود، تظاهرات مفصلی در محکومیت این رویداد برگزار کردند، اما تظاهرات آنها با تظاهرات ما تا حد زیادی متفاوت است. بسیار آرام در خیابان یا محل جمع میشوند، انواع و اقسام علامتها و پلاکاردها و... لازم را در اختیار دارند، در محل قتل جمع میشوند و صدها شاخه گل به نشانه همدردی با خانواده کودکان نثار آنان میکنند، کاری که خانواده مقتول را به لحاظ روانی از قصاص قاتل بینیاز میکند، درپی این اقدامات بحثهای کارشناسی و تحلیلی صورت میگیرد و اگر نقاط ضعفی در بروز این حادثه وجود داشته است، شناسایی و برای رفع آن اقدام میکنند، اما فراموش نکنید که اینها تماماً سطح جریان است، در عمق قضیه، نهادهای مدنی فعالی حضور دارند، که اگر این نهادها نباشند، هیچ یک از این اتفاقات به صورت مطلوب رخ نمیدهد. انجام تظاهرات در کشورهای اروپایی مثل ایران نیست که هر کس بتواند عدهای را بیهیچ تمهیداتی به خیابان بکشد، برای مثال آنجا برای تظاهراتی که از مدت زمان معینی بیشتر طول میکشد، باید توالت سیار نیز فراهم کرد. بنابراین برنامهریزی و بودجه و تشکیلات در پشت این اقدامات قرار دارد که تماماً ناشی از وجود نهادهای مدنی است. مردم به این نهادها اعتماد دارند، و آنها هم در دفاع از جامعه خود حساس هستند، و حتی در بروز دادن این حساسیت با یکدیگر رقابت هم میکنند. بدون نهاد مدنی مدافع حقوق کودک، حقوق زنان، حتی مدافع حقوق زندانیان و امثال اینها، چگونه میتوان در مواقع ضروری اقدام دستهجمعی مسالمتآمیز و متمدنانه کرد؟
خلاصه کلام، اگر امنیت میخواهیم، اگر خواهان کم شدن جرم، جنایت، فساد و... در جامعه خود هستیم، اگر خواهان بهبود وضع آموزش، بهداشت و... هستیم، چارهای نداریم جز اینکه هزینه این کالاها و خدمات بسیار مطلوب را بپردازیم، هزینه آن مشارکت است، مشارکتی آگاهانه، تشکیلاتی و جمعی و مدنی، و این کار جز از خلال سازماندهی و حضور در نهادهای مدنی متصور نیست و اگر این هزینه را نپردازیم، انتظار دریافت و بهرهمندی از کالای خوب را هم نباید داشته باشیم.
لینک مطلب از وبلاگستان:
یأس از آنجا محافظه کارانه است که تغییر را غیر ممکن می پندارد. پروژه اصلاحات با امید معنا دارد. دوم خرداد هنگامی پدید آمد که امید به مثابه امری اجتماعی در زندگی مردم به جوشش و غلیان افتاد
مطلب کامل را در ادامه بخوانید
حسادت، شرمساری، یأس و امیدواری و بسیاری از خصوصیات دیگر که عمدتا روانشناسانه تعریف شده اند در واقع دارای ابعادی اجتماعی و جامعه شناسانه اند. همه این خصوصیات درجامعه همراه با فرد اجتماعی پدیدی میایند. همه اینها معطوف به چیزی و یا کسی غیر از خود هستند. اگرچه به خود نیز بر میگردند . خودی که محصول جامعه است. یأس نیز اگرچه مفهومی روانشناسانه به نظر می رسد اما هم بعدی جامعه شناسانه و هم بعدی ایدئولوژیک دارد. بعد جامعه شناسانه یاس انجاست که یأس همیشه در ارتباط با چیزی معنا می یابد و و این چیز در نظر ما امری اجتماعی است.به تعبیر زیملی اش یأس هم در شبکه روابط متقابل اجتماعی تولید میشود. یأس از چیزی و از کسی ضرورتا امری اجتماعی است. روابط و مناسبات اجتماعی موجد پدیده هایی چون یأس هستند. اما مناسبات اجتماعی عواملی خنثی و طبیعی نیستند بلکه هر لحظه در خطر دستکاری گروههای قدرت قرار دارند. و از این رو یأس نیز همانند هر پدیده اجتماعی دیگر بعدی ایدئولوژیک می یابد.از این رو با قدرت و امر سیاسی پیوند می یابد. یأس دارای کارویژه های تحکیم قدرت است. پس آن دیگر مفهومی صرفا روانشناسانه نیست و محصول شرایط اجتماعی ساختاری و سیاسی خاصی است. آنجا که مردمی، گروهی و طبقه ای از تغییر مایوس می شوند تازه شرایط کار برای گروههای حاکم تسهیل شده است. به طور کلی همان گونه کوزر(1956) می گوید، احساسات ما منابعی له و علیه قدرت اند به این معنا که قدرت بسیج گری دارند. یا اینکه کالینز(1975) معتقد است که احساسات ما می توانند برای خلق همبستگی سیاسی اجتماعی و وفاداری های گروهی به کار گرفته شوند. با ذکر این مقدمه کوتاه می خواهم تاکید کنم که یأسی که اکنون در بین طبقات روشنفکر، تحصیلکرده و به طور کلی طبقه متوسط شهری سایه افکنده خود پدید های ایدئولوژیک است. چنین یأسی اگرچه با پز روشنفکری همراه است اما حاصل کار عملی محافظه کارانه محسوب می شود. یأس در اینجا کارکرد ایدئولوژی مارکسی را ایفا می کند. ایدئولوژی ای که راه را بر هرگونه نغییر می بندد.و صرفا منتظرمعجزه ای برای نجات در زمان نامعلوم می ماند. یأس از آنجا محافظه کارانه است که تغییر را غیر ممکن می پندارد. پروژه اصلاحات با امید معنا دارد. دوم خرداد هنگامی پدید آمد که امید به مثابه امری اجتماعی در زندگی مردم به جوشش و غلیان افتاد. اما یأس پروژه محافظه کارانه ای است که در آستانه دری سکنی می گزیند که جز قدرت از آن در خارج نخواهد شد. در شرایط کنونی بخش عمده ای از مردم به دلیل نوعی یاس سیاسی از کنش انتخاباتی طفره می روند و چنین کناره گیری را بسیاری خود کنشی انقلابی و رادیکال می پندارند. در حالی که چنین عملی نوعی کنش سیاسی محافظه کارانه است و نزدیک ترین پیامد آن تسهیل کسب اختیارات قدرت توسط گروه های حاکم است.