لینک مطلب:
رویز پرستویی در گفت وگویی با انتقاد شدید از توقیف فیلمهای کتاب قانون و صد سال به این سالها گفت :اینکه راحت بنشینیم وبی توجه به زحمات دوستان وسینماگران فیلمی را توقیف کنیم دوراز عدالت است. پرستویی در این گفت وگو در پاسخ به سوالی که چرا از قبول برگزاری بزرگداشت خود در جشنواره امسال طفره رفتید گفته است :وقتی قرار است از کسی تجلیل کنیم حتما او برای ما فرد موجهی است اما من طی دوسال گذشته با تمام عشق واحساسم دوفیلم کار کرده ام که از اکران ونمایش آنها ممانعت به عمل آمد .اینها نباید مرا تجلیل کنند بلکه باید مرا تعدیل کنندیعنی من برخلاف شئونات وقاونین کاری راانجام داده ام .یعنی برخلاف نظام جمهوری اسلامی کار کرده ام .اگر چنین است چرا به من اجازه کار کردن می دهند. وی درادامه این گفت وگو گفت :به خدا قسم برخی اوقات من از دیدن فیلمهای روی پرده خجل می شوم و شرم دارم که حتی آنها راببینم
Home Archive آذر ۸٩ آبان ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ خرداد ۸٩ اسفند ۸۸ دی ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آذر ۸٦ آبان ۸٦ مهر ۸٦ شهریور ۸٦ امرداد ۸٦ تیر ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ خرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤ آبان ۸٤ مهر ۸٤ شهریور ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ خرداد ۸٤ اردیبهشت ۸٤ فروردین ۸٤ اسفند ۸۳ بهمن ۸۳ دی ۸۳ آذر ۸۳ مهر ۸۳
لینک مطلب:
بانی فیلم :سینماگران ایرانی دریادداشتهایی به بررسی چشم انداز سینمای ایران درسال ۸۸ و ارزیابی سینمای ایران درسال ۸۷ پرداختند.رضاکیانیان معتقد است :من اهل پیش بینی نیستم و اتفاقات را به هیچ وجه نمی توان پیش بینی کنم .ضمن اینکه رخدادها را درایران نمی توان حدس زد .ماملتی هستیم که هر لحظه خودمان را سورپرایز می کنیم .کیانیان درادامه می گوید :دوتا فیلمهایم در سال ۸۷نمایش داده نشد (خاک آشنا وصد سال به این سالها)به همین دلیل حال خوبی ندارم
برای مشهور و ماندگار شدن راه های زیادی وجود دارد. گاهی در کنار چاه زمزم میتوان دانش آموخت و سالک و خدایی شد و گاهی وقیحانه عمل کرد و نامی در کرد. ظاهرا مدتهاست که نیک آهنگ راه دوم را برگزیده است.
========================
استقلال اصحاب رسانه در کشورهای مختلف به معنای استقلال از قدرت های رسمی و متنفذین محدود کننده آزادی است. اگر هوشیاری اش را از دست داده به دلیل الزامات انتخابات نخستین است. حساب خود را از مردم و اصلاحات جدا کردن یعنی انتخاب "بیگانگان داخلی و خارجی". نوع داخلی آن ظاهر قابل تحمل تری دارد ولی نیک آهنگ نوع خارجی آن را ترجیح داده است. شاید انتخاب بیگانگان خارجی، به خاطر محیط زندگی اش باشد و اگر در داخل ایران بود یا قصد بازگشت به کشور داشت، نوع اول را ترجیح میداد. الله اعلم
===========================
نمیتوان تصور کرد که نیک آهنگ نمیفهمند که چه میکند. ولی ظاهرا نمیداند که مظلومیت سید محمد خاتمی را به ظلم و ستم تبدیل کردن از هیچ کسی بر نمی آید. ناکسان که جای خود دارند.
آخرین خدمت هنرمندانه نیک آهنگ کوثر را ببینید:

با خاتمی برای اجماع اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری می مانیم. ان شاء الله
لینک مطلب:
مهمتریت خواسته ای که از رئیس دولت آینده ایران دارم آن است که به آزادی فردی و آزادی جامعه مجالی دهد و بگذارد جامعه در فضایی آزاد تنفس کند. از رئیس جمهور آینده می خواهم که برخلاف سالیان اخیر به آزادی مخالف احترام بگذارد و قبول کند که هر فرد در جامعه ما می تواند هر طور دلش خواست بیندیشد و قبول کند که این جامعه نیاز به آزادی در همه حوزه های فکری و اجتماعی دارد
لینک مطلب از دستنوشته ها:
به نام خدا
بچه ها سلام.
نظراتتون رو خوندم..ضمن تشکر از شما لازم دونستم این دست نوشته رو بنویسم.
سال ۷۷ زمانی که برای اولین بار جلوی دوربین تلوزیون امدم هرگز فکر نمی کردم تا اینجا ادامه پیدا کند چون مثل خیلی از ادم ها که عاشق اجرا بودند من هم دوست داشتم در برنامه ای حضور پیدا کنم.به همین دلیل هم توان و قابلیت هامو به کار گرفتم تا ثابت کنم می توانم در این کار موفق باشم.اما حالا با گذشت سال ها احساس می کنم تنها من نیستم که تصمیم می گیرم بلکه تقدیر و سرنوشت نیز تاثیر بسزایی در زندگی دارد چرا که امروز دیگه فقط به فکر اجرا در تلوزیون و بودن روی انتن نیستم.چرا که با تجربه در این چند سال متوجه شدم انسان برای تکامل نیاز به پیشرفت و تحول دارد.
امروز ما زاییده افکار و ورویاهای دیروز ماست پس بیایید از همین الان افکار بهترو بزرگ تری در ذهنمان داشته باشیم تا در سایه توکل به خدا و همت و تلاش خودمان در اینده به ان ها برسیم
.
.
دوستان خوبم نگرانی شما به نوعی من رو شرمنده و متاثر می کند ولی مطمئین باشید در فضای فعلی که همه برنامه ها بدون شک شباهت های زیادی به یک دیگر پیدا کرده اند ادامه این روند برای خود من غیر منطقیست چرا که ما همیشه به نو شدن و تازگی فکر می کنیم و زحمتی که با این هدف مخاطبین ما نیز سلیقه و گرایششان قطعا تغییر خواهد کرد و بدین دلیل به جای دیدن برنامه های روزمره برنامه هایی که می تواند اگاهی و سطح بینش شما را افزایش دهد انتخاب می کنید.
