نباید بگذاریم تردیدهایمان از ما یک نعش بسازند
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب:
روشنفکر همیشه با تردید هایش زندگی می کند. او مشتاق حقیقت است ولی رسیدن به آن را در تعلیق نگاه می دارد تا بسوی شواهد تجربی و شگردهای تامل گشوده بماند.اگر بخواهد از آنچه می داند یک مطلق بسازد و تردیدهایش را پس بزند دیگر نمی تواند مدعی روشنفکری شود.اما زندگی وقتی می خواهد از ذهن به عین راه بکشد و از فلسفه به جامعه شناسی و از هستی بشناسی به معرفت شناسی بالینی گذر کند چاره یی جز از آن ندارد دست به انتخاب بزند چرا که بخاطر اندیشیدن خود را نسبت به جامعه متعهد می کند و این تعهد باید از بالقوه بودن به بالفعل شدن گذر کند تا زندگی را به سامان کند.از آزادی یک فضیلت بسازد و از اقتصاد سیاسی واقعیتی برای تامین حداقل نیازهای بشری.در اینجاست که روشنفکر سیاسی خلق می شود و خود رادر میدان پر تلاطم گزینش ها می یابد.
سیاست هر چند از رویاها و ایده ها متاثر می شود ولی ناچار است که در حوزه ممکن باقی بماند و قدم به قدم مرزهای آنرا گسترش دهد.این روشنفکر با سیاست گلاویز می شود ،رویدادها را تحلیل وباکسانی چالش و از کسانی دیگر دفاع می کند . اما هم در چالش و هم در دفاع در حوزه مشروط کردن می ماند و همیشه با اما و اگر دست به اقدام می زند. در هر حال فاصله انتقادی خود را از جریانها حفظ می کند چرا که چالش و دفاع را پدیده ای تاریخی و متناسب با شرایط مشخص می داند .در شرایط کنونی جامعه روشنفکر مسئول و مستقل می داند آنقدر تردیدها فربه اند که بتوانند اراده را تبدیل به سنگ کنند و قدرت هر اقدامی را ازآن سلب کنند ولی همه می دانیم نقش نعش را بازی کردن با هر چیزی سازگار باشد با روشنفکری همخوانی ندارد.
"میر حسین موسوی " انتخاب ماست. بسیاری از پرسش ها را باید نسبت به او در پرانتز قرار داد چرا که فوریت رویدادها هر بی عملی را تبدیل به اقدامی برای حفظ وضع موجود می کند. باید فشار این رویدادها حس کرد و دست به اقدام زد. اقدام روشنفکر از جنس به رقص در آوردن واژه هاست و از آنها سلاحی برای شلیک بسوی حجاب هایی ساختن که حقیقت را پوشیده نگاه می دارند. ما بعد از انتخابات باید با نقد فعال به پرسش هایی بپردازیم که اکنون در پرانتز قرار داده ایم. انتخابات سویی فریب آمیز داشته باشد. این ذات سیاست ورزی آنهم در محدویت است .ولی آنکه می خواهد فریب دهد یک سمت بازی است و سمت دیگر بازی ما هستیم که نور بر تاریکی ها می اندازیم تا حقیقت خود سخن بگوید. بازی را کسی می برد که با بصیرت در دیالکتیک تردید و مسئولیت دست به اقدام بزند. بدترین خصلت بازی کردن با تردیدها آنست هراس از اشتباه کردن ما را بی عملی بکشد در حالی که آنهایی که مثل ما نمی اندیشند بدون تردید واقعیت را همانگونه که می خواهند می سازند. بگذار برنده ما باشیم که با بصیرت افسردگی را پس می زنیم.اراده تغییر اوضاع را داریم وبرای خود در پایان بازی هیچ نمی خواهیم جز رستگاری ،آزادی و رفاه توده ها .
نباید بگذاریم تردیدهایمان از ما یک نعش بسازند
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب:
روشنفکر همیشه با تردید هایش زندگی می کند. او مشتاق حقیقت است ولی رسیدن به آن را در تعلیق نگاه می دارد تا بسوی شواهد تجربی و شگردهای تامل گشوده بماند.اگر بخواهد از آنچه می داند یک مطلق بسازد و تردیدهایش را پس بزند دیگر نمی تواند مدعی روشنفکری شود.اما زندگی وقتی می خواهد از ذهن به عین راه بکشد و از فلسفه به جامعه شناسی و از هستی بشناسی به معرفت شناسی بالینی گذر کند چاره یی جز از آن ندارد دست به انتخاب بزند چرا که بخاطر اندیشیدن خود را نسبت به جامعه متعهد می کند و این تعهد باید از بالقوه بودن به بالفعل شدن گذر کند تا زندگی را به سامان کند.از آزادی یک فضیلت بسازد و از اقتصاد سیاسی واقعیتی برای تامین حداقل نیازهای بشری.در اینجاست که روشنفکر سیاسی خلق می شود و خود رادر میدان پر تلاطم گزینش ها می یابد.
سیاست هر چند از رویاها و ایده ها متاثر می شود ولی ناچار است که در حوزه ممکن باقی بماند و قدم به قدم مرزهای آنرا گسترش دهد.این روشنفکر با سیاست گلاویز می شود ،رویدادها را تحلیل وباکسانی چالش و از کسانی دیگر دفاع می کند . اما هم در چالش و هم در دفاع در حوزه مشروط کردن می ماند و همیشه با اما و اگر دست به اقدام می زند. در هر حال فاصله انتقادی خود را از جریانها حفظ می کند چرا که چالش و دفاع را پدیده ای تاریخی و متناسب با شرایط مشخص می داند .در شرایط کنونی جامعه روشنفکر مسئول و مستقل می داند آنقدر تردیدها فربه اند که بتوانند اراده را تبدیل به سنگ کنند و قدرت هر اقدامی را ازآن سلب کنند ولی همه می دانیم نقش نعش را بازی کردن با هر چیزی سازگار باشد با روشنفکری همخوانی ندارد.
