زمان بی کرانه ، ايران جاودانه ... اکرنه (اندیشه ای دلنوشته از ایران زمین و ایرانی به یاد ایرانشهر و اهل قلم : سرشت و سرگذشت و سرنوشت)
معرفی کتاب: لذت متن اثر رولان پارت
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب از اینترنت:
آیا با لذت نوشتن برای من- من نویسنده- لذت خواننده ام تضمین خواهد بود؟ به هیچ رو، من باید این خواننده را بجویم، بی آنکه بدانم او در کجاست... این جاست که عرصه سرخوشی خلق می شود
متن لذت بخش متنی است که از دل فرهنگ می آید و گسستی از آن ندارد متن سرخوشی بخش متنی است که رابطه فرد را با زبان به بحران می کشد و او را تا حد نوعی ملال می رساند
با اتکا به روان کاوی می توان به شکلی غیر مستقیم متن لذت بخش و متن سرخوشی بخش را در مقابل با هم قرار داد، لذت گفتنی است، سرخوشی گفتنی نیست، سرخوشی ممنوع است در بین گفته می شود و برای سخنگو قدغن است و به تعبیر دیگر جز در فاصه بین سطرها نمی تواند به سخن درآید و در این بین نقادی با متون لذت بخش سر و کار دارد.
مطلب کامل را در ادامه بخوانید
معرفی منابع و موسسات > کتاب
تالیف: جولان فرهادی
لذت متن
اثر رولان پارت
در مورد لذت متن باید گفت اثری است بسیار دیریاب، درست مثل ماهی متن از لابلای دست های خواننده لیز می خورد و دوباره باید تلاش کنی تا به چنگ ش بیاوری. لذت متن به راستی اینگونه است؛ درون گویی های شهودی یک نویسنده نکته سنج که به جان ادبیات افتاده است. وقتی به خلاصه کردن این کتاب فکر می کنم، اگر بخواهم از ادبیات خود بارت کمک بگیرم، مانند این است که همچون کودکی هول زده که در تنگنایی اخلاقی میان آمدن پدر و مادر و شهوت خود گرفتار است پای فیلمی بنشینیم و آن را تا جایی که می خواهیم جلو ببریم، استپ کنیم، فیلم را ببینم و دوباره جلو ببریم. آری خلاصه کردن کتاب دقیقاَ چنین است.
کتاب از بندهای متفاوتی تشکیل شده، در هر یک از این بندها گوی اندیشه ای مانند شهاب در ذهن نویسنده درخشیده و در همان حال بر صفحه جاری شده است. البته گویی این جریان به گونه ای پی در پی اتفاق می افتد؛ شهابی از پی شهابی دیگر و به این ترتیب متن از گسستگی رها می شود. او به دنبال لذت متن به سرتاسر ادبیات مدرن سرک می کشد و آن را واکاوی می کند. از خود می پرسد، آیا با لذت نوشتن برای من- من نویسنده- لذت خواننده ام تضمین خواهد بود؟ به هیچ رو، من باید این خواننده را بجویم، بی آنکه بدانم او در کجاست... این جاست که عرصه سرخوشی خلق می شود:
این عرصه ی احتمال پیش بینی ناپذیر سرخوشی است: این جا ]دیگر[ عرصه ای به سامان نیست در این جا نه با انحراف که با یک خواسته سر و کار داریم. متن چنان مرا مخاطب می سازد که من بتوانم آن را بخوانم، اما من آنی نیستم که او از مخاطب انتظار دارد. این متن حراف روی هم رفته متنی منجمد می شود همچنان که هر خواسته ای که ، مادامی که روان پریشی به آن راه نیابد، سرد و خشک خواهد بود.
....... و متون اگر بخواهند خوانده شوند، در بطن خود حامل پاره هایی از روان پریشی لازم برای اغوای خواننده خواهند بود.
ساد: در ادبیات ساد زبان باز پخش می شود. اما، چنین باز پخشی هماره از راه برش حاصل می شود..... و دو لبه پدید می آید. یک لبه مطیع و رونوشت بردار از فرهنگ ،لبه دیگر، جنبده خالی و آماده پذیرش هر طرحی، گسست بین این دو لبه شهوت انگیز است. شهوتی، در ساختن و تخریب فرهنگ ارزش این آثار در دو رویی آنهاست.
با کشف چنین شکافی شاید بتوان ابزاری برای ارزیابی آثار مدرنیته بیابیم، لبه بر آشوبنده فرهنگ به هر شکل که باشد به عنوان یک لبه باز نماینده می شود. این شالوده شکنی زبان با رویکردی سیاسی مصادف شده و با فرهنگ دیرین دال هم لبه می شود. لبه دیگر همان مسرت دیگر است که متنی اتوپیایی می سازد.
فلوبر: راهی برای پاره پاره کردن، برای رخنه گشایی در سخن بدون بی معنا ساختن آن. در کار فلوبر برای نخستین بار، گسست دیگر در شکل استثنایی هر از گاهی زیرکانه و جا افتاده در مایه ی سخن معمول نیست: در آن سوی این صور سخن دیگر زبانی وجود ندارد.
راز همه ی این دگرگونی های ناچیز در شکاف ها نهفته است. آیا شهوت انگیزترین قسمت یک تن جایی نیست که جامعه در آنجا می درد؟ در عرصه انحراف (که قلمروی لذت متنی است) هیچ ناحیه شهوت زایی وجود ندارد، همچنان که روان کاوی به درستی بیان کرده، با «در بین بودگی» است که شهوت پدید می آید در بین بودگی درخشش پوست در میان دو تکه لباس (شلوار و بلوز) بین دو لبه (پیراهن یقه باز، دستش کش و آستین)، همین بارقه است که می فریبد و اغوا می کند ؛ به نمایش گذاشتن یک پیدایی نا پیدایی یک پرده برداری تدریجی اشتیاق شدید ما به دانستن وادارمان می کند که برخی بندها را جا انداخته با شتاب از آنها بگذریم تا هر چه سریعتر به بخش های پر کشش تر ماجرا برسیم.
آیا تا به حال کسی پروست، بالزاک، جنگ و صلح، را واژه به واژه خوانده است؟ آنچه من از خواندن اش در روایتی محظوظ می شوم سایش هایی است که من در سطح صاف پدید می آورم، به این ترتیب دو سامان خوانش پدید می آید: یکی بازی زبان را نادیده می انگارد خوانش دیگر از هیچ چیز نمی گذرد، پیشگیر لایه به لایه معنازایی است این خوانش دوم کوشاست و به کار متن مدرن که همان متن غایی است می آید.
متن لذت بخش متنی است که از دل فرهنگ می آید و گسستی از آن ندارد متن سرخوشی بخش متنی است که رابطه فرد را با زبان به بحران می کشد و او را تا حد نوعی ملال می رساند.
جامعه دوستداران متن: آنها به اتکای اخلاق گرایی سیاسی یا از راه انتقاد از دال ها با هم شریک می شوند چنین جامعه ای تنها در یک نامکان تام تحقق می یابد در این جا متتن سرشت نااجتماعی لذت را نشان می هد.
نقدها را چگونه می توان خواند؟ متن، یک داستان یک پوشش شکاف خورده است می توانیم خود یک نظر باز باشیم.
با اتکا به روان کاوی می توان به شکلی غیر مستقیم متن لذت بخش و متن سرخوشی بخش را در مقابل با هم قرار داد، لذت گفتنی است، سرخوشی گفتنی نیست، سرخوشی ممنوع است در بین گفته می شود و برای سخنگو قدغن است و به تعبیر دیگر جز در فاصه بین سطرها نمی تواند به سخن درآید و در این بین نقادی با متون لذت بخش سر و کار دارد.
جناح راست از لذت در برابر روشنفکری و فرهیختگی پشتیبانی می کند...
متن یک شبه یادمانه است و این یادمانه به من میل می کند، مؤلف یک نهاد مرده است و در این حال است که من به مؤلف میل می کنم، من به انگاره او نیاز دارم.
نظام های ایدئولوژیک همچون داستان های بلنداند. داستان، آن حدی از انسجام زبانی است که در آن جا زمان به طرزی استثنایی توأم یافته، هر داستان برای کسب استیلای میجنگد و اگر قدرت را به دست داشته باشد به همسازه به امری طبیعی بدل می شود، زبان واره ها(داستان ها) با هم درگیر می شوند می ستیزند و به این ترتیب زبانها همواره به منطقه ای تعلق دارند که یک آورده است، همان گونه که نیچه زبان را عرصه تعارض گسترده و مستمر پارانویاها می دانست.
لذت متن (سرخوشی متن) اما همچون یک نابود سازی ناگهانی ارزش جنگی است، ریزش آنی یال و کوپال نویسنده.
هستند کسانی که خواهان متنی بی سایه و فارغ از ایدئولوژی مسلط اند اما چنین خواستنی به معنی خواستن متنی بدون باروری است. بدون زایندگی، متن سترون خواهد بود درست مانند اسطوره زن بی سایه».
اما این کاری کاملاَ ناسنجیده خواهد بود که از یک ایدئولوژی مسلط سخن یگوییم زیرا هیچ ایدئولوژی زیر سلطه ای وجود ندارد و...
مبارزه اجتماعی را نمی توان به مبارزه دو ایدئولوژی فروکاست، هدف مبارزه اجتماعی انهدام همه ی ایدئولوژی هاست.
طرح هیچ فرضیه ای درباره لذت متن ممکن نیست صرفاَ می توان به یک وارسی دست زد که البته انتظارات ما را برآورده نخواهد کرد ولی با این وجود ما لذت می بریم. همچنان که هیچ ابژه ای در رابطه یی پایدار با لذت نیست. با این حال، برای نویسنده این ابژه وجود دارد، این ابژه نه زبان کلی بلکه زبان مادری است و نویسنده کسی است که با تن مادر خود بازی می کند.
اما معنا زایی زبان یک خصلت طبقاتی دارد؟ شک ندارم که، هیچگونه معنازایی نمی تواند در یک فرهنگ توده ای رخ دهد زیرا الگوی این فرهنگ نیز همان خرده فرهنگ بورژوازیی است. معنازایی خصلت نااجتماعی دارد که می توان از آن به نابودی ناگهانی اجتماعیت نام برد، آثار ادبی همواره در نهایت توسط گروهی از سرخوردگان یا ناتوانان نوشته شده ، به خاطر موقعیت تاریخی، اقتصادی و سیاسی شان در ورای منازعات جاری واقع می شوند، ادبیات بیان برون افکنی همین سرخوردگی است.
زبان، طبعاً، اسیر نشان های ایدئولوژیک است و به این ترتیب همه نقادی ها، ارزیابی ما از جهان، دست کم به طور نا مستقیم، همچنان که در نگاه نیچه دیده می شود، دیگر بسته به تقابل شریف و نبوده بلکه به تقابل میان نو و کهنه بستگی دارد و تنها راه باقی مانده برای گریز از بیگانگی جامعه امروزی، پاپس کشیدن از هر زبان کهنه ای است که بی درنگ تن به سازش می دهد و از این رهگذر ] علی رغم خواسته نویسنده. آوانگارد[ مکرر می شود.
و برای بازآفرینی یک امر نو باید تلاش کرد تا سرخوشی که در زیر بار کلیشه ها سرکوب شده را بیرون کشید.
شکل حرام زاده فرهنگ توده ای همین تکرار شرم آور است: محتوا، طرح واره ای ایدئولوژیک امحای تناقض ها- این ها تکرار می شوند، اما اشکال سطحی مختلفی دارند: کتاب های تازه، برنامه های تازه ،فیلم های تازه، عناوین تازه، اما همه اش همان معنا، به راستی نیچه به درستی دریافت که «حقیقت» تنها حاصل همبسته سازی الستعارت کهنه است.
نهلیسم:
نارسایی هر ارزش والا را چگونه می توان ثابت کرد؟ با طنز؟ اما طنز همیشه از یک جایگاه مطمئن نشأت می گیرد. با خشونت؟ چگونه می توان از دام «خوارشوندگی اهداف والا« و نام های آنها جست؟
متن با مستقر ساختن خود در محدوده های سخن در یک سامانه ی زبان که در پی همذات انگاری خود با علم نیست، نامگذاری را متوقف می کند و همین رو گردانی است که به سرخوشی رو می کند.