.
امیدوارم که مانیز در این راستا به اهدافمان برسیم. هر چند هر کاری دشواری ها و نقایص خاص خودش را خواهد داشت اما چون هدفمان متعالیست ان اشکالات به مرور برطرف خواهند شد.
یادتان باشد که زندگی ازمون و خطاست و در سایه این تجربیات است که انسان به تکامل می رسد.
.
.
تا دست نوشت بعدی…..دست علی یارتون خدانگهدارتون
ایران ای سرای امید
بر بامت سپیده دمید
بنگر کزین ره پر خون
خورشیدی خجسته رسید
اگر چه دلها پر خون است
شکوه شادی افزون است
سپیده ما گلگون است ِ وای گلگون است
که دست دشمن در خون است
ای ایران غمت مرساد
جاویدان شکوه تو باد
راه ما راه حق راه بهروزی است
اتحاد اتحاد رمز پیروزی است
صلح و آزادی جاودانه در همه جهان خوش باد یادگار خون عاشقان،
ای بهار تازه جاودان در این چمن شکفته باد
=============
این ترانه با صدای شجریان واقعا خاطره انگیز است! برای شنیدن صدا به لینک مرجع مراجعه فرمایید.
فعالین حوزه فیلم و تئاتر و سینما بعد از انقلاب با نشیب و فرازی همچنان به فعالیت خود ادامه دادند و تعداد اندکی از هنرمندان این حوزه به خارج از کشور رفتند ولی در حوزه موسیقی که مورد انتقاد شدید بودند، ساختار گذشته فروپاشید.

بعضی از اصحاب رسانه به تدریج در حوزه رسانه های سیاسی فعال میشوند و رنگ و بوی سیاست میگیرند. با توجه به عدم بلوغ فضای سیاسی کشور و به طور مشخص فقدان رابطه منظم فکری بین مبدء اندیشه سیاسی و فعالین سیاسی، این افراد به صورت فعالان سیاسی و بدون رابطه با مبدء فکر سیاسی در می آیند و به دلیل موقعیت رسانه ای شان، زیر سایه نقش رسانه ای تاثیرگذارشان فعالیت سیاسی میکنند.
نوسان هویت و موقعیت آنان در عرصه فعالیت سیاست و رسانه تابعی است از مجموعه متغیرهای شخصی و عمومی آنهاست و کمتر به تلاش جمعی اندیشمندان و کنشگران سیاسی در قالب حزب و گروه سیاسی مرتبط میشود.
مزایای نقد دیگران از موضع ژورنالیست مستقل موجب میشود که فعالیت سیاسی خود را ذیل پوشش فعالیت رسانه ای انجام دهند به امید اینکه هزینه های سنگین فعالیت سیاسی را کمتر بپردازند، ولی در عمل هزینه های فعالیت سیاسی را می پردازند. از جنس سئوالات و جهت گیری هایشان میتوان سمت و سو و ماهیت متغیر فعالیت سیاسی شان را به خوبی دریافت.
با تغییر گرایش عمومی روشنفکری جامعه، این فعالین سیاسی به ظاهر ژورنالیست، شدیدا متاثر میشوند و تغییر مسیر و سرعت میدهند.
در مورد نیک آهنگ کوثر نیز احتمالا و به تدریج شاهد جرخش های بیشتری از وی بعنوان یک فعال سیاسی خواهیم بود. این چرخش ها گاهی انبساطی و متضمن خروج از محور رسانه ای و روشنفکری است و گاهی بالعکس انقباضی و همگرایانه با اصحاب رسانه و فعالین سیاسی داخلی است.
نیک آهنگ ضمن حفظ ادبیات پرخاشگرایانه اش، همانند حسین درخشان با تعدیل نسبی ظاهر ادبیاتش و ضمن فریاد مرز بندی هایش، به اردوگاه منتقدین نرم تر باز میگردد تا بتواند مواضع فعال سیاسی بودنش را در رفتار رسانه ای اش پوشش دهد. رفتار پیشین و تا حدی فعلی وی آنقدر پرخاشگرایانه و ضد چارجوب هاست که در قالب فعال سیاسی اصلاحگر نیز نمیگنجد چه برسد به اهل رسانه بودن و احیانا شخصیت مستقل رسانه ای بودن. به همین دلیل به احتمال زیاد، سیاست بازگشت در پیش خواهد گرفت و از مسیری که احمد باطبی و محسن سازگارا رفته اند، نخواهد رفت.
لینک مطلب:
دیرم شده بود ولی تاکسی توی ترافیک گیر کرده بود و جلو نمی رفت. از مردی که پهلویم نشسته بود، پرسیدم؛ «ببخشید ساعت چنده؟» مرد گفت؛ «ساعت ندارم.» از خانمی که آن طرف مرد نشسته بود، پرسیدم؛ «عذر می خوام، شما ساعت دارید؟» زن گفت؛ «ساعتم کار نمی کنه.» از پسر جوانی که جلو نشسته بود ساعت را پرسیدم، ساعت پسر جوان هم کار نمی کرد. راننده هم ساعت نداشت. به راننده گفتم؛ «می شه رادیوی ماشین تون رو روشن کنید؟» راننده رادیو را روشن کرد. گوینده داشت حرف می زد ولی ساعت را اعلام نمی کرد. پرسیدم؛ «هیچ کدوم موبایل هم ندارید؟» دو نفر موبایل داشتند ولی ساعت موبایل شان کار نمی کرد. از پسر جوان خواهش کردم شماره ساعت گویا را بگیرد. پسر جوان گرفت و گفت؛ «جواب نمی ده.» عصبانی شدم، گفتم؛ «یعنی چی، من چه جوری بفهمم ساعت چنده؟» راننده گفت؛ «چرا عصبانی هستید؟» گفتم؛ «برای اینکه قرار داشتم ولی دیرم شده.» راننده گفت؛ «دیر نشده.» گفتم؛ «یعنی چی؟» گفت؛ «از امروز صبح تمام ساعت های دنیا از کار افتاده. هیچ کس تو دنیا نمی دونه ساعت چنده.» از مرد کناری ام پرسیدم؛ «راست می گن؟» مرد گفت؛ «بله» گفتم؛ «یعنی زمان از دست رفته؟» راننده گفت؛ «بله.»