"میر حسین موسوی " انتخاب ماست. بسیاری از پرسش ها را باید نسبت به او در پرانتز قرار داد چرا که فوریت رویدادها هر بی عملی را تبدیل به اقدامی برای حفظ وضع موجود می کند. باید فشار این رویدادها حس کرد و دست به اقدام زد. اقدام روشنفکر از جنس به رقص در آوردن واژه هاست و از آنها سلاحی برای شلیک بسوی حجاب هایی ساختن که حقیقت را پوشیده نگاه می دارند. ما بعد از انتخابات باید با نقد فعال به پرسش هایی بپردازیم که اکنون در پرانتز قرار داده ایم. انتخابات سویی فریب آمیز داشته باشد. این ذات سیاست ورزی آنهم در محدویت است .ولی آنکه می خواهد فریب دهد یک سمت بازی است و سمت دیگر بازی ما هستیم که نور بر تاریکی ها می اندازیم تا حقیقت خود سخن بگوید. بازی را کسی می برد که با بصیرت در دیالکتیک تردید و مسئولیت دست به اقدام بزند. بدترین خصلت بازی کردن با تردیدها آنست هراس از اشتباه کردن ما را بی عملی بکشد در حالی که آنهایی که مثل ما نمی اندیشند بدون تردید واقعیت را همانگونه که می خواهند می سازند. بگذار برنده ما باشیم که با بصیرت افسردگی را پس می زنیم.اراده تغییر اوضاع را داریم وبرای خود در پایان بازی هیچ نمی خواهیم جز رستگاری ،آزادی و رفاه توده ها .
حاج احمد آقا و نقش او در رشد اندیشه دینی
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب:
فردا مراسم سالگرد حاج سید احمد خمینی در تهران برگزار میشود. هر ساله از زمان رحلت ایشان، مراسمی برگزار میشد. تنها پارسال این مراسم برگزار نشد. به نظر میرسید به خاطر اتفاقات تلخی بود که نسبت به بیت امام خمینی صورت گرفته بود. اتفاقات توهینآمیزی که از سوی محافظهکاران مدعی صورت گرفته بود و آیهالله توسلی، یار دوستداشتنی امام خمینی در جلسه مجمع تشخیص مصلحت نظام، در همین رابطه و در دفاع از امام جان خود را به جان آفرین تسلیم کرد. مرحوم حاج سید احمد خمینی، بیشک در دههی اول انقلاب تاثیرگذارترین فرد کشور بود. در آن دوران همه تصمیمات کلان کشور زیر نظر امام خمینی قرار داشت و احمد آقای خمینی کلید ارتباطی با امام بود. رشد جریان روشنفکری دینی ـ در قاموس ادبیات آن روز ـ و نفی تحجر از حوزههای دینی نیز در آن دوران مدیون اندیشه احمد آقای خمینی بود. او به دلیل اینکه داغ تلخ تحجر را در دوران غربت امام خمینی در حوزههای علمیه حس کرده بود و عمق خطر آنان را برای دین و انقلاب و اسلام به خوبی میفهمید، با تکیه به قدرتی که داشت، همواره فضای تصمیمگیری حکومت را از دسترس آنان دور میکرد و جریانات آزاداندیش را در کشور پشتیبانی میکرد. آقایان خاتمی، عبدالله نوری، میر حسین موسوی، کروبی از همراهان آن روزهای احمد آقای خمینی شناخته میشدند و در مقابل بسیاری از کسانی که این روزها تاثیرگذاران عرصه فرهنگ و دین هستند، همواره خود را در انزوای تبلیغاتی میدیدند. اگر در آن دوران آغاز انقلاب، این نقش برجسته را احمد آقای خمینی به نمایندگی از امام ایفا نکرده بود، مرز جمهوری اسلامی با آنچه بعدها طالبانیزم تعبیر شد، معلوم نبود. فرزند هوشمند و زمانشناس ایشان، حاج حسن آقای خمینی هم این نقش را بدون داشتن پشتوانهی قدرتی مثل پدر در این دوران بر عهده دارد. تلنگرهای به موقع حسن آقا در مورد مسائل اجتماعی و فرهنگی ادامهی آن خط فکر روشنفکری دینی است که با شرایط امروز جامعه پیوند خورده است. به خانم فاطمه طباطبایی، همسر و به آقایان سید حسن و سید یاسر و سید علی خمینی که با هر سه افتخار دوستی دارم، تسلیت مجدد میگویم.
" عبدالکریم سروش " به میهن بازگشت
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب:
عبدالکریم سروش در مصاحبهای که در آخرین سفر خود به ایران انجام داده بود، در پاسخ به این سوال که "چرا شما به جای مسافرت گاه به گاه به خارج از کشور، گاه به گاه مسافرتی به داخل کشور دارید؟" گفته بود که «رفتن من به خارج از کشور علل بسیار داشت. یکی از آنها همین بود که من حقیقتا در داخل کشور احساس می کردم منشاء اثر مفیدی نیستم. من سالها بود که دستم از تدریس و خطابه بسته بود و نمی توانستم با دانشجویان و مستمعان خودم ارتباطی مستقیم برقرار کنم. به همین دلیل هم وقتی دعوتی از دانشگاه هاروارد و جایی دیگر به دستم رسید، در پذیرفتن آن تردید نکردم. اما در کنار این، میدانستم که پارهای از افراد هم از نبودن من در اینجا خشنودند... رفتن من به امر کسی یا به تشویق کسی نبود»»
سروش در آن گفتگو با اشاره به اینکه مشکل او در دوران حضور اصلاحطلبان در قدرت نیز حل نشده باقی ماند، در شرح داستان رابطه خود و اصلاح طلبان نیز با اعلام اینکه «پدرخوانده اصلاحطلبان نبودم»، به کنایه تصریح کرده بود که «بنده یکی از سرنشینان کشتی اصلاح بودم و نه ناخدای این کشتی بودم و نه راننده و نه شاگرد راننده آن.»
مطلب کامل را در ادامه ببینید
عبدالکریم سروش روشنفکر دینی شناخته شده ایرانی نیمه شب جمعه وارد تهران شد. سروش پیش از این در تابستان سال 1385 بود که به ایران آمد و پس از آن اما بهرغم آنکه سالانه بین یک تا دوبار به ایران میآمد، به ایران نیامده بود.
بدین ترتیب بازگشت عبدالکریم سروش به ایران پس از دوسال و نیم غیبت، چه بسا کمی دور از انتظار نیز به نظر میرسید؛ خصوصاً آنکه در مدت این غیبت، طرح برخی مواضع جدید فکری از سوی او با واکنشهای تند و افراطی در داخل کشور نیز مواجه شده بود. تا آنجا که خرداد ماه امسال روزنامه «کیهان» با انتشار گزارشی از جلسهای که مدعی شده بود جمعی از اصلاحطلبان در آن حضور داشتهاند، خبر از نگرانی آنها از تبعات برخی سخنان عبدالکریم سروش و تاثیر آن بر پایگاه اجتماعیشان داده بود.
کیهان در بخشی از گزارش ادعایی خود به نقل از یکی از حاضران در آن جلسه خطاب به خاتمی نوشته بود که آقای خاتمی که رابطه رفاقت و آشنایی نزدیک با سروش و شبستری دارد، مناسب است که به صراحت از آرای آنها درباره قرآن و وحی، اعلام برائت کند.
