زمان بی کرانه ، ايران جاودانه ... اکرنه (اندیشه ای دلنوشته از ایران زمین و ایرانی به یاد ایرانشهر و اهل قلم : سرشت و سرگذشت و سرنوشت)
کوچ بنفشه های مهاجر از وبلاگ آسمون ریسمون
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب:
...
و حالا.......
دکتر شفیعی کدکنی تصمیم گرفته اند ایران را برای همیشه ترک کنند.نمی دانم این اتفاق می افتد یا نه؟ نمی دانم چه قدر تصمیمشان جدی است؟ امیدوارم که جدی نباشد و تصمیم بگیرند که همچنان بمانند تا از کلاسهایشان استفاده کنیم.
بعد از شنیدن این خبر اولین سوالی که در ذهن همه ی ما نقش می بندد این است که : چرا؟
چرا استاد تصمیم گرفته اند که ایران را برای همیشه ترک کنند؟
به نظرم وقتش رسیده این «چرا» را از خودمان بپرسیم:ما برای دکتر شفیعی کدکنی چه کردیم که مایه ی دلخوشی اش باشد؟
هرکسی از خودش شروع کند. من که چهارشنبه ام برای استادی که اینقدر سنگش را به سینه می زنم چه کرده ام؟ چقدر با سوالاتم سر کلاس به او دلگرمی داده ام؟ چقدر قدر استاد را دانسته ام؟
یک بار هم که شده پیش از آن که دیر شود کاری کنیم. نگذاریم کار به آینده و حسرت و نچ نچ بکشد.
موسم هجرت به وطن! از وبلاگ دکتر مهاجرانی
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب از وبلاگستان:
طیب صالح داستاننویس بزرگ سودانی به سودان بازگشت. پیکر او را که چند ماهی بود در بستر بیماری خاموش مانده بود به سودان بردند تا در همان سرزمین گرمی که تکهای از آفتابش را همیشه در دل داشت بیارامد... او نخست خاموش شد... چند ماهی خاموش بود. برق نگاهی مات و سپس درگذشت.
با سخن ویلیام فالکنر میتوان موافق بود که نبوغ چیزی جز عرقریزان روح نیست. اما طیب صالح فراتر از نبوغ بود. لبخند میزد و با همان صدای پرطنین که گویی پولاد صیقل خورده بود میگفت: خدا را سپاس... مثل صدای خوش یا روی زیبا توانایی تعبیر هم خداداد است! تکیه کلامش همین بود. همیشه: احمدالله! اگر کسی بتواند داستانی بنویسد که دقتهای تماشایی خیام در انتخاب واژگان با سوز و گرمی نثر بیهقی و لایههای پیچ در پیچ روایت شهرزاد در همآمیخته شده باشد، گمان میکنید چه داستانی خواهد شد؟ چنین اتفاقی در رمان <موسم هجرت به شمال> طیب صالح افتاده است. برای همین میگویم که او توانی فراتر از نبوغ در معنای مرسومش داشت.
اولیس جیمزجویس به کنار، به تعبیر مولوی:
تا بداند مومن و گبر و یهود/ کاندران صندوق جز لعنت نبود!
موسم هجرت به شمال طیب صالح را تنها میتوان با رمان <مرشد و مارگریتا> بولگاکف مقایسه کرد. حق با آکادمی ادبیات سوریه بود که چند سال پیش موسم هجرت به شمال را بهعنوان مهمترین رمان قرن بیستم ادبیات عرب انتخاب کرد. یک بار هم همان رمان بهعنوان یکی از صد رمان برجسته جهان انتخاب شد.
موسم هجرت رمانی است که زنده است؛ به بیش از 56 زبان ترجمه شده است...
بگذارید به نشانهای از مهرورزی دولت مهرورز اشاره کنم. این رمان را چهار سال پیش ترجمه کردم. چند ماهی با طیب صالح درباره برخی عبارتها و واژهها بحث کردم. باور داشتم و دارم که ترجمه این رمان میتواند افق تازهای را در پیش پای ادبیات ما بگشاید. بیش از دو سال پیش رمان را برای اجازه به وزارت ارشاد تحویل دادیم. ماهها گذشت. گفتند متن گم شده است. انتشارات امید ایرانیان پیگیری کرد. پیدا شد. تا هنوز هیچ جوابی به ما ندادهاند... دوست داشتم روزی این رمان را که به فارسی منتشر شده، به طیب صالح نشان بدهم؛ ظاهرا در دولتی که خداوند تمامی برکتها را در آن جمع کرده است جایی برای رمان طیب صالح نبود.
در مقدمهای که طیب صالح بر ترجمه انگلیسی رمان نوشته، به ترجمه روسی رمان اشاره میکند. چاپ اول ترجمه روسی در یک میلیون نسخه منتشر شده است. بر ترجمه فرانسهاش فرانسوا موریاک مقدمه شگفتانگیزی نوشته است.
در گوشه رستورانی نشسته بودیم. در اجوررود، که به عربرود معروف است؛ آکنده از رستورانها و قهوهخانهها، انگار گوشهای از سرزمینی دیگر. عبدالکریم نجم دعوت کرده بود. ریاض الریس ناشر معروف لبنانی هم بود. طیب صالح رو به خیابان نشست. بگذار در عمرم انسانهای بیشتری را دیده باشم... در بحبوحه یورش اسرائیل به لبنان و مقاومت حزبالله، سخن به همین داستان کشیده شد و ریاض الریس از لبنان میگفت و پدیده تازهای که دارد آفریده میشود. طیب صالح ناگاه چشمانش برق زد و با صدای آرام و شمرده و پولادین گفت: <کاش جوان بودم، میرفتم تفنگ دستم میگرفتم و همراه با حزبالله میجنگیدم.>
لبخند زدم. پرسید: <هان لبخند میزنی>!
گفتم: <برای همین است نوبل ادبیات نصیبت نمیشود>!
گفت: <نوبل یا نصیب است>!
یا نصیب یعنی نوعی لاتاری!
دو هفته پیش میهمان یک خانواده ایرانی لبنانی بودیم. دکتر باسم فتوح استاد اقتصاد دانشگاه آکسفورد و همسرش خانم فتوح که ایرانی است و چشمپزشک. سخنمان به طیب صالح رسید. باسم گفت من تا به حال پنجاه بار موسم هجرت به شمال را خواندهام! گفت: تو!
گفتم: من رمان را به فارسی ترجمه کردهام. واژهها و جملههایاش را هضم کردهام اما هنوز هم نمیدانم به ژرفای راز رمان راه یافتهام یا نه! حس غریبی دارم. رمان مثل یک راز بر دلم نشسته است؛ یک موسیقی این رمان دارد که از جای دیگری میآید...
به طیب صالح گفتم: <موسیقی واژهها در موسم هجرت موسیقی قرآنی است! همان که طهحسین درباره موسیقی قرآنی گفت، قرآن نه نثر است و نه شعر است؛ قرآن است.> سکوت کرده بود. سکوتش به درازا انجامید. گفت: <من در روستایی به دنیا آمدم و بالیدم که دهها نفر حافظ کل قرآن بودند. آیات قرآنی با زندگی روزمره و زبان مردم آمیخته بود. داستان آن دختر عشیره را شنیدهای که هر پرسش معمول را هم با آیهای یا واژهای قرآنی پاسخ میداد؟ این موسیقی از کودکی در گوش من مانده است...> هیچکس مثل طیب صالح متنبی را نمیشناخت. تابستانها که مرحوم تویجری برای مداوا به لندن میآمد. دیدار او فرصتی بود برای دیدار طیب صالح هم. هر دو دیوانه متنبی بودند...
دیشب با یاد او باری دیگر موسم هجرت را خواندم و گلگشتی در دیوان متنبی... به این بیت رسیدم:
ان کان قد ملک القوب فانه/ ملک الزمان بارضه و سمائه!
دیروز در خرطوم و پورت سعید، قیامتی برپا بود. هیچ کس مثل طیب صالح ژرفای فرهنگ و اندیشه سودان را نشان نداده است. سخن بر سر رنگها بود. ناگاه پرسید بین سیاه و سفید کدام رنگ را بیشتر دوست داری!
پرسش رندانهای بود. طیب صالح هم سیاه بود. نه سیاه شکلاتی مثل اوباما؛ سیاه سیاه مثل پدر اوباما!
گفتم: سیاه!
<چرا؟>
<برای اینکه سپید زیبا است؛ اما سیاه هم زیباست و هم با شکوه. بیت شبستری را برایش ترجمه کردم:
چه میگویم که هست این نکته باریک
شب روشن میان روز تاریک!
غزل غزلهای سلیمان هم همین را میگوید. بی درنگ طیب صالح خواند:
<ای دختران اورشلیم من سیهفام و زیبایم... مثل خیمههای قیدار و پردههای سلیمان...>
آن صدای پولادین مخملین خاموش شده است. آن چشمان فراخ سیاه سیاه فرو نهاده شده. اما تا همیشه تاریخ وقتی از هجرت انسان، هجرت در درون و برون، شرق و غرب، شمال و جنوب، سخن به میان آید. نگاه و کلمه طیب صالح درخشانترین تعبیر خواهد بود. من هم به قول طیب صالح احمدالله! که بخت یارم شد و دراین روزگار با او آشنا شدم. و:
این زمان بگذار تا وقت دگر
*******************
اعتماد ملی
نقد آنلاین کتاب از آسمون بارون میآد لی لیا : اثر حسن فرهنگی
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب:
نهم اسفند اولین جلسه نقد آنلاین کتاب برگزار خواهد شد .
این جلسه آنلاین از ساعت ٩ صبح آغاز و ساعت ١٧ به پایان میرسد
کتاب این ماه از آسمون بارون میآد لی لیا : اثر حسن فرهنگی

کلیه کسانی که تمایل دارند در این جلسه نقد آنلاین شرکت کنند میتوانند
١- نقد های خود را از طریق کامنتینگ با ذکز نام وبلاگ وایمیل برای تماس ارسال کنند .
٢- از طریق ارسال به ایمیل onlinefestival@yahoo.com به همراه مشخصات ذکر شده بالا
٣-رعایت بازه زمانی جلسه نقد ضروری است .
۴- در پایان به بهترین جمع بندی جایزه ای ویژه تعلق خواهد گرفت .
سخنی با خدا از وبلاگستان
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب از وبلاگستان:
از خدا پرسیدم : خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد : گذشته ات را بدون تاسفی بپذیر ،
با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز.
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید.
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر.
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی.
کوچک باش و عاشق ... که عشق می داند آئین بزرگ تر کردنت را
بگذار این عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران ... زلال که باشی ، آسمان در توست.
نلسون ماندلا
وبلاگ گفت که باید به روز شد... وبلاگ داستانهای کودک درون از احمد صداقت
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب از وبلاگستان:
تسکین این تن است؛
افیون زندگی
برای دل من
نوشتن است
متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید
وبلاگ گفت که باید به روز شد
حرفی نداشتم
حرفی نبود و نوشتن تمام شد
از ابتدا سلام دلم والسلام شد
حرفی نبود اگرچه دلم پرترانه بود
حرفی نداشتن، همه اش یک بهانه بود
من جاری ام، برای خودم سد گذاشتم
بر حرفهای ساکن خود، مد گذاشتم
در لابلای واژه، خدایم، فرشته ام
صدها هزار حرف، به صف، روی رشته ام
تا پلک می زنی،
شعری نوشته ام
شعری نوشته ام ، چه صمیمی نوشته ام
مثل نوشته های قدیمی نوشته ام
این شعر تازه ام چقَدَر بی تفاخر است
این شعر ساده از همه حرفها پر است
شب بود و در اتاقِ دلم بوده بوده ام
وقتی که شعر تازه ی خود را سروده ام
درباره نگاه شما بود و کهکشان
درباره جهان
دیدم که ماهتاب به من رنگ می زند
دیدم کسی برای دلم چنگ می زند
دیدم... ندیده ام، ولی انگار دیده ام
اما از این نمونه که تصویر می کنم
بسیار دیده ام
بسیار دیده ام
من در نوشته های خودم بال می زنم
هنگام شاعری به کسی خط نمی دهم
اشغال می زنم
بر آسمان آینه یک لکه ابر بود
پشت کتاب پنجره یک تکه صبر بود
این بیت آخری چقَدَر پر تکلّف است
یک شعر ساده تر بنویس، از جهان بگو
از کودکان بگو
حرفی بزن که رنگ دلم تازه تر شود
این روح آتشین
دیوانه تر شود
حرفی که بر تنش بنشیند قبای شعر
اندازه تر شود
از آن کتاب و دفتر سیمی بگو به من
از قیفی و حصیری و کیمی بگو به من
از بچه گی، نمکی های دوره گرد
از آن لبو فروش سرکوچه های سرد
آن لیسه های گرم به اندام بستنی
لبریز
از تراکنشی ناگسستنی
- این شعر، درهم است... بد و بی بها شود
- ویرایشش نکن بگذارش رها شود
آن مدرسه که پنجره اش نرده دار بود
زندان اگر نبود
دیوانه خانه بود
تخته سیاه،
ذات کریهش، نشانه بود
حالا کلاس دومی ام، بی قرار و شر
یک لنگه پا، و «سطل زباله» به روی سر
مبصر! اگر نگی که رئیسی، چه می شود؟
«بدها و خوب ها» ننویسی، چه می شود؟
مبصر کسی نبود، خوب و بد از ما شروع شد
خندید هرکسی،
تعبیر سوء شد
دیروز یک نفر به من آمد سلام کرد
«مشکوک می زند» به خودم گفته بوده ام
امروز یک نفر
دعوت به شام کرد!
....
طوفان گذشت، آن قلَیان ها فرو نشست
حالا دلم کمی آرام تر شده است
دنیا چه ساکت است!
تسکین این تن است؛
افیون زندگی
برای دل من
نوشتن است
در آفریقا همیشه مرداد است از وبلاگ آنا ماریا
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب از وبلاگستان:
هنگامی که مارچلو دورتا Marcello D'Orta معلم مدرسه ی ابتدائی شهر آرتزانو در حوالی ناپل، انشای شصت دانش آموز خود را بدون ویرایش ادبی و با همان اشتباهات نگارشی گردآوری کرد و به چاپ رساند، هرگز گمان نمی کرد که این کتاب یک میلیون نسخه فروش داشته باشد و عنوان پرفروش ترین کتاب سال ایتالیا را از آن خود کند و در بسیاری از روزنامه های جهان مطرح شود. این کتاب که در قالب یک روایت ساده از شصت انشای کودکانه به فقر، بی سوادی، کامورا، قاچاق، فحشا، مواد مخدر و موضوعات دیگری که کودکان ناپولیتانی در زندگی روزمره ی خود با آن ها مواجهند می پردازد، نشان دهنده ی موقعیت پیچیده ی ایالت کامپانیاست و دلایل پا گرفتن گروه های مافیائی در این ایالت را آشکار می سازد. مارچلو بعد از انتشار این کتاب در نتیجه ی فشار خانواده ی مافیا بر دولت ایتالیا از مدرسه اخراج می شود. این کتاب در ایران با نام در آفریقا همیشه مرداد است منتشر شده است.