تحریم و فراموشی و بی توجهی به تحریمی های لجوج حق مسلم ماست
لینک مطلب:
"ما" گروهی بیشماریم، ما آنهایی هستیم که اصلاحات را به حکومت تحمیل کردیم، و وقتی تردید کردیم و سست شدیم، دولت و قدرت را از دستمان درآوردند. ما دولت را میخواهیم چون دولت حق ملت است و ما ملتیم. ما قدرت را میخواهیم، چون ملت شایستهترین مالک برای قدرت است و ما ملتیم. ما ثروت ملیمان را میخواهیم چون ثروت ملی متعلق به مردم است و ما همه این چیزها را با آمدن به خیابان از شما میگیریم، روز 22 خرداد ما هستیم و شما
هر بار در هر انتخاب سعی میکردیم آنان را قانع کنیم تا بیایند و رای بدهند، اما امروز وقت ما ارزشمندتر از آن است که با دوستان تحریمی تلفاش کنیم. ما باید تمام خوابماندگان را بیدار کنیم، کسانی که ماشین پیدا نمیکنند به سر صندوقها برسانیم، به کسانی که گوششان نمیشنود خبر انتخابات را بدهیم، آنهایی که دودل هستند از تردید بیرون بیاوریم، آنهایی که سووال دارند قانع کنیم، آنهایی که خوابشان برده است بیدار کنیم، اما ما وقتی نداریم که برای کسانی که خودشان را به خواب میزنند صرف کنیم. ما کار داریم، صد روز وقت داریم و باید صد روز این ما را جمع کنیم و برای خاتمی تبلیغ کنیم تا "ما" پیروز انتخابات باشد
عمویی دارم پیر، او فکر میکند وقتی حواسش نبوده انقلابش را دزدیدهاند، او سالهاست به کالیفرنیا رفته است، او نمیخواهد به خاتمی رای بدهد، او منتظر است احمدینژاد آنقدر کشور را نابود کند تا مردم بیدار بشوند [...] تا او برگردد و آن را دوباره بسازد. او تحمل هوای دودآلود تهران را ندارد، او تحمل ندارد کسی سر نوهاش حجاب بگذارد، او دوست ندارد کسی را با ریش ببیند، او ایران را میخواهد به همان سی سال قبل برگرداند و منتظر است ساعتها به عقب بروند تا او به گذشته برگردد. او حاضر نیست یک قدم هم از خواستههای خودش کوتاه بیاید
مطلب کامل را در ادامه بخوانید
گفتم نامه را برای خاتمی مینویسم، همو که هشت سال امید و هشت سال شور و هشت سال آزادی را به او مدیونم و چنانش دوست میدارم که میتوانم کلمه را باران کنم، دانه دانه، ببارم نرم نرم و بگویم که تمام آن سالها را به روز باید کنند و تمام آن روزها را باید ساعت ساعت بشمارند و تمام آن ساعات را دقیقه دقیقه باید بگذرانند تا بدانند ما چه لحظههایی را در روزگار تو گذراندیم. اما باران نمیشوم و چنین نمیبارم، چراکه اگر چه او را دوست میدارم و حرمتش میگذارم، اما آنچه میکنم برای او نیست. میخواهم خاتمی بیاید، اما نه بهخاطر آنکه او را دوست میدارم، و نه بهخاطر آنکه میخواهم بیاید تا از شر نکبت موجود [...] راحت شویم، نه، خاتمی را برای خودمان دوست میدارم.
اصلا خاتمی مهم نیست، احمدینژاد هم مهم نیست، این "ما" هستیم که موضوع اصلی زندگی هستیم. نامهام را برای "ما" مینویسم. "ما" میخواهیم که احمدینژاد برود و چنان میکنیم که برود و "ما" میخواهیم خاتمی بیاید و چنان میکنیم که بیاید. ما میخواهیم، چون سرنوشت ما و سرنوشت میهن ما و سرنوشت زندگی ما و سرنوشت فرزندان ما را در این روزها رقم میزنند. ما میخواهیم و میکنیم و میتوانیم و هستیم و تا آخرین لحظهای که به آنچه میخواهیم نرسیدهایم، نخواهیم ایستاد. ما میخواهیم.
"ما" تصمیم گرفتهایم که سرنوشتمان را تغییر بدهیم. ممکن است صد و بیست روز دیگر، به راست یا دروغ، بگویند که نگذاشتند یا نتوانستیم کاری که میخواهیم بکنیم. بیتردید رنج خواهیم کشید، اما حداقل میدانیم که هر آنچه از دست و زبانمان میآمد کردیم و نتوانستیم. دیگر از آینه خجالت نمیکشیدیم که چرا میتوانستی و نکردی؟ چرا روزی که باید تا صبح مینوشتی تا مردم را به خیابان بکشانی ننوشتی و خوابیدی؟ چرا روزی که باید از صبح تا شب در خیابان میرفتی تا برای مردم بگویی این نکبتی که در آن زندگی میکنند حقیر و زشت است و حق آنان بزرگتر از این است، نرفتی و در خانه ماندی و از قطار سرنوشت جا ماندی؟ ما به آینه نگاه میکنیم و با خودمان عهد میکنیم تا هر آنچه از دستمان میآید بکنیم. ما تصمیم گرفتهایم سرنوشتمان را تغییر بدهیم.
"ما" میدانیم که اگر همهمان به خیابان بیاییم، اگر همهمان سرنوشتمان را بنویسیم، اگر همهمان با صدای بلند از حقمان، از سرنوشتمان، از نظرمان و از زندگیمان دفاع کنیم، دیگر سیاهجامگانی [...] که پول میگیرند تا به نفع پادگانها رای بدهند، نخواهند توانست نعره بکشند که صندوقها از آن آنان است. ما حق داریم و میخواهیم از حقمان استفاده کنیم. برادر من! خواهر من! دوست من! در انتخابات قبل، یا در همین هفته قبل، به تو گفتم که چون تو تحریم کردی چنین بلایی سر ما آمد. دیگر این را تکرار نمیکنم، این تقصیر تو نبود، تقصیر از ناتوانی ما بود که نتوانستیم "ما" را به خیابان بیاوریم. اگر ملت آمده بودند، هیچ کسی نمیتوانست صندلی ریاست جمهور ملت را از ما بدزدد و کرسیهای مجلس را از ما بدزدد، تقصیر تو نبود، تقصیر "ما" بود.