این فشارها بر اصلاحطلبان تا حدی بود که سید محمد خاتمی در یک سخنرانی خود، انتقادی را نیز نسبت به عبدالکریم سروش مطرح کرد. سروش اما پس از غیبتی دو سال و نیمه به ایران بازگشته است اگرچه حضور او در ایران کوتاه و موقتی خواهد بود.
***
مطابق نظرسنجیای که تابستان امسال مجله آمریکایی «فارن پالیسی» و نشریه بریتانیایی «پراسپکت»، از خوانندگان خود برای انتخاب صد «روشنفکر مردمی» انجام داده بودند، نام عبدالکریم سروش در کنارشیرین عبادی در میان نفرات اول تا دهم روشنفکران مردمی جهان قرار داشت.
این درحالی بود که نفرات برگزیده اول تا دهم در این نظرسنجی – به جز عبادی(نفر دهم) و سروش (نفرهفتم)- ازاین قرار بودند: فتحالله گولن، محمد یونس، یوسف القرضاوی، اورهان پاموک، اعتزاز احسان، عمرو خالد، طارق رمضان، محمود مدنی.
جالب اینکه این رأیگیری که بیش از پانصد هزار نفر طی چهار هفته در آن شرکت کرده بودند فقط برای انتخاب روشنفکران مسلمان انجام نشده بود و با این حال، به دلیل حضور نام چهرههای سرشناس مسلمان در این نظرسنجی، این شایبه شکل گرفت که نوعی سیل آرا بهسوی روشنفکران سرشناس مسلمان از سوی خوانندگان مسلمان سرازیر شده تا آنها، در جایگاه بالاتری به نسبت چهرههایی همچون «نوام چامسکی» و «آمارتیا سن» قرار بگیرند.
اما این اتفاق به هرحال حاوی این پیام روشن بود که عبدالکریم سروش، صرفاً یک چهره شناخته شده ایرانی به حساب نمیآید و با توجه به ترجمه آثارش به زبانهای مختلف دنیا، مخاطبانی جهانی برای خود پیدا کرده است. گفتنی است که در آن نظرسنجی نام نوام چامسکی، ال گور، برنارد لوییس، اومبرتو اکو، آمارتیا سن، فرید زکریا، گری کاسپاروف و ماریو بارگاس یوسا در ردههای پایینتر قرار گرفته بود.
***
عبدالکریم سروش در مصاحبهای که در آخرین سفر خود به ایران انجام داده بود، در پاسخ به این سوال که "چرا شما به جای مسافرت گاه به گاه به خارج از کشور، گاه به گاه مسافرتی به داخل کشور دارید؟" گفته بود که «رفتن من به خارج از کشور علل بسیار داشت. یکی از آنها همین بود که من حقیقتا در داخل کشور احساس می کردم منشاء اثر مفیدی نیستم. من سالها بود که دستم از تدریس و خطابه بسته بود و نمی توانستم با دانشجویان و مستمعان خودم ارتباطی مستقیم برقرار کنم. به همین دلیل هم وقتی دعوتی از دانشگاه هاروارد و جایی دیگر به دستم رسید، در پذیرفتن آن تردید نکردم. اما در کنار این، میدانستم که پارهای از افراد هم از نبودن من در اینجا خشنودند... رفتن من به امر کسی یا به تشویق کسی نبود»»
سروش در آن گفتگو با اشاره به اینکه مشکل او در دوران حضور اصلاحطلبان در قدرت نیز حل نشده باقی ماند، در شرح داستان رابطه خود و اصلاح طلبان نیز با اعلام اینکه «پدرخوانده اصلاحطلبان نبودم»، به کنایه تصریح کرده بود که «بنده یکی از سرنشینان کشتی اصلاح بودم و نه ناخدای این کشتی بودم و نه راننده و نه شاگرد راننده آن.»
***
عبدالکریم سروش که اکنون 63 سال دارد به تدریس اسلام و اندیشه سیاسی در دانشگاه «جورج تاون» آمریکا مشغول است. او از سال ۱۳۷۸ به تدریس در دانشگاههایی مانند «هاروارد» و «پرینستون» مشغول بودهاست.
سروش که تحصیلات متوسطهی خود را در دبیرستان علوی گذرانده و در دانشگاه تهران نیز به تحصیل در رشته داروسازی پرداخته است، در اوایل دهه ۵۰ شمسی عازم لندن شد و به مطالعه و تحصیل در فلسفه تحلیلی پرداخت. او پس از انقلاب و باز گشت به ایران، فلسفه علم و فلسفه تاریخ را در دانشگاه تهران، دانشگاه بینالمللی قزوین،دانشگاه مشهد، دانشگاه شیراز، دانشگاه تربیت مدرس و موسساتی چون انجمن حکمت و فلسفه تدریس کردهاست.
سروش پس از انقلاب فرهنگی به حکم آقای خمینی به عضویت در ستاد انقلاب فرهنگی درآمد و اگرچه در این سالها بسیار تاکید کرده که ستاد انقلاب فرهنگی پس از انقلاب فرهنگی و به منظور بازگشایی دانشگاه راه اندازی شد اما منتقدان او حضورش در آن ستاد را به معنی همراهیاش با برخوردهای حذفی انجام شده در آن سالها تفسیر میکنند.
سروش در پاسخ به این منتقدان البته گفته است که «جناحهایی در کشور مایلند اولاً شورای انقلاب فرهنگی را در تصفیه اساتید خلاصه و ثانیاً اعضای آن را هم در وجود بنده خلاصه کنند.»
سروش همچنین تصریح کرده است که «گرچه پاکسازیها عزلاً و نصباً و قانوناً به ما ربطی نداشت، من غایت جهد خود را برای دستگیری از افتادگان میکردم. یک قلم بگویم که از ستاد انقلاب فرهنگی خواستند که همه دانشجویان تودهای، از مبتدی تا منتهی را از دانشگاه اخراج کند. احتجاج ما سود نداشت. ما که مصلحت را در این امر نمیدانستیم پناه به آقای خامنهای و سپس آقای هاشمی بردیم. و آقای هاشمی بود که توانست رای را برگرداند و به تودهایها اجازه دهد تا تحصیلشان را به پایان ببرند.»