غزه... آن چه می ماند از وبلاگ مکتوب عطا الله مهاجرانی
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب:
دکتر برغوثی وزیر دولت هنیه می گفت:" انقلاب فلسطین با غزه شروع شده است."
انتفاضه مقدمه چنین انقلابی بود. آن چه در غزه اتفاق افتاده است. مختصات یک انقلاب کامل را داراست.
نکته ای که می خواهم امروز به آن اشاره کنم. ثبت هنرمندانه انقلاب غزه است. تبدیل غزه به یک فرهنگ است. تردیدی نیست تا یک اتفاق مهم، زبان ماندگار هنری و فرهنگی ناب برای بقای خویش پیدا نکند، از خاطره ها محو می شود. بد نیست به نمونه ای اشاره کنم. هر وقت می خواهم یاد مبارزه تاریخی حزب الله با ارتش اسراییل در تابستان 1385 را در ذهنم و زندگیم زنده کنم. به سرودی که جولیا پطرس خواننده مسیحی لبنانی با عنوان" احبایی" خوانده است گوش می کنم. دیگر موثر تر و نزدیک تر از آن سرود نمی توان آن مبارزه و شکوه و ژرفای آن را دریافت و شناخت.
پیش از این هم اشاره کردم که پیکاسو با ترسیم بمباران " گئورنیکا" به آن حادثه نقشی ماندگار زد. همان تابلویی که شبیه آن را در سازمان ملل و کنار اتاق شورای امنیت نصب کرده اند.
همین روزها کتابچه ای به دستم رسید. عمیق و موثر. یادداشت های روتکا. روتکا دختر نوجوان لهستانی است که در اردوگاه آشویتس کشته شده است. دفترچه خاطرات او سه سال پیش منتشر شد. این کتاب در بسیاری از کشورهای اروپایی و امریکا کتاب درسی شده است. نثر روشن، جذاب و صمیمانه کتاب مظلومیت او و یهودیان در کشتار فجیع –هولوکاست- را به خوبی نشان داده است... ساده ترین جمله ها امروزه ارزش سندی و تاریخی درجه اولی را داراست. بگذریک که بازماندگان همان اردوگاه ها خود تبدیل به همان جنایت کارانی شده اند که خود قربانی اش بودند...
خاطرات دختران و پسران و مجاهدان و مادران و پدران غزه ای و لبنانی کجاست؟
خبر ها و تصویر ها پس از مدتی از یاد می روند. آن چه می ماند، تبدیل یک واقعه غریب به یک فرهنگ و ادبیات است.
دیر یاسین و کفر قاسم در نهضت فلسطین تبدیل به نشانه و نماد شدند. تا حدی هم به ادبیات راه یافتند. شعر فلسطینی، به ویژه شعر محمود درویش و سمیح القاسم تاثیر درجه اولی در زنده نگاهداشتن شعله یاد فلسطین داشته است... مثل شعر شگفت انگیز:" پدر من یوسفم"
که برادر کشی فلسطینی ها را تصویر کرده است...
مردم غزه گوهر ایمان و استقامت خود را عرضه کرده اند. نبردی طاقت سوز و نفس گیر. چه کسی این لحظه ها را ثبت می کند. با کلمه یا با رنگ و یا با آهنگ؟ و حتی با سنگ.
تعریف طنز از دیدگاه زبان شناسی
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب:
طنز در لغت به معنای «طعنه زدن» و «مسخره کردن» است و در ادبیات به نوعی شیوة بیان انبساطی و غیرجدی اطلاق میشود. گسترش این نوع شیوة بیان، بخشی از آثار ادبی را به خود اختصاص داده است. در ظاهرِ «طنز» خنده و در باطن آن نوعی تنبیه خفیف و آگاهی نهفته است. طنزپرداز با بزرگنمایی یک عیب یا نقیصه قصد دارد صاحب آن عیب را متوجه نکتهای کند. در واقع یکی از روشهای متوجه کردن دیگران به نکتههایی که از آن غافل ماندهاند، «طنز» است
بقیه مطلب را در ادامه بخوانید
طنزپرداز از چند جهت بااستعداد است: در دیدن نکتههایی که دیگران از آن غافل ماندهاند، در خلق معانی تازه، در بیان خندهدار یک مفهوم و ایجاد انبساط، در بازی با کلمات و آرایش جدید دادن به آنها و برهم زدن تناسبها. مثلاً جملة «او در این موضوع تولید اشکال میکند.» را طنزپرداز تبدیل به «او در کار تولید است و تولید او اِشکال است.» میکند. به این ترتیب طنزپرداز با نشاندار کردن یک بافت بینشان و خارج کردن یک عنصر از میان یک عبارت، مفهوم جدیدی به عبارت قبلی میدهد که در آن تناسبهای معمول به هم خورده و از بین رفته است. این برهم خوردن تناسب و نشانداری موجب خنده میشود.
«روزی فردی چشمش به یک تلویزیون افتاد که آنتن دو شاخهای روی آن نصب بود. گفت: از برنامههای خودش شاخ درآورده.» این جمله و تفسیر از آنتن دوشاخة تلویزیون فقط کار یک طنزپرداز است که قدرت خلق روابط جدید و معانی تازه، در یک بافت جدید را داراست. در واقع آنتن که بخشی از سختافزار تلویزیون به شمار میرود و وظیفة گیرندگی امواج را دارد، با برنامههای آن مرتبط شده است. این موضوع نشان میدهد که روابط جانشینی و همنشینی در یک جمله به هم میریزد. این برهم زدن روابط دو هدف را دنبال میکند: ایجاد خنده و انبساط و بیان یک کنایه یا موضوعی جدی. مثلاً در این طنز، منظور طنزپرداز علاوه بر خنداندن، ذکر این نکته است که برنامههای تلویزیون نامطلوب و عجیب است.
در برنامههای کمدی معمولاً دیده میشود که فردی نادان یا تقریباً ابله از انجام ابتداییترین کارها قاصر است یا اگر قرار باشد چیزی را درست کند، بیشتر آن را خراب میکند و دردسر میآفریند. چنین فردی در طی انجام برخی کارها صحنههای خندهدار تولید میکند که موجب سرگرمی بینندگان میگردد. اگر موضوع به همین جا ختم شود، به مرحلة طنز نرسیده است، بلکه هدف آن تنها خنداندن و سرگرم کردن بیننده بوده است. نمونة آن را میتوان در کمدیهای «لورل و هاردی» مشاهده کرد. اما وقتی شخصیتهای مسخره و کمخرد در موقعیتهای جدی قرار میگیرند (مانند چارلی چاپلین در فیلم دیکتاتور بزرگ ) غیر از خنداندن بیننده، نکتة کنایهآمیزی را نیز بیان میکنند. در واقع «پیام» این است که مسئولیتهای بزرگی همچون رهبری جامعة آن زمان آلمان به فردی عصبیمزاج و تندخو مانند هیتلر داده شده که از داشتن هر گونه تدبیر و شرایط لازم رهبری به دور است. در اینجا میتوان گفت که کمدی به مرحلة «طنز» رسیده است. یکی از اهداف مهم طنز، طرح نکات منفی در قالب مثبت است. به عبارت دیگر میتوان گفت، طرح موضوعات جدی در قالب غیرجدی است. به عنوان نمونه میتوان به طنزی از عبید زاکانی اشاره کرد: «شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را بیشتر دوست داری. گفت: دلالان را. گفتند: چرا؟ شیطان گفت: از بهر آنکه من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم. ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.»
خلاقیت طنزپرداز مانند خلاقیت شاعر و نویسنده است اما در بُعد دیگری از بهرهگیری از زبان در جهت برهم زدن تناسبها. مثلاً وقتی طنزپردازی دستور تهیة کیک را میدهد، چنین بیان میکند: «اول تخممرغ را کتک میزنیم، بعد با کمربند شکر را میزنیم و بعد شیر و آرد را به هم میزنیم…» در اینجا مفهوم فعل «زدن» با عبارتهای اسمی آن تناسب ندارد. (کتک) زدن مفعول جاندار نیاز دارد، اما در مثال بالا مفعول بیجان است. به این ترتیب تناسب مقولهای میان مفعول و فعل از میان رفته است.
کاربرد فراوان از چند معنایی و ایهام یکی دیگر از ویژگیهای طنز به شمار میرود. منظور از ایهام، به کار بردن لفظی با حداقل دو معنی است که یکی نزدیک به ذهن و دیگری دور از ذهن باشد. در طنز خواننده ابتدا معنی نزدیک را میبیند، سپس با یک اشاره به معنای دور از ذهن دست مییابد. این موضوع موجب خنده میشود. از این رو طنزهای کلامی زبان ـ خاص هستند، زیرا چند معنایی و ایهام واژگانی از زبانی به زبان دیگر متفاوت است و موجب از بین رفتن طنز میگردد. در صورتی که طنزهای غیرکلامی مقید به زبان نیستند و مرز ـ گذر به شمار میروند.
از سوی دیگر تغییر در تکیة واژه و یا تغییر در برش هجایی آن نیز از دیگر عوامل به وجود آمدن طنزهای زبانی هستند. وقتی کسی به دوستش میگوید با «بالش» جمله بساز و او میگوید «یه روز رفتم جنگل، یه گنجشک دیدم با تفنگ زدم تو بالش» مشخص است که به تکیه واژه توجهی نکرده است. در ادامه دوستش برای توضیح مطلب میگوید: «اون بالش نه، اون بالش» و این بار جملة «یه روز رفتم جنگل یه گنجشک دیدم، این دفعه زدم تو اون بالش» را میشنود که مطمئناً باز هم منظور او نبوده است.
شیوة کاربرد طنز در جوامع مختلف با یکدیگر تفاوت دارد. مثلاً در ایران مردم غالباً از طنزهای کلامی استفاده میکنند تا طنزهای غیرکلامی. به همین دلیل است که وقتی خندهدارترین برنامههای طنز تلویزیونی ما ترجمه و دوبله میشوند جذابیت خود را از دست میدهند. حال آنکه اگر طنز بر شالودههای زبانشناختی محکمی استوار باشد، حتی با وجود ترجمه شدن در فرهنگی دیگر زیبایی خود را حفظ میکند.
نزار قبانی شاعر عشق و حماسه از مظلومیت قانا میگوید... به یاد غزه از وبلاگستان
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب از وبلاگ لحظاتی که میگذرند اقلیما پولادزاده:
بی شک اتفاق غزه مرا به یاد قانا و کودکان سوخته اش می اندازد و حتی تصاویر مبهمی از کودکی ام و سردشت و حلبچه .........
قانا، روستائی در جنوب لبنان است که اسرائیل در اوائل سال 1375، با بمب فسفری، تعدادی از کودکان و زنان و پیرمردان آواره و پناهنده را در یک پناهگاه سازمان ملل با آتش بمب بسوزاند!
چهره ی قانا ( تراژدی قانا)
پریده رنگ، همچون سیمای عیسی
و هوای دریا در ماه آوریل...
باران های خون و اشک...
٭
بر روی اجسادما
وارد قانا شدند
و پرچم نازیان را
بر فراز سرزمین جنوب بر افراشتند
و ایّام آدمسوزی را باز گردانیدند...
هیتلر
آنان را در اتاق های گاز به آتش کشید
و بعد از او
آنان آمدند تا ما را به آتش بکشند
هیتلر
آنان را از شرق اروپا راند
و آنان ما را
از سرزمین خودمان راندند
هیتلر
زمان نیافت تا ریشه کنشان کند
و بعد از او
آنان آمدند تا ما را ریشه کن کنند!
٭
مثل گلّه های گرگ های گرسنه
وارد قانا شدند...
تا در خانه ی مسیح
آتش بیافروزند
و بر جامه ی حسین
و بر خاک عزیز جنوب
لگد بکوبند
٭
گندمزاران را
و درختان زیتون را
و بوته های تنباکو را
در هم کوبیدند.
و آوای بلبلان را...
کنفسیوس را
در مرکبش در هم کوبیدند
دریا را درهم کوبیدند
و افواج مرغان دریایی را.
حتّی بیمارستان ها را هم در هم کوبیدند
حتّی مادران شیرده را
و کودکان مدرسه یی را.
زیبایی زنان جنوبی را در هم کوبیدند
و باغستان های چشم های عسلی را
به غارت بردند
٭
و ما اشک را
در چشمان علی دیدیم
و صدایش را شنیدیم
وقتی که در زیر باران های آسمان خونین
نماز می خواند...
٭
چه کسی هرگز
داستان قانا را خواهد نوشت؟
بر روی کاغذ های پوستی.
این، کربلای دوّم بود...
٭
قانا
راز های نهان را
آشکار کرد
و دیدیم آمریکا را
که لباس کهنه ی حاخامی یهودی را بر تن کرده است
و این قصّابی را راهبری می کند
و بر روی کودکان ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی.
و بر روی زنان ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی.
و بر روی درختان ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی.
و بر روی اندیشه های ما آتش می گشاید
بی هیچ سببی...
آیا در قانون اساسی آمریکا
ـ این سرور عالم ـ
به خطّ عبری نوشته اند
که باید اعراب را به خاک ذلّت نشانید ؟
٭
آیا هر فرمانروایی در آمریکا
که رؤیای شیرین ریاست جمهوری را به سر دارد
باید ما عرب ها را
کشتار کند؟
٭
منتظر آمدن یک عرب ـ عربی واحد ـ بودیم
تا خنجر را از گردنمان بردارد
منتظر یک بنی هاشمی بودیم
منتظر یک بنی قریشی بودیم
منتظر یک دن کیشوت بودیم
منظر یک پهلوان ملّی بودیم
که سبیل اورا نتراشیده باشند
منتظر خالدی بودیم
یا طارقی
یا عنتره یی...
امّا
جفنگ و یاوه ی بی سر و ته خوردیم
امّا
جفنگ و یاوه ی بی سرو ته نوشیدیم
برایمان فاکسی ارسال کردند
بعد از تقدیم مراتب تأثّر و همدردى
و بعد از آنکه کار به قصّابی کشتنمان
به انجام خود رسیده بود !