برادر من! خواهر من! تقصیر تو نیست که نمیخواهی به خاتمی اعتماد کنی، این حق توست. تقصیر تو نیست که فکر میکنی خاتمی برای تو کاری نکرد، تو حق داری این چنین فکر کنی. من نمیخواهم این حق را از تو بگیرم و تو را مجبور کنم چنان کنی که من میخواهم. نمیخواهم تو را متهم کنم که مقصر نکبتی هستی که بر سرمان آمده است. ما اگر ایستاده بودیم، اگر ایمان داشتیم، اگر زحمت کشیده بودیم، اگر با چنگ و دندان از حقمان دفاع کرده بودیم، مجبور نبودیم تو را متهم کنیم و حالا چهار سال سیاه را به بطالت و سیاهی تلف نمیکردیم. تقصیر از تو نبود، تقصیر از "ما" بود.
"ما" گروهی بیشماریم، ما آنهایی هستیم که اصلاحات را به حکومت تحمیل کردیم، و وقتی تردید کردیم و سست شدیم، دولت و قدرت را از دستمان درآوردند. ما دولت را میخواهیم چون دولت حق ملت است و ما ملتیم. ما قدرت را میخواهیم، چون ملت شایستهترین مالک برای قدرت است و ما ملتیم. ما ثروت ملیمان را میخواهیم چون ثروت ملی متعلق به مردم است و ما همه این چیزها را با آمدن به خیابان از شما میگیریم، روز 22 خرداد ما هستیم و شما.
دوستان سادهای دارم من، بعضیشان فکر میکنند اگر رای ندهند، حکومت مشروعیتاش را از دست می دهد، آنها سالهاست رای نمیدهند و باز هم حکومت [...] توی سر ما و آنها میزند و آنها دلشان به این خوش است که شناسنامهشان پیردخترباکرهای است که میتوانند سالها بعد به شاهزادهای یا رفیقی یا ژنرالی یا قهرمانی بفروشندش.
هر بار در هر انتخاب سعی میکردیم آنان را قانع کنیم تا بیایند و رای بدهند، اما امروز وقت ما ارزشمندتر از آن است که با دوستان تحریمی تلفاش کنیم. ما باید تمام خوابماندگان را بیدار کنیم، کسانی که ماشین پیدا نمیکنند به سر صندوقها برسانیم، به کسانی که گوششان نمیشنود خبر انتخابات را بدهیم، آنهایی که دودل هستند از تردید بیرون بیاوریم، آنهایی که سووال دارند قانع کنیم، آنهایی که خوابشان برده است بیدار کنیم، اما ما وقتی نداریم که برای کسانی که خودشان را به خواب میزنند صرف کنیم. ما کار داریم، صد روز وقت داریم و باید صد روز این ما را جمع کنیم و برای خاتمی تبلیغ کنیم تا "ما" پیروز انتخابات باشد.
عمویی دارم پیر، او فکر میکند وقتی حواسش نبوده انقلابش را دزدیدهاند، او سالهاست به کالیفرنیا رفته است، او نمیخواهد به خاتمی رای بدهد، او منتظر است احمدینژاد آنقدر کشور را نابود کند تا مردم بیدار بشوند [...] تا او برگردد و آن را دوباره بسازد. او تحمل هوای دودآلود تهران را ندارد، او تحمل ندارد کسی سر نوهاش حجاب بگذارد، او دوست ندارد کسی را با ریش ببیند، او ایران را میخواهد به همان سی سال قبل برگرداند و منتظر است ساعتها به عقب بروند تا او به گذشته برگردد. او حاضر نیست یک قدم هم از خواستههای خودش کوتاه بیاید.
عموجان! اسماعیل عزیز! دکتر! هادی جان! رفیق قدیمی! ما تو را دوست داریم، به تو احترام میگذاریم. میدانیم که وقتی میرفتی اصلا فکرش را هم نمیکردی که سی سال بمانی، اما ماندی، کم کم به آن آب و هوا عادت کردی، کم کم به دموکراسی و آزادی معتاد شدی و حالا نمیتوانی یک قدم هم کوتاه بیایی، اگر اینجا بیایی یک هفته نشده مریض میشوی. ما میدانیم موضوع رای ندادن در انتخابات برای مبارزات آخر هفته تو حیثیتی است، اما رای دادن برای هر روز ما زندگی است.
ما در این سی سال به هوای مسموم تهران عادت کردیم و دیگر وقتی سرب وارد ریهمان میشود سرفه نمیزنیم، ما هوای آلوده دوست نداریم، اما یک نفر باید بماند تا این هوای آلوده و این وضع ناگوار را درست کند. ما ماندهایم تا ایران را درست کنیم، [...] ما بهسختی از فیلترها عبور میکنیم تا بتوانیم خبرها را به مردم برسانیم، تا بتوانیم یک فضا برای نفس کشیدن و یک پنجره برای بودن بسازیم. ما به سانسور عادت کردیم، نه بهخاطر اینکه سانسور را دوست داریم، بهخاطر اینکه در اینجا وقتی کتاب مینویسی ده هزار نفر آن را میخوانند، ما میخواهیم در همین جا تا میتوانیم کتاب چاپ کنیم. ماندن در ایران برای ما یک اجبار نیست، بلکه عشق است، ماندن در ایران برای ما یک انتخاب نیست، بلکه تنها راه نجات میهن است. ماندن در ایران و تغییر ایران به آن صورت که "ما" میخواهیم، حق ماست. ما این حق را روز 22 خرداد میگیریم.
عموجان! امیدوارم بهزودی شرایط کشور چنان شود که حتی تو هم بتوانی تاب تهران را بیاوری و حتی شده است برای چند روز برگردی، اما اگر نمیخواهی اینجا زندگی کنی و نمیتوانی اینجا را تحمل کنی، نگو که برای مراد سیاسی تو [...] باید کشور هم نابود شود. کشور یعنی ما، و ایران یعنی سرزمینی که ما در آن نفس میکشیم. ما همین کشور را دوست داریم، ما میخواهیم دموکراسی را به سرزمینی بیاوریم که مردمش فارسی حرف میزنند، [...] ما میخواهیم در دکه روزنامهفروشی میدان گلها دویست روزنامه را با خط قشنگ فارسی ببینیم، [...] ما سی سال است که تلاش میکنیم تا روزنی باز کنیم، به ما نگو که بیفایده است، ما مجبوریم. این را بفهم!