حتی اگر از لذت متن به عرصه ای نظریه یا به عرصه جامعه شناسی متن رو کنیم باز هم با یک بیگانگی سیاسی مواجه خواهیم بود، سلب حق لذت در جامعه ای تحت امر دو رهیافت اخلاقی: رویکرد اکثریت: اخلاق تشریفاتی، رویکرد اقلیت، اخلاق انظباظی.
جمله ها خصلیتی پایگاهی دارند، جمله از انقیادها، اطلاعات ها، و واکنش های درونی است کمال جمله نیز از همین روست ؛یک یگان چگونه می توانددر پی باز و ناتمام بماند؟ جمله کامل است، جمله دقیقاَ همان زبانی است که کامل است... هر فعالیت ایدئولوژیکی در قالب گفته هایی نمود می یابد که به لحاظ نگارشی کامل اند و این قدرت کمال است که معرف سیاست جمله شده و ، با یک مهارت برتر، به بهایی گزاف به دست آمده و غالب شده،... کارگزاران «جمله» را مشخص می کنند،این لذت بسیار فرهنگی ساخته سخنوران، دستوردانان، زبان شناسان، آموزگاران، نویسندگان است کسانی که به جملات می اندیشند، ، جمله اندیش
هر کسی می تواند گواهی دهد لذت متن لذتی قطعی نیست، متن همان آدم بی خیالی است که به پدر سیاسی اش پشت می کند.
چرا برخی اشخاص از جمله خود من، از خواندن برخی رمان ها زندگی نامه ها و آثار تاریخی که در زندگی روزمره ی یک دو و یا یک شخصیت را بازنمایی می کنند محظوظ می شوند؟
جز برای ابقای یک تأمل اخلاقی بی روح
به نظر می رسد که هنر در طول تاریخ، به لحاظ اجتماعی، تن به سازش و مصالحه داده و کوشش شخص هنرمند برای از بین بردن این رابطه نیز از همین روست.
متن لذت بخش لزوماَ متنی که شارح لذت باشد نیست، متن سرخوشی بخش هرگز متنی نیست که سرخوشی ناشی از اوج لذت جنسی را شرح دهد... لذت بازنمایی منضم به ابژه ی آن نیست، هرزه نگاری ثباتی ندارد از این گذشته باید میان صورت سازی (Figuration) و بازنمایی تمایز قائل شد.
صورت سازی راهی برای پدیدار ساختن تن شهوانی در منظر متن است ولی بازنمایی مانع صورت سازی شده، گرفتار معناهایی سوای معناهای میل یا اشتیاق است عرصه مفرها، اخلاقیت، مناسبت ها، خواندنی ها است، حقیقت است و...)
به محض آنکه درجایی، کلمه ای درباره لذت متن بر زبان برانید دو پلیس آماده اند آناً شما را دستگیر کنند در همین راستاست که پلیس سیاست و پلیس روانکاوی، لذت، یا لذت بیهوده یا مجرمانه، یا عبث است یا توهم، یک تصور طبقاتی یا یک توهم کام جویی را تقریباً در هر فلسفه ای سرکوب کرده، تنها ساد و فوریه از آن دفاع کرده اند حتی برای نیچه کام جویی نوعی بدبینی است. لذت هماره به نفع ارزش های استوار و اصیل ناکام گذاشته، فروکاسته و تحریف شده است: حقیقت، مرگ، پیشرفت، مبارزه، شادی و ...
همیشه برای مان از میل سخن می گویند و نه از لذت، میل از اهمیت روش شناختی برخوردار است و لذت چنین نیست.
نکته حائز اهمیت یکنواخت کردن عرصه لذت است. و از بین بردن تقابل کاذب حیات ملی و حیات فکری، لذت متن همین است: دادخواستی علیه جداسازی متن،... زیرا آنچه متن می گوید، به یمن ویژگی نام اش، حضور مستدام لذت، همان نا مکان سرخوشی است.
متن سرخوشی بخش اغلب اختلاف را به نمایش می گذارد و این فقط سرشت فرازبانی همه تحقیاقت نهادینه شده نیست که نوشتن" لذت متنی" را مانع می شود این نیز هست که ما امروزه قادر به تصور یک علم راستین صیرورت نیستیم، ما از آن رو علم نگریم که ظرافت نداریم.
با این حال، جایگاه لذت در یک «نظریه متن» روشن نیست، روزی خواهد آمد که احساس کنیم باید اندکی تسامح و تساهل را به این نظریه را، داد. لذت یک فاصله گیری است که بدون آن نظریه متن به دام یک نظام متمرکز، یک فسلفه ی معنا می افتد با این حال لذت چیزی خنثی است. این است لذت متن، ارزش در افتاده به ساحت پرجلال دال.
پی نوشت: تمامی عبارت های این خلاصه از خود بارت می باشد و جز در مواردی که با حروف اضافه پیوندهایی در متن ایجاد شده، چیزی اضافه نشده است.
مشخصات کتاب:
عنوان: لذت متن
نویسنده: رولان بارت
مترجم: پیام یزدانجو
انتشارات: نشر مرکز
تعداد صفحات: 96ص
چاپ سوم
پیک دور افتادگان از آنهماری شیمل
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب:
تا قیامت قطع استبداد کرد
موج خون او چمن ایجاد کرد
بهر حق در خاک و خون گردیده است
پس بنای لا اله گردیده است
مطلب کامل را در ادامه ببینید
پیک دور افتادگان
 |
| |
اهل بیت- آنهماری شیمل - ترجمه لیلا آقایانی چاوشی:
هنگامی که برای اولین بار سرودهای به زبان فارسی در زمینه حوادث تأثرانگیز کربلا خواندم، تأثیری عمیق بر من به جا گذارد که هنوز آن را به یاد دارم. آن سروده، مرثیهای از قاآنی با این مطلع بود:
بارد چه؟ خون، که؟ دیده، چسان؟ روز و شب، چرا؟
از غم، کدام غم؟ غم سلطان اولیا
این شعر به شیوه پرسش و پاسخ و به نحوی حیرتانگیز بیانگر بسیاری از حوادث پرشور کربلاست و در عین حال، بازتاب حالت عاطفی و احساس مؤمن مسلمانی است که به شهادت نوه محبوب پیامبر(ص) به دست بنیامیه میاندیشد.
مضمون درد و رنج و قربان شدن، از روزگاران دور در تاریخ دین نقشی اساسی داشته است. هنوز هم در اسطورههای کهن خاورمیانه، نام قهرمانانی به گوش میرسد که کشته میشوند اما مرگشان عهدهدار تولد دوباره زندگی است؛ نامهای آتیس Attis و اسیریس Osiris به ترتیب در روایتهای بابلی و مصری از بهترین نمونههایی است که از باور مردم دوران باستان در این زمینه خبر میدهد؛ مردمانی که اعتقاد داشتند بدون مرگ، تداوم حیات امکان ندارد و خونی که در راهی مقدس ریخته میشود، از هر چیز دیگر گرانبهاتر است. قربان شدن راهی برای رسیدن به مراتب بالاتر و متعالیتر حیات است و ایثار و گذشت و کشته شدن اعضای یک خانواده، تعالیبخش منزلت دینی اوست. داستانهایی که درباره ابراهیم(ع) که تا آنجا به پروردگار ایمان داشت که بیهیچ پرسشی در باب چرایی قربان کردن فرزندش، بدان امر رضا داد و در عهد عتیق و قرآن آمده است، به اهمیت چنین قربان شدنهایی اشاره دارد. اقبال، آنجا که در چکامهای معروف در بال جبرئیل (1936)، قربانشدن اسماعیل(ع) و شهادت حسین(ع) را- که به نوعی آغاز و انجام داستان کعبه است- بههم میآمیزد، بسیار بجا و درست سروده است.
با درنظر گرفتن اهمیت قربان شدن و تحمل درد و رنج برای تعالی انسان، جای تعجب نیست که مرگ نوه محبوب پیامبر(ص) در میدان جنگ، جایگاهی بلند در تاریخ اسلام داشته باشد و ماجرای مرگ زهرآلود برادر بزرگ، امام حسن(ع) را نیز بدان آمیخته باشند. در ادبیات عامیانه اغلب میبینیم که امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، هر دو در شمار سپاهیان کربلا آمدهاند؛ این مطلب از نظر تاریخی نادرست است اما از نظر روانشناختی صحیح است.
اکنون مجال آن نیست که در باب رشد و شکوفایی نوع ادبی مرثیه و تعزیه در پهنای شعر فارسی، هندی یا در سنت شعری رایج ترکی، از همه جهات سخن بگوییم اما خالی از لطف نیست اگر نیمنگاهی به پارهای از اشعار سروده شده در سنت ادبی خاور دور بیفکنیم. این اشعار غالبا بیانگر علاقهمندی شاعران سنی به سرنوشت حسین(ع) است و در عین حال، از نگاه تأسیآمیز صوفیان به امام حسین(ع) در مقام الگویی برای تحمل رنج و بلا حکایت دارد؛ رنج و دردی که به اعتقاد آنان در مسیر کمال روح نقشی بنیادین دارد.
نام حسین(ع) چندین بار در دیوان سنایی(12میلادی / 6 هجری قمری)- که نخستین شاعر عارف برجسته ایرانی است- آمده است. این نام در مواردی برای افاده معنای شجاعت و از خودگذشتگی به کار برده شده است. حکیم سنایی، امام حسین(ع) را الگو و مظهر شهید میداند؛ شهیدی که والاتر و ارجمندتر از همه دیگر شهیدان است:
دین، حسین توست، آز و آرزو، خوک و سگت
تشنه این را میکشی و آن هر دو را میپروری(1)
مفهوم بیت یاد شده آن است که انسان به چنان مرتبه نازلی سقوط کرده است که تنها به امیال و آرزوهای خودخواهانه خویش میاندیشد و در راستای برآوردن نیازهای مادی خود همه کار میکند؛ در حالی که دین او- ساحت معنوی زندگانیاش- محروم و بینصیب مانده و میخشکد و میافسرد؛ همچنانکه امام حسین(ع) و شهیدان کربلا در حال تشنگی و بیآنکه هیچکس آبی به کام آنان بریزد، کشته شدند. این اعتقاد راسخ در اشعار دیگری نیز در «دیوان» و «حدیقهالحقیقه» سنایی آمده است. لازم است در باب چکامه بلندی که در ستایش حسین(ع) و توصیف کربلا در حدیقهالحقیقه آمده، بدین نکته توجه داشته باشیم که ظاهرا این بخش از حدیقهالحقیقه در نسخ خطی کهن، افتادگی دارد و ممکن است بعدها بدان افزوده شده باشد. این مطلب، به هر حال برای ما قابل ملاحظه نیست چرا که نام حسین در یکی از اشعار مهم دیوان سنایی آمده است؛ سرودهای که شاعر در آن با بهرهگیری از تصاویر شعری بینظیر به توصیف تعالی انسان و درد و رنجی میپردازد که برای مشتاقان رسیدن به کمال، گریزی از آن نیست. در همین سروده است که او شهیدان کشته شده «کوی دین»- شهدایی که همچون امام حسین(ع) با شمشیر جان باخته بودند یا چون امام حسن(ع) با زهر به شهادت رسیده بودند- را زنده میبیند:
سر برآر از گلشن تحقیق تا در کوی دین
کشتگان زنده بینی انجمن در انجمن
در یکی صف کشتگان بینی به تیغی چون حسین
در دگر صف خستگان بینی به زهری چون حسن(2)
این نگاه به حسین(ع) به عنوان الگوی شهادت و شجاعت، پس از سنایی نیز در عرفان ایرانی و ترکی دنبال شد. در بیتی از دیوان عطار نیشابوری، وی با علاقهای خاص، سالک تازهکار را به در پیش گرفتن راه حسین(ع) میخواند و چنین خطاب میکند:
... یا حسینی باش یا منصور باش(3)
منظور شاعر از منصور، حسین بن منصور حلاج- شهید بزرگ عرفان اسلامی- است که بیرحمانه در 922 میلادی / 309 هجری قمری در بغداد به دار آویخته شد. او نیز همچون همنام خود- حسینبن علی(ع)- سرمشق صوفیان است؛ او عاشق رنج و مرارت [در راه عشق الهی] است و نامش در بسیاری از اشعار صوفیانه ملازم نام امام حسین(ع) است. هر دوی ایشان عاشق و شیفته پروردگار بودند و خود را قربان عشق الهی خویش کردند و پرهیزگاران باید بکوشند در این راه به این دو عاشق آرمانی پروردگار تأسی جویند. غالب دهلوی در قصیده توحید خود با چیرهدستی بدین مطلب اشاره میکند.