٭
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از فریاد های ما ؟
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از "فاکس بازی ها"ی ما ؟
"جهاد فاکس"
از ساده ترین جهادهاست:
متن واحدی می نویسیم
برای همه ی شهیدانی که رفته اند
و همه ی شهیدانی که خواهند آمد !
٭
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از ابن مقفّع ؟
از جرید؟
و فَرَزدَق؟
و از خنساء
که شعرش را دم در گورستان می خوانَد ؟
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از لاستیک آتش زدن ها ؟
و امضای بیانیّه ها ؟
و ویران کردن مغازه ها ؟
او می داند که ما امیران نبرد نبوده ایم
بلکه امیران جفنگ و یاوه ی بی سر و ته بافی بوده ایم...
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از بر طبل کوبیدن ها ؟
و از پیراهن، چاک کردن ها ؟
و از خراش دادن گونه ها ؟
چرا هراس داشته باشد اسراییل
از اخبار عاد و ثمود ؟
ما
در تاریکی ملّی فرو رفته ایم
و از آن اعصار و روزگاران فتوحات
حتّی یک نامه هم دیگر
به ما نرسیده است
٭
ما
ملّتی هستیم ساخته شده از خمیر.
هرچه اسراییل بر تروریسمش و بر کشتارش بیافزاید
ما بر سستی و بی خیالی و خونسردیمان می افزاییم
٭
یک وطن ِ خفه شده
یک لهجه ی محلّی
که در قباحت و سخافت است که پرورش خود را می جوید.
یک وحدت سبز
که در انزوا و تفرقه است که تحقّق یافتن خود را انتظار دارد.
درختی که در تابستان
عقیم و بی ثمر
در خود خمیده است.
و مرز هایی که هر وقت هوس کردند
مرز های دیگر را پاک می کنند !
٭
چرا اسراییل، ما را ذبح نکند ؟
چرا هشام و زیاد و رشید را محو نسازد ؟
وقتی که:
بنی ثعلب
با زنانشان مشغولند
و بنی مازن با غلامبچگانشان.
وبنی هاشم
سرگرم مغازله اند
چرا باید اسراییل، از اعراب بترسد
وقتی که بعضی از آن ها
یهودا شده اند ؟
نزار قبانی در شعری بلند تراژدی قانا را توصیف کرد و آن را در تاریخ قانا کربلای دوم دانست . شاید بتوان سراینده این شعر را یکی از چهار راس شعر مقاومت عرب در عصری که گذشت ، دانست . محمود درویش ، انسی الحاج ، آدونیس وقبانی که کلمات را به زیباترین شکل در کنار هم قرار دادند و بیش از هر پیامی اشعارشان نماینده عشق به بشریت و نوع دوستی و حتی گاهی با دیدی بسیار ظریف و عاشقانه تصویر سازی از وقایعی که سالها در فلسطین ، لبنان و سوریه اتفاق افتاده است . شاید به همین دلیل مرز بین شعر سیاسی ، شعر عاشقانه و شعر حماسی در ادبیات مدرن عرب کم رنگ تر شده و گاهی در یک اتفاق مشترک تمام خصایص جامعه انسانی را به شورانگیز ترین شکل عرضه داشتند . نزار قبانی را مردی از تبار کلمه می دانم که هیچ گاه حتی لحظات سخت مبارزه ( نظامی بود) عشق را فراموش نمیکرد و اصرار داشت همه این جانفشانی ها برای رسیدن به آزادی ، و آزاداندیشی است . شاید اگر وسوسه کلامش نبود امروز سراغ بازخوانی سرنوشت تلخ قانا ، نمی رفتم .
شعر دربطن شاعر وقتی نطفه می بندد که حقایق را عریان تر از پیش با خود واگویه می کند و آنچه ظلم است ، آنچه انسانی نیست را در درونیش سانسور نمی کند .
شعرای مقاومت عرب در این سالها نشان دادند که مقاومت از زندگی جدا نیست و رسیدن به مرز آزادی بخشی از زندگی است .
پیک دور افتادگان از آنهماری شیمل
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب:
تا قیامت قطع استبداد کرد
موج خون او چمن ایجاد کرد
بهر حق در خاک و خون گردیده است
پس بنای لا اله گردیده است
مطلب کامل را در ادامه ببینید
پیک دور افتادگان
 |
| |
اهل بیت- آنهماری شیمل - ترجمه لیلا آقایانی چاوشی:
هنگامی که برای اولین بار سرودهای به زبان فارسی در زمینه حوادث تأثرانگیز کربلا خواندم، تأثیری عمیق بر من به جا گذارد که هنوز آن را به یاد دارم. آن سروده، مرثیهای از قاآنی با این مطلع بود:
بارد چه؟ خون، که؟ دیده، چسان؟ روز و شب، چرا؟
از غم، کدام غم؟ غم سلطان اولیا
این شعر به شیوه پرسش و پاسخ و به نحوی حیرتانگیز بیانگر بسیاری از حوادث پرشور کربلاست و در عین حال، بازتاب حالت عاطفی و احساس مؤمن مسلمانی است که به شهادت نوه محبوب پیامبر(ص) به دست بنیامیه میاندیشد.
مضمون درد و رنج و قربان شدن، از روزگاران دور در تاریخ دین نقشی اساسی داشته است. هنوز هم در اسطورههای کهن خاورمیانه، نام قهرمانانی به گوش میرسد که کشته میشوند اما مرگشان عهدهدار تولد دوباره زندگی است؛ نامهای آتیس Attis و اسیریس Osiris به ترتیب در روایتهای بابلی و مصری از بهترین نمونههایی است که از باور مردم دوران باستان در این زمینه خبر میدهد؛ مردمانی که اعتقاد داشتند بدون مرگ، تداوم حیات امکان ندارد و خونی که در راهی مقدس ریخته میشود، از هر چیز دیگر گرانبهاتر است. قربان شدن راهی برای رسیدن به مراتب بالاتر و متعالیتر حیات است و ایثار و گذشت و کشته شدن اعضای یک خانواده، تعالیبخش منزلت دینی اوست. داستانهایی که درباره ابراهیم(ع) که تا آنجا به پروردگار ایمان داشت که بیهیچ پرسشی در باب چرایی قربان کردن فرزندش، بدان امر رضا داد و در عهد عتیق و قرآن آمده است، به اهمیت چنین قربان شدنهایی اشاره دارد. اقبال، آنجا که در چکامهای معروف در بال جبرئیل (1936)، قربانشدن اسماعیل(ع) و شهادت حسین(ع) را- که به نوعی آغاز و انجام داستان کعبه است- بههم میآمیزد، بسیار بجا و درست سروده است.
با درنظر گرفتن اهمیت قربان شدن و تحمل درد و رنج برای تعالی انسان، جای تعجب نیست که مرگ نوه محبوب پیامبر(ص) در میدان جنگ، جایگاهی بلند در تاریخ اسلام داشته باشد و ماجرای مرگ زهرآلود برادر بزرگ، امام حسن(ع) را نیز بدان آمیخته باشند. در ادبیات عامیانه اغلب میبینیم که امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، هر دو در شمار سپاهیان کربلا آمدهاند؛ این مطلب از نظر تاریخی نادرست است اما از نظر روانشناختی صحیح است.
اکنون مجال آن نیست که در باب رشد و شکوفایی نوع ادبی مرثیه و تعزیه در پهنای شعر فارسی، هندی یا در سنت شعری رایج ترکی، از همه جهات سخن بگوییم اما خالی از لطف نیست اگر نیمنگاهی به پارهای از اشعار سروده شده در سنت ادبی خاور دور بیفکنیم. این اشعار غالبا بیانگر علاقهمندی شاعران سنی به سرنوشت حسین(ع) است و در عین حال، از نگاه تأسیآمیز صوفیان به امام حسین(ع) در مقام الگویی برای تحمل رنج و بلا حکایت دارد؛ رنج و دردی که به اعتقاد آنان در مسیر کمال روح نقشی بنیادین دارد.
نام حسین(ع) چندین بار در دیوان سنایی(12میلادی / 6 هجری قمری)- که نخستین شاعر عارف برجسته ایرانی است- آمده است. این نام در مواردی برای افاده معنای شجاعت و از خودگذشتگی به کار برده شده است. حکیم سنایی، امام حسین(ع) را الگو و مظهر شهید میداند؛ شهیدی که والاتر و ارجمندتر از همه دیگر شهیدان است:
دین، حسین توست، آز و آرزو، خوک و سگت
تشنه این را میکشی و آن هر دو را میپروری(1)
مفهوم بیت یاد شده آن است که انسان به چنان مرتبه نازلی سقوط کرده است که تنها به امیال و آرزوهای خودخواهانه خویش میاندیشد و در راستای برآوردن نیازهای مادی خود همه کار میکند؛ در حالی که دین او- ساحت معنوی زندگانیاش- محروم و بینصیب مانده و میخشکد و میافسرد؛ همچنانکه امام حسین(ع) و شهیدان کربلا در حال تشنگی و بیآنکه هیچکس آبی به کام آنان بریزد، کشته شدند. این اعتقاد راسخ در اشعار دیگری نیز در «دیوان» و «حدیقهالحقیقه» سنایی آمده است. لازم است در باب چکامه بلندی که در ستایش حسین(ع) و توصیف کربلا در حدیقهالحقیقه آمده، بدین نکته توجه داشته باشیم که ظاهرا این بخش از حدیقهالحقیقه در نسخ خطی کهن، افتادگی دارد و ممکن است بعدها بدان افزوده شده باشد. این مطلب، به هر حال برای ما قابل ملاحظه نیست چرا که نام حسین در یکی از اشعار مهم دیوان سنایی آمده است؛ سرودهای که شاعر در آن با بهرهگیری از تصاویر شعری بینظیر به توصیف تعالی انسان و درد و رنجی میپردازد که برای مشتاقان رسیدن به کمال، گریزی از آن نیست. در همین سروده است که او شهیدان کشته شده «کوی دین»- شهدایی که همچون امام حسین(ع) با شمشیر جان باخته بودند یا چون امام حسن(ع) با زهر به شهادت رسیده بودند- را زنده میبیند:
سر برآر از گلشن تحقیق تا در کوی دین
کشتگان زنده بینی انجمن در انجمن
در یکی صف کشتگان بینی به تیغی چون حسین
در دگر صف خستگان بینی به زهری چون حسن(2)
این نگاه به حسین(ع) به عنوان الگوی شهادت و شجاعت، پس از سنایی نیز در عرفان ایرانی و ترکی دنبال شد. در بیتی از دیوان عطار نیشابوری، وی با علاقهای خاص، سالک تازهکار را به در پیش گرفتن راه حسین(ع) میخواند و چنین خطاب میکند:
... یا حسینی باش یا منصور باش(3)
منظور شاعر از منصور، حسین بن منصور حلاج- شهید بزرگ عرفان اسلامی- است که بیرحمانه در 922 میلادی / 309 هجری قمری در بغداد به دار آویخته شد. او نیز همچون همنام خود- حسینبن علی(ع)- سرمشق صوفیان است؛ او عاشق رنج و مرارت [در راه عشق الهی] است و نامش در بسیاری از اشعار صوفیانه ملازم نام امام حسین(ع) است. هر دوی ایشان عاشق و شیفته پروردگار بودند و خود را قربان عشق الهی خویش کردند و پرهیزگاران باید بکوشند در این راه به این دو عاشق آرمانی پروردگار تأسی جویند. غالب دهلوی در قصیده توحید خود با چیرهدستی بدین مطلب اشاره میکند.
این سنت شعری در جهان ترک نیز از استحکام خاصی برخوردار است و هر دوی این اسامی اغلب در اشعار عرفانی آن سرزمین به چشم میخورد.
سنت ادبی ترک زبان بهویژه در اواخر دوران فرقه بکتاشی به شدت وامدار اسلام شیعی است اما بهنظر میرسد که نواده پیامبر(ص) در برخی از نخستین اشعار عرفانی- که یونس عمره در اواخر قرن 13 و 14میلادی / 7 و 8 هجری قمری در ترکیه سروده بود- جایگاهی ویژه داشته است. سرودهای عاشقانه از او که در آن از حسین(ع) با تعابیری همچون «سرچشمه شهدا»، «اشک اولیا» و «طفل معصوم فاطمه(س)»، یاد کرده، مؤید این سخن است. در تصویر شعری دیگری، امام حسن(ع) و امام حسین(ع) در مقام «امیران هشت بهشت» یاریرسانانی هستند که بر سر حوض کوثر میایستند و به تشنگان آب میدهند؛ تصویر متقابلی که از رنج حسین(ع) در صحرای بیآب کربلاترسیم شده است.(4)
این افسانه مشهور که جبرئیل به حضور پیامبر(ص) رسید، در حالی که 2 دست جامه به رنگ قرمز و سبز برای 2 نوهاش (حسن(ع) و حسین(ع)) بههمراه داشت و چنین خبر داد که این لباسها به چگونگی مرگ ایشان در آینده اشاره دارد که توسط شمشیر و زهر است، در اشعار کهن ترکی آمده است. برخی از مناقب معروف سندی نیز- که بر این مضمون استوار است- هنوز در مناطقی از دره سند خوانده میشود. داستانهای مشابهی در این دو سنت ادبی درباره امام حسن(ع) و امام حسین(ص) و نوادگان پیامبر(ص) وجود دارد؛ حکایتهایی از سوار شدن ایشان بر پشت پیامبر در کودکی و نوازشها و مهروزیهایی که پیامبر(ص) در حق آنان روا میداشت.
بدین ترتیب در قالبهای معروف و متنوعی از اشعار کهن ترکی از امام حسن(ع)و امام حسین(ع) یاد شدهاست. یونس عمره برای تأکید ورزیدن به نقش و جایگاه خاص آنان، ایشان را «گوشوارگان سلطنت الهی» میخواند.(5)
این تصویرپردازیها در قرون بعد- همزمان با گسترش رفتارهای شیعیمآبانه فرقه بکتاشی- رنگارنگتر و متنوعتر و در اصطلاحات ادبی و آیینی ملموستر شد؛ تعابیری همچون حسینبن علی «سر خداست»، «نور چشم مصطفاست» در اشعار یکی از شاعران ترک دیده میشود. شاعری دیگر در مرثیهای زیبا، امام حسین(ع) را «قربانی جشنواره جهاد اصغر» میخواند.