وی در این باره افزودهاست: «در این باب بیش از این نمیگویم چون اصل شبهه را روا نمیدانم. آنکه برای تودهایها چنین میکند با غیرتودهایها چه خواهد کرد؟ به هر حال شاید همین ایستادگی در برابر حکم اخراج تودهایها بود که باعث شد روند اخراجها، اگر هم صورت گرفت که صورت گرفت از مسیری خارج از ستاد انقلاب فرهنگی انجام پذیرد».
این سخنان سروش اما به نظر نمیرسد که منتقدان او را قانع کرده باشد آنچنان که گویی "انتقاد تند از سروش به واسطه حضورش در ستاد انقلاب فرهنگی" تبدیل به یک کلیشه رایج در میان مردم و حتی لایههایی از روشنفکران شده است.
در هفتههای اخیر نیز البته صداوسیما به صورتی ابزاری با بازپخش مکرر فیلم سخنرانیهای سروش در زمان انقلاب فرهنگی، به نظر میرسد که به دنبال به رخ کشیدن گذشته او باشد.
منبع: آفتاب
منیژه حکمت : تحریم انتخابات خیانت است روشنفکران تحریمی متهم هستند
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب:
من جزء هیچ حزبی نیستم، حزب سیاسی است نه اینکه بگویم حزب چیز بدی است، اصلاً. من شدیداً اعتراض دارم به تفکری که می گوید ما جزء هیچ حزبی نیستیم یا سیاسی نیستیم چون حزب یک نهاد کاملاً روشن در تمام دنیا است که مردم عضو آن می شوند و خواسته های خودشان را با انتخاب نیروهایشان در مجموعه حکومتی بیان می کنند، ولی ما چنین چیزی را به خاطر ساختارهای اجرایی مان نداریم. یک حزب باید تریبون و روزنامه داشته باشد و مدام باید برنامه های خودش را ارائه دهد و عضوگیری داشته باشد و باید مدام آینده و گذشته خودش را تعریف کند و از خود تحلیل داشته باشد و من تا وقتی چنین چیزی نباشد عضو حزب نمی شوم
همه را دلسرد کردیم و مطالبات مردم را نفهمیدیم . شرایط فرهنگی کشور و ساختار سیاسی و اقتصادی کشور را نمی شناختیم . تنها قهوه خوردیم و شعارهای خودمان را مطرح کردیم. دلسرد کردن مردم از یک توسعه اجتماعی که نیاز مبرم این کشور است و تحریم انتخابات یک خیانت است که باید روشنفکران نسبت به عملکرد خودشان پاسخگو باشند. جریان روشنفکری متهم است
روشنفکری دینی و روشنفکری غیر دینی از وبلاگ جامعه ایرانی مدرنیته ایرانی
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب از وبلاگستان:
روشنفکری در ایران با مناقشه جدید ”مدرنیته و سنت“ شروع شد، ولی به لحاظ تغییراتی که در ماهیت جهان مدرن و نوع حضور سنت و دین، رهبران مدافع سنت و دینداری، و بروز جنبش های دینی در ایران به وقوع پیوست، در بینانهای فکری و اجتماعی روشنفکری تغییراتی صورت گرفت. اما تغییرات صورت گرفته به لحاظ نظری در ایران هنوز نمودی نیافته است. به طور ناخواسته، انشقاق مجدد روشنفکری ایران به دو جریان و حوزه اندیشه ای؛ روشنفکران دینی و روشنفکران ضد دین، به وقوع پیوست. توجه روشنفکران دینی از اصلاح خام و ساده جامعه به دفاع از سنت پالایش شده انجامید . در جهت دیگر، فروپاشی سنت های اجتماعی با محوریت روشنفکران غیر دینی محوریت یافت. این دوگانگی جدید موجب شد تا ساختار اندیشه ای و فکری ایران دچار پیچیدگی گردد. ادامه این دو گانگی می تواند منشا نابسامانی های متعدد فکری و اندیشه شود.
بقیه مطلب را در ادامه بخوانید
حوادث اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در ایران در دوره مدرن ضمن اینکه بر اساس دوگانگی های متعدد سامان یافته است، بررسی آن نیز با توجه به نظام های مفهومی دوگانه و دو قطبی صورت می گیرد. جریان روشنفکری در ایران نیز به همین سرنوشت دچار شده است. از نگاه بیرون به جریان روشنفکری، اگر کسی روشنفکر قلمداد شده است در مقابل توده قرار خواهد گرفت و از نگاه درون به آن، یا روشنفکر دینی است یا غیر دینی. روشنفکر در ایران می بایست حتما یکی به یکی از دو عرصه (دینداری و بی دینی) وارد شده و سخن مدافع دین یا ضد دین بگوید. اگر یکی از این دو نوع داوری (دینی و ضد دینی) را نداشته باشد، مشکوک جلوه می کند. به همین دلیل اکثر کسانی که در حوزه اندیشه در ایران به کار پرداخته اند، بالاخره در روز و روزگاری به جرگه بی دینان یا دینداران پیوسته اند. به لحاظ اینکه افکار عمومی حکایت از این امر می کرده است که دین مخصوص عوام می باشد و روشنفکر که دیندار نمی شود، چرخش افراد به بی دینی امکان پذیر تر و جذاب تر بوده است. نتیجه ای که تمرکز بر روشنفکری ایرانی به لحاظ فرهنگی درپی داشته است، بی دین ساختن دینداران حتی به طور سنتی بوده است.