این سنت شعری در جهان ترک نیز از استحکام خاصی برخوردار است و هر دوی این اسامی اغلب در اشعار عرفانی آن سرزمین به چشم میخورد.
سنت ادبی ترک زبان بهویژه در اواخر دوران فرقه بکتاشی به شدت وامدار اسلام شیعی است اما بهنظر میرسد که نواده پیامبر(ص) در برخی از نخستین اشعار عرفانی- که یونس عمره در اواخر قرن 13 و 14میلادی / 7 و 8 هجری قمری در ترکیه سروده بود- جایگاهی ویژه داشته است. سرودهای عاشقانه از او که در آن از حسین(ع) با تعابیری همچون «سرچشمه شهدا»، «اشک اولیا» و «طفل معصوم فاطمه(س)»، یاد کرده، مؤید این سخن است. در تصویر شعری دیگری، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) در مقام «امیران هشت بهشت» یاریرسانانی هستند که بر سر حوض کوثر میایستند و به تشنگان آب میدهند؛ تصویر متقابلی که از رنج حسین(ع) در صحرای بیآب کربلاترسیم شده است.(4)
این افسانه مشهور که جبرئیل به حضور پیامبر(ص) رسید، در حالی که 2 دست جامه به رنگ قرمز و سبز برای 2 نوهاش (حسن(ع) و حسین(ع)) بههمراه داشت و چنین خبر داد که این لباسها به چگونگی مرگ ایشان در آینده اشاره دارد که توسط شمشیر و زهر است، در اشعار کهن ترکی آمده است. برخی از مناقب معروف سندی نیز- که بر این مضمون استوار است- هنوز در مناطقی از دره سند خوانده میشود. داستانهای مشابهی در این دو سنت ادبی درباره امام حسن(ع) و امام حسین(ص) و نوادگان پیامبر(ص) وجود دارد؛ حکایتهایی از سوار شدن ایشان بر پشت پیامبر در کودکی و نوازشها و مهروزیهایی که پیامبر(ص) در حق آنان روا میداشت.
بدین ترتیب در قالبهای معروف و متنوعی از اشعار کهن ترکی از امام حسن(ع)و امام حسین(ع) یاد شدهاست. یونس عمره برای تأکید ورزیدن به نقش و جایگاه خاص آنان، ایشان را «گوشوارگان سلطنت الهی» میخواند.(5)
این تصویرپردازیها در قرون بعد- همزمان با گسترش رفتارهای شیعیمآبانه فرقه بکتاشی- رنگارنگتر و متنوعتر و در اصطلاحات ادبی و آیینی ملموستر شد؛ تعابیری همچون حسینبن علی «سر خداست»، «نور چشم مصطفاست» در اشعار یکی از شاعران ترک دیده میشود. شاعری دیگر در مرثیهای زیبا، امام حسین(ع) را «قربانی جشنواره جهاد اصغر» میخواند.
آیا گلوی حسین- که همواره بوسهگاه پیامبر بود- همان است که اکنون بریده خنجر است؟
عرشیان و فرشیان اکنون اشک سیاه از دیدگان میافشانند
و ای حسین چونان زلف تو پریشان و سرگشتهاند
از اندوه حسین، سپیدهدمان، خون خود برون میافکند
لالههای سرخ در خون غلتاناند و بار اندوه تو را بر دلهاشان میکشند(6)
این سنت ادبی در ترکیه با آنچه در زبانهای منطقهای شبهقاره هند آمده، شباهت بسیار دارد. اکنون نگاهی به رشد مرثیه در این شبهقاره میاندازیم اما نه در زبانهای اصلی بلکه در آنچه در مناطق دورافتادهتر آن وجود دارد چرا که توسعه مرثیه به زبان اردو در آغاز (در اواخر 16میلادی / 10 هجری قمری) تا دوران شکوفایی آن در آثار ساودا (Sauda) و بهویژه انیس (Anis) و دبیر (Dabir) مشهور و معروف است. تا جایی که میدانیم مرثیه فارسی از حوالی 1700میلادی به این طرف در استان سند- که درصد قابل توجهی سکنه شیعی دارد، بهوجود آمد. تذکرهنویسان 2 تن را به نامهای علامه(Allama)ه (1782-1682) و محمد معین ثارو (Muhammad Muin Tharo) از نخستین مرثیه سرایان ذکر میکنند اما محمد محسن (Muhammad Muhsin) که در پایتخت کهن و درخشان سند، تته (Thatta) زندگی میکرد، است که به طور خاص نامش در سند با مرثیه فارسی بههم آمیخته است. وی در دوران کوتاه زندگیاش (1750-1709) ترجیعبندهای بسیاری با این مضمون سرود که «سلام» از جمله آنهاست که دربردارنده صورخیال زیبا و قوی است:
کشتی خاندان مصطفی به خون نشسته است
ابر سیاه کفر در کمین خورشید است
تندباد کوفیان، شمع پیامبر را خاموش کرده است
اما جالبتر از این سنت شعری که به زبان فارسی در آنجا شکل گرفت، توسعه مرثیه در خود سند و به همین زبانها بود. با توجه به اینکه کریستوفر شکل (Christopher Shackle) مقالهای مبسوط و روشنگر در باب مرثیه در این نواحی به رشته تحریر درآورده است، من در این مجال تنها در زمینه ابعادی از مرثیه در سند سخن میگویم. همچون بسیاری از دیگر شاخههای شعر سندی در این عرصه نیز شاه عبداللطیف بتایی نخستین فردی است که آرای او از سوی دیگر شاعران نیز پذیرفته و به کار گرفته شده است. وی بخشی از یکی از آثار خود را به شهادت نوه پیامبر(ص)، امام حسین(ع) اختصاص داده و برآن است که حادثه کربلا، واقعهای است که در سراسر سنت عرفانی اسلام نفوذ کرده و تأثیرگذار بوده است. وی در یکی از این دسته اشعار بنا به رسم خود، در آغاز سخن، ذهن مخاطبان خود را به لحظهای معطوف میکند که خبری از قهرمانان کربلا به گوش نرسیده است:
ماه محرم رؤیت شده بود و تشویش و نگرانی درباره امیران کربلا رخ نموده بود.
چه شده است؟
محرم بازگشته است اما امامان نیامدهاند.
آه ای شاه مدینه! آیا بار دیگر دیداری میسر میشود؟
وی سپس در اندیشه علت سکوت آنان فرو میرود و ماجرای غمانگیز آن را احساس میکند:
امیران از مدینه بیرون رفتهاند و دیگر باز نخواهند گشت.
شاعر، بعد از این درمییابد که اساسا دلیلی برای ناله و مویه نیست، چرا که:
گوش کن، شهادت، روز سرور و شادمانی است
یزید ذرهای از این عشق بهره نداشته است
مرگ برای فرزندان علی به لطافت باران است
با توجه به اینکه باران در نگاه شاعران مشرقزمین- عموما- و از منظر شاه عبداللطیف
- خصوصا- نشان رحمت الهی است و با توجه به نیازمندی بسیار آن سرزمین به باران، به کاربستن این صورت خیالی از سوی شاعر، معنایی کامل در شعر افاده میکند:
رنج شهادت، شادمانی فراگیر فصل باران است
یزید اندک بهرهای هم از این عشق نداشته است
امامان از ازل عزم شهادت داشتهاند
مفهوم بیت آن است که امام حسن(ع) و امام حسین(ع) از ازل مصمم بودند که زندگی خود را فدای آرمانشان کنند؛ آنجا که به خطاب الهی «...آیا من پروردگار شما نیستم..». پاسخ آری دادند و پذیرنده هر رنج و بلایی در این راه شدند. همانطور که شاه عبداللطیف این نکته را به مخاطبان خود یادآوری میکند، ایشان از روز ازل برآن بودند تا سرمشق کسانی باشند که با رنج و شهادت به حیات ابدی نایل میشوند.
یکی از کسانی که با عشق و علاقهمندی به بسط و توسعه سبک سوواری پرداخت، سانگی (Sangi)- شاهزاده تالپور (Talpur)- است. سندیان به واسطه اشعار لطیف و تأثیرگذاری که وی در منقبت امیر شهیدان- امام حسین(ع)- سروده است، وامدار اویند. سانجی تأکید بسیاری بر وجوه عرفانی حادثه کربلا داشته است. حسین(ع) در بیتی که در پی میآید، با پیامبر(ص) قیاس شده است:
معراج امیر از سرزمین کربلا بود
اسب شاه به مرتبه براق نایل شد
امام حسین(ص) سوار بر ذوالجناح شهید میشود و عروج میکند و به حضور پروردگار میرسد و تا بدان جا که براق بالدار، پیامبر را در سفری شبانه نزد پروردگار برد و به ملکوت رساند، پیش میرود.
امام حسین(ع) در مقام سرمشقی عرفانی برای همه آنان که در پی طی طریق عشقند، در شعر سرزمین هند و در میان مسمانان هندی- که افکارشان برگرفته از آموزههای عرفانی است- ظهور و جلوه بسیار داشته است. رنج امام حسین(ع) و حسینبن منصور از منظر عارفان ترک و عطار (و بسیاری دیگر) و مسلمانان هندی، الگویی از حیات عرفانی بنا نهاده است.
با وجود همه آنچه گفته شد، راه دیگری نیز برای درک نقش امام حسین(ع) در تاریخ مسلمانان وجود دارد و مهم اینکه محمد اقبال- که فیلسوف و شاعری سنی است- روشنگر این راه است. در ابتدای سخن گفتیم که وی تاریخ کعبه را با 2 قربانی آن- اسماعیل(ع)در ابتدا و حسین(ع) در انتها- مشخص کرد.(7) اما وی قریب 2دهه پیش از سرودن آن ابیات، فصلی بلند را در رموز بیخودی به حسین(ع) اختصاص داد. در این سروده نیز امام حسین(ع) با عباراتی عرفانی مانند «امام عاشقان»، «پور بتول» و «سرو آزادی ز بستان رسول» ستایش شده است. در حالی که پدرش- حضرت علی- در تعابیر عرفانی، بای بسمالله خوانده شده، پسر، «ذبح عظیم» لقب گرفته است؛ آمیزهای زیبا از تفاسیر عرفانی و قرآنی که اقبال در سخن خویش بدان اشاره کرده است:
آن امام عاشقان، پور بتول
سرو آزادی ز بستان رسول
الله الله بای بسمالله پدر
معنی ذبح عظیم آمد پسر
اقبال نیز همچون اسلاف خود به این مطلب که امام حسین(ع)، امیر بهترین مردم در کودکی بر پشت آخرین پیامبر خدا(ص) سوار شده، اشاره داشته است. از زیباترین توصیفات اقبال در این سروده، سخن او در باب عشق غیوری است که با خون حسین(ع) تکریم شده است:
سرخ رو عشق غیور از خون او(8)
اقبال در اینجا به شهادت منصور حلاج نیز نظر داشته است؛ آنجا که انگشتان قطع شده و خونینش را بر چهره خود میمالد تا بهرغم رنج و درد بسیارش، سرخرو و استوار بماند. از نظر اقبال جایگاه امام حسین(ع) در جوامع مسلمان همچون مقام سوره اخلاص در قرآن بنیادین است:
در میان امت کیوان جناب
همچو حرف قل هوالله در کتاب
وی در ادامه به موضوع مورد علاقه خویش
- جدال دائم نیروهای حق و باطل، میان پیامبر و اولیا از یکسو و ستمگران و کفار از سوی دیگر- میپردازد. امام حسین(ع) و یزید همان نسبتی را دارند که موسی و فرعون:
موسی و فرعون و شبیر و یزید
این دو قوت از حیات آید پدید
زنده حق از قوت شبیری است
باطل آخر داغ حسرت میری است
اقبال پس از این در پی بیان این مطلب است که چگونه در آن دوران، خلافت از احکام قرآنی فاصله گرفته و با ظهور بنیامیه، حکومت، دنیوی و مادی شده است. در این اوضاع است که امام حسین(ع) همچو ابری بارانزا پدیدار میشود؛ بار دیگر حسین(ع) تجسمی از باران رحمت است که همواره با تشنگی و خشکی صحنه واقعی کربلا در تقابل کامل است. این خون امام حسین(ع) بود که بر صحرای کربلا بارید و لالههای سرخ در آن رویاند:
چون خلافت رشته از قرآن گسیخت
حریت را زهر اندر کام ریخت
خاست آن سر جلوه خیرالامم
چون سحاب قبله باران در قدم
بر زمین کربلا بارید و رفت
لاله در ویرانهها کارید و رفت
ارتباط میان لالههای سرخپوش و جامههای خونین شهیدان کربلا، از قرن 15میلادی (9هجری قمری) تصویری محبوب در شعر فارسی بوده است. با اندیشه در جایگاه گل لاله در شعر اقبال- که نماد تجلی آتش عشق الهی و نشان آزادگی و تعالی روح انسان در شرایط صعب و... است- سخن شاعر را آنجا که میگوید حسین(ع) در کربلا لاله رویاند، بهتر درمییابیم.