آیا گلوی حسین- که همواره بوسهگاه پیامبر بود- همان است که اکنون بریده خنجر است؟
عرشیان و فرشیان اکنون اشک سیاه از دیدگان میافشانند
و ای حسین چونان زلف تو پریشان و سرگشتهاند
از اندوه حسین، سپیدهدمان، خون خود برون میافکند
لالههای سرخ در خون غلتاناند و بار اندوه تو را بر دلهاشان میکشند(6)
این سنت ادبی در ترکیه با آنچه در زبانهای منطقهای شبهقاره هند آمده، شباهت بسیار دارد. اکنون نگاهی به رشد مرثیه در این شبهقاره میاندازیم اما نه در زبانهای اصلی بلکه در آنچه در مناطق دورافتادهتر آن وجود دارد چرا که توسعه مرثیه به زبان اردو در آغاز (در اواخر 16میلادی / 10 هجری قمری) تا دوران شکوفایی آن در آثار ساودا (Sauda) و بهویژه انیس (Anis) و دبیر (Dabir) مشهور و معروف است. تا جایی که میدانیم مرثیه فارسی از حوالی 1700میلادی به این طرف در استان سند- که درصد قابل توجهی سکنه شیعی دارد، بهوجود آمد. تذکرهنویسان 2 تن را به نامهای علامه(Allama)ه (1782-1682) و محمد معین ثارو (Muhammad Muin Tharo) از نخستین مرثیه سرایان ذکر میکنند اما محمد محسن (Muhammad Muhsin) که در پایتخت کهن و درخشان سند، تته (Thatta) زندگی میکرد، است که به طور خاص نامش در سند با مرثیه فارسی بههم آمیخته است. وی در دوران کوتاه زندگیاش (1750-1709) ترجیعبندهای بسیاری با این مضمون سرود که «سلام» از جمله آنهاست که دربردارنده صورخیال زیبا و قوی است:
کشتی خاندان مصطفی به خون نشسته است
ابر سیاه کفر در کمین خورشید است
تندباد کوفیان، شمع پیامبر را خاموش کرده است
اما جالبتر از این سنت شعری که به زبان فارسی در آنجا شکل گرفت، توسعه مرثیه در خود سند و به همین زبانها بود. با توجه به اینکه کریستوفر شکل (Christopher Shackle) مقالهای مبسوط و روشنگر در باب مرثیه در این نواحی به رشته تحریر درآورده است، من در این مجال تنها در زمینه ابعادی از مرثیه در سند سخن میگویم. همچون بسیاری از دیگر شاخههای شعر سندی در این عرصه نیز شاه عبداللطیف بتایی نخستین فردی است که آرای او از سوی دیگر شاعران نیز پذیرفته و به کار گرفته شده است. وی بخشی از یکی از آثار خود را به شهادت نوه پیامبر(ص)، امام حسین(ع) اختصاص داده و برآن است که حادثه کربلا، واقعهای است که در سراسر سنت عرفانی اسلام نفوذ کرده و تأثیرگذار بوده است. وی در یکی از این دسته اشعار بنا به رسم خود، در آغاز سخن، ذهن مخاطبان خود را به لحظهای معطوف میکند که خبری از قهرمانان کربلا به گوش نرسیده است:
ماه محرم رؤیت شده بود و تشویش و نگرانی درباره امیران کربلا رخ نموده بود.
چه شده است؟
محرم بازگشته است اما امامان نیامدهاند.
آه ای شاه مدینه! آیا بار دیگر دیداری میسر میشود؟
وی سپس در اندیشه علت سکوت آنان فرو میرود و ماجرای غمانگیز آن را احساس میکند:
امیران از مدینه بیرون رفتهاند و دیگر باز نخواهند گشت.
شاعر، بعد از این درمییابد که اساسا دلیلی برای ناله و مویه نیست، چرا که:
گوش کن، شهادت، روز سرور و شادمانی است
یزید ذرهای از این عشق بهره نداشته است
مرگ برای فرزندان علی به لطافت باران است
با توجه به اینکه باران در نگاه شاعران مشرقزمین- عموما- و از منظر شاه عبداللطیف
- خصوصا- نشان رحمت الهی است و با توجه به نیازمندی بسیار آن سرزمین به باران، به کاربستن این صورت خیالی از سوی شاعر، معنایی کامل در شعر افاده میکند:
رنج شهادت، شادمانی فراگیر فصل باران است
یزید اندک بهرهای هم از این عشق نداشته است
امامان از ازل عزم شهادت داشتهاند
مفهوم بیت آن است که امام حسن(ع) و امام حسین(ع) از ازل مصمم بودند که زندگی خود را فدای آرمانشان کنند؛ آنجا که به خطاب الهی «...آیا من پروردگار شما نیستم..». پاسخ آری دادند و پذیرنده هر رنج و بلایی در این راه شدند. همانطور که شاه عبداللطیف این نکته را به مخاطبان خود یادآوری میکند، ایشان از روز ازل برآن بودند تا سرمشق کسانی باشند که با رنج و شهادت به حیات ابدی نایل میشوند.
یکی از کسانی که با عشق و علاقهمندی به بسط و توسعه سبک سوواری پرداخت، سانگی (Sangi)- شاهزاده تالپور (Talpur)- است. سندیان به واسطه اشعار لطیف و تأثیرگذاری که وی در منقبت امیر شهیدان- امام حسین(ع)- سروده است، وامدار اویند. سانجی تأکید بسیاری بر وجوه عرفانی حادثه کربلا داشته است. حسین(ع) در بیتی که در پی میآید، با پیامبر(ص) قیاس شده است:
معراج امیر از سرزمین کربلا بود
اسب شاه به مرتبه براق نایل شد
امام حسین(ص) سوار بر ذوالجناح شهید میشود و عروج میکند و به حضور پروردگار میرسد و تا بدان جا که براق بالدار، پیامبر را در سفری شبانه نزد پروردگار برد و به ملکوت رساند، پیش میرود.
امام حسین(ع) در مقام سرمشقی عرفانی برای همه آنان که در پی طی طریق عشقند، در شعر سرزمین هند و در میان مسمانان هندی- که افکارشان برگرفته از آموزههای عرفانی است- ظهور و جلوه بسیار داشته است. رنج امام حسین(ع) و حسینبن منصور از منظر عارفان ترک و عطار (و بسیاری دیگر) و مسلمانان هندی، الگویی از حیات عرفانی بنا نهاده است.
با وجود همه آنچه گفته شد، راه دیگری نیز برای درک نقش امام حسین(ع) در تاریخ مسلمانان وجود دارد و مهم اینکه محمد اقبال- که فیلسوف و شاعری سنی است- روشنگر این راه است. در ابتدای سخن گفتیم که وی تاریخ کعبه را با 2 قربانی آن- اسماعیل(ع)در ابتدا و حسین(ع) در انتها- مشخص کرد.(7) اما وی قریب 2دهه پیش از سرودن آن ابیات، فصلی بلند را در رموز بیخودی به حسین(ع) اختصاص داد. در این سروده نیز امام حسین(ع) با عباراتی عرفانی مانند «امام عاشقان»، «پور بتول» و «سرو آزادی ز بستان رسول» ستایش شده است. در حالی که پدرش- حضرت علی- در تعابیر عرفانی، بای بسمالله خوانده شده، پسر، «ذبح عظیم» لقب گرفته است؛ آمیزهای زیبا از تفاسیر عرفانی و قرآنی که اقبال در سخن خویش بدان اشاره کرده است:
آن امام عاشقان، پور بتول
سرو آزادی ز بستان رسول
الله الله بای بسمالله پدر
معنی ذبح عظیم آمد پسر
اقبال نیز همچون اسلاف خود به این مطلب که امام حسین(ع)، امیر بهترین مردم در کودکی بر پشت آخرین پیامبر خدا(ص) سوار شده، اشاره داشته است. از زیباترین توصیفات اقبال در این سروده، سخن او در باب عشق غیوری است که با خون حسین(ع) تکریم شده است:
سرخ رو عشق غیور از خون او(8)
اقبال در اینجا به شهادت منصور حلاج نیز نظر داشته است؛ آنجا که انگشتان قطع شده و خونینش را بر چهره خود میمالد تا بهرغم رنج و درد بسیارش، سرخرو و استوار بماند. از نظر اقبال جایگاه امام حسین(ع) در جوامع مسلمان همچون مقام سوره اخلاص در قرآن بنیادین است:
در میان امت کیوان جناب
همچو حرف قل هوالله در کتاب
وی در ادامه به موضوع مورد علاقه خویش
- جدال دائم نیروهای حق و باطل، میان پیامبر و اولیا از یکسو و ستمگران و کفار از سوی دیگر- میپردازد. امام حسین(ع) و یزید همان نسبتی را دارند که موسی و فرعون:
موسی و فرعون و شبیر و یزید
این دو قوت از حیات آید پدید
زنده حق از قوت شبیری است
باطل آخر داغ حسرت میری است
اقبال پس از این در پی بیان این مطلب است که چگونه در آن دوران، خلافت از احکام قرآنی فاصله گرفته و با ظهور بنیامیه، حکومت، دنیوی و مادی شده است. در این اوضاع است که امام حسین(ع) همچو ابری بارانزا پدیدار میشود؛ بار دیگر حسین(ع) تجسمی از باران رحمت است که همواره با تشنگی و خشکی صحنه واقعی کربلا در تقابل کامل است. این خون امام حسین(ع) بود که بر صحرای کربلا بارید و لالههای سرخ در آن رویاند:
چون خلافت رشته از قرآن گسیخت
حریت را زهر اندر کام ریخت
خاست آن سر جلوه خیرالامم
چون سحاب قبله باران در قدم
بر زمین کربلا بارید و رفت
لاله در ویرانهها کارید و رفت
ارتباط میان لالههای سرخپوش و جامههای خونین شهیدان کربلا، از قرن 15میلادی (9هجری قمری) تصویری محبوب در شعر فارسی بوده است. با اندیشه در جایگاه گل لاله در شعر اقبال- که نماد تجلی آتش عشق الهی و نشان آزادگی و تعالی روح انسان در شرایط صعب و... است- سخن شاعر را آنجا که میگوید حسین(ع) در کربلا لاله رویاند، بهتر درمییابیم.
ممکن است شباهت شنیداری «لا اله» و «لاله»، همراه با یکسان بودن ارزش عددی واژه «لاله» و «الله»، اقبال را بر آن داشته باشد که از این تصویر برای امام حسین(ع) بهره برد و چنین بسراید:
تا قیامت قطع استبداد کرد
موج خون او چمن ایجاد کرد
بهر حق در خاک و خون گردیده است
پس بنای لا اله گردیده است
بنابراین امام حسین(ع) همچنان که اقبال چنین تصویری از او ترسیم کرده است، صاحب همه خصایلی است که مسلمانی راستین باید بدان متصف باشد؛ شجاعت و مردانگی و برتر از هر چیز اینکه خود را فدای تصدیق یگانگی مطلق خداوند کرده است؛ نه در حالت فنا- آن چنانکه شاعران عارف سرودهاند- بلکه در مقام طلایهداری که با اقامه لا اله الا الله و شهادت خود نهتنها یک شهید بلکه شاهدی بر یکتایی پروردگار و سرمشقی برای همه نسلهای مسلمان است. سخن اقبال آنجا که میگوید تار دستگاه مسلمان هنوز هم از نام امام حسین(ع) به گوش میرسد، سخنی کاملا درست و بجاست. ما نیز بحث را با ذکر آخرین بیت از شعر رموز بیخودی اقبال به پایان میبریم که میگوید:
ای صبا ای پیک دورافتادگان
اشک ما بر خاک پاک او رسان
پینوشتها:
این نوشتار، ترجمه مقالهای از آنه ماری شیمل، در دانشگاه هاروارد است که در مجله Al-Serat منتشر شده است.
1 - دیوان، ص655
2 - همان، ص485
3 - دیوان، ص376
4 - Yunus EmreDivan,p.569
5 - دیوان، ص569
6 - Ergun,Bektasi sairleri,p.95
7 - بال جبرئیل، ص92
8 - میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی در بیتی با همین مضمون میگوید:
کیست در این انجمن محرم عشق غیور
ما همه بیغیرتیم آینه در کربلاست
غدیر در شعر فارسی از فردوسی تا شهریار از سایت موعود
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب:
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحى
خداوند امر و خداوند نهى
که من شهر علمم، علیّم در است
درست این سخن گفتف پیغمبر است
اگر چشم دارى به دیگر سراى
به نزد نبىّ و »وصىّ« گیر جاى
منم بنده اهل بیت نبى
ستاینده خاک پاى »وصىّ«
مطلب کامل را در ادامه ببینید
از فردوسى تا شهریار
محمد صحتى سردرودى
اگر حضرت خضر آب حیات نوشید و ماندگار ماند؛ ادبیات و فرهنگ مسلمانان نیز در سایه قرآن مجید و به راهنمایى خدا و رسولش از آب غدیر خم سیراب گشت و جاودانه شد.
نه تنها شعراى بزرگ عرب از حسانبن ثابت و کمیت اسدى و دعبل خزائى گرفته تا سید حیدرحلّى و بولس السلامه و دیگران که، شاعران حقجوى و حقیقتگوى هم از هر نژاد و زبان به اصالت این برکه با برکت و به زلالى این چشمه همیشه جوشان شهادت دادهاند. در این میان شاعران پارسى گوى نیز به حقانیت غدیر خم گواهى داده و گاه با سرودن چکامههاى فاخر و بلند، و غدیریّههاى غرا و رسا، گوى سبقت از همگنان ربودهاند.
گفتنى است که پیشترها دانشمند خبیر، علامه امینى، غدیریّههاى بسیارى را که توسط دانشمندان و شاعران بنام به زبان عربى سروده شده بود از لابلاى متون و منابع بیرون کشیده و در اثر سترگ خود »الغدیر« منتشر ساخته بود. با اینکه بسیارى از متون و دیوانهاى پیشینیان به صورت کامل در دسترس نیست و برخى از گزند روزگاران در امان نمانده و بسیارى دیگر منتشر نشده همچنان به صورت خطى در گوشههاى کتابخانههاى جهان خاک مىخورند، باز مشکل مىتوان دیوانى را یافت که از نام امیرالمؤمنین على، علیهالسلام، و مدح مولاى غدیر خم محروم مانده باشد. براى اثبات این سخن کافى است تا گلگشتى در آثار چهار شاعر بزرگ ایران یعنى فردوسى، سعدى، مولوى و حافظ داشته باشیم.
حماسه سراى بزرگ باستان حکیم ابوالقاسم فردوسى (م. 411 ق.) گوید:
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحى
خداوند امر و خداوند نهى
که من شهر علمم، علیّم در است
درست این سخن گفتف پیغمبر است
اگر چشم دارى به دیگر سراى
به نزد نبىّ و »وصىّ« گیر جاى
منم بنده اهل بیت نبى
ستاینده خاک پاى »وصىّ«
حکیم طوس، چنان که از ابیات بالا نیز پیداست، هر گاه از امام على، علیهالسلام، یاد مىکند بیش از هر وصف دیگر به »وصایت« تکیه مىکند و همیشه با تأکید صریح حضرتش را »وصىّ« مىنامد که همین خود مىتواند حاکى از اعتقادى باشد که فردوسى بى گمان به حقانیت غدیر داشت.