با حوادثی که از دهه ۱۹۶۰ در جهان تحت عنوان ”پالایش مدرنیته“ با حضور روشنفکران انتقادی از جهان های غیر غربی –آسیایی، آفریقایی، و آمریکایی مرکزی و جنوبی- پیدا شد، تا حدودی در گفتمان روشنفکری اثر گذاشت. اگر در گذشته دینداری مخصوص عوام و بی دینی صفت ممتاز طبقه تحصیل کرده تلقی می شد، دینداری خواسته و صفت گروهی از روشنفکران گردید. چرا؟ چون دین و دینداری به عنوان سرمایه فرهنگی برای ارتباط با مردم و رهبران با نفوذ، فهم سنت و نظام های فرهنگی، و فعال سازی نیروهای مردمی تلقی شد. به عبارت دیگر، دین و دینداری دیگر ”تهدید“ تلقی نمی شد. در عوض به عنوان ظرفیتی برای تغییر و تحول شناخت در جامعه و فرهنگ معرفی شد. این نوع تغییر اتفاق بسیار بزرگی در جهان و در نتیجه در ایران می باشد. گفتمان روشنفکری ایران از تمرکز بر ”حذف دین و سنت“ به ”حفظ سنت“ یا ”اصلاح سنت“ و ”دفاع از دین“ تبدیل شد. این گام بلندی بود. در ادامه این نوع نگاه، در حوزه دینداری نیز تغییرات عمده ای صورت گرفت. بسیاری از دینداران مدعی مدیریت جهان مدرن شدند. کسانی که بیشتر نماد ”سنت“ و ”دینداری سنتی“ تلقی می شدند، به فکر در اختیار گرفتن امکانات جدید و حتی کسب قدرت های سیاسی برای اصلاح نظام های اجتماعی افتادند. در ایران، حضور حضرت امام خمینی (ره) را در انقلاب اسلامی می توان از این منظر مورد بررسی قرار داد. حضرت امام (ره) که نماد سنت دینی، مرجع تقلید شیعیان، بود، طراح این اصل شدند که اصلاح نظام سیاسی و اجتماعی و اجتناب از طاغوت گرایی به جز از طریق استفاده از وسایل و امکانات مدرن امکان پذیر نیست. بدین لحاظ ایشان با آگاهی تمام به طرح دیدگاههای متعدد در کسب قدرت از طریق سرنگونی رژیم شاه برای هدایت و راهنمایی مردم و اصلاح فرهنگ و سیاست و اقتصاد پرداختند. اتفاقی که با جضور حضرت امام خمینی (ره) در ایران و جهان اسلام به وقوع پیوست، اسلام و دین را از امر حاشیه ای به امری کانونی و مهم تبدیل کرد. اگر در گذشته نه چندان دور به دلیل مدرن شدن جهان دین و دینداران به حاشیه رفته بودند و شخصی شده تلقی می شدند، با وقوع انقلاب اسلامی در متنی جهانی با جهت گیری اصلاح دینی، این دو (دین و دینداران) به پدیده ای کانونی تبدیل شدند. این اتفاق بسیار مهم و بزرگ است که ایرانیان در تاریخ می توانند از تولید آن افتخار کنند و بر اساس آن – جامعه شناسان و متفکران اجتماعی – به طرح دیدگاههای جدید بپردازند. در این زمینه که چرا این تلاش در ایران – به طور خاص به واسطه جامعه شناسان صورت نمی گیرد – بحث خواهم کرد.
با وجود اینکه در جهان غرب و دیگر جهان ها – بر خلاف جهان ایرانی - امکانی برای تشکیل دولت دینی فراهم نشد، ولی تلاشهای بسیاری در محوری شدن حوزه دین صورت گرفت. حاصل آن، شکل گیری جنبش های دینی با هدف اصلاح گری اجتماعی و اخلاقی است. در گفتمان های اجتماعی از یک طرف و زندگی اجتماعی از طرف دیگر، بی اعتنایی به دین نمی شود و جامعه مدرن به لحاظ فکری و اندیشه ای صورت متکثر مانند صوری که در جوامع متکثر با حضور نیروها و زبانها دارد، پیدا کرده است. هر چند که نظریه جنگ تمدنها و فرهنگهای سیاستمداران رادیکال آمریکا دین را مرکز جنگ در دهه آخر قرن بیستم و دهه اول قرن بیست و یکم قرار داد، ولی قدرت بازگشت به دین آنقدر زیاد و فراگیر و با معنی است که این گروه از سیاستمداران قدر و حرمت خود برده اند. در عوض، مسئله دین داری و تحول دینی در حوزه های علمی، اندیشه ای، و عمل اجتماعی محوریت دارد. امروز در جهان مدرن، بر تعداد دینداران، بحث های دینی، نقدهای دینی، جنبش های دینی، معارضان دینی، و مراسم دینی افزوده شده است. این اتفاقات با وجود جنگ بین ادیان غرب محقق شده است.
بازگشت به دین در جهان وایران به خودی خود به وقوع نپیوسته است. تنها آثار منفی مدرنیسم نبوده است که دین را امری مرکزی کرده است. بلکه اقدام و تلاش انسانها در این زمینه اثرگذار بوده است. اصلی ترین نیروی اشاعه دهنده تفکر اصلاح گرایانه، دینداران و روشنفکری دینی بوده اند. زیرا روشنفکران دینی دیندار ضمن اینکه دارای توانایی های مدرن برای چانه زنی فرهنگی و اجتماعی در دفاع از دین و دینداری بودند، در درون جامعه مدرن درگیر و فعال بوده و رفتار و کردار و اندیشه شان نماد و نشانه حضور دینداری جدید تلقی می شده است. آنها به عنوان معلم، روزنامه نگار، استاد دانشگاه، محقق، منتقد اجتماعی، نقاش، موسیقی دان، نویسنده، بازیگر، و … در جامعه مدرن دارای قدرت و منزلت و اعتبار بوده و از این طریق به ترسیم درک دینی اقدام کرده اند. این گروه از افراد که زندگی دینی برایشان دارای اهمیت اول بوده است، با همصدایی با رهبران دینی اصلاح طلب، توانسته اند بخش اعظم جامعه شان را برای شرکت در حرکت های اصلاحی مجاب کنند. اولین گروه اجتماعی درگیر شده ، دانشجویان و دانشگاهیان بوده اند. این گروه که در کشوری مانند ایران در حال رشد و توسعه بود و در عین حال به دلیل اهمیت یافتن نظام بوروکراتیک، گروه تحصیل کرده دانشگاهی دارای قدرت و توانایی بیشتری در مقایسه با دیگر گروههای اجتماعی می شدند، انتقال دهنده پیامها و اندیشه های دینی طرح شده به واسطه رهبران دینی و روشنفکران دینی در بیشتر سطوح جامعه شده اند. حتما حضور بیش از حد دانشجویان ایرانی در جلسات سخنرانی دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد و همراهی بسیار زیاد دانشجویان با اندیشه استاد مطهری را در دهه های ۱۳۵۰ از یاد نبرده ایم. این جریان هم چنان در ایران ادامه دارد و منشا حوادث و تغییرات عمده ای می باشد.