"ما" از احمدی نژاد بدمان میآید، نه بهخاطر اینکه با او دشمن هستیم، نه، از او بدمان میآید بهخاطر اینکه او کوتاهفکرتر از مردم ماست، او کمسوادتر از متوسط ایرانیان است، او ناتوان است، او زندگی خطرناکی برای ما درست کرده. ممکن است بگویند لایق هر ملت حاکمی است که دارد، این درست و دقیقا به همین دلیل ما نمیخواهیم شبیه احمدینژاد باشیم. برای همین است که میخواهیم او برود، ما نمیخواهیم هر روز بگویند رئیس جمهور ما احمدینژاد است، ما نمیخواهیم ما را مسخره کنند، ما نمیخواهیم سرافکنده باشیم، ما میخواهیم سرمان را بلند کنیم و وقتی رئیس جمهورمان از صلح و آشتی و آزادی و عدالت حرف میزند، با لذت به چهرهاش نگاه کنیم و با غرور نگاهش کنیم و در دلمان افتخار کنیم که او را انتخاب کردیم. ما میدانیم که روزی که تلویزیونها و رسانههای جهان خبر شکست احمدینژاد را بدهند، جهان با انگشت ملت بزرگ ایران را نشان خواهد داد و ما غرق در افتخار و بزرگی خواهیم شد. ما میخواهیم بزرگ باشیم.
ما میخواهیم به خاتمی رای بدهیم. نه بهخاطر اینکه دوستش داریم، مطمئنا اگر کسی بهتر از او بود، به او رای میدادیم، بهخاطر اینکه می خواهیم سرزمینمان را نجات دهیم. "ما" بیش از آن که خاتمی را بخواهیم، پیروزیمان را میخواهیم. روزی که خبر انتخاب احمدینژاد داده شد، یک ملت مردد و بیفکر و یک مشت سیاستمدار بیبرنامه [...] شکست خورده بود. سه سال و هفت ماه و بیست و شش روز است که ننگ این شکست بر پیشانی ماست، "ما" برای حفظ شخصیت ملتمان، برای نمایش توانایی ملتمان، برای نشان دادن دانایی و تواناییمان نیاز به پیروزی داریم و خاتمی راهی به سوی پیروزی ماست.
"ما" میخواهیم پیروز شویم، ما باید با تمام نیرو و اراده به میدان بیاییم، ما برای جنگیدن و پیروزی میآییم، ما در این سی سال [...] هزاران کشف تازه کردهایم و هزاران پیام تازه ساختهایم، ما موسیقی مدرن و کتاب تحقیقی و سینمای نوین و گرافیک ایرانی و بستنی کاله و ماشین سمند و فرهنگسرای بهمن و موشک شهاب و انرژی هستهای و هزاران کارخانه و جاده و میلیونها کتاب و جنبش زنان و جنبش مطبوعات و جنبش اصلاحات و اندیشه ایرانی تولید کردهایم. اینها را دولت نساخته است، اینها محصول فکر و اندیشه و تلاش ما در سالهای پس از انقلاب است، ما میخواهیم تمام اینها را حفظ کنیم و چیزهای تازهای را به آن بیفزاییم، ما برای حفظ آنچه ساختهایم میجنگیم. خاتمی یکی از ساختههای ماست. خاتمی محصول اندیشه و خواست ما بود و حالا هم تجلی اراده ماست، مهم ما هستیم، ما. همان مایی که روز 22 خرداد پیروز میدان جنگ امروز و دیروز میشود.
اگر براتیگان زنده بود، باید کم کم برای ورود به هشتاد سالگی آماده می شد اما حالا او زنده نیست و ما در روز تولدش از مرگش یاد می کنیم، مرگی که بیست و پنج سال از آن می گذرد.
این نویسنده و شاعر امریکایی در 30 ژانویه 1930 در تاکومای واشنگتن به دنیا آمد و در 25 اکتبر 1984 جسدش در حالی کشف شد که مدت زیادی از خودکشی اش می گذشت.
"روز گذشته، پلیس با ورود به خانه ای در بولیناس با جسدی روبرو شد که ظاهراً چند هفته از مرگش می گذرد. پلیس هویت متوفی را اعلام نکرد اما سِیمور لارنس – ناشرمقیم نیویورک –جسد را متعلق به ریچارد براتیگان، نویسنده و شاعر آرمانگرا و ضدهنجار می داند." ( نیویورک تایمز – 26 اکتبر 1984 )
با انتشار خبر پیدا شدن جسد براتیگان، نشریات و روزنامه های گوناگونی، به یادآوری او و مرور آثارش و بررسی مرگش پرداختند و چندین آگهی فوت و مقاله برای بزرگداشت او و یادآوری خاطراتش و پاس داشت مقام ادبی اش نوشته و منتشر کردند و همه این ها از آن دسته نوشته هایی بودند که براتیگان دوست داشت و در طول زندگی اش می خواند و همیشه دوست داشت بداند پس از مرگ در باره خودش چه خواهند نوشت.
علاوه بر نیویورک تایمز چندین روزنامه دیگر هم خبر پیدا شدن جسد براتیگان را منتشر کردند در حالی که همگی علت مرگش را خودکشی می دانستند و بیان می داشتند که مدت زیادی از مرگ او گذشته اما هیچ کس درباره تاریخ دقیق مرگ براتیگان چیزی نگفت.
به نظر می رسد آخرین بار او را 14 سپتامبر دیده باشند. براتیگان آن روز در خیابان دو نفر را می بیند و از هر دو آن ها فرار می کند، ابتدا همسر دومش، اکی کو ( ژاپنی ) و بعد یکی از دوستان قدیمی اش به نام ماریکا کلِی. بعد از این ماجرا او را در رستوران چو-چو می بینند و از آنجا به خانه می رود. کلِی حدود یازده شب به او زنگ می زند و براتیگان می گوید می خواهد یکی از شعرهایش را برای او بخواند، پس کلِی قطع می کند تا ریچارد شعر را پیدا کند اما چند دقیقه بعد که مجددا تماس می گیرد کسی جواب نمی دهد. آن شب و روزهای بعد دوستان دیگری هم با او تماس می گیرند اما ریچارد به آن ها هم جوابی نمی دهد. به نظر می رسد براتیگان همان شب خودکشی کرده باشد، کمی پس از ساعت یازده.