جلال الدین محمد مولانا مولوى (م. 670 ق.) در دیوان ماندگار خود مىگوید:
تا صورت پیوند جهان بود، على بود
تا نقش زمین بود و زمان بود، على بود
شاهى که ولى بود و وصى بود، على بود
سلطان سخا و کرم و جود، على بود
ملاى رومى در این غزل مولا على، علیهالسلام، را مانند یک شاعر شیعى با اوصاف و امتیازهایى چون: »ولى«، »وصى« و »معصوم به نص قرآن« مىستاید و در ضمن رباعیات خود مىگوید:
روزى نشد از سر على کَس آگاه
زیرا که نشد کَس آگه از سر الاه
یک ممکن و این همه صفات واجب
لا حول و لا قوة إلّا باللّه
در دفتر ششم مثنوى نیز به تفسیر حدیث »من کنت مولاه فعلىّ مولاه« پرداخته، مىگوید:
زین سبب پیغمبر با اجتهاد
نام خود و آن على مولا نهاد
گفت هر کَس را منم مولا و دوست
ابن عمّ من على مولاى اوست
پس از مولوى مىرسیم به شیخ مصلحالدین سعدى شیرازى (م. 690 ق.) و مىبینیم که وى نیز کسى از اصحاب پیامبر، صلّىاللَّهعلیهوآله، را مانند على، علیهالسلام، نستوده است:
جوانمرد اگر راست خواهى ولىّ است
کرم، پیشه شاه مردان على است
سعدى در این بیت از امیرالمؤمنین، علیهالسلام، با نام »ولىّ« یاد مىکند.
مرحوم قاضى نورالله شوشترى از کتاب »خلاصةالمناقب« مولانا نورالدین جعفر بدخشى قصیدهاى از قصاید سعدى را نقل مىکند که در ضمن آن سعدى مىگوید:
به آن روزى که وحى آمد نبى را
که از پالان اشتر ساخت منبر
که بعد از مصطفى در کل عالم
نبفد فاضلتر و بهتر ز حیدر
پس از احمد امام حق على دان
که بود او نفس معصوم مطهر
پس از سعدى به شاعر غزلسراى بزرگ حافظ شیرازى (م. 792 ق.) مىرسیم و مىبینیم که لسانالغیب نیز همین نوا را مىنوازد و مىگوید:
على امام و على ایمن و على ایمان
على امین و على سرور و على سردار
على ز بعد محمد ز هر که هست بفه است
اگر تو مؤمن پاکى بکن بر این اقرار
که نیست دین هدا را به قول پاک رسول
امام غیر على بعدف احمد مختار
حافظ شیرازى در این اشعار نقل شده نیز مولا على، علیهالسلام، را پس از محمد، صلّىاللَّهعلیهوآله، از همه برتر و افضل »و به قول پاک رسول، صلّىاللَّهعلیهوآله، تنها امام اسلام پس از احمد مختار، صلّىاللَّهعلیهوآله« مىداند.
اینک که با اشعار لسانالغیب شیرازى گلگشت دلنوازمان در دیوانهاى چهار شاعر بزرگ ارکان اربعه شعر فارسى به پایان رسید بر مىگردیم و غدیر خم را در آثار شاعران دیگر پى مىگیریم.
قرن چهارم
1- کسایى مروزى، ابوالحسن مجدالدین (م. 341 ق.):
اى نواصب گر نداى فضل سرّ ذوالجلال
آیت »قربى« نگه کن و آن »اصحابالیمین«
»قل تعالوا ندع« برخوان، ور ندانى گوش دار
لعنت یزدان ببین از »نبتهل« تا »کاذبین«
آن نبى و ز انبیا کس نى به علم او را نظیر
وین ولى، و ز اولیا کس نى به فضل او را قرین
آن چراغ عالم آمد و ز همه عالم بدیع
وین امام امت آمد و ز همه امت گزین
کسایى مروزى، ممدوح و برگزیده خدا و رسولش را با تصریح به آیه مودت قربى و آیه مباهله و سوره هل اتى مىستاید و آن حضرت را »رکن مسلمانى«، »ولى بىمانند« و »سرّ ذوالجلال« مىداند و »امیرالمؤمنین« »امام المتقین« »امام امت« و از میان همه امت برگزیده شده توصیف مىکند.
2- دقیقى طوسى، ابومنصور محمدبناحمد (م.341ق.):
کیوسوار بگیرد همى به چشم آلوس
بسان فرخ شبها امیر روز غدیر
پر واضح است که مراد از امیر روز غدیر، امیرمؤمنان على، علیهالسلام، است و تا آنجا که ما تفحص کردیم مىتوان گفت که این بیت دقیقى، قدیمىترین شعرى است که با صراحت تمام از روز غدیر سخن گفته و از متون ادب فارسى به جا مانده است.
قرن پنجم
3- منوچهرى دامغانى (م. 433 ق.):
آهنى در کف، چون مرد غدیر خم
به کَتفف باز فکنده سر هر دو کم
یکى از پژوهشگران نوشته است:
ظاهراً نخستین شعرى که در آن، نام »غدیر خم« آمده، از منوچهرى دامغانى مىباشد.
اما چنان که پیش از این آوردیم معلوم شد که یک قرن پیش از منوچهرى، دقیقى طوسى از »امیر روز غدیر« نام برده بود.
منوچهرى دامغانى در جایى دیگر مىگوید:
کس را خداى بى هنرى مرتبت نداد
بیهوده هیچ سیل نیاید سوى غدیر
باشد همو بزرگ چنو روز او بزرگ
باشد شقى حقیر و چنو روز او حقیر
4- ناصرخسرو قبادیانى (481-394 ق.):
على آن یافت ز تشریف که در روز غدیر
شد چو خورشید درخشنده در آفاق شهیر
ناصر خسرو در تشبیهى رابطه انسان با خرد و دانایى را مانند رابطه پیامبر اکرم، صلّىاللَّهعلیهوآله، با امیرالمؤمنین، علیهالسلام، در روز غدیر خم مىداند:
با خرد باش یکدل و همبر
چون نبى با على به روز غدیر
یا در جاى دیگرى مىگوید:
بیاویزد آن کس به غدر خداى
که بگریزد از عهد روز غدیر
چه گویى به محشر اگر پرسدت
از آن عهد محکم، شبر یا شبیر
و در چکامه بلندى گوید:
آگاه تو نیئى که پیمبر که را سپرد
روز غدیر خم، به منبر، ولایتش
5- ابوالمفاخر رازى (م. 511 ق.):
بال مرصع بسوخت مرغ ملمع بدن
اشک زلیخا بریخت یوسف گل پیرهن
این بیت مطلع قصیده پر آوازهاى است که رازى در مدح حضرت امام رضا، علیهالسلام، سروده که بسیار مورد استقبال شاعران پس از او گشته و چکامهها به اقتضاى آن پرداختهاند.
ابوالمفاخر رازى در ضمن آن گوید:
کرده ز خارا خمیر همچو امیر غدیر
از کف پیر فطیر، پشت تنور دمن
قرن ششم
6- سوزنى سمرقندى، شمسالدین محمد (م.569 ق.):
نگر که دست که بگرفت مصطفى به غدیر
که را امام هدى خواند و فخر و زین و همام
مرا امام هم از جایگه وصىّ خداست
ز جایگاه نبى، مر ترا امام کدام؟
7- سنایى غزنوى، ابوالمجد مجدود بن آدم (525-437ق.):
نایب مصطفى به روز غدیر
کرده در شرع مر، ورا، به امیر
بهر او گفته مصطفى به الاه
کاى خداوند »وال من والاه«
8- شرفالشعرا قوامى رازى، بدرالدین (قرن 6):
ولى نعمت اهل دین از رسول
ولى عهد پیغمبر کردگار
و در جاى دیگرى مىگوید:
آن امام نص معصوم آن که زیر ساق عرش
بوسه بر نعلین قدر او همى کیوان دهد
قوامى رازى که از شاعران بنام شیعى است مولا على، علیهالسلام، را در اشعارش »سپهدار اسلام«، »ولى نعمت اهل دین از جانب رسول خدا، صلّىاللَّهعلیهوآله«، »ولى عهد رسول خدا«، »امیر مؤمنان«و »امام معصوم« مىخواند و گویاتر از همه اینکه امام نص، یعنى امام منصوص علیه مىداند و پیداست که مراد از نص بیشتر حدیث غدیر است.
قرن هفتم
9- عطار نیشابورى، فریدالدین (586-516 ق.):
قلب قرآن قلب پر قرآن اوست.
»وال من والاه« اندر شأن اوست
قرن هشتم
10- ابن یمین فریومدى (م. 769 ق.):
او در قصیدهاى با مطلع:
مقتداى اهل عالم چون گذشت از مصطفى
ابن عم مصطفى را دان على مرتضى
از غدیر خم و حدیث متواتر »من کنت مولاه فعلىّ مولاه« یاد مىکند و اینکه آن را نمىتوان انکار کرد:
اوست مولانا به فرمانى که از حق ناطق است
چون توان منکر شدن در شأن او »من کنت« را؟
11- مولانا لطفالله نیشابورى (م. 810 ق.):
اگر قرآن بود برحق به قول حق امامت را
حواله با که کرد احمد بدان مجمع که بفد ذاهب
پیداست که مقصود شاعر از آن مجمعى که پیامبر اسلام، صلّىاللَّهعلیهوآله، از رحلت و رفتنى بودن خود (ذاهب) خبر داده و امامت را در آن مجمع به امام، علیهالسلام، حواله کرد (واگذار نمود) غدیر خم است و همین موجب آن است که امام و رهبر پس از پیامبر، صلّىاللَّهعلیهوآله، على، علیهالسلام، باشد و نه غیر.
12- افضلالمتکلمین مولانا کاشى، محمدحسن (قرن8):
مقصد تنزیل »بلّغ«، مرکز اسرار غیب
مقطع »یتلوه شاهد« مطلع »حبل المتین«
مراد مولانا از »مقصد تنزیل بلّغ« همان آیه شریفهاى است که در روز غدیر از جانب خدا به رسولش فرود آمد. یا در جاى دیگرى مىگوید:
اى گزیده مر خدایت یا امیرالمؤمنین
خوانده نفس مصطفایت یا امیرالمؤمنین
13- علوى رازى، نصر بن محمد متخلص به نصرت (از شاعران سده هشتم):
او در قصیدهاى به مطلع:
بعد احمد ز که جویم ره اخلاص و صواب
تا به محشر سرم از زیب وى افسر گیرد؟
یا که را میر و امام از پى احمد گویم
تا درخت دل و دینم نعم و بر گیرد؟
و در جواب به توصیف امیرالمؤمنین على، علیهالسلام، با عنایت به آیات و احادیث مىپردازد و با تکرار (آن بود میر...) برخى از اوصاف و خصایل امام على، علیهالسلام، را یادآورى مىکند تا بگوید:
آن بود میر که در روز غدیرش قرآن
بر همه امت احمد سر و سرور گیرد
در قصیده دیگرى گوید:
مؤمن آن باشد که او را گیرد اندر دین امام
کو امامت در غدیر از ایزد جبار داشت
در مطلع قصیده دیگرى نیز »آیه کمالالدین« را زینت بخش سخنش قرار داده، به صورت مستند و مستدل از غدیر خم سخن گفته است که:
بهر امامتش به مَلاى عموم خلق
اندر غدیر خم به نبى، حق پیام کرد
14- حمزه کوچک ورامینى (از شاعران سده هفتم و هشتم هجرى):
او در چکامهاى سخن از سورههایى مىگوید که در آنها آیههایى در حق اهل بیت، علیهمالسلام، و اثبات امامت امام على، علیهالسلام، نازل شده است و با اشاره به »آیات غدیر« که بیشتر در سوره مائده است مىگوید:
الکهف و نور و سجده و انعام و مائده
بیگاه و گاه منقبتش ماجرا کنم
در جاى دیگر او دهها آیه از قرآن مجید،شاهد مىآورد که همگى در مدح مولاى مؤمنان على، علیهالسلام، است و با اشاره به آیه تبلیغ ولایت (یا أیّها الرّسول بلّغ ما أنزل الیک...) و آیه »اکمال دین« که هر دو در باره غدیر خم نازل شده و از آیههاى بسیار معروف سوره »مائده« مىباشند چنین مىگوید:
سراسر »مائده« در مدحت اوست
که حق بهر زکاتش »إنّما« گفت
و با تصریح به اینکه آیه »إنّما« نیز از سوره مائده در شأن امام، علیهالسلام، است، سوره به سوره، آیههایى را که در حق على، علیهالسلام، است، در ضمن قصیده بلندش یادآورى مىکند.