ممکن است شباهت شنیداری «لا اله» و «لاله»، همراه با یکسان بودن ارزش عددی واژه «لاله» و «الله»، اقبال را بر آن داشته باشد که از این تصویر برای امام حسین(ع) بهره برد و چنین بسراید:
تا قیامت قطع استبداد کرد
موج خون او چمن ایجاد کرد
بهر حق در خاک و خون گردیده است
پس بنای لا اله گردیده است
بنابراین امام حسین(ع) همچنان که اقبال چنین تصویری از او ترسیم کرده است، صاحب همه خصایلی است که مسلمانی راستین باید بدان متصف باشد؛ شجاعت و مردانگی و برتر از هر چیز اینکه خود را فدای تصدیق یگانگی مطلق خداوند کرده است؛ نه در حالت فنا- آن چنانکه شاعران عارف سرودهاند- بلکه در مقام طلایهداری که با اقامه لا اله الا الله و شهادت خود نهتنها یک شهید بلکه شاهدی بر یکتایی پروردگار و سرمشقی برای همه نسلهای مسلمان است. سخن اقبال آنجا که میگوید تار دستگاه مسلمان هنوز هم از نام امام حسین(ع) به گوش میرسد، سخنی کاملا درست و بجاست. ما نیز بحث را با ذکر آخرین بیت از شعر رموز بیخودی اقبال به پایان میبریم که میگوید:
ای صبا ای پیک دورافتادگان
اشک ما بر خاک پاک او رسان
پینوشتها:
این نوشتار، ترجمه مقالهای از آنه ماری شیمل، در دانشگاه هاروارد است که در مجله Al-Serat منتشر شده است.
1 - دیوان، ص655
2 - همان، ص485
3 - دیوان، ص376
4 - Yunus EmreDivan,p.569
5 - دیوان، ص569
6 - Ergun,Bektasi sairleri,p.95
7 - بال جبرئیل، ص92
8 - میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی در بیتی با همین مضمون میگوید:
کیست در این انجمن محرم عشق غیور
ما همه بیغیرتیم آینه در کربلاست
از باب برزویه طبیب کلیله و دمنه
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
هر طایفه ی که دیدم
در ترجیح دین و تفضیل مذهب خویش
سخنی میگفتند و
گرد تقبیح ملت و نفی حجت مخالفان
میگشتند
به هیچ تاویل بر پی ایشان نتوانستم رفتن و
دردخویش را درمان نیافتم و
روشن شد که بنای سخن ایشان بر هوا بود و
هیچ نگشاد که ضمیر اهل خرد آن را قبول کردی
اندیشیدم که اگر از پس چندین اختلاف رای
متابعت این طایفه گیرم و
قول صاحب غرض باور دارم
همچنان نادان باشم
لیلی نام تمام دختران زمین است از عرفان نظر آهاری
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاف است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی بسازد
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت:لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
==========
شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمین پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه می خواست. لیلی، پروانه اش شد.
بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند.
بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است، اما نمی سوزاند.
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.
=================
قصه نبود، راه بود، خار بود و خون.
لیلی، قصه راه پر خون را می نوشت. راه بود و لیلی می رفت. مجنون نبود.
دنیا ولی پر از نام مجنون بود.
لیلی تنها بود. لیلی همیشه تنهاست.
قصه نبود، معرکه بود. میدان بود، بازی چوگان و گوی.
چوگان نبود، گوی بود. لیلی، گوی میدان بود، بی چوگان. مجنون نبود.
****
لیلی زخم بر می داشت، اما شمشیر را نمی دید. شمشیر زن را نیز.
حریفی نبود. لیلی تنها می باخت. زیرا که قصه، قصه باختن بود.
مجنون کلمه بود. ناپیدا و گم. قصه عشق اما همه از مجنون بود.
مجنون نبود.
لیلی قصه اش را تنها می نوشت.
قصه که به آخر رسید. مجنون پیدا شد. لیلی مجنونش را دید.
لیلی گفت: پس قصه، قصه من و توست.
پس مجنون تویی!
خدا گفت: قصه نیست. راز است. این راز من و توست. برملا نمی شود، الا به مرگ. لیلی! تو مرده ای.
لیلی مرده بود.
گزیده از:
لیلی نام تمام دختران زمین است
اثر عرفان نظر آهاری
کتابهای دانه / انتشارات صابرین / چاپ هفتم 1387
گناه مسلمانان از وبلاگ اقلیما
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
خواص به خوبی و بدی ذاتی عمل اعتقاد دارند٬ در حالیکه عامه متناسب با نسبتی که با عمل دارند٬ آن را توجیه میکنند.
پیروان علی علیه السلام عمل بد را بد میدانند و از بزرگان بدتر.
لینک مطلب از وبلاگستان:
و 'خواجه نصیر الدین ' دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :
در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود :
ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .
اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.
من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام . از 'غوتمه ( بودا ) 'در خاورزمین تا 'مانی ایرانی' در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان ' اما ' و ' اگر ' دارد .
در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
و این ' اماها ' مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .
و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....
از اسرار اللطیفه و الکسیله
از وصیت حضرت علی به حسنین علیهم السلام
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب:
قولا بالحق، و اعملا للاجر!
کونا للظالم خصما، و للمظلوم عونا!
اوصیکما، و جمیع ولدی و اهلی و من بلغه کتابی،
بتقوی الله، و نظم امرکم، و صلاح ذات بینکم.
الله، الله، فی الایتام، فلا تغبوا افواههم، و لا یضیعوا بحضرتکم.
الله، الله، فی جیرانکم، فانهم وصیة نبیکم.
الله، الله، فی القرآن، لایسبقکم بالعمل به غیرکم.
الله، الله، فی الصلوة، فانها عمود دینکم.
الله، الله، فی بیت ربکم، لا تخلوه ما بقیتم ...
الله، الله، فی الجهاد باموالکم و انفسکم و السنتکم فی سبیل الله.
و علیکم بالتواصل و التبادل، و ایاکم و التدابر و التقاطع ، لا تترکوا الامر بالمعروف و النهی عن المنکر، فیولی علیکم شرارکم، ثم تدعون فلا یستجاب لکم ...
* حق را بگویید و کار را برای خدا انجام دهید .
خصم ظالم و پشتیبان مظلوم باشید.
شما دو تن ( حسن و حسین علیه السلام ) را و همه فرزندان و خاندانم را و هر کس را که این وصیت به او برسد ( تا پایان روزگار ) ، سفارش می کنم به رعایت تقوی و نظم دادن به کارها و برطرف ساختن اختلافها.
خدا ، خدا ، درباره یتیمان! مبادا یک وعده گرسنه بمانند و یک لحظه مورد توجه نباشند.
خدا ، خدا ، درباره همسایگان! این سفارش پیغمبرتان است که حق همسایگان را رعایت کنید.
خدا ، خدا ، درباره قرآن! مبادا دیگران به قرآن عمل کنند و شما نکنید.
خدا ، خدا ، در نماز! نماز ستون دین است.
خدا ، خدا ، درباره خانه کعبه! تا هستید ، خانه خدا را از خود خالی نگذارید .
خدا ، خدا ، درباره جهاد! با مال ، با جان و با زبان در راه خدا جهاد کنید .
به هم بپیوندید و به حال یکدیگر برسید.
به هم پشت نکنید و از یکدیگر نبرید .
امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید .
که اگر آن را ترک گویید بدترینان بر شما حکومت کنند و در زمانی که بدترین کسان حکومت کنند هر چه دعا کنید خداوند مستجاب نخواهد کرد ... *
سپس لحظه ای بیهوش شد. آنگاه به هوش آمد ...روی به خاندان خود کرد و فرمود:
" شما را به خدا می سپارم ... خدا همه شما را و آیندگان شما را به راه حق و راه راست هدایت فرماید.
جنایت و مکافات از جبران خلیل جبران
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
جبران جلیل جبرانی در قامت داستان پیامبری چنین حکایت میکرد:
جنایت و مکافات:
آنگاه یکی از قاضیان شهر برخاست و گفت از جنایت و مکافات سخن بگوی.
پیامبر گفت:
هنگامی که روح شما
حیران و سرگشته بر پشت باد سیر میکند،
هنگامیکه در صحرای عالم
تنها و بی حفاظ مانده اید،
بر دیگران و در نهایت بر خود
جور و ستم روا می دارید.
و بر این خطا که از شما در وجود آمده است
باید بر دروازه ی قصر آن قدوس حلقه ای بکوبید
و دمی چند در انتظار بایستید
بی آنکه به شما اعتنایی شود.
گوهر الهی ذات شما
اقیانوس بی انتهاست
که پیوسته پاک است
و هیچگاه آلوده نمیشود.
و مانند هوای اثیر
تنها دارندگان بال را رفعت می بخشد.
گوهر الهی ذات شما همچنین مانند خورشید است
که راههای تاریک خانه ی موشان و حفره ی ماران و موران را نمی جوید،
اما این گوهر الهی
تنها بخش وجود شما نیست
هنوز بخش بزرگی از شما در همان مقام بشری است،
و بخشی دیگر هنوز حتی به مقام بشری نرسیده است.
بلکه چون کوتاه قد ناموزونی است
که خواب آلود در مه و غبار
راه می رود و در سودای بیداری خویش است.
اما اکنون از آن بشر که در شماست سخن می گویم.
اوست که با جرم و جزا آشناست
آن گوهر الهی و آن کوتوله ی ناموزون را از این معانی خبری نیست.
اغلب شنیده ام از کسی سخن میگویید که خطایی مرتکب میشود
چنانکه گویی او از شما نیست
و با شما پیوندی ندارد،
بلکه او را بیگانه ای می بینید که سر زده وارد دنیای شما شده است.
اما من با شما میگویم
چنانکه انسانهای مقدس و راست کردار نمیتوانند به ورای آن قله ی رفیع که در همه شماست پرواز کنند،
همچنین شریران و ضعیفان نیز نمیتوانند به مرتبه ای نازلتر از نازلترین نقطه ای که در همه ی شما هست فرو افتند.
و چنانکه یک برگ درخت نمیتواند بدون آگاهی خاموش همه ی درخت زرد شود،
یک خطاکار نیز نمیتواند بدون خواست پنهانی همه ی شما مرتکب خطایی گردد.
شما همه چون قابله ای با هم به سوی گوهر الهی ذات خویش در سفرید.
راه شمایید و راهرو شمایید.