اولین مشکلی که این گروه در ایران دچار شده اند، تشدید تعارض با روشنفکران بی دین می باشد. زیرا روشنفکران بی دین در ایران راه نجات جامعه را نابودی سنت های اجتماعی می دانند. به عبارت دیگر، این گروه از روشنفکران با نگاه رادیکالی مدعی می باشند که جامعه ایران وقتی خواهد توانست به وضعیت بهتری دست یابد که سنت های اجتماعی اش به طور بینادی دچار فروپاشی شود. در حوزه سیاست و قدرت، سنت پادشاهی، در حوزه فرهنگ و دین، سنت شیعه و اسلام، در حوزه اقتصاد، سنت تجارت و اقتصاد خانگی، در حوزه اجتماعی، مناسبات خانوادگی، روابط اجتماعی،همسایگی، و روابط انسانی چهره به چهره و اطمینان به یکدیگر، و به لحاظ هویتی، ایرانیت متشکل از فرهنگ اسلامی و ایرانی و مدرن دچار انحطاط شود. اگر کمی به ادبیات تولید شده این گروه از روشنفکران ایرانی در طول دهه های اخیر توجه شود، متوجه خواهیم شد که به چه میزان سخن از عدم توافق دین و علم، عدم سازگاری نسلی، عدم سازگاری بین ملیت و اسلامیت، عدم توافق بین روحاینت و دانشگاهیان، عدم توافق و سازگاری بین مدرنیته و دین و سنت و … داشته و منابع مکتوب باقی مانده از آنها مملو از هجوم به سنت های فرهنگی و اجتماعی جامعه ایرانی است که دربردارنده تجربه تاریخی مردم ایران است. آنها در طول دهه ها بر مفهوم ”فروپاشی“ با پسوندهای متعدد ”اجتماعی“ ”سیاسی“ ”اقتصادی“ ”حکومتی“ و … تاکید کرده اند. از نظر آنها، در صورت وقوع انحطاط، امکانی برای وارد شدن عناصر مدرن در جامعه ایرانی فراهم خواهد شد و در نتیجه جامعه ایرانی دوره فعلی را پشت سر گذاشته و به ناکجا آبادی خواهد رفت که غرب قرن شانزدهم را نشان خواهد داد. نبوغ را ببینید که آدمی بی سنت و بی هویت را به کجا می برد!!.
با طرح دیدگاه رادیکالی روشنفکران ضد سنت های اجتماعی (ضد فرهنگ و دین) در ایران، تعارض بین دو بخش عمده روشنفکری شکل گرفت و تا کنون نیز ادامه دارد. به عبارت دیگر، شاید بتوان این نوع تفاوت نگاه را کهن تر نیز دانست. از بدو شکل گیری جریان روشنفکری دینی، غیر دینی های روشنفکر مدعی فروپاشی سنت های اجتماعی در ایران برای برپایی مدرنیته بوده اند. به عنوان شاهد حمله ای که بعضی از روشنفکران ماده گرای خیالباف به زبان فارسی و شیعه کرده اند، از یاد نمی رود. نکته جالب در این است که رضا شاه در یک نگاه کلی همان سیاست فرهنگی پیشنهادی روشنفکران ماده گرا در حذف زبان فارسی و شیعه را دنبال کرد. در حالی که روشنفکران دینی در ایران به دفاع از سنت پرداخته و برپایی مدرنیته را بدون پیوستگی با سنت در ایران ممکن نمی دانسته اند. این اولین مناقشه و معارضه می باشد که تا امروز نیز ادامه یافته و منشا تحولات و نابسامانی های متعدد فکری و اجتماعی شده است.
تفاوت اصلی بین این دو گروه ”سنت“ و ”فرهنگ“ در ایران است. دینداران روشنفکر با استقرار در سنت و فرهنگ به پالایش و بهبود و اصلاح آن فکر می کنند در حالی که بی دینان روشنفکر به نابودی و حذف و فروپاشی آن فکر می کنند. گروه اول، سخن از هویت اسلامی و ایرانی سر می دهند در حالی که دومی ها ادعای هویتی خاص نیستند. چون نتیجه عمل آنها بی هویتی خواهد بود. البته بسیاری از آنها به دفاع از هویت جهانی و مدرن در ضدیت با هویت اسلامی و ایرانی اقدام کرده اند. تا کنون جامعه ایرانی خواسته و ناخواسته درگیر این نوع تزاحم شده است. تزاحم بین حفظ و نابودی فرهنگ و سنت. این تزاحم در دوره جدید دوباره طرح شده است. در حالی که می بایست جامعه ایرانی از این وضعیت عبور کرده و از نوع و نحوه عملی که انجام داده است، مدلی برای دیگران طراحی کنند. دوباره به مسئله اول بازگشت کرده است. در این بازگشت ارتجاع در ایران همراه با روشنفکری ضد دین نقش عمده ای داشته است. ناگفته نماند زمانی که حد واسط این دو جریان کم شده است، پویایی فکری و اندیشه ای در ایران کاهش یافته است و زمانی که فاصله، جدایی، و مواضع متفاوت و شفاف آنها دیده شده است، جریان روشنفکری دینی در ایران رشد کرده و جامعه نیز از آن بهره برده است.
تفکر بی نسبت با امام و آیت الله طالقانی
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب از سایت خبری نوروز:
رئیس دولت اصلاحات گفت: سالهاست تفکری که هیچ نسبتی با اندیشه امام و آیت الله طالقانی و جهت گیریهای ایشان ندارد، میخواهد خودش را متصدی و متولی انقلاب و تنها سخنگوی ارزشهای انقلاب معرفی کند.
سید محمد خاتمی در گفتوگوی اختصاصی با خبرنگار "ایلنا"، با اشاره به ویژگیهای شخصیتی آیت الله طالقانی گفت: آیت الله طالقانی از سرمایههای بزرگی است که در یک و نیم قرن گذشته جایگاه و پایگاه بسیار بالایی هم در تفکر دینی و هم در حرکتهای اجتماعی جامعه ما داشته است.
وی افزود: آیت الله طالقانی جایگاه ممتازی را در جامعه و تاریخ ما دارد.
خاتمی با کم نظیر دانستن شخصیت آیت الله طالقانی اظهار داشت: آیت الله طالقانی یک عالم دینی، زاهد، متقی و روشن فکری بود که دغدغه دین داشتن او عین دغدغهاش نسبت به سرنوشت مردم بود.
وی تصریح کرد: در اندیشه آیت الله طالقانی حق حاکمیت مردم به سرنوشت خویش و اینکه اسلام به گونهای است که اگر حاکم شود،مردم دارای رشد فکری و برخوردار از مزایای زندگی میشوند، نمود بارزی داشت.
رئیسجمهور پیشین کشورمان در ادامه تاکید کرد: آیت الله طالقانی یکی از سردمداران و سرآمدان روشنفکری دینی بود که در عین پایبندی به معیارهای دینی به عنوان یک عالم دین، دغدغههای یک روشنفکر را نسبت به سرنوشت، حقوق و آزادی انسان داشت.
وی افزود: ایشان ایران را آباد، آزاد و سربلند میخواست.
سید محمد خاتمی با اشاره به مبارزات آیت الله طالقانی در رژیم گذشته اظهار داشت: آیت الله طالقانی علاوه بر فعالیتهای فکری مبارزات ارزنده و طولانی با رژیمی که هم مستبد و هم وابسته به بیگانه بود، داشتند.