قرن نهم
15- ابن حسام خوسفى، محمدبن حسامالدین (875-783ق.):
»یا أیّها الرّسول« خطاب محمد است
لیک این خطاب، سوى محمد، براى اوست
16- قاینى واعظ، میر سیدعلى (قرن 9):
او همانند یک شاعر زبده فضایل و مناقب مولا، علیهالسلام، را به رشته نظم کشیده و مانند متکلّمى زبردست و حق طلب با مخالفان محاجه مىکند و مىگوید:
وانکه مىگویند ناکرده خلیفه، نقل کرد
از هوا ترک نص و قول پیغمبر کردهاند
اى عجب زان قوم کو را تهنیت کرده غدیر
بعد از آن اندر سقیفه رأى دیگر کردهاند
بر وفاق رأى، تأخیر مقدم کردهاند
بر خلاف نص، تقدیم مؤخر کردهاند
قرن دهم
17- بابا فغانى (م. 925 ق.):
امام اوست به حکم خدا و قول رسول
که مستحق امامت بود به نص کلام
امام اوست که قایم بود به حجت خویش
چراغ عاریت از دیگرى نگیرد وام
روشن است که منظور بابافغانى از »نص کلام« و »حکم خدا و قول رسول« بیشتر غدیر خم است
18- مولانا نظام استرآبادى (م. 921 ق.):
شکست رونق دین شد، نه قیمت گهرت
چو اهل غدر شکستند عهد روز غدیر
قرن یازدهم
19- صائب تبریزى (1086-1016 ق.):
آخر ز فیض ساقى کوثر، تمام شد
عید غدیر شد به مقیمان این دیار
صائب در قصیده دیگرى که پیش از قصیده فوق در دیوانش ثبت شده است همچنین در مدح مولا على، علیهالسلام، گوید:
چون لباس کعبه بر اندام بت، زیبنده نیست
جز تو بر شخص دگر نام امیرالمؤمنین
20- فیاض لاهیجى (م. 1072 ق.):
در قصیده بلندى که در مدح امام على، علیهالسلام، به مطلع زیر سروده است:
سزاى امامت به صورت، به معنى
علىّ ولىّ آن که شاه است و مولى
پس از هفتاد بیت مىرسد به آنجا که گوید:
به تنزیل شد »هل اتى« از چه منزل
نبى را ز »بلّغ« چرا کرد عتبى؟
و پیداست که مرادش از »بلّغ« آیه تبلیغ و حمایت است که در غدیر خم نازل شد و ملاعبدالرزاق فیاض لاهیجى خود در ادامه همین چکامه چنین گوید:
به روز غدیر از براى که مىگفت
به بالاى منبر نبى »لست اولى«
براى که بود اینکه گردید صادر
حدیثى که نقل است در »طیر مثوى«
چرا کرد امرف سلام امامت
چرا اجر تبلیغ شد حبّ قربى
کسى کاین فضایل مر او راست ثابت
کسى کاین دلایل در او هست مجرا
بود در امامت زهر غیر سابق
بود در خلافت زهر غیر اَحرى
21- نظیرى نیشابورى (م. 1083 ق.):
فراز منبر یوم الغدیر، این رمزیست
که سر ز جیب محمد، على برآورده
قرن دوازدهم
22- حزین لاهیجى (1181-1103 ق.):
آن طایر قدسم که چکد خون ز صفیرم
با درد و عشق سرشتند خمیرم...
مستى مرا نیست مرا به دنباله خمارى
پیمانهکش میکده خمّ غدیرم
23- عاشق اصفهانى، محمد (1181-1111 ق.):
او در چکامهاى پس از گلایه و شکواى شاعرانه از روزگارش به نام مولاى غدیر پناه مىبرد و مىگوید:
چرخ با من دشمن و جز آستان بوتراب
نیست جاى دیگر از بهر پناهم دلپذیر
آن که پیش از مهد بستى صولت او دست دیو
آنکه در گهواره کشتى گاه اژدر، گاه شیر
آنکه حاصل گشت از وى دین ایزد را کمال
چون به نص مصطفى مخصوص شد روز غدیر
24- لامع، محمدرفیع (م. 1076 ق.):
محمد رفیع بن عبدالکریم درمیانى متخلّص به »لامع« اشعار بسیارى در مدح حضرت امیر، علیهالسلام، دارد که در ضمن یکى از آنها مىگوید:
»من کنت مولاه« از نبى در شأن او شد منجلى
مولاى انس و جان على، قسام نیران و جنان
25- فقیر دهلوى، میر شمسالدین (1183-1115 ق.):
با عنایت به آیه شریفه »ألیوم أکملت لکم دینکم...« گوید:
آن وارث ملک لایزالى
شاهنشه دین، علىّ عالى
آن مجمل شرع از او مفصّل
و آن دین خدا به او مکمَّل
26- آذر بیگدلى، لطفعلىبیک (1195-1134 ق.):
شنیدم به فرمان حىّ قدیر
على را پیمبر به روز غدیر
به بالاى سر برد و با خلق گفت:
که تا چند این راز باید نهفت
از آنان که دارندم آیین و کیش
شمارد مرا هر که مولاى خویش
پس از من بداند که مولا علیست
ز هر کس به مولایى اولى علیست
قرن سیزدهم
27- وصال شیرازى (1262-1197 ق.):
آن که حاصل گشت از وى ایزد را کمال
چون به نص مصطفى مخصوص شد روز غدیر
وصال شیرازى نزدیک به بیست مورد از غدیر خم یاد کرده و غدیریههاى بلند و بالایى سروده است که نقل همه آنها در این مجال نمىگنجد.
28- داورى شیرازى، محمد (1238- 1283 ق.):
اینک اینک شادى عید غدیر
أبشروا یا قوم قد جاء البشیر
داورى شیرازى غدیریههایى دارد که در دیوان وى به ترتیب با عناوینى چون »عید غدیر« »خلعت غدیر« و »تهنیت عید غدیر« ذکر شده است.
30- جودى خراسانى، عبدالجواد (م. 1302 ق.):
بود مبارک و میمون صباح عید غدیر
به اهل عالم ایجاد از صغیر و کبیر
بود امیر بر اعیاد این همایون عید
چنان که بر همه اولیا جناب امیر
على عالى اعلاء، قسیم جنّت و نار
ولىّ والى والا، خدیو عرش سریر
شها! تویى که به خمّ غدیر خواند تو را
وصىّ خویش نبى ز امر کردگار قدیر
31- شکیب اصفهانى، محمدعلى (م. قرن 13):
آن خسروى که ختم رسل در غدیر خم
فرمود این وصىّ من از امر داور است
بر من وصىّ مطلق و بر کبریا ولىّ
بر مؤمنین امیر و به اسلام یاور است
شکیب اصفهانى در قصیده دیگرى نیز غدیر را مىسراید که در اینجا چند بیتى از صدر آن آورده مىشود:
چون اراده خدا شد به کمال خودنمایى
به غدیر خم در آمد به لباس مرتضایى
ز جمال شاه مردان بنمود جلوه یزدان
به جلال ذوالجلالى به کمال کبریایى
32- قاآنى شیرازى (1270-1222 ق.):
گفت که فردا مگر نه عید غدیر است
عیدى بادش چو بوى عود معطر
پس از این مطلع داستان غدیر را چنین مىسراید:
بر شد و گفتا: »الست اولى منکم«
گفتند: آرى، ز ما به مایى بهتر
دست على را پس گرفت و برافراخت
قطب هدى را پدید شد خط محور
گفت که اى قوم بنگرید تناتن
گفت که اى قوم بشنوید سراسر
هر کش مولا منم علىاش مولاست
اوست پس از من به خلق سید و سرور
33- شمسالشعرا سروش اصفهانى،میرزامحمدعلى (1285-1228 ق.):
به پاس قدمت پیمان، شه ولایت شد
که مست جام ولا، از خم غدیر آمد
34- جیحون یزدى، میرزامحمد (م. 1301 ق.):
در قصیدهاى به مطلع:
مست از غدیر خم نگر مهر و مه ارض و سما
آرى مجو هوشى دگر، چون شد سقایت با خدا
واقعه غدیر خم را با استفاده از متون و تاریخ بابیان شیرین شعر روایت مىکند و در مقطع مىگوید:
تا بیش باشد محترم عید غدیر از عید جم
یارت ز عشرت مغتنم، خصمت به عسرت مبتلا
35- وامق یزدى، میرزا محمدعلى (م. 1255 ق.):
شد عید غدیر خم اى ساقى گلرخسار
شکرانه این نعمت خشت از سرخم بردار
روزى است که از داور، شد حکم به پیغمبر
تا خود به سر منبر بى پرده کند اظهار
36- اختر طوسى، میرزا غلامحسین (1334-1268ق.):
او در قصیده بلندى گوید:
باشد از شرح نبى ظاهر که در شرع نبى
کرده حق نایب منابت یا امیرالمؤمنین!
کرده مولا. در غدیر خم محمد بعدف خویش
بر جمیع شیخ، شابت یا امیرالمؤمنین!
از سده سیزدهم غدیریهها و غدیروارههاى زیادى در میان آثار شاعران به جاى مانده است.
قرن چهاردهم
40- صبورى کاشانى، محمدکاظم (1322-1259 ق.):
گر خطبه ولایت او بایدت شنید
بشنو که حق خطیب وى و عرش منبر است
»یا أیّها الرسول« به ابلاغ جبرئیل
در شأن او ز قول خداوند اکبر است
41- خراسانى، میرزاحبیبالله (1266- 1327 ق.):
از جام و سبو گذشت کارم
وقت خم و نوبت غدیر است
مى نوش که چرخ پیر امروز
از ساغر خود پیالهگیر است
و در چکامهاى دیگر مىگوید:
جام عشق از حوض کوثر خوردهایم
ساقى و خمّ و غدیرف ما علیست
گفت پیغمبر که موسى را وزیر
بود اگر هارون، وزیر ما علیست
بیت اخیر مربوط به حدیث منزلت است.
42- ادیبالممالک فراهانى (1336-1277 ق.):
خطاب آمد ز یزدان کاى پیمبر!
على را بر خلافت کن معیّن
چراغ کفر را بنماى خاموش
سراج عقل را فرماى روشن
43- صغیر اصفهانى (1390-1312 ق.):
صغیر روز غدیر را پایان امر نبوت و آغاز امامت مىداند:
رسید امر نبوت به منتهى برخاست
نبى ز جاى و به جایش على نشست امروز
44- غروى اصفهانى، شیخ محمدحسین معروف به کمپانى (1361-1296ق.):
باده بده ساقیا، ولى ز خمّ غدیر
چنگ بزن مطربا، ولى به یاد امیر
تو نیز اى چرخ پیر بیا ز بالا به زیر
داد مسرّت بده، ساغر عشرت بگیر
وادى خم غدیر منطقه نور شد
یا ز کف عقل پیر تجلّى طور شد
یا که بیانى خطیر ز سر مستور شد
یا شده در یک سریر قران شاه و وزیر
البته غدیریههاى علامه غروى، منحصر به یک نمونه نیست. بلکه ایشان هم در دیوان فارسى ونیز در دیوان عربى خویش »الانوار القدسیه« بارها از غدیر گفته و غدیریهها سروده است.
45- ملکالشعراى بهار، محمدتقى (1330-1266ش.):
در غدیر خم یزدان گفت مر پیمبر را
کز پى کمال دین، شو پذیره حیدر را
پس پیمبر اندر دشت بر نهاد منبر را
برد بر سر منبر حیدر فلکفر را
شد جهان دل روشن، زان شمس روحانى
46- شهریار، سید محمدحسین (1367-1283 ش.):
او یکى از احتجاجهاى امیرمؤمنان على، علیهالسلام، را به روایت مىنشیند و در ادامه مىگوید:
نه با آن خطبه »من کنت مولاه«
على را برد بر اعلا و اعلن؟!
نه خود فریاد »بخّاً بخ« کشیدید؟!
من اینها شور خوانم یا که شیون
چه شد عهد خدا بر من شکستید
الا اى حاسدان عهد بشکن...
مرحوم شهریار به هر دو زبان فارسى و ترکى سرودههاى بسیارى درباره غدیر خم داد که از جمله
یا على نام تو بردم نه غمى ماند و نه همى
بأبى أنت و أمّى
گوئیا هیچ نه همى به دلم بوده، نه غمى
بأبى أنت و أمّى
منکر عید غدیر خم و آن خطبه و تنزیل
کر و کور است و عرازیل
با کر و کور چه عید و چه غدیرى و چه خمى
بأبى أنت و أمّى
البته با جرأت مىتوان گفت که در چهارده قرن گذشته شاعران پارسى گوى بیش از صد غدیریه از خود به یادگار گذاردهاند و اگر تفحص کنیم خواهیم دید که تنها در پنجاه سال اخیر صدها قصیده و غزل و قطعه و مثنوى درباره غدیر سروده شده و انتشار یافته است.
داستان زندگی
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
بخشی از زیبایی داستانهایی چون بینوایان و کنت مونت کریستو و امثال آنها، به ظرافتهایی است که از زندگی پر تحول انسان ها منعکس میکنند.
آثار نویسندگانی که در دوران گذار زندگی و حرکت پر شتاب جامعه را ثبت میکنند، الهام بخش است. نسل بعدی ایرانیان، نویسندگان توانمندی را خواهد شناخت که دوران ما را به دقت و زیبایی ثبت میکنند.
جنایت و مکافات از جبران خلیل جبران
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
جبران جلیل جبرانی در قامت داستان پیامبری چنین حکایت میکرد:
جنایت و مکافات:
آنگاه یکی از قاضیان شهر برخاست و گفت از جنایت و مکافات سخن بگوی.
پیامبر گفت:
هنگامی که روح شما
حیران و سرگشته بر پشت باد سیر میکند،
هنگامیکه در صحرای عالم
تنها و بی حفاظ مانده اید،
بر دیگران و در نهایت بر خود
جور و ستم روا می دارید.
و بر این خطا که از شما در وجود آمده است
باید بر دروازه ی قصر آن قدوس حلقه ای بکوبید
و دمی چند در انتظار بایستید
بی آنکه به شما اعتنایی شود.
گوهر الهی ذات شما
اقیانوس بی انتهاست
که پیوسته پاک است
و هیچگاه آلوده نمیشود.
و مانند هوای اثیر
تنها دارندگان بال را رفعت می بخشد.
گوهر الهی ذات شما همچنین مانند خورشید است
که راههای تاریک خانه ی موشان و حفره ی ماران و موران را نمی جوید،
اما این گوهر الهی
تنها بخش وجود شما نیست
هنوز بخش بزرگی از شما در همان مقام بشری است،
و بخشی دیگر هنوز حتی به مقام بشری نرسیده است.
بلکه چون کوتاه قد ناموزونی است
که خواب آلود در مه و غبار
راه می رود و در سودای بیداری خویش است.
اما اکنون از آن بشر که در شماست سخن می گویم.
اوست که با جرم و جزا آشناست
آن گوهر الهی و آن کوتوله ی ناموزون را از این معانی خبری نیست.
اغلب شنیده ام از کسی سخن میگویید که خطایی مرتکب میشود
چنانکه گویی او از شما نیست
و با شما پیوندی ندارد،
بلکه او را بیگانه ای می بینید که سر زده وارد دنیای شما شده است.
اما من با شما میگویم
چنانکه انسانهای مقدس و راست کردار نمیتوانند به ورای آن قله ی رفیع که در همه شماست پرواز کنند،
همچنین شریران و ضعیفان نیز نمیتوانند به مرتبه ای نازلتر از نازلترین نقطه ای که در همه ی شما هست فرو افتند.
و چنانکه یک برگ درخت نمیتواند بدون آگاهی خاموش همه ی درخت زرد شود،
یک خطاکار نیز نمیتواند بدون خواست پنهانی همه ی شما مرتکب خطایی گردد.
شما همه چون قابله ای با هم به سوی گوهر الهی ذات خویش در سفرید.
راه شمایید و راهرو شمایید.
و هنگامی که یکی از شما فرو می افتد،
او قربانی آن کس میشود که پشت سر اوست
و هشداری است که به او از وجود سنگهای لغزنده میدهد.