و هنگامی که یکی از شما فرو می افتد،
او قربانی آن کس میشود که پشت سر اوست
و هشداری است که به او از وجود سنگهای لغزنده میدهد.
او همچنین قربانی آن کس میشود که
پیش از او با گامهای چابک استوار راه سپرده اما،
آن سنگ لغزنده را از جای بدر نبرده است.
و نیز این لطیفه را باید دریافت،
هرچند ممکن است بر دل شما سنگین آید،
که قربانی جنایت به کلی در آن جنایت که بر وی رفته است بی گناه نیست.
و آن کس که مالش را برده اند خود یز در این واقعه از ملامت بر کنار نیست.
و آن انسان پاک و پرهیزگار نیز از فعل آن خطاپیشه برائت ندارد.
و آن کس که دستش پاک و سفید است باز از آلودگی مجرمان پاک نیست.
آری، چه بسیار که ضارب قربان مضروب خویش است.
و چه بسیار که محکوم بحقیقت بار آن بی گناه برائت یافته را بر دوش گرفته است.
نیک و بد و عادل و ظالم را چگونه میتوان از هم جدا کرد،
آنها در کنار هم در برابر آفتاب ایستاده اند،
همچون دو رشته نخ سیاه و سفید که در هم بافته شده است.
و هنگامی که نخ سیاه پاره میشود، بافنده تمام پارچه را مینگرد و دستگاه پارچه بافی را نیز معاینه میکند.
اگر کسی از شما زنی را که به شوهر خیانت کرده است به نزد قاضی آورد،
از او بخواهید که قلب شوهر آن زن را نیز در ترازو نهد و ابعاد روحش را با دقت اندازه گیری کند.
و آن کس که ستمکاری را تازیانه میزند، باید که ژرفای روح ستمدیده را نیز بکاود.
و اگر کسی از شما به نام راستی و عدالت تبری بر گردن درخت شریر مینهد، باید در ریشه های آن درخت نیک نظر کند،
و او بیگمان خواهد دید که
ریشه های درختان نیک و بد،
و اشجار پربار و بی ثمر،
همه در قلب زمین بهم بافته شده اند.
و شما ای قاضیانی که به اجرای عدالت می اندیشید،
حکم شما چیست برای آن کس که در عالم جسم صدیق و درستکار است اما روح او در سودای دزدی و غارت بسر می برد؟
شما چه غرامتی بر دوش آن کس می نهید که در عالم جسم کسی را می کشد اما روح او را پیش از آن کشته اند؟
و چگونه محکوم میکنید آن کس را که در عمل فریبکار و ظالم است اما از ستم روزگار روحش فرسوده و از غم آکنده است.
و چگونه مجازات میکنید آن کس را که پشیمانیش از زشتی اعمالش بیشتر است؟
آیا پشیمانی خود اجرای عدالت به وسیله ی همان قانون نیست که شما کمر به خدمت آن بسته اید؟
با این همه شما نه میتوانید بار پشیمانی را بر دوش بیگناه نهید و نه میتوانید آن را از دوش گناهکار برگیرید.
بلکه پشیمانی خود شبانگاه، بی فرمان و بی خبر، در میزند و آدمیان را بیدار میکند تا در خود ژرف بنگرند اما شما که معنی عدالت را درک میکنید، چگونه میتوانید حکمی برانید پیش از آنکه در روشنایی کامل به همه ی اعمال فرد بنگرید؟
تنها در این هنگام است که در می یابید آنکه ایستاده و آنکه فرو افتاده یک نفر است که در تاریک روشن میان شب ظلمانی آن نفس بهیمی و روز روشن آن نفس قدسی الهی راه میرود،
و در می یابد که مرتفع ترین سنگ مناره ی معبد بلندتر از پایین ترین سنگ زیربنا آن نیست.
57 تا 60 / پیامبر
درس شهامت از وبلاگ نسیم سحری
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب از وبلاگ نسیم سحری:
منبع . جلد نهم از مجموعه کتاب های مراقبه ی اشو :
مسئله در بهشت رفتن نیست . آموختن هنر در بهشت بودن است در هر کحا که باشی ، باید عصاره ی لحظه ی اکنون را بر گرفت . فقط عصیانگران می دانند زندگی چیست و خدا چیست ، زیرا خدا هسته ی زندگی ست . در حقیقت ٬ خدا و زندگی مترادف هم اند .
خرد یک ترانه است . خرد جدی بودن نیست ، بازیگوش بودن است . غمگین بود نیست ، جشن بر پا کردن است . و تا زمانی که خرد ترانه نشود حقیقت نیست ، دانش است . دانش محض ، تظاهر به خردمندی است . اما خرد ... از راه مراقبه زاده می شود . هیچ راه دیگری غیر از این نیست .
... از نگاه من انسان نوین باید قادر به عشق ورزیدن باشد . او نباید در دیری اقامت گزیند . باید در مکان های عمومی و تجاری حضور داشته باشد و در عین حال بتواند از تمام مال پرستی ها ، دل بستگی ها و حسادت ورزی ها دوری گزیند . این کار شدنی ست ، زیرا من موفق به انجام آن شده ام . پس تو هم می توانی .
گزیده از ایزابل بروژ اثر کریستین بوبن
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
... کسانی که انتظارشان را میکشی، در اعماق وجودت گمگشته اند: تو این را خوب می دانی. آن ها در ژرفای تاریک جانت سر در گم اند. آتشی روشن کن تا ببینند، تا راهشان را باز یابند، مسیری را که از جهنم به روز روشن میرسد، به خود امروز، ایزابل. جانت را بیافروز. بنویس. ص 112 آخرین کلمات کتاب ایزابل بروژ
انسان و کتاب گزیده ای از کریستین بوبن در ایزابل بروژ
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
... در زندگی آدم هایی پیدا میشوند که مثل کتابها حرف میزنند، آدم هایی که فکر میکنند لازم است لحنی جدی به کلامشان بدهند، از صدایی ملکوتی تقلید کنند تا دیگران به حرفهایشان گوش بدهند، از این آدمها باید فرار کرد. فقط یک دقیقه میتوانیم مودبانه به صحبت هایشان گوش کنیم. به علاوه آن ها حرف نمیزنند:اثبات و تاکید میکنند، درس اخلاق میدهند، درس های خسته کننده ی رفتار و کردار، کلاس های تعلیم و تربیت. آن ها حتی وقتی حقیقت را می گویند، حقیقتی را که می گویند، نابود می کنند. اما، شگفت ترین شگفتی ها، این جا یا آنجا، ملاقات با آدمهایی ... است، آدمهایی که مثل کتاب ها ساکت می مانند. از معاشرت با این قبیل آدم ها خسته نمیشویم. با آن ها همان احساسی را داریم که وقتی با خودمان تنها هستیم: رها، آرام، باز آمده به سوی سکوت روشنی که حقیقت همه چیز است. ص 94 ایزابل بروژ
این نوشته گاهی سخن دخترکی زیاده گو است که از فرصت شنیدن و همراهی دیگری لذت می برد و گاهی حکمتی است عمیق.
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
گردش
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
... گردش کردن یک هنر عاشقانه است، هنر بافندگی. حرکت بدن ها و حرکت اندیشه ها. قهقهه ی خنده ی جویبار، وحشت جانوران زیر گیاهان جنگلی، همه با هم در تناسب اند، همه با هم به پارچه ای یکدست تبدیل میشوند، و هو و رویا، محسوس و نامحسوس را به هم می بافند .... ص 96 ایزابل بروژ
عشق حقیقتی بدیهی است
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
... مسئله ی عشق، پاسخی ندارد. نه این که مسئله ی پیچیده ای باشد: نه، موضوع این است که عشق یک مسئله نیست، فقط حقیقتی است بدیهی، احساس آرامشی است عمیق، خط آبی رنگ است روی پلک ها، لرزش لبخندی است روی لب ها. لازم نیست به حقیقتی بدیهی، پاسخی بدهیم. نگاهش می کنیم، تمایش می کنیم، در سکوت با هم تقسیمش می کنیم، ترجیحا در سکوت. ص ٨۵ ایزابل بروژ

عکس از اینترنت
به تمایل قلبی تان احترام بگذارید
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
هرگز نباید بر خلاف میل قلبی تان عمل کنید، هرگز ص 45 ایزابل بروژ
==========
میتوان میل هایمان را
اگر به بی راهه رفته اند
به راه آوریم
با میل هستی
و زیبایی و قدرت آن
همراه شویم
برتری ایمان بر فکر
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
فکر همیشه به سوی بدترین حوادث می رود. ایمان هیچ جا نمیرود. ص 65 ایزابل بروژ
تقوی و تخصص به روایت شهید چمران از وبلاگ مجمد سجاد جوزدانی
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب از وبلاگ محمد سجاد جوزدانی:
تقوی و تخصص

می گویند تقوا از تخصص لازم تر است، آن را می پذیرم. اما می گویم آن کس که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد، بی تقوا است.شهید چمران
غم و شادی
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
مقدمه حسین الهی قمشه ای بر ترجمه پیامبر اثر جبران خلیل جبران:
"غم و شادی" دو نقابند بر روی شاهدی یگانه که چون به چشم عشق نظر کنی هر دو را یکی بینی. ص 14
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست
سعدی
گر لباس قهر پوشد چون شرر، بشناسمش
کو بدین حالت بر ما، بارها مست آمده ست
مولانا
مرگ چیست؟
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
مقدمه حسین الهی قمشه ای بر ترجمه پیامبر اثر جبران خلیل جبران:
به تعبیر دیگر ظاهر آدمی در ساحل فرق یعنی فراق است و باطن او در دریای محیط شناور و مرگ رجوع از ظاهر به باطن است. ص 12
آدمی چیست برزخ جامع
صورت خلق و حق در او واقع
ظاهرش خشک لب به ساحل فرق
باطنش در محیط دریا غرق
جامی
غلبه زیبایی بر غم
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
فرد، حتی در دوره های عظیم ترین غمها، بدون آنکه متوجه باشد، زندگی خود را مطابق با قوانین زیبایی می سازد.
ص ١٠۴
میلان کوندرا جسم و جان ترجمه احمد میر علایی / اصفهان / نشر فردا 1380
مهم ... از استاد
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب:
دکتر محمد علی اسلامی ندوشن:
ادبیات فارسی مهمترین ستون و پایهی فکری ماست و تا زمانی که زبان فارسی را به قدر کافی یاد نگیریم و تلطیف فکر از طریق ادبیات حاصل نشود، نمیتوانیم انسان دلنشین با فکر باز، لطیف و آزاد برای برقراری ارتباط شویم.