دوستانش تا چند روز توجهی به ناپدید شدن او نشان نمی دهند چون این نوع غیب شدن ها عادت همیشگی اش بود اما پس از مدتی موضوع کم کم جدی می شود و آن ها را به فکر راه حل می اندازد. با یک کارآگاه خصوصی تماس می گیرند و او با هماهنگی پلیس از پنجره وارد خانه می شود و جسد متلاشی شده او را در طبقه دوم و در میان تعدادی از کتاب هایش و کنار یک هفت تیر پیدا می کند. بنا بر نظر پزشکی قانونی او به صورت ایستاده، رو به اقیانوس، مغز خودش را نشانه گرفته و ...
انتشار این خبر بازتاب وسیعی داشت، چه در میان نویسندگان و شاعران و چه در میان مخاطبان و مردم عادی و در میان اعضای خانواده از هم گسیخته اش. تا جایی که حتی باعث شد پدر و مادرش بعد از پنجاه سال دوباره با هم صحبت بکنند. نحستین کسی که بعد از شنیدن این خبر در بهت فرو رفت یک کارگر بازنشسته چوب بری به نام برنارد براتیگان بود. او می گوید:
"من هیچ کدام از کتاب های این نویسنده را نخوانده بودم ولی وقتی اسمش را دیدم فکر کردم یک تشابه اسمی ساده است تا اینکه همسر سابقم تماس گرفت و با ناراحتی گفت ریچارد مرده. گفتم ریچارد؟ نمی شناسم. گفت پسرمان. من در این مدت پنجاه سال نمی دانستم پسری به این نام دارم و این تکان دهنده است." ( اقتباس از سانفرانسیسکو کرونیکلز- 30 اکتبر 1984)
اما براتیگان و خودکشی؟ چه کسی باور می کرد ریچارد سرزنده و پرانرژی با آن روحیه طناز و زندگی آزاد دست به خودکشی بزند؟ اما کافی است به سال های آخر عمرش نگاهی داشته باشیم. ریچارد براتیگان که کودکی اش را در فقر و سختی و نوجوانی و جوانی اش را در گمنامی گذرانده بود پس از رفتن به سانفرانسیسکو توانست در انتشار کتاب هایش موفق شود و به شهرت و درآمد زیادی دست بیابد و در دهه 60 میلادی به یکی از قهرمان های ادبیات امریکا تبدیل شود و محبوبیت زیادی پیدا کند، چه در میان اهل کتاب و چه در میان ناشران و منتقدان.
این محبوبیت و شهرت تا اواخر دهه 70 ادامه داشت اما با شروع دهه 80 دوره افول او هم آغاز شد. در این دوره از اقبال عمومی اش کاسته شد و عده زیادی از مخاطبانش را از دست داد. دیگر نه خواننده زیادی داشت و نه منتفدان به کارهایش توجه نشان می دادند. ناشران هم تمایلی به بستن قرارداد با او نداشتند.
کرت جنتری علت این افول را در کودک بودن براتیگان می داند:
"همه خوانندگان ریچارد بزرگ شدند اما خودش نه." ( فیلادلفیا اینکوئیرر – 3 دسامبر 1984 )
بر اساس اظهارات دوستانش به نظر می رسد او در این دوره حوصله چندانی برای کار کردن نداشته و فقط وانمود به کار کردن و نوشتن می کرده است. آن ها می گویند که روی ماشین تحریرش خاک می نشست ولی با این حال ادعا می کرد که از آن استفاده می کند و همچنان می نویسد. او از تنهایی و فراموش شدن می ترسید و برای فرار از این ترس خودش را به این دلخوش می کرد که همچنان در اوج شهرت و محبوبیت به سر می برد. شاید برای حفظ غرورش ظاهرسازی می کرد چون همه آن هایی که او را می شناختند به تنهایی و مخفی نگه داشتن دردهای درونی اش ایمان داشتند. کورت جنتری خاطره ای را در این باره تعریف می کند:
"ریچارد عاشق ژاپن بود چون فکر می کرد آنجا محبوبیت زیادی دارد. گاهی در ژاپن با هم قدم می زدیم و مردم به لباس های غیرمعمولی و کلاه کابویی و سبیل عجیب و غریبش نگاه می کردند اما از روی ادب، جلوی خنده اشان را می گرفتند. دست روی دهان می گذاشتند و فقط نگاهش می کردند. ریچارد هم می گفت اینجا همه مرا می شناسند چون عکسم را روی کتا بهایم دیده اند. او واقعاً به این موضوع ایمان داشت."( فیلادلفیا اینکوئیرر – 3 دسامبر 1984 )
اما آنچه واقعیت داشت، شکستی بودکه قبلا چشیده بود و مقدمه دوباره اش با شروع دهه 80 آغاز شده بود. از اوایل این دهه درآمدش کم تر و کم تر شد تا این که به زیر 47000 دلار در سال رسید. برای فروش کتاب هایش با دردسر زیادی روبر بود و از فقر دوباره می ترسید. از طرفی مشکلات خانوادگی هم آزارش می داد. جدا شدن از همسر ژاپنی اش علاوه بر سرحوردگی و رنج روانی از لحاظ مالی هم هزینه سنگینی را روی دستش گذاشت. همه این ها در بیزاری او از زندگی موثر بودند و مهم تر از همه همانطور که در بالا اشاره شد در سال های آخر عمرش آنچه بیشتر از همه آزارش می داد تنهایی و ترس از تنها ماندن بود. شاید بی پولی و بی اعتنایی به آثارش نشانه تنها شدنش بود و این موضوع ذهنش را آشفته می کرد. سِیمور لارنس می گوید:
"ریچارد از تنهایی مرد، تنهایی از نوع امریکایی. او این اواخر کاملاً تنها بود."