او همچنین قربانی آن کس میشود که
پیش از او با گامهای چابک استوار راه سپرده اما،
آن سنگ لغزنده را از جای بدر نبرده است.
و نیز این لطیفه را باید دریافت،
هرچند ممکن است بر دل شما سنگین آید،
که قربانی جنایت به کلی در آن جنایت که بر وی رفته است بی گناه نیست.
و آن کس که مالش را برده اند خود یز در این واقعه از ملامت بر کنار نیست.
و آن انسان پاک و پرهیزگار نیز از فعل آن خطاپیشه برائت ندارد.
و آن کس که دستش پاک و سفید است باز از آلودگی مجرمان پاک نیست.
آری، چه بسیار که ضارب قربان مضروب خویش است.
و چه بسیار که محکوم بحقیقت بار آن بی گناه برائت یافته را بر دوش گرفته است.
نیک و بد و عادل و ظالم را چگونه میتوان از هم جدا کرد،
آنها در کنار هم در برابر آفتاب ایستاده اند،
همچون دو رشته نخ سیاه و سفید که در هم بافته شده است.
و هنگامی که نخ سیاه پاره میشود، بافنده تمام پارچه را مینگرد و دستگاه پارچه بافی را نیز معاینه میکند.
اگر کسی از شما زنی را که به شوهر خیانت کرده است به نزد قاضی آورد،
از او بخواهید که قلب شوهر آن زن را نیز در ترازو نهد و ابعاد روحش را با دقت اندازه گیری کند.
و آن کس که ستمکاری را تازیانه میزند، باید که ژرفای روح ستمدیده را نیز بکاود.
و اگر کسی از شما به نام راستی و عدالت تبری بر گردن درخت شریر مینهد، باید در ریشه های آن درخت نیک نظر کند،
و او بیگمان خواهد دید که
ریشه های درختان نیک و بد،
و اشجار پربار و بی ثمر،
همه در قلب زمین بهم بافته شده اند.
و شما ای قاضیانی که به اجرای عدالت می اندیشید،
حکم شما چیست برای آن کس که در عالم جسم صدیق و درستکار است اما روح او در سودای دزدی و غارت بسر می برد؟
شما چه غرامتی بر دوش آن کس می نهید که در عالم جسم کسی را می کشد اما روح او را پیش از آن کشته اند؟
و چگونه محکوم میکنید آن کس را که در عمل فریبکار و ظالم است اما از ستم روزگار روحش فرسوده و از غم آکنده است.
و چگونه مجازات میکنید آن کس را که پشیمانیش از زشتی اعمالش بیشتر است؟
آیا پشیمانی خود اجرای عدالت به وسیله ی همان قانون نیست که شما کمر به خدمت آن بسته اید؟
با این همه شما نه میتوانید بار پشیمانی را بر دوش بیگناه نهید و نه میتوانید آن را از دوش گناهکار برگیرید.
بلکه پشیمانی خود شبانگاه، بی فرمان و بی خبر، در میزند و آدمیان را بیدار میکند تا در خود ژرف بنگرند اما شما که معنی عدالت را درک میکنید، چگونه میتوانید حکمی برانید پیش از آنکه در روشنایی کامل به همه ی اعمال فرد بنگرید؟
تنها در این هنگام است که در می یابید آنکه ایستاده و آنکه فرو افتاده یک نفر است که در تاریک روشن میان شب ظلمانی آن نفس بهیمی و روز روشن آن نفس قدسی الهی راه میرود،
و در می یابد که مرتفع ترین سنگ مناره ی معبد بلندتر از پایین ترین سنگ زیربنا آن نیست.
57 تا 60 / پیامبر
گزیده از ایزابل بروژ اثر کریستین بوبن
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
... کسانی که انتظارشان را میکشی، در اعماق وجودت گمگشته اند: تو این را خوب می دانی. آن ها در ژرفای تاریک جانت سر در گم اند. آتشی روشن کن تا ببینند، تا راهشان را باز یابند، مسیری را که از جهنم به روز روشن میرسد، به خود امروز، ایزابل. جانت را بیافروز. بنویس. ص 112 آخرین کلمات کتاب ایزابل بروژ
عشق حقیقتی بدیهی است
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
... مسئله ی عشق، پاسخی ندارد. نه این که مسئله ی پیچیده ای باشد: نه، موضوع این است که عشق یک مسئله نیست، فقط حقیقتی است بدیهی، احساس آرامشی است عمیق، خط آبی رنگ است روی پلک ها، لرزش لبخندی است روی لب ها. لازم نیست به حقیقتی بدیهی، پاسخی بدهیم. نگاهش می کنیم، تمایش می کنیم، در سکوت با هم تقسیمش می کنیم، ترجیحا در سکوت. ص ٨۵ ایزابل بروژ

عکس از اینترنت
به تمایل قلبی تان احترام بگذارید
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
هرگز نباید بر خلاف میل قلبی تان عمل کنید، هرگز ص 45 ایزابل بروژ
==========
میتوان میل هایمان را
اگر به بی راهه رفته اند
به راه آوریم
با میل هستی
و زیبایی و قدرت آن
همراه شویم
رقص در آینه از وبلاگستان
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب از وبلاگستان:
نمای بیرونی محل کارم (بانک) از همین شیشه های جیوه است که از بیرون مثل آینه عمل می کند . چند روز پیش با همکاران مشغول بستن کارهای آخر وقت بودیم که متوجه شدم کسی پشت یکی از همین شیشه ها ایستاده نگاه که کردم دیدم یکی از همین کودکان دوره گردی است که فال می فروشد او ما را از داخل شعبه نمی دید اما بنا به اقتضای شرایط شیشه ها من بخوبی می توانستم حرکاتش را ببینم شاید هفت ساله بود .
اول زل زد به شیشه و کلاهی که سرش بود را بالا و پائین کرد بعد دور خودش چندباری چرخید و شروع کرد به رقصیدن و تمام مدت هم به شیشه که حکم آینه را داشت نگاه می کرد و کودکانه قهقهه می زد .
اینقدر دیدن شادی معصومانه این طفلک خردسال روی من تاثیر گذاشته یود که ساعت ها یادش بودم و چندباری هم از تصور رقصیدنش گریه کردم .
شاید سهم او هم از آن روز زندگی رقصیدن در آینه ای بود که ......
کاش نگذاریم سهمشان همین باشد و بس . تا همیشه غریبه بمانند و میهمان نگاه سرد ما !
اشک سردشان را و خنده دردشان راببینیم .
رسیدم به ترانه ای که مرحوم ناصر عبدالهی با عنوان کودکان خیابانی در آلبوم هوای حوا با ترانه سرایی ابراهیم اسماعیلی و آهنگسازی فرزاد فرومند ، خوانده بود ..
متن ترانه کودکان خیابانی خیلی زیباست و البته آهنگ و صدای دلنشین ناصر عبدالهی
دو تا چشم بی تکلّف
یه صدای خشک زخمی
یه نگاه بی ستاره
دو تا دست پینه بسته
دو تا پای خرد و خسته
که دیگه رمق نداره
از سر صبح تا دل شب
میپیچه صدای گاری
تو گوش کر خیابون
توی گرما زیر آفتاب
توی سرما زیر بارون
سر چهارراه دور میدون
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماها
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااااااااااا ...
پیشتون مثل یه برّه ست
سر به زیر و رام و آروم
دنیا با این همه گرگیش
توی این معرکه میدون
کوچیکه قد یه کوچه
با نهایت بزرگیش
توی مشتاتون اسیره
مثل بازیچهء کوکی
که تو دست این و اونه
اگه مردی مونده باشه
توی بازوی شماهاست
جون هرچی پهلوونه
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماها
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااااااااااا ...
کوچیکین امّا بزرگین
هرچی سختیا زیاده
همّت شما بلنده
توی این دوره زمونه
خیلی حرفه که یه بچه
کمر مردی ببنده
دل آسمون میریزه
وقتی لبهاتون میلرزه
امّا گریه رو میخندین
کوچیکین امّا بزرگین
به خود خدا قسم که
شماها یه پارچه مردیـــــــــن
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماها
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااا
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااا
میخوام از شما بخونم
شما که غریبه هستین
پیش چشم آشناها
از همیشه تا همیشه
دستاتون رو هدیه کردین
به نگاه سرد ماهااا
خوار و بار فروش و خدا از وبلاگستان
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لینک مطلب از وبلاگ تو را من چشم در راهم:
خوار و بار فروش و خدا
زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند.مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم مغازه دار گفت : نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببین خانم چه می خواهد خرید این خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟ زن گفت : اینجاست.مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.خواربار فروش باورش نشد.مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای زن بود که نوشته بود : ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.
گزیده: لوییز امور اثر کریستین بوبن
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
لوییز امور Louise Amour
شاهکار کریستین بوبن
ترجمه سید حبیب گوهری راد
انتشارات راد مهر ۱۳۸۶
در همین حال که سانتال تصمیم داشت خود را به داخل سبد پرتاب کند٬ مادر کمرش را گرفت و پیشانی اش را بوسید و موهای شان به هم برخورد کرد. همین لطفات و زیبایی کوتاه مدت٬ پایان بخش همیشگی آن دورانی شد که من تنها به آسمان و فرشتگان و گنجشکان می اندیشیدم. من پیش از آشنایی با الفبای نوشتاری که سبب می شد صفحات سفید بسیاری به سیاهی بگرایند٬ با الفبای حرکتی آشنا شده بودم که در برابر الفبای نوشتاری٬ حروفی بس بی نهایت دارد و این امکان را به انسان میدهد تا بدون هیچ گونه اشتباه و خطایی٬ همان گونه رفتار کند که دوست دارد و از تنهایی خود عذابی نکشد. ص ۶۳
شهرها نیز مانند انسان ها هنگامی که به شوکت و منزلتی دست می یابند٬ میتوانند قابلیت اجتماعی بودن شان را از دست بدهند. خوشبختی و کامیابی به راحتی میتواند آن را فاسد و سنگدل سازد. انسانی که از اندوه ورشکستگی قوایش را از دست داده٬ / تلالوی درخشنده ترحم را در اطراف قلبش که اکنون با آتش شکست پاک و مطهر شده است٬ حس میکند. در شهری این چنین نیز فقر و شکست همانند فرشته ای زیبا وارد شده٬ درهای تمام خیابان ها را متبرک ساخته و مانع ورود تکبر و خودخواهی دنیای امروز به آنجا میگردد. من نیز در شوکت و جلال فقر و بی بضاعتی رشد کرده بودم و اینک خد را برای خروج از این محدوده آماده می ساختم. ص ۸۱ / ۸۲
آنچه در رزها عجیب می نماید این است که تا هر زمان که زنده اند٬ قلب شان را به هیچ کس نمایان نمیکنند. زنی که این جمله را بیان کرد٬ از پشت گل های آتشین ظاهر شد و انگار مرکز آن آتش بود. ص ۱۱۴
من به مردگان حسادت میکردم٬ چرا که آنها به درون کتاب بی انتهای تصاویر حقیقی و درخشنده کشیده شده بودند و هیچ نیازی نداشتند تا برای گشایش رمز زندگی تلاش کنند٬ زیرا با متن زندگی عجین شده اند. برای من٬ مرگ به مفهوم پیوستن به حقیقت بود. ص ۱۳۴
من تصور م میکردم به لوییز عشق می ورزم و او نیز بی شک چنین تصوری داشت٬ اما اینک٬ به تدریج به این نتیجه می رسیدم که تنها تصویرهای ذهنی ما با هم پیش رفته بودند٬ نه وجود حقیقی ما ... من دستخوش یک عشق هیجانی و داغ و پرشور گشته بودم. خود نمایشنامه ای از آن ساخته و خود بیننده ی هیجان زده ی آن شده بودم. ص ۱۳۶
همواره باید چیزهایی را از دست داد تا بتوان چیزهایی را آموخت و من نیز چیزهای / بسیاری می آموختم. ص ۱۳۶ / ۱۳۷
لوییز با مرگ خود٬ عالم ملکوتی را با خود برده بود٬ همانند کسی که هنگام سقوط٬ علق های اطرافش را چنگ زده و با خود ببرد. اینک پروردگاری که در ذهن و تصورات من تجلی می یافت٬ همانند بت هایی نبود که عرفا یا قدیسان با جملات زرین و زیبا تراشیده بودند. به خداوند عاشقان نیز کوچک ترین شباهتی نداشت. پروردگار من اینک٬ همانند حقیقت موجود٬ غیرقابل دسترس و پیوندی از معنویت و دنیای جاودان بود. قانونش٬ رویدادهای غیرمنتظره و رخداد آنها٬ اسلحه ی تیز او بود. اسلحه ای که او از میان ما و این دنیا می گذراند ... او بهانه های مختلفی را برای ایجاد رابطه با ما بر سر راهمان قرار میداد. ص ۱۴۲
تنها پروردگار تعیین کننده و تصمیم گیرنده ی همه چیز است .... ص ۱۴۴
گزیده: مسیح در شقایق اثر کریستیان بوبن
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
کریستیان بوبن / مسیح در شقایق / برگردان: نگار صدقی / نشر مشکی / چاپ دوم / 1383
روزی از بهشت بیرون می آییم و ماهیت دنیا را می بینیم. قصری برای دروغ گویان و کویری برای پاک دامنان.