گزیده: لوییز امور اثر کریستین بوبن
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لوییز امور Louise Amour
شاهکار کریستین بوبن
ترجمه سید حبیب گوهری راد
انتشارات راد مهر ۱۳۸۶
در همین حال که سانتال تصمیم داشت خود را به داخل سبد پرتاب کند٬ مادر کمرش را گرفت و پیشانی اش را بوسید و موهای شان به هم برخورد کرد. همین لطفات و زیبایی کوتاه مدت٬ پایان بخش همیشگی آن دورانی شد که من تنها به آسمان و فرشتگان و گنجشکان می اندیشیدم. من پیش از آشنایی با الفبای نوشتاری که سبب می شد صفحات سفید بسیاری به سیاهی بگرایند٬ با الفبای حرکتی آشنا شده بودم که در برابر الفبای نوشتاری٬ حروفی بس بی نهایت دارد و این امکان را به انسان میدهد تا بدون هیچ گونه اشتباه و خطایی٬ همان گونه رفتار کند که دوست دارد و از تنهایی خود عذابی نکشد. ص ۶۳
شهرها نیز مانند انسان ها هنگامی که به شوکت و منزلتی دست می یابند٬ میتوانند قابلیت اجتماعی بودن شان را از دست بدهند. خوشبختی و کامیابی به راحتی میتواند آن را فاسد و سنگدل سازد. انسانی که از اندوه ورشکستگی قوایش را از دست داده٬ / تلالوی درخشنده ترحم را در اطراف قلبش که اکنون با آتش شکست پاک و مطهر شده است٬ حس میکند. در شهری این چنین نیز فقر و شکست همانند فرشته ای زیبا وارد شده٬ درهای تمام خیابان ها را متبرک ساخته و مانع ورود تکبر و خودخواهی دنیای امروز به آنجا میگردد. من نیز در شوکت و جلال فقر و بی بضاعتی رشد کرده بودم و اینک خد را برای خروج از این محدوده آماده می ساختم. ص ۸۱ / ۸۲
آنچه در رزها عجیب می نماید این است که تا هر زمان که زنده اند٬ قلب شان را به هیچ کس نمایان نمیکنند. زنی که این جمله را بیان کرد٬ از پشت گل های آتشین ظاهر شد و انگار مرکز آن آتش بود. ص ۱۱۴
من به مردگان حسادت میکردم٬ چرا که آنها به درون کتاب بی انتهای تصاویر حقیقی و درخشنده کشیده شده بودند و هیچ نیازی نداشتند تا برای گشایش رمز زندگی تلاش کنند٬ زیرا با متن زندگی عجین شده اند. برای من٬ مرگ به مفهوم پیوستن به حقیقت بود. ص ۱۳۴
من تصور م میکردم به لوییز عشق می ورزم و او نیز بی شک چنین تصوری داشت٬ اما اینک٬ به تدریج به این نتیجه می رسیدم که تنها تصویرهای ذهنی ما با هم پیش رفته بودند٬ نه وجود حقیقی ما ... من دستخوش یک عشق هیجانی و داغ و پرشور گشته بودم. خود نمایشنامه ای از آن ساخته و خود بیننده ی هیجان زده ی آن شده بودم. ص ۱۳۶
همواره باید چیزهایی را از دست داد تا بتوان چیزهایی را آموخت و من نیز چیزهای / بسیاری می آموختم. ص ۱۳۶ / ۱۳۷
لوییز با مرگ خود٬ عالم ملکوتی را با خود برده بود٬ همانند کسی که هنگام سقوط٬ علق های اطرافش را چنگ زده و با خود ببرد. اینک پروردگاری که در ذهن و تصورات من تجلی می یافت٬ همانند بت هایی نبود که عرفا یا قدیسان با جملات زرین و زیبا تراشیده بودند. به خداوند عاشقان نیز کوچک ترین شباهتی نداشت. پروردگار من اینک٬ همانند حقیقت موجود٬ غیرقابل دسترس و پیوندی از معنویت و دنیای جاودان بود. قانونش٬ رویدادهای غیرمنتظره و رخداد آنها٬ اسلحه ی تیز او بود. اسلحه ای که او از میان ما و این دنیا می گذراند ... او بهانه های مختلفی را برای ایجاد رابطه با ما بر سر راهمان قرار میداد. ص ۱۴۲
تنها پروردگار تعیین کننده و تصمیم گیرنده ی همه چیز است .... ص ۱۴۴
گزیده: عطیه برتر اثر پائولو کوئیلو
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
عشق از نه عنصر اصلی تشکیل شده است:
بردباری
مهربانی
سخاوت
فروتنی
ظرافت
تسلیم
تسامح
معصومیت
صداقت
ص 42
شادی کالایی نیست که در احتکار زیاد شود. نیز چیزی نیست که با بخشیدن بکاهد. بر عکس تنها با پراکندن شادی است که میتوانیم سهم خود را بیفزاییم. ص
48... عشق خود را بی دریغ نثار فقرا کنید. که آسان است و نثار توانگرانی که به هیچ کس اعتماد ندارند و نمیتوانند عشقی را ببینند که چنان نیازمند آن اند و نثار همتایان خود کنید که بسیار دشوار است. در کنار همتایان خودمان است که خودخواه تر می شویم ... ص 49 و 50
... عشق پنهان میکند. حتی خودش را ... ص 53
... شادی در دادن و پذیرفتن نیست فقط در دهش است... ص 59
... مگر ترس از نیاز همان نیاز نیست؟ آیا ترس از تشنگی هنگامی که چاه پر از آب است چیزی جز تشنگی سیراب ناشدنی است؟ ص 51
پائولو کوئیلو عطیه برتر رساله ای در باره عشق ترجمه آرش حجازی نشر کاروان جاپ سوم 1381
گزیده: مسیح در شقایق اثر کریستیان بوبن
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
کریستیان بوبن / مسیح در شقایق / برگردان: نگار صدقی / نشر مشکی / چاپ دوم / 1383
روزی از بهشت بیرون می آییم و ماهیت دنیا را می بینیم. قصری برای دروغ گویان و کویری برای پاک دامنان.
در شگفتم که کودکان چه گونه از غصه هاشان جان زنده به در می برند. ص 11
تو قلبم را شکستی. تو زمرد دنیا را از آن درآوردی و دور انداختی / و هیچ عشق ات را چایگزین اش کردی ... ص 12 / 13 آنان که نمی اندیشند، اندیش مندان را بی وقفه می کشند. نمی توانستند پاسخ ات گویند، پس تو را کشتند. ص 13 با تو، تنها در بهشت می توان آرام گرفت. و نه هرگز بر بالش دنیا. ص 14 اندیشه ی تو خردمندان را چون چوب های بازی کودکان واژگون می کند. آن چه را از آنان دریغ می کنی بی وقفه به کم رویان می بخشی. به خردمندان حقیقی ات. ص 14
لطافت زنان در برابر لطفات تو هیچ است. قلب شان به آبی آسمان می ماند، اما تا در دست می گیریم، بی درنگ دست مان به سیاهی آغشته می گردد. ص 18
همه می میریم، چرا که روزی کودک بوده ایم. دل ام میخواهد با همه گان خوب باشم. ص 19
دل ام میخواهد همان توجهی را به همه گان داشته باشم که هوا به رزها دارد. اما اگر برای رسیدن به تو مرده ای را باید کشت، این کار را خواهم کرد. ص 19
کسانی که به یک نظر خلوص ات را می بینند، ضعف ات را در نمی یابند. از خود می پرسند که چرا خالصترین؛ فانی ترین است. ص 21
مردن به عاشق شدن می ماند. آدم ناپدید می شود و دیگر خبری از خود نمی دهند. ص 22
وقتی شک میکنم، قلبم از یک تمشک هم حساس تر است. وقتی به تو اعتماد می کنم، قلب ام از الماس هم سخت تر است. ص 22
حاضرم رنج بکشم ولی حاضر نیسم تسلیم یاس شوم. به هیچ کس اجازه نخواهم داد که در من چراغ کوچک سرخ اعتماد را خاموش کند. ص 22
من هر روز انتظار هر چیزی را دارم. ص 22
مرگ ما را تطهیر میکند. وقتی می میریم تمام بدی های مان / چون بخار به هوا می رود. ص 23 / 24
از تو تصویری ساخته اند. از تو قهرمانی ساخته اند. از تو کلیسایی ساخته اند. من اما از تو شقایقی می سازم، درفش کوچک جاودانگی شکوفای غیرمنتظره. ص 26
شکر خدا هر از گاهی بهار سر می رسد و همه چیز را به هم می ریزد و ما در می یابیم که هیچ وقت مالک چیزی نبوده ایم و من از این اکتشاف، چیزی مسرت بخش تر نمی شناسم. ص 42
من همیشه با حس مرگ آینده ام زندگی کرده ام. احساسی شادی بخش. حسی که ساده می کند و رها. ص 43
برای پذیرا شدن چیزی، نیازی به درک کامل اش نیست. ص 44
سرژ کارل: بوبن: ما از لابه لای زندگی روزمره می توانیم زندگی آن سو را ببینیم. در واقع جز یک الفبا چیزی در اختیار نداریم. الفبای زنان و مردانی که میخورند، حرف میزنند و احساس شادی میکنند. با این الفباست که میتوانیم زندگی آن سو را ببینیم. کافی ست روی نگاه مان کار کنیم. ص 46
در نوشته های بوبن نسیمی است که کم تر درادبیات یافت می شود، نسیم رستاخیز. سرژ کارل ص 47
گزیده: نامه به یک گروگان
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
آنتوان دو سنت - اگزوپری نامه به یک گروگان ترچمه کاوه نقوی چاپ دوم کتاب روشن 1385
از مرده ها باید مرده ساخت. در این صورت آنها، در نقش مرده ی خود، حضور دیگری خواهند یافت. ص 26
از آنجا که بیابان هیچ گونه غنای ملموسی را ارائه نمی دهد و در صحرا چیزی شنیده و دیده نمیشود، و از / آنجا که زندگی درونی انسان نه تنها به خواب نمی رود، بلکه تقویت نیز میشود، ناچار باید اعتراف کنیم که روح انسان بدوا به وسیله نیازهایی نامرئی به جنب و جوش در می آید. انسان را ذهنش اداره میکند. در بیابان، من همان قدر می ارزم که خدایانم ارزش دارند.