به هر صورت ریچارد براتیگان به زندگی خودش پایان داد تا تنهایی و شکست و فقر را تجربه نکند. او زندگی را دوست داشت بی آنکه از مرگ بترسد :
"هیچ وقت ترسی از مرگ نداشته ام. به زندگی علاقه مندم اما فکر می کنم اگر آدم ها می دانستند که روزی زندگی در چشمشان تیره و تار می شود، هرگز آن را جدی نمی گرفتند. "
***
"خدا همه رفتگان چشم انتظار را بیامرزد." ( مقدمه بر کتاب 30 ژوئن 30 ژوئن )
خدایا! لعنت به هر چیزی که بعد از مرگم درباره من بنویسند. ( متن شعری از براتیگان )
***
یادی از ریچارد براتیگان در سالروز تولدش*
نیک آهنگ کوثر که استعداد زیادی در کاریکاتور دارد، مدتی است که فریادهایش بلند و بلندتر شده است. ظاهرا دوستان سابقش، فرصت یافته اند از او که همیشه منتقد دیگران بوده، به درستی انتقاد کنند که به کجا رفته و به کجاها خواهد رفت.
او برای اثبات حقانیت و اصالت مسیری که به اجبار رفته، سر بر دیوار میکوبد و فریاد میزند. سکوت پنهان در فریادهایش همچون سفیدی خطوط نوشته هایش، دانستنی تر است. هر چند اندکی صبر آنها را نیز به تصویر میکشد.
===================
زمانی که اتمسفر سیاره ی سرخ سیاست
کمرشکن میشود، باور قربانی میشود
بی باور، ستمی که بر ما رفته
سیل ویرانگر درون میشود
هر ستم ادعا شده دیگر را فریاد میکند
و نامش را نقدو مسئولیت میگذارد
هم آواز با ستمکارترین ها میشود
آنانی که تمام جهان را به آتش و خون کشیده اند
و از خود سوال نمیکند که استقلال ژورنالیست چه میشود!
روشنفکر قرن بیست و یکم
اگر جهت را گم کنند
نوبر است
شاید بد آهنگی دوره ی اخیرش
انعکاس بی تدبیر شبانه روزهای سختی است
و خدا عالم است و هدایت از اوست
عمو پورنگ و امیر محمد در حضور دهها هزار نفر در میدان نقش جهان اصفهان برنامه اجرا میکنند و مستقیما از شبکه یک پخش میشود. واقعا باهوش است و عالی هنرنمایی میکند.
لینک خبر:
"کلاه قرمزی 3" در 15 قسمت 30 دقیقه ای ساخته می شود. این مجموعه به کارگردانی "ایرج طهماسب" و نویسندگی "ایرج طهماسب" و "حمید جبلی" به تولید می رسد و بازیگرانی چون "آتیلا پستیانی"، "علیرضا خمسه"، "باران کوثری"، "امین حیایی" و "فلامک جنیدی" در آن بازی می کنند
لینک خبر:
چندی پیش در سایت پرشین کارتون کاریکاتوری از احمدی نژاد منتشر شده بود که بازدیدکننده ی زیادی هم داشت.چند روز پس از انتشار آن ایمیلی برای من ارسال شد و طی آن اعلام شده بود که این کاریکاتور طبق قانون مصوب شورای عالی انقلاب فرهنگی مصداق توهین است و بنابراین باید تا ۴۸ ساعت از روی سایت حذف شود وگرنه سایت فیلتر خواهد شد.
حتی یک بار به من خبر رسید که یکی از کاریکاتورهایم در مجمع تشخیص مصلحت نظام بررسی شد و از آن مضمون ها و منظورهایی برداشت شد که اصلا مورد نظر من نبود.بهرحال در جامعه ما و فرهنگ ما تحت لفافه صحبت کردن و استفاده از استعاره و اشاره بسیار متداول است و گاهی مفهومی که بیننده در می یابد مفهومی نیست که آفریننده ی آن اثر در نظر داشت!
لینک مطلب:
من جزء هیچ حزبی نیستم، حزب سیاسی است نه اینکه بگویم حزب چیز بدی است، اصلاً. من شدیداً اعتراض دارم به تفکری که می گوید ما جزء هیچ حزبی نیستیم یا سیاسی نیستیم چون حزب یک نهاد کاملاً روشن در تمام دنیا است که مردم عضو آن می شوند و خواسته های خودشان را با انتخاب نیروهایشان در مجموعه حکومتی بیان می کنند، ولی ما چنین چیزی را به خاطر ساختارهای اجرایی مان نداریم. یک حزب باید تریبون و روزنامه داشته باشد و مدام باید برنامه های خودش را ارائه دهد و عضوگیری داشته باشد و باید مدام آینده و گذشته خودش را تعریف کند و از خود تحلیل داشته باشد و من تا وقتی چنین چیزی نباشد عضو حزب نمی شوم
همه را دلسرد کردیم و مطالبات مردم را نفهمیدیم . شرایط فرهنگی کشور و ساختار سیاسی و اقتصادی کشور را نمی شناختیم . تنها قهوه خوردیم و شعارهای خودمان را مطرح کردیم. دلسرد کردن مردم از یک توسعه اجتماعی که نیاز مبرم این کشور است و تحریم انتخابات یک خیانت است که باید روشنفکران نسبت به عملکرد خودشان پاسخگو باشند. جریان روشنفکری متهم است
ابراهیم حاتمیکیا درپی برگزیدهشدن «آژانسشیشهای» در نظرسنجی فارس به عنوان بهترین فیلم 30 سال سینمای پس از انقلاب، نوشت: «دعا کنید که بشه «حاتمیکیا»ی دوازده سال پیشرو پیدا کنم».
به گزارش فارس، پس از اعلام نتایج نظرسنجی درباره برترینهای 30 سال سینمای پس از پیروزی انقلاب اسلامی، «ابراهیم حاتمیکیا» یادداشتی را منتشر کرد.
در بخشی از این یادداشت کوتاه، «حاتمیکیا» در اولین واکنش به انتخابشدن فیلم «آژانس شیشهای» در نظرخواهی از 50 کارشناس و سینماگر، نوشته است: «خوشخبر باشین که جمعه شب غمگین ما رو شاد کردین. دعا کنید که بشه «حاتمیکیا»ی دوازده سال پیش را پیدا کنم و بهش تبریک بگم که احوالش چنین رتبهای بین اهالی سینما و هنر پیدا کرده، واگر هم پیداش نکردم، لااقل به «پرویز پرستویی» خبر بدم که برق چشماش تو «آژانس شیشهای» همچنان توی حافظه خبرگان سینما حک شده.»