وی به رابطه حضرت امام(ره) و آیت الله طالقانی اشاره کرد و گفت: عنایتی که حضرت امام(ره) نسبت به ایشان داشتند هم به عنوان اولین امام جمعه ای که منصوب کردند و نیز اطلاعیهای که بعد از رحلت ایشان صادر کردند نشانهای از توجه امام به شخصیت بیبدیل و بینظیر آیت الله طالقانی بود.
رئیس دولت اصلاحات تصریح کرد: متاسفم که سالهاست تفکر و روشی که هیچ نسبتی با تفکر امام و تفکر آیت الله طالقانی و جهت گیریهای ایشان ندارد میخواهد خودش را به عنوان متصدی و متولی انقلاب و تنها سخنگوی ارزشهای انقلاب معرفی کند.
وی افزود: در حالیکه همه میدانند آن تفکر قبل ازانقلاب هم با امام درمعارضه بود و بعد از انقلاب هم مورد توجه امام نبود و امروز نیز برای میدان دار شدن تلاش میکند.
خاتمی با اشاره به احیاء مساله شوراها در دولت اصلاحات، اظهار داشت: همانگونه که همه میدانیم اهتمام به امر شوراها از ویژگیهای تفکر و موضعگیریهای آیت الله طالقانی بود و این فکر مبتنی بر این اصل است که کار مردم بدست خود مردم باید باشد و خوشبختانه اصل شوراها از اصول مترقی قانون اساسی ماست و خدا را سپاسگزارم که پس از دو دهه در دوران دولت پیشین این اصل مهم و معطل مانده پیاده شد و امروز همه شاهد نتایج و برکات آن هستیم.
پیشتازان همراه
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
جلوتر از دیگران بودن گاهی توهم است. بیشتر از گاهی. معمولا توهم است. نشانه توهم بودنش نیز جدا شدن از مردم است. تفاخر کردن است.
گاهی پیشتازان تنها می مانند. ولی مردم را تنها نمیگذارند.
و اما تراژدی دانشگاه زنجان(آقای محمد حسین) از وبلاگ عباس عبدی
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب از وبلاگ عباس عبدی:
پیش از اغاز بحث اجازه می خواهم این دو پاراگراف از میشل فوکو را بیاورم تا خوانندگان عزیز التفات فرمایند که هدف من از پرداختن به این موضوع ارائهء راهبرد نیست و بنا هم ندارم که سکسوالیته را در ابعاد پیچیده و گسترده اش مورد واکاوی قرار دهم که ان مجالی دیگر و فرصتی دیگر و جائی دیگر می طلبد.
فوکو می گوید:
"...نقش روشنفکر این نیست که به دیگران بگوید چه باید بکنند . روشنفکر به چه حقی می تواند چنین کند ؟ و به یاد اورید تمام ان پیشگوئی ها، نویدها، حکم ها و برنامه هائی که روشنفکران در دو سدهء گذشته بیان کردند و اکنون اثرها و نتیجه های شان را می بینیم.
کار روشنفکر این نیست که ارادهء سیاسی دیگران را شکل دهد ؛ کار روشنفکر این است که از رهگذر تحلیل هائی که در عرصه های خاص خود انجام می دهد ، امور بدیهی و مسلم را از نو مورد پرسش و مطالعه قرار دهد ، عادتها و شیوه های عمل و اندیشیدن را متزلزل کند، اشنائی های پذیرفته شده را بزداید ، قاعده ها و نهادها را از نو ارزیابی کند و برمبنای همین دوباره مسئله کردن (که در ان روشنفکر حرفهء خاص روشنفکری اش را ایفا می کند)در شکل گیری ارادهء سیاسی (که در ان می بایست نقش شهروندی اش را ایفا کند) شرکت کند".
.......
در واقعهء دانشگاه زنجان یک عنصر محوری وجود دارد که به تنهائی سه ویژگی و یا توانائی بحث انگیز امروز قدرت سیاسی حاکم در او هست.
مردی است که قران و حدیث درس می دهد پس
ارتباط عالمانه ای با مذهب دارد وطبعآ جامعهء دانشگاهی از او انتظار دارد که از رهاورد این دو درس کمینه ای از پرهیزگاری و خویشتنداری را با خویش همراه ساخته و نه بر جامعه اش ستم کند که پناه ستمدیدگان باشد به رسالتی که صدها سال است نهاد دین در این جامعه ایفا کرده و می کند او در انجا انجام دهد.
معاون دانشگاه است و در دولتی به هرم قدرت وارد شده که برای اصلاح جهان برنامه دارد و در داخل کشور گسترش اخلاق و معنویت را بر پیشرفت و مدنیت ترجیح داده است! هیئت وزیرانش استاد اخلاق دارد و رئیسش، بوش و مرکل و پرودی و پاپ را به سوی خدا و معنویت دعوت می کند.
نامبرده دبیر کمیتهء انضباطی است. همان جائی که قرار است خاطیان و متجاوزان را تعزیر کند و دختران دانشجو را (بخصوص انها که از شهرهای دور امده اند) پناهگاه طمع چشمان هیز و نفسهای تجاوزگر باشد. او محتسب دانشگاه است تا دزد بگیرد و خمٌار ببندد.
خلاصه ان شیخ الاسلام ، حاکم است و محتسب.
دو روایت از این واقعه هست ؛ اول انکه دانشجویان به طور اتفاقی انرا کشف کرده اند و دیگر انکه دام و طعمه ای بوده است که اقای معاون را به دام بیندازند ! فرقی نمی کند چرا که در هر دو انتظار نبوده که چنین فردی بخصوص با ان سه ویژگی ، اینگونه اسیر نفس و غریزه اش گردد پس جای دفاعی را برای هیچ کس باقی نمی گذارد مگر وزیری که در فیلم یوتیوب جرمی جز "عدم روسری" را ندیده است که اینگونه وزارت کردن هم جزو نواوریها و شکوفائی های است که فقط در همین دولت یافت می شود.
در سوی دانشجویان نیز سه ویژگی وجود دارد.
نخست همان عرف که در نوشتار قبل گفته امد.عرفی که پادشاهی می کند و مراودات و ارتباطات این نسل را خارج از ارادهء حکومت و اصول مذهب و نهاد خانواده شکل می دهد.عرفی که فربه و مسلط شده است و برای خود حکومتی بنیاد نهاده است جدای از حکومت رسمی.
دوم توانائی حرکت جمعی ، برنامه ریزی برای دستیابی به اهداف خود، نیروی انسانی اماده که می تواند هدف های خود را تعیین کند و با کمترین ابزار به انها برسد در مکانی به نام دانشگاه.