ص 38 / 39
سن انسان موضوع قابل توجهی است. تمام زندگی او را خلاصه میکند. پختگی یک انسان به آهستگی به دست می آید. این پختگی در زندگی موانع بسیاری را مغلوب میکند. از جندین بیماری سخت شفا می یابد، دردهای بسیاری را آرام میکند، بر ناامیدی چیره میشود، و خطرکردنهایی را می پذیرد که اغلب حتی آگاهانه نیست. این پختگی از درون امیال، امیدها، تاسفها، فراموشیها، و عشقها سامان می یابد. سن انسان محموله زیبایی از تجربه ها و خاطرات اوست. به رغم دامها، آزمونها، و دست اندازها مانند یک ارابه خوب در ورای مکان لنگ لنگان به جلو رفتن ادامه داده ایم. حالا به لطف همسویی نیک بختیها به اینجا رسیده ایم. من سی و هفت سال دارم، و اگر خدا بخواهد این ارابه خوب، محموله خاطراتش را دورتر نیز خواهد برد. ص ۵۳
... دیگر چریکها نیز دوباره انسان شدند و من، همانند ورود به کشوری جدید و آزاد، وارد لبخند همه آنها شدم. همان طور که در گذشته وارد لبخند نجات دهندگانمان در صحرا شده بودم. رفقایی که ما را پس از چندین روز جست و جو پیدا کرده بودند و در نزدیکترین محل ممکن فرود آمده بودند، با قدمهای بلند، در حالی که آشکارا مشکهای آب را تکان می دادند، به ما نزدیک می شدند. وقتی غریق بودم لبخند غریقانم، میهنی را به خاطرم می آورد که در آن بسیار سعادتمند بوده ام. خشنودی واقعی، خشنودی هم سفره بودن است. نجات دادن، فرصتی برای این خشنوی بود. آب به خودی خود قدرت شادمانی ندارد، مگر اینکه نخست هدیه حسن نیت انسانها باشد. مراقبتی که از مریض می شود، استقبال از یک تبعیدی، و حتی خود گذشت، ارزشی ندارد، مگر به لطف لبخندی که مجلس را نورانی میکند. ما فراتر از زبانها، طبقات، و احزاب و گروهها در یک لبخند به هم می پیوندیم. ما وفاداران یک کلیسا هستیم، با رسوم و سنتهایش، من و کسان من .... ص ۵۶
آیا این کیفیت شادی با ارزشترین میوه تمدن ما نیست؟ یک حکومت جبار تمامیت خواه نیز میتواند نیازهای مادی ما را تامین کند. ولی ما احشام پرواری نیستیم که وفور نعمت و آسایش تنها برای سعادت ما کافی باشد. برای ما، که در آیین احترام به انسان پرورش یافته ایم، برخوردهای ساده ای که گاه به جشنهای خارق العاده تبدیل میشوند، اهمیت بسیار دارند. حرمت انسان! حرمت انسان!... این سنگ محک است! وقتی یک هوادار نازیسم فقط به کسانی احترام می گذارد که شبیه خودش باشند٬ فقط به خودش احترام میگذارد. او تضادهای خلاق را نفی میکند، امید به هر گونه تعالی را / تخریب میکند، و برای هزار سال یک لانه موریانه ماشینی را جایگزین بشریت میکند. نظم برای نظم، قدرت ذاتی انسان را برای تغییر خود و جهان اخته میکند. زندگی، نظم را می آفریند ولی نظم، زندگی را خلق نمیکند. ص ۵۷ / ۵۸
... اختلاف در روشهایمان باعث میشود تا متوجه نشویم که همگی به سمت مقصد مشترکی می شتابیم. ص ۵۹
در عرصه تفکر باید به انسانی که در جهت ستاره من گام بر میدارد احترام بگذارم. ص ۶۰
تمدن، ابتدا بر محتوا بنا میشود. این تمدن در انسان، به صورت تمایلی کورکورانه نسبت به نوعی مهر و محبت است. بعدا انسان پس از اشتباه پشت اشتباه راهی می یابد که به آتش منتهی میشود. ص ۶۰
از تو سپاسگزارم که مرا چنانکه هستم پذیرا میشوی. دوستی که مرا داوری کند به چه کارم می آید؟ اگر دوستی را که می لنگد سر سفره ام دعوت کنم، تقاضا میکنم که بنشیند، از او نمیخواهم که برقصد. ص ۶۲
((نامه به یک گروگان پنجاه ساله یهودی در فرانسه اشغال شده توسط آلمانی ها))
وطن و خویشاوندی لبخند
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

... دیگر چریکها نیز دوباره انسان شدند و من، همانند ورود به کشوری جدید و آزاد، وارد لبخند همه آنها شدم. همان طور که در گذشته وارد لبخند نجات دهندگانمان در صحرا شده بودم. رفقایی که ما را پس از چندین روز جست و جو پیدا کرده بودند و در نزدیکترین محل ممکن فرود آمده بودند، با قدمهای بلند، در حالی که آشکارا مشکهای آب را تکان می دادند، به ما نزدیک می شدند. وقتی غریق بودم لبخند غریقانم، میهنی را به خاطرم می آورد که در آن بسیار سعادتمند بوده ام. خشنودی واقعی، خشنودی هم سفره بودن است. نجات دادن، فرصتی برای این خشنوی بود. آب به خودی خود قدرت شادمانی ندارد، مگر اینکه نخست هدیه حسن نیت انسانها باشد. مراقبتی که از مریض می شود، استقبال از یک تبعیدی، و حتی خود گذشت، ارزشی ندارد، مگر به لطف لبخندی که مجلس را نورانی میکند. ما فراتر از زبانها، طبقات، و احزاب و گروهها در یک لبخند به هم می پیوندیم. ما وفاداران یک کلیسا هستیم، با رسوم و سنتهایش، من و کسان من ... ص ۵۶ نامه به یک گروگان
لینک خلاصه کتاب در صفحه مستقل
از عطیه برتر پائولو کوئیلو
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
عشق از نه عنصر اصلی تشکیل شده است:
بردباری
مهربانی
سخاوت
فروتنی
ظرافت
تسلیم
تسامح
معصومیت
صداقت
ص 42
شادی کالایی نیست که در احتکار زیاد شود. نیز چیزی نیست که با بخشیدن بکاهد. بر عکس تنها با پراکندن شادی است که میتوانیم سهم خود را بیفزاییم. ص
48... عشق خود را بی دریغ نثار فقرا کنید. که آسان است و نثار توانگرانی که به هیچ کس اعتماد ندارند و نمیتوانند عشقی را ببینند که چنان نیازمند آن اند و نثار همتایان خود کنید که بسیار دشوار است. در کنار همتایان خودمان است که خودخواه تر می شویم ... ص 49 و 50
... عشق پنهان میکند. حتی خودش را ... ص 53
... شادی در دادن و پذیرفتن نیست فقط در دهش است... ص 59
... مگر ترس از نیاز همان نیاز نیست؟ آیا ترس از تشنگی هنگامی که چاه پر از آب است چیزی جز تشنگی سیراب ناشدنی است؟ ص 51
پائولو کوئیلو عطیه برتر رساله ای در باره عشق ترجمه آرش حجازی نشر کاروان جاپ سوم 1381
موسم حج ... گزیده هایی از کتاب حج دکتر علی شریعتی
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
ایام حج است و کتاب خسی در میقات مرحوم جلال آل احمد و کتاب حج دکتر شریعتی و البته آثار مفید دیگر موضوع استفاده دوستان بوده اند.
در سفر حج خواندن کتاب دکتر شریعتی نعمتی بزرگ است. نکاتی به نقل از کتاب حج دکتر را تقدیم دوستان خواننده میکنم که شاید زمان بعضی از آنها گذشته باشد و شاید در حوصله وبلاگ نباشد اما یادآوری است. کلیه حقوق مادی و معنوی و مسئولیتهای قانونی و معنوی نوشته های ذیل بعهده ی زنده یاد علی شریعتی معلم بزرگ اندیشه ضد استعماری:
ویژگیهای دین در قبال رستگاری انسان و برتری اسلام در تمامی این جهات: خودآگاهی/ حرکت / مسئولیت / آرمان خواهی انسانی/ بینش اجتماعی / روح عدالت جویی / عزت طلبی / واقعیت گرایی و طبیعت نگری / و سازگاری با قدرت مادی و پیشرفت علم و سازندگی و مدنیت وروح پیکار جویی فکری و گرایش مردمی و ... ص 8
انحطاط اسلام استثنایی است . ص 9انحراف دین اسلام مانند پوستین وارونه پوشیدن است. ص 10 و 11
کتاب دعا را از قبرستان به شهر آوردند و قرآن را از زندگی و شهر به قبرستان بردند. ص 12
قرآن را دوباره کتاب خواندن کنیم ص 13
آرزوی دکتر شریعتی برای اینکه آموزش قرآن دردروس علمیه حوزه پذیرفته شود. ص 13
مناسک: حرکت دارای نظم و وابسته به زمان و در جمع... این نوشته تفسیر و تحلیل این بنده کوچک خداست در باره ...((حج)) ... ص 18
زائر حج خود خویشتن را دعوت میکند تا مسائل حج را مطرح کند و سوغات دهد. ص 19
(بر خلاف بقیه مسافران که منتظر میشوند بیایند دیدنشان)حج زبانی سمبلیک و از نوع حرکت.حج تمام اسلام است. اسلام با کلمات : قرآن اسلام با انسان ها: امام اسلام با حرکات: حج ص 22
سیر وجود انسان است به سوی خدا ص 24
حج شبیه آفرینش است و در همان حال شبیه تاریخ و در همان حال شبیه توحید و در همان حال شبیه مکتب و در همان حال شبیه امت .... ص 24
حج سنت انسان است نه سنت گوسفند.حج آهنگ و قصد و ضد سکون . از زندگی و علقه هایت باید بگذری. عصیان بر وضع موجود خود.در عالم ذر انسان بودی / خلیفه خدا بودی / همسخن خدا / امانتدار خاص / خویشاوندی خدا / روح خدا در تو دمیده شد. با دیدن خانه کم کم میفهمی که تو به زیارت نیامده ای. تو حج کرده ای. .کعبه آن سنگ نشانی است که ره گم نشود. این تنها یک علامت بود. کعبه آخر راه نیست. آغاز است.... ص 54 صاحب خانه خدا و اهل آن مردم مراسم در ذی الحجه ماه صلح وامنیتحج مالیات مذهبی پولدارها نیست و استطاعت مساله ای منطقی و عام است نه طبقاتی و اقتصادی ص 33
تمکن مالی برای رفتن به حج لازم است نه حج برای تمکن مالی واجب میشود. ص 33
حاجی در ادبیات امروز مسخ شدهتسویه حساب و پاک شدن قبل از شروع حج. گویا می میری. نیت و آهنگ مرگ کن. میقات: وعده دیدار.لباس خود را در می آوری و تبعیض ها همه کنار می روند. کفن بپوش. رنگ ها را همه بشوی. موتوا قبل ان تموتوانماز میقات عرضه خود در شرایط جدید به خداحمد – نعمت – ملک یعنی تزویر و زر و زور در نیت حج کعبه جهت ندارد. تویی که بسوی او جهت می گیری. مکعب هر شش جهت را در خود دارد. رو به همه و رو به هیچ.حجر: دامن حجر اسماعیل یادگار هاجر است که حتی یک هووی کامل هم به حساب نمی آید. اینجا خانه هاجر است. کعبه به سوی او دامن کشیده است. ص 59
طواف بر گرد آفتاب. منظومه وارهاجر سمبل توکلحجرالاسود بیعت با دست راست خدانماز در مقام ابراهیم. پا جای پای ابراهیم برای رسیدن به خدا. انسان بودن را از ابراهیم آغاز میکنی.ذبح اسماعیل یعنی رفتن تا ... دردناک تر از شهادت و این دو رسته از آتشگاه و قربانگاه خانه ای امن می سازند. فریادی در شب تاریک ظلم.در کعبه همه بیرونند. مسجد بیرون است طواف: انسان است خود باخته حقیقت سعی: بشر است خودساخته واقعیتطواف انسان متعال و سعی انسان مقتدر(عشق و عقل/ روح و جسم) ص 81
حج جمع ضدین.یافتن آب به عشق نه به سعی.ص 84 و 85
صفا: دوست داشتن پاک دیگرمروه: نهایت انسانیت. مروت حج اصغر: عمره که تا کعبه تمام میشودحج اکبر: از کعبه شروع میشود و پشت به کعبه حرکت میکنیحاج: عازمخدا منزلگاه نیست. جهت است ص 98
حج سفر و زیارت نیست. نهایت ندارد. عرفات سخن از شناخت است . علممشعر سخن از شعور است و فهم. مکان شعورو منی سخن از عشق است . ایمان ص 99
میوه ممنوع: عصیان که دو عنصر آگاهی و آزادی در آن هست. ص 100
((استاد مطهری نظری متفاوت در این باره دارند که از موضوعات کلامی مورد اختلاف آن دو بزرگوار محسوب میشود))
توبه هر شعوری ... نه ... مشعر الحرام ص 111
شناخت(عرفات) صلح و آرامش وامنیت برای همه تقارن پایان قران با سوره ناس و رمی سه بت درحج علم در اسلام خودآگاهی است که روشنفکر می سازد. این نوری است که با آن در شب هم میشود دید. ص 112
جمع آوری سلاح در شب. اینجا نیز هیچ چیز برای دیدن نیست. بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد. دیسیپلین نظامی ص 122
منی / آرزو / آرمان / ایده آل / تمنا / عشق / 4 زندان: طبیعت / تاریخ / جامعه / خود ص 135
رهایی از هر سه زندان با علم اما زندان خویشتن ... حکمت .. علم فطرت / خود آگاهی/ دین / هنر عشق ... ص 136سرنوشت تو متنی است که اگر ندانی دستهای نویسندگان می نویسند. اگر بدانی خود میتوانی نوشت... ص 137 حکومت صبح. فرمان حمله با طلوع ص 129
در نخستین حمله آخری را بزن ص 140
له الخلق و له الامر/ خلق ایجا یک شیی یا پدیده است .. و امر نقشی است که برعهده دارد. و وضعی است که در آن قرار میگیرد. خلق از وجود سخن میگوید Creation ... و امر از جهت و هدایت. Orientation ص 135
(تاکید دکتر در باره اهمیت تقلید واینکه باید همه تقلید کنیم از حکم مرجع ولو نپسندیم و حتی نادرست دانستیم) ص 142 و ص 143
... تعریف علیم تارخی که: علم شدن انسان است... ص 144
در حج تو توحید را عملی میکنی با طوافآوارگی و تلاش هاجر را بیان میکنی با سعی((توکل هم))از کعبه تا عرفاتت هبوط آدم را و از عرفات تا منی تاریخ را/ فلسفه خلقت انسان را و سیر اندیشه از علم تا عشق را و ...در منی آخرین مرحله کمال را و ایده آل را / آزادی مطلق را ...قربانی...اسماعیل تو کیست؟ چیست؟ این را تو خود میدانی؟....... ص 144
این ویژگی فرهنگ ابراهیمی است در برابر فرهنگ های هندی / چینی و بخصوص یونانی که تا کسی از سطح عوام فاصله میگیرد. خدا میشود و این است که آسمان پر ازخدایان کوچک شده است. و زمینشان خالی از آدم های بزرگ. در آنجا پهلوانان و پادشاهان و فرزانگان همه جزو خدایان اند و در اینجا ...( محمد .. ابراهیم ) .. باز هم یک انسان می ماند.... ص 147
... این مومن در مورد حج چنین می پندارد که در قیامت مسئول است نه در دنیا و احکام شرع برای کسب ثواب و پاداش پس از مرگ است نه تحصیل کمال و آموزش و پرورش فکر و احساس در زندگی پیش از مرگ ص 155
(( آن دنیا پاسخگو اینجا مسئول)) جمره اولی ضد عرفاتجمره وسطی ضد مشعر جمره عقبی ضد منی رب الناس / ملک الناس / اله الناس / مالکیت / ملوکتی / روحانیت آخری همین وسوسه گر خناس است. روحانی نمای دین فروش ص 177 مستطیع بودن یعنی توانایی حج داشتن. نه پولدار بودن. حج مالیات بر ثروت نیستوظیفه است. وظیفه ای چون نماز و استطاعتش شرط عقلی. چون استطاعت انجام هر وظیفه ص 184
گزیده از بزرگان
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
هاگاکوره کتاب بوشیدو آییننامهی سلحشوران ژاپن است که رسم و راه ساموراییها را مشخص ساختهاست.که در اینجا به چند مورد آن اشاره می کنم:
۱) طریقت سامورایی مرگ است.