در شگفتم که کودکان چه گونه از غصه هاشان جان زنده به در می برند. ص 11
تو قلبم را شکستی. تو زمرد دنیا را از آن درآوردی و دور انداختی / و هیچ عشق ات را چایگزین اش کردی ... ص 12 / 13 آنان که نمی اندیشند، اندیش مندان را بی وقفه می کشند. نمی توانستند پاسخ ات گویند، پس تو را کشتند. ص 13 با تو، تنها در بهشت می توان آرام گرفت. و نه هرگز بر بالش دنیا. ص 14 اندیشه ی تو خردمندان را چون چوب های بازی کودکان واژگون می کند. آن چه را از آنان دریغ می کنی بی وقفه به کم رویان می بخشی. به خردمندان حقیقی ات. ص 14
لطافت زنان در برابر لطفات تو هیچ است. قلب شان به آبی آسمان می ماند، اما تا در دست می گیریم، بی درنگ دست مان به سیاهی آغشته می گردد. ص 18
همه می میریم، چرا که روزی کودک بوده ایم. دل ام میخواهد با همه گان خوب باشم. ص 19
دل ام میخواهد همان توجهی را به همه گان داشته باشم که هوا به رزها دارد. اما اگر برای رسیدن به تو مرده ای را باید کشت، این کار را خواهم کرد. ص 19
کسانی که به یک نظر خلوص ات را می بینند، ضعف ات را در نمی یابند. از خود می پرسند که چرا خالصترین؛ فانی ترین است. ص 21
مردن به عاشق شدن می ماند. آدم ناپدید می شود و دیگر خبری از خود نمی دهند. ص 22
وقتی شک میکنم، قلبم از یک تمشک هم حساس تر است. وقتی به تو اعتماد می کنم، قلب ام از الماس هم سخت تر است. ص 22
حاضرم رنج بکشم ولی حاضر نیسم تسلیم یاس شوم. به هیچ کس اجازه نخواهم داد که در من چراغ کوچک سرخ اعتماد را خاموش کند. ص 22
من هر روز انتظار هر چیزی را دارم. ص 22
مرگ ما را تطهیر میکند. وقتی می میریم تمام بدی های مان / چون بخار به هوا می رود. ص 23 / 24
از تو تصویری ساخته اند. از تو قهرمانی ساخته اند. از تو کلیسایی ساخته اند. من اما از تو شقایقی می سازم، درفش کوچک جاودانگی شکوفای غیرمنتظره. ص 26
شکر خدا هر از گاهی بهار سر می رسد و همه چیز را به هم می ریزد و ما در می یابیم که هیچ وقت مالک چیزی نبوده ایم و من از این اکتشاف، چیزی مسرت بخش تر نمی شناسم. ص 42
من همیشه با حس مرگ آینده ام زندگی کرده ام. احساسی شادی بخش. حسی که ساده می کند و رها. ص 43
برای پذیرا شدن چیزی، نیازی به درک کامل اش نیست. ص 44
سرژ کارل: بوبن: ما از لابه لای زندگی روزمره می توانیم زندگی آن سو را ببینیم. در واقع جز یک الفبا چیزی در اختیار نداریم. الفبای زنان و مردانی که میخورند، حرف میزنند و احساس شادی میکنند. با این الفباست که میتوانیم زندگی آن سو را ببینیم. کافی ست روی نگاه مان کار کنیم. ص 46
در نوشته های بوبن نسیمی است که کم تر درادبیات یافت می شود، نسیم رستاخیز. سرژ کارل ص 47
گزیده: نامه به یک گروگان
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
آنتوان دو سنت - اگزوپری نامه به یک گروگان ترچمه کاوه نقوی چاپ دوم کتاب روشن 1385
از مرده ها باید مرده ساخت. در این صورت آنها، در نقش مرده ی خود، حضور دیگری خواهند یافت. ص 26
از آنجا که بیابان هیچ گونه غنای ملموسی را ارائه نمی دهد و در صحرا چیزی شنیده و دیده نمیشود، و از / آنجا که زندگی درونی انسان نه تنها به خواب نمی رود، بلکه تقویت نیز میشود، ناچار باید اعتراف کنیم که روح انسان بدوا به وسیله نیازهایی نامرئی به جنب و جوش در می آید. انسان را ذهنش اداره میکند. در بیابان، من همان قدر می ارزم که خدایانم ارزش دارند.
ص 38 / 39
سن انسان موضوع قابل توجهی است. تمام زندگی او را خلاصه میکند. پختگی یک انسان به آهستگی به دست می آید. این پختگی در زندگی موانع بسیاری را مغلوب میکند. از جندین بیماری سخت شفا می یابد، دردهای بسیاری را آرام میکند، بر ناامیدی چیره میشود، و خطرکردنهایی را می پذیرد که اغلب حتی آگاهانه نیست. این پختگی از درون امیال، امیدها، تاسفها، فراموشیها، و عشقها سامان می یابد. سن انسان محموله زیبایی از تجربه ها و خاطرات اوست. به رغم دامها، آزمونها، و دست اندازها مانند یک ارابه خوب در ورای مکان لنگ لنگان به جلو رفتن ادامه داده ایم. حالا به لطف همسویی نیک بختیها به اینجا رسیده ایم. من سی و هفت سال دارم، و اگر خدا بخواهد این ارابه خوب، محموله خاطراتش را دورتر نیز خواهد برد. ص ۵۳
... دیگر چریکها نیز دوباره انسان شدند و من، همانند ورود به کشوری جدید و آزاد، وارد لبخند همه آنها شدم. همان طور که در گذشته وارد لبخند نجات دهندگانمان در صحرا شده بودم. رفقایی که ما را پس از چندین روز جست و جو پیدا کرده بودند و در نزدیکترین محل ممکن فرود آمده بودند، با قدمهای بلند، در حالی که آشکارا مشکهای آب را تکان می دادند، به ما نزدیک می شدند. وقتی غریق بودم لبخند غریقانم، میهنی را به خاطرم می آورد که در آن بسیار سعادتمند بوده ام. خشنودی واقعی، خشنودی هم سفره بودن است. نجات دادن، فرصتی برای این خشنوی بود. آب به خودی خود قدرت شادمانی ندارد، مگر اینکه نخست هدیه حسن نیت انسانها باشد. مراقبتی که از مریض می شود، استقبال از یک تبعیدی، و حتی خود گذشت، ارزشی ندارد، مگر به لطف لبخندی که مجلس را نورانی میکند. ما فراتر از زبانها، طبقات، و احزاب و گروهها در یک لبخند به هم می پیوندیم. ما وفاداران یک کلیسا هستیم، با رسوم و سنتهایش، من و کسان من .... ص ۵۶
آیا این کیفیت شادی با ارزشترین میوه تمدن ما نیست؟ یک حکومت جبار تمامیت خواه نیز میتواند نیازهای مادی ما را تامین کند. ولی ما احشام پرواری نیستیم که وفور نعمت و آسایش تنها برای سعادت ما کافی باشد. برای ما، که در آیین احترام به انسان پرورش یافته ایم، برخوردهای ساده ای که گاه به جشنهای خارق العاده تبدیل میشوند، اهمیت بسیار دارند. حرمت انسان! حرمت انسان!... این سنگ محک است! وقتی یک هوادار نازیسم فقط به کسانی احترام می گذارد که شبیه خودش باشند٬ فقط به خودش احترام میگذارد. او تضادهای خلاق را نفی میکند، امید به هر گونه تعالی را / تخریب میکند، و برای هزار سال یک لانه موریانه ماشینی را جایگزین بشریت میکند. نظم برای نظم، قدرت ذاتی انسان را برای تغییر خود و جهان اخته میکند. زندگی، نظم را می آفریند ولی نظم، زندگی را خلق نمیکند. ص ۵۷ / ۵۸
... اختلاف در روشهایمان باعث میشود تا متوجه نشویم که همگی به سمت مقصد مشترکی می شتابیم. ص ۵۹
در عرصه تفکر باید به انسانی که در جهت ستاره من گام بر میدارد احترام بگذارم. ص ۶۰
تمدن، ابتدا بر محتوا بنا میشود. این تمدن در انسان، به صورت تمایلی کورکورانه نسبت به نوعی مهر و محبت است. بعدا انسان پس از اشتباه پشت اشتباه راهی می یابد که به آتش منتهی میشود. ص ۶۰
از تو سپاسگزارم که مرا چنانکه هستم پذیرا میشوی. دوستی که مرا داوری کند به چه کارم می آید؟ اگر دوستی را که می لنگد سر سفره ام دعوت کنم، تقاضا میکنم که بنشیند، از او نمیخواهم که برقصد. ص ۶۲
((نامه به یک گروگان پنجاه ساله یهودی در فرانسه اشغال شده توسط آلمانی ها))
وطن و خویشاوندی لبخند
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi

... دیگر چریکها نیز دوباره انسان شدند و من، همانند ورود به کشوری جدید و آزاد، وارد لبخند همه آنها شدم. همان طور که در گذشته وارد لبخند نجات دهندگانمان در صحرا شده بودم. رفقایی که ما را پس از چندین روز جست و جو پیدا کرده بودند و در نزدیکترین محل ممکن فرود آمده بودند، با قدمهای بلند، در حالی که آشکارا مشکهای آب را تکان می دادند، به ما نزدیک می شدند. وقتی غریق بودم لبخند غریقانم، میهنی را به خاطرم می آورد که در آن بسیار سعادتمند بوده ام. خشنودی واقعی، خشنودی هم سفره بودن است. نجات دادن، فرصتی برای این خشنوی بود. آب به خودی خود قدرت شادمانی ندارد، مگر اینکه نخست هدیه حسن نیت انسانها باشد. مراقبتی که از مریض می شود، استقبال از یک تبعیدی، و حتی خود گذشت، ارزشی ندارد، مگر به لطف لبخندی که مجلس را نورانی میکند. ما فراتر از زبانها، طبقات، و احزاب و گروهها در یک لبخند به هم می پیوندیم. ما وفاداران یک کلیسا هستیم، با رسوم و سنتهایش، من و کسان من ... ص ۵۶ نامه به یک گروگان
لینک خلاصه کتاب در صفحه مستقل
از کلیله و دمنه
by: مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
کلیله و دمنه
میراث ادبی ایرانی اگر نگوییم که همه حافظه تاریخی ایرانیان رو به همراه دارد لااقل بخش عمده و قابل استناد آن به شمار میرود.نسبت کلیله و دمنه با وبلاگ نویسی چیست؟ این را به علاقمندان وا میگذریم و خودمان بعنوان حضرت سلطانی رو به سرای نگارش می آوریم تا توانیم دلی بدست آریم. امید آنکه دل ما را نشکنید. سرگذشت کلیله و دمنه پادشاه ایران خسرو انوشیروان (کسری) با فرستادن برزویه طبیب به میان هندوان از کتب آنان نسخه برداری کرد. کلیله و دمنه ی عزیز که موافق طبع شاهان و وسیله تحکیم دانش حکومت بود بدینسان به ایران راه یافت. ایرانیان بر ده باب آن شش باب افزودند.بزرگمهرحکیم نیز بر آن مقدمه نوشت و در دوره اسلامی به همت ابن مقفع به عربی ترجمه شد و به خواست نصر بن احمد امیر سامانی رودکی به نظم درآورد و نهایت ابوالمعالی نصرالله منشی به فارسی برگرداند ولی چه برگردانی که هندی – پهلوی – عربی بودن آن یکسره پشتوانه محتوای غنی اثر فارسی شد.همینکه بزرگانی چون برزویه و بزرگمهر و ابن مقفع و نصرالله منشی واسطه این انتقال بودند اشارتی است به عظمت اثر. گزیده میخواهم برای شما خواننده احتمالی وبلاگم به سلیقه خودم گزینشی کنم از این مخزن ارزشند به قصد فایدت. پس بسم الله .... ابوالمعالی: سپاس و ستایش مر خدای را جل جلاله که آثار قدرت او بر چهره روز روشن تابان است وانوار حکمت او در دل شب تاری درخشان و بخشاینده ای که تار عنکبوت را سد عصمت دوستان کرد. جباری که نیش پشه را تیغ قهر دشمنان گردانید. در فطرت کاینات بوزیر و مشیر و بمعاونت و مظاهرت محتاج نگشت و بدایع ابداع را در عالم کون و فساد پیدا کرد و آدمیان را به فضیلت نطق و مزیت عقل از دیگر حیوانات ممیز گردانید و برای ارشاد و هدایت ایشان رسولان فرستاد تا خلق را از ظلمت جهل و ضلالت نفس برهانیدند و صحن گیتی را بنور علم و معرفت آذین بستند و .... درود و سلام و تحیات و صلوات ایزدی بر ذات معظم و روح مقدس مصطفی(ص) و اهل بیت و اصحاب و اتباع و یاران و اشیاع او باد. درودی که امداد آن بر امتداد روزگار متصل باشد و نسیم آن گرد ازکلبه ی عطار بر آرد.... چه تنفیذ شرایع دین و اظهار طرایق و شعایر حق بی سیاست پادشاه دیندار صورت نبندد و اشارت حضرت نبوت بدین معنی وارد است که: الدین و الملک توامان. و بحقیقت بباید شناخت که پادشاهان اسلام سایه آفریگارند عز اسمه که روز زمین بنو عدل ایشان جمال گیرد و بهیبت و شوکت ایشان آبادانی جهان.... در ترجمه سخنان اردشیر بابک آورده اند که ... چنین باشد که ملک بی مرد مضبوط نشود و مرد بی مال قایم نگردد و مال بی عمارت بدست نیاید و عمارت بی عدل و سیاست ممکن نگردد و برحسب این سخن میتوان شناخت که آلت جهانگیری مال است و کیمیای مال عدل و سیاست است و فایده در تخصیص عدل ئوسیاست و ترجیح آن بر دیگر اخلاق ملوک آنست که .... مقدمه بزرگمهر:این کتاب کلیله و دمنه فراهم آورده علما و براهمه هند است در انواع مواعظ و ابواب حکم و امثال ... بر این جمله وضعی دست داد که سخن بلیغ با معانی بسیار از زبان مرغان و بهایم و وحوش جمع کردند و چند فایده ایشان را اندران حاصل آمد. اول آنکه در سخن مجال تصرف یافتند تا هر باب که افتتاح کردند بتمامت اشباع برسانیدند و دیگر آنکه پند و حکمت و لهو و هزل بهم پیوستند تا حکما آن را برای استفادت مطالعه کنند و نادانان برای افسانه بخوانند و احدات متعلمان(مبتدیان دانشجویان) بطریق تحصیل و موعظت نگرند و ضبط آن بر ایشان سبک خیزد و چون در کهولت و موسم عقل و تجربت رسند و در آن محفوظ تاملی کنند صحیفه دل را پر فواید بینند و ناگاه بر ذخایر نفیس و گنجهای شایگانی مظفر شوند و مثال این همچنان است که مردی در حد بلوغ بر سر گنجی افتد که پدر از جهت او نهاده باشد فرحی بدو راه یابد و در باقی عمر از کسب فارغ آید.... به حقیقت بباید دانست که فایده در فهم است نه در حفظ ....و عاقل باید که در فاتحت کارها نهایت اغراض خویش پیش چشم دارد و پیش از آنکه قدم در راه نهد مقصود معین گرداند و الا واسطه ی آن بحیرت کشد و خاتمت به هلاک و ندامت انجامد و بحال خردمند آن لایقتر که همیشه طلب آخرترا بر دنیا مقدم دارد .... در هر زیانی زیرکی است لیکن از وجه قیاس آن نیکوتر که زیان دیگرانرا دیده باشد و سود تجگارب ایشان برداشته چه اگر از این طریق عدول افتد هر روز مکروهی یابد .... بر خردمند واجب است که بقضاهای آسمانی رضا دهد و بدان ایمان آرد و جانب حزم را هم مهمل نگذارد و در عموم احوال از غفلت و کاهلی تجنب واجب شناسد و هر کار که مانند آن بر خویشتن نه پسندد در حق دیگران روا ندارد ....