سوم دنیای رسانه! یک موبایل و یک خط اینترنت کافی است که دنیا را در عرض چند ساعت از انچه که می خواسته اند اگاه کنند.
معاون دانشگاه نه تنها خود فارغ از این مسئله ، کیس مناسبی برای این کار بوده که این بهانهء عجیب را هم به دست داده تا اثر گذاری اش صد چندان شود.
رفتار ظالمانهء فرد مذکور، انگونه که روایت شده است نوعی بهره کشی جنسی محسوب می گردد، نمونهء این کار درجامعهء امروز ایران کم نیست ! می توانید انرا هر روز در صفحهء حوادث روزنامه ها بخوانید اما وقتی این شش عنصر یکجا جمع می شوند توانائی انرا دارند که برای جامعه صورت مسئله را به شکلی کلاسیک باز کنند و جامعه را به سوی کسب بصیرتی مؤثر راهنمائی نمایند. به عبارتی دیگر دانشگاه ترجمان یک آسیب اجتماعی می شود که امروزه در لایه های زیرین جامعهء ما وجود دارد و دانشجو به عنوان فرزند زمان خود انرا به چنین صورتی فریاد می زند تا کل جامعه را نسبت به انچه در درونش می گذرد ، اگاهتر کند و او را به چاره جوئی بیندازد و رسالت دانشجوئی خود را که شعبه ای از کار روشنفکری است ، انجام دهد.
دانشگاه اگر امروز سیاسی نیست و اگر امروز پشت سر این یا ان کاندیدای اصلاح طلب سینه نمی زند و هورا نمی کشد نه از انست که مرده، بلکه دردی که حس می کند از جنس دیگری است و طبعآ برای ان چاره ای دیگر می اندیشد.
پیام وضعیتی دانشگاه زنجان هم پیام دردناکی است. پیام نسلی انبوه که در دورهء جنگ به دنیا امده و(همانگونه که پیشتر امد) دولتهای جمهوری اسلامی هیچکدام نتوانستند توجه مناسبی به او و نیازهایش بنمایند و این سناریو نه تنها هنوز هم ادامه دارد که اینک تا اندرونی خانه اش، مورد تجاوز واقع شده انهم از سوی نمایندهء همان جائی که مثلآ قرار بوده برایش کاری بکند. پس دانشجو ناچارشده است با طعمه قرار دادن خود و ابرویش، تجاوزگرهیز و طماع را به تنها حیطه ای که اختیارش در دست خودش است بکشاند و تاج حکومت گری را از سرش بردارد و تشت رسوائی او را از بام جهان به صدائی هر چه بلندتر نقش زمین کند.
پیام دانشگاه زنجان ، پیام یک دولت ناتوان است! پیام نسلی است که رؤیا پردازیها و خیالبافی های حاکمانش و حتی پدرانش ، زندگی او را در ساحتهای گوناگون پژمرده و مبهم ساخته است و چشم انداز همه چیزش را مبهم کرده است؛
او نمی داند به درامد ناچیز امروز پدرش تکیه کند یا به شغلی که فردا برایش وجود ندارد و یا در اضطراب تورم سرسام اوری باشد که هر روز مثل یک زلزلهء مهیب زندگیش را تهدید می کند و می داند که روزی برسرش اوار خواهد شد او نه خانه دارد و طبعآ نه همخانه و نه امید به ازدواج! او نه تامین اجتماعی دارد و نه تامین روانی و نه کسی را می یابد تا به او پاسخ درستی بدهد!انهائی که قرار است به او پاسخ دهند خود را در مقابل خدا پاسخگو می دانند و بس و انهائی که باید به درد او برسند از دیروز تا امروز به فکر نجات بشریت بوده اند و هستند! روزی در کشورها و کنفرانسهای لوکس دنبال گفتگوی تمدنها و امروز در کشورهای امریکای لاتین در فکر نجات جهان از یوغ امپریالیسم جهان خوار، بدیهی است که هیچ وقت فرصت نداشته اند تا با ان دختردانشجو سخن بگویند که بر او چه گذشت و چه می گذرد!
اخرین دولت مردمی ما، سه سال است که به فکر جراحی اقتصادی و تحول انست اما انچه که یک جوان دانشجوی طبقهء متوسط دیده تضاد عریان طبقاتی بوده است که در این سه سال افزایش یافته و تحمل ناپذیر شده است. در این جراحی سهم او جز درد و خونریزی چه بوده است؟
اگر روزی ان دختر مظلومی که در این دانشگاه مورد چنین بی رحمی قرار گرفته است زندگی اش را روایت کند خواهیم دید که اغازگر مصائب این دختر، چیزی جز دولت نامسئول نبوده است!
همهء حرف من در این دو یادداشت همین دو خط پایان است.
نیاز به دکتر علی شریعتی
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
روشنفکری دینی ایرانیان بدونی دکتر شریعتی و اندیشه و آثار او بی معناست. دکتر شریعتی مطرح ترین و محبوب ترین شخصیت فرهنگی جریان دینی - روشنفکری در سالهای چهل و پنجاه بود و اگر در دانشگاهها سخن از دین بود، در درجه اول به دلیل اندیشه ی توانمند و دانش گسترده و تعهد اجتماعی دکتر شریعتی بود.
امروز نیز با بحران هویت پیچیده موجود و ناتوانی مدعیان توسعه اندیشه دینی در جلب قلوب مردم و بخصوص دانشجویان، اندیشه های دکتر شریعتی بیش از پیش مورد نیاز جامعه است.
رسانه ملی نیز تا حدی به این نیاز واقف شده است یا حداقل چنین نشان میدهد.
چند نکته
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
وقتی جامعه ای دارای گرایش های فکری متنوع است. از نظر فرهنگی و فکری و رفتاری و .... قومی ...
مسئولیت روشنفکر چیست؟ چارچوبی را برای دفاع از حریم ها تعریف کند و در همان چارچوب حرکت کند.
کسانی که به بهانه آزادی یا دینداری به حریم های یکدیگر می تازند از نظر روش یا حتی استراتژی های کلان چندان تمایزی از یکدیگر ندارند.
وحدت ملی در سایه ی فرهنگی ایرانی و اسلامی شکل میگیرد.
ظرفیتهای موجود بسیارند. آیا اگر روزگار ما نیز پای مان به خارج از کشور باز شود، بیگانه از مسئولیت نسبت به مردم میشویم؟
با مردم بودن هزینه دارد. با قدرتها بودن چندان هزینه ای ندارد.