آنجا که میان مردن و زندهماندن دودل باشی، بی درنگ مرگ را برگزین!
2)همت در کارهای بزرگ بگذار.
در مثل آمده است:"ماهی در آب پاک و زلال زنده نمی ماند"
3)راه کمال بی پایان است.
4)کسی که اشتباه نکند ، اعتماد را نشاید.
5)آراسته بودن نه شیوه ی زندگی سامورایی است.
6) در یاران شور برانگیز!
سامورایی راستین هرگز نباید که پژمرده دل و افسرده جان بنماید.
7)"برتریجویی" رسم و راه سامورایی است.
8)در خود بنگر.
9)در کار ، جان و دل بگذار.
10)والایی بجوی.
11)حسابگری ناجوانمردی است.
12)در هفت نفس تصمیم بگیر.
13)فروتنان محبوبند.
14)زبان را نگاه دار.
15)زیردستان را آفرین کن.
16)سخنپذیر باش.
۱۷)سخن نخستین ، شکوفهی دل سامورایی است.
۱۸)مرد تکفن به کار نیاید.
۱۹)همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
۲۰)پیش از سخن گفتن ، شنونده را بیازمای.
۲۱) از نیایش باز نمان.
۲۲)اگر هم میبازی ، جانانه بباز.
۲۳)هیچ کار را کوچک مگیر.
۲۴)در کارهای بزرگ از چیزهای کوچک بگذر
این قوانین از مجموع ۱۰۸ قانون ساموراییها از کتاب هاگاکوره (راه و رسم ساموراییها) نوشتهی یاماموتو چونهتومو ترجمهی دکتر هاشم رجبزاده نقل شدهاست.
گزیده ای خواندنی
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
آنگاه میترا گفت : با ما از عشق بگو و او سر بر آورد و به مردم نگریست و سکوتی سخت در میانه افتاد . پس به آوازی عظیم لب به سخن گشود : چون عشق اشارت فرماید ، قدم به راه نهید ، گرچه دشواریست و بی زنهار این طریق . . . عشق را به جز تجلی خود آرمانی نباشد . جبران خلیل جبران(به نقل از وبلاگ آیسودا)
------------------
Anonymous:
All human beings are born free and equal in dignity and rights. (Universal Declaration of Human Rights (1948) article 1
Work makes free.
Careless talk costs lives
One realm, one people, one leader Nazi party slogan
Happy is that city which in time of peace thinks of war.
He who writes the minutes rules the roost.
They shall not pass. Slogan used by French army defense at Verdun in 1916
گاهی تشکر از این و آن برای کسب حمایت و در کنار دیگران قرار گرفتن است.
نکته های آمریکایی
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
John Adams 1735 - 1826
1st Vice-President of the United States and 2nd President (father of 6th President)
The jaws of power are always opened to devour, and her arm is always stretched out, if possible, to destroy the freedom of thinking, speaking, and writing. (1765)
A government of laws, and not of men (1774)
I agree with you that in politics the middle way is none at all. (1776)
The happiness of the society is the end of government. (1776)
Fear is the foundation of most governments. (1776)
I must study politics and war that my sons may have liberty to study mathematics and philosophy. (1780)
Democracy never lasts long. It soon wastes, exhausts, and murders itself. There never was a democracy that did not commit suicide. (1814)
گزیده ها
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
Woody Allen
I believe there is something out there watching over us. Unfortunately, it’s the government. (1993)
============================
Lord Acton (1834 – 1902) British historian
Power tends to corrupt and absolute power corrupts absolutely. (3 April 1887)
قدرت به نابودی میل میکند و قدرت مطلقه بطور مطلق نابود میشود.
Great men are almost always bad men, even when they exercise influence and not authority. مردان بزرگ تقریبا همیشه مردانی بد هستند حتی زمانی که از نفوذ و تاثیر(کلام و شخصیت خود) به جای قدرت استفاده میکنند
چند گزیده جالب
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
A friend in power is a friend lost.
بارها تحربه کرده ایم. دوستی را که به موقعیتی میرسد و ما را فراموش میکند. اگر هزاران بار چنین شده است گاهی نیز دوستانی را که به واقع معذورند به همین حکم رانده ایم.
========================
Elections are won by men and women chiefly because most people vote against somebody rather than for somebody.
این نوشته را که دیدم یاد انتخابات دوم خرداد و سوم تیر افتادم. دوران عجب بازیگری است.
=========================
ملت ایران ملت پوست کلفتی است. در طول تاریخ تحمل بسیار کرده است و شاید اکنون زمان آن است که بهره این صبر و شکیبایی را ببرد =========================
آیا خدایان در کنار قوی تر ها قرار گرفته اند؟ اگر این سخن دوران باستان صحیح هم باشد باید گفت که خدا در کنار ضعفا قرار دارد.
===========================
از کلیله و دمنه
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
کلیله و دمنه
میراث ادبی ایرانی اگر نگوییم که همه حافظه تاریخی ایرانیان رو به همراه دارد لااقل بخش عمده و قابل استناد آن به شمار میرود.نسبت کلیله و دمنه با وبلاگ نویسی چیست؟ این را به علاقمندان وا میگذریم و خودمان بعنوان حضرت سلطانی رو به سرای نگارش می آوریم تا توانیم دلی بدست آریم. امید آنکه دل ما را نشکنید. سرگذشت کلیله و دمنه پادشاه ایران خسرو انوشیروان (کسری) با فرستادن برزویه طبیب به میان هندوان از کتب آنان نسخه برداری کرد. کلیله و دمنه ی عزیز که موافق طبع شاهان و وسیله تحکیم دانش حکومت بود بدینسان به ایران راه یافت. ایرانیان بر ده باب آن شش باب افزودند.بزرگمهرحکیم نیز بر آن مقدمه نوشت و در دوره اسلامی به همت ابن مقفع به عربی ترجمه شد و به خواست نصر بن احمد امیر سامانی رودکی به نظم درآورد و نهایت ابوالمعالی نصرالله منشی به فارسی برگرداند ولی چه برگردانی که هندی – پهلوی – عربی بودن آن یکسره پشتوانه محتوای غنی اثر فارسی شد.همینکه بزرگانی چون برزویه و بزرگمهر و ابن مقفع و نصرالله منشی واسطه این انتقال بودند اشارتی است به عظمت اثر. گزیده میخواهم برای شما خواننده احتمالی وبلاگم به سلیقه خودم گزینشی کنم از این مخزن ارزشند به قصد فایدت. پس بسم الله .... ابوالمعالی: سپاس و ستایش مر خدای را جل جلاله که آثار قدرت او بر چهره روز روشن تابان است وانوار حکمت او در دل شب تاری درخشان و بخشاینده ای که تار عنکبوت را سد عصمت دوستان کرد. جباری که نیش پشه را تیغ قهر دشمنان گردانید. در فطرت کاینات بوزیر و مشیر و بمعاونت و مظاهرت محتاج نگشت و بدایع ابداع را در عالم کون و فساد پیدا کرد و آدمیان را به فضیلت نطق و مزیت عقل از دیگر حیوانات ممیز گردانید و برای ارشاد و هدایت ایشان رسولان فرستاد تا خلق را از ظلمت جهل و ضلالت نفس برهانیدند و صحن گیتی را بنور علم و معرفت آذین بستند و .... درود و سلام و تحیات و صلوات ایزدی بر ذات معظم و روح مقدس مصطفی(ص) و اهل بیت و اصحاب و اتباع و یاران و اشیاع او باد. درودی که امداد آن بر امتداد روزگار متصل باشد و نسیم آن گرد ازکلبه ی عطار بر آرد.... چه تنفیذ شرایع دین و اظهار طرایق و شعایر حق بی سیاست پادشاه دیندار صورت نبندد و اشارت حضرت نبوت بدین معنی وارد است که: الدین و الملک توامان. و بحقیقت بباید شناخت که پادشاهان اسلام سایه آفریگارند عز اسمه که روز زمین بنو عدل ایشان جمال گیرد و بهیبت و شوکت ایشان آبادانی جهان.... در ترجمه سخنان اردشیر بابک آورده اند که ... چنین باشد که ملک بی مرد مضبوط نشود و مرد بی مال قایم نگردد و مال بی عمارت بدست نیاید و عمارت بی عدل و سیاست ممکن نگردد و برحسب این سخن میتوان شناخت که آلت جهانگیری مال است و کیمیای مال عدل و سیاست است و فایده در تخصیص عدل ئوسیاست و ترجیح آن بر دیگر اخلاق ملوک آنست که .... مقدمه بزرگمهر:این کتاب کلیله و دمنه فراهم آورده علما و براهمه هند است در انواع مواعظ و ابواب حکم و امثال ... بر این جمله وضعی دست داد که سخن بلیغ با معانی بسیار از زبان مرغان و بهایم و وحوش جمع کردند و چند فایده ایشان را اندران حاصل آمد. اول آنکه در سخن مجال تصرف یافتند تا هر باب که افتتاح کردند بتمامت اشباع برسانیدند و دیگر آنکه پند و حکمت و لهو و هزل بهم پیوستند تا حکما آن را برای استفادت مطالعه کنند و نادانان برای افسانه بخوانند و احدات متعلمان(مبتدیان دانشجویان) بطریق تحصیل و موعظت نگرند و ضبط آن بر ایشان سبک خیزد و چون در کهولت و موسم عقل و تجربت رسند و در آن محفوظ تاملی کنند صحیفه دل را پر فواید بینند و ناگاه بر ذخایر نفیس و گنجهای شایگانی مظفر شوند و مثال این همچنان است که مردی در حد بلوغ بر سر گنجی افتد که پدر از جهت او نهاده باشد فرحی بدو راه یابد و در باقی عمر از کسب فارغ آید.... به حقیقت بباید دانست که فایده در فهم است نه در حفظ ....و عاقل باید که در فاتحت کارها نهایت اغراض خویش پیش چشم دارد و پیش از آنکه قدم در راه نهد مقصود معین گرداند و الا واسطه ی آن بحیرت کشد و خاتمت به هلاک و ندامت انجامد و بحال خردمند آن لایقتر که همیشه طلب آخرترا بر دنیا مقدم دارد .... در هر زیانی زیرکی است لیکن از وجه قیاس آن نیکوتر که زیان دیگرانرا دیده باشد و سود تجگارب ایشان برداشته چه اگر از این طریق عدول افتد هر روز مکروهی یابد .... بر خردمند واجب است که بقضاهای آسمانی رضا دهد و بدان ایمان آرد و جانب حزم را هم مهمل نگذارد و در عموم احوال از غفلت و کاهلی تجنب واجب شناسد و هر کار که مانند آن بر خویشتن نه پسندد در حق دیگران روا ندارد ....