«حاتمیکیا» در ادامه نوشته است: «آژانس شیشهای» محصول زمانشه و چشمهای بیدار و هراسان اون دوران.»
او نوشته: «این روزها چشمم پف کرده، تنم کرخته، یک جورهایی، خودم را گروگان گرفتمو منتظر هستم یکی بیاد و شیشه منو بشکنه.»
کارگردان «آژانس شیشهای» نوشته: «از فیلمهایی که رتبه گرفتیم، میشه فهمید که کاربلدهای سینما، دلشون برای سینمای جدی و دلی تنگ شده.»
50 تن از اهالی سینما و کارشناسان از طیفهای مختلف در نظر سنجی فارس، نام (حداقل) سه فیلم برتر سی سال سینمای ایران از نگاه خود را اعلام کردند و بر این اساس؛ فیلم «آژانس شیشهای» ساخته «ابراهیم حاتمیکیا» با 19 رای برگزیده شد.
* ردهبندی فیلمهای برتر سه دهه سینمای پس از انقلاب اسلامی عبارتند از:
19 امتیاز: آژانس شیشهای(ابراهیم حاتمیکیا)
16 رای: باشو غریبه کوچک(بهرام بیضایی)؛ 11 رای: ناخدا خورشید(ناصر تقوایی)، 10 رای: هامون(داریوش مهرجویی)، 8 رای: مادر(علی حاتمی) و اجاره نشینها(داریوش مهرجویی)
6 رای: بچههای آسمان(مجید مجیدی)
5 رای: رنگ خدا (مجید مجیدی) زیرنورماه(رضا میرکریمی)، مسافران(بهرام بیضایی)، بازمانده (سبفالله داد)، 4 رای: نیاز(علیرضا داودنژاد)، روز واقعه(شهرام اسدی)، دیدهبان(ابراهیم حاتمیکیا)، ازکرخه تا راین(ابراهیم حاتمیکیا)، خانه دوست کجاست؟(عباس کیارستمی). 3 رای: پرده آخر(واروژ کریممسیحی)، لیلی با من است(کمال تبریزی)، بربال فرشتگان(جواد شمقدری)، دندان مار(مسعود کیمیایی)، یکبار برای همیشه(سیروس الوند)، سفربه چزابه(رسول ملاقلیپور)، 2 رای: شیرسنگی(مسعود جعفریجوزانی)،دستفروش(محسن مخملباف) ، طلسم(داریوش فرهنگ)، سگ کشی (بهرام بیضایی)، ناصرالدینشاه،آکتور سینما(محسن مخملباف)، مادیان(علی ژکان)، نرگس(رخشان بنیاعتماد).

این نوشته را به خاطر نمایشگاه حجت سپهوند در خانه خورشید نوشتم و در اعتمادملی بخوانید.
بزرگی در شروع "خانه سیاه است" نوشت و گفت "دنیا زشتی کم ندارد. زشتی های دنیا بیشتر بود اگر آدمی به آن ها دیده بسته بود. اما آدمی چاره سازست."
پس به چاره سازی نخست دیده گشودن است. همان که خانه خورشید کرده است، و همان که دوربین حجت سپهوند می کند. یعنی چشم بگشا، ببین زخم های تنت را ببین. چشم بر آن نبند که چشم بستن یعنی از چاره گذشتن.
دانستم کاری که خانه خورشید می کند این است که زندگی، معنای زنده بودن و وزن هستی را به گروهی که سم در بدنشان رخنه کرده، یادآور می شود. به یادشان می آورد که وقتی در خواب سکر و مسموم بودند، در غیابشان لبخند نمرده است، خورشید می دمد، ستارگان در کار خودند، بهار می رسد و تنها تو از قصه بیرون شده ای، آویخته به دامن غصه ای مزمن.
کار خانه خورشید محتاج دعا نیست خود به صد زبان می گوید چه معنا دارد، و هزار خورشید را در دل آدمیان، چه آن ها که بهره ورند و چه کسانی که رهگذرند گذر می دهد. رهگذران با نگاهی به درون در می یابند که مردمی نمرده، آدمیزادی در این شلوغی سیاست و بازارگانی و جدال جنگلی بر سر قدرت که بشر را گرفته، هنوز رخت بر نبسته، کوچ نکرده. در دل ها شعله ای هست گرمابخش. اما کار حجت سپهوند به گمان من هم کاری است که از شناخت ذات ذات هنر می آید.
سال ها پیش که زنده یادش کاوه گلستان برای اول بار به شهرنو رفت چنان به هم ریخته بود که تا روزها تعادل از دست داده بود. آن گاه انگار الهه عشق در او زمزمه ای سر داد. گفت خب بگیرشان، ثبتشان کن، ببرشان در برابر چشم ها بگذار. بگذار هزار چشم بگرید بر احوال آن ها که در شهرنو تن می فروختند در میان مرداب. دو هفته پیش در بخشی از دانشگاه لندن در نمایشگاهی آبرومند که ناشر کتاب عکس های کاوه گلستان ترتیب داده بود، دیدم که بعد سی و چهار سال از آن روز، بعد شش بهار که از مرگ کاوه می گذرد، جماعتی گرد آمده و عکس ها را به هم نشان می دهند.
حجت کار را به گونه ای دیگر پیش برده، زحمت کشیده عکس را به دیوار جائی آویخته که جان خسته همان جاست و بدین گونه شهر را صدا کرده تا به خانه بنگرند، به شهرشان که از آن می گریزند بگذرند. از دروازه غار عبور کنند. این از شناخت سپهوند از ذات هنر برمی آید. هنر گلی باسمه ای در گلدانی بی آب نیست و قفسی که پرنده ای در آن نباشد. هنر شاید کشیدن یک شاخه گل به رخ کسی است که زندگی برایش مرداب است. همین که سپهوند که سال هاست که وی را با نگاه تیزی که از دریچه دوربینش به زندگی دارد می شناسیم، کار خانم لیلا ارشد مدیر خانه خورشید را ارج نهاده و دعوتش را اجابت گفته و عکس هائی را که ده سال گرفته از زنان معتاد در آن خانه به نمایش گذاشته، هنرست. کمتر اثرش همان مقاله فیاض زاهد بود که نوشت ترسیدم و پرسید مسوولیت ما در برابر این همشهریان چیست.
اگر هر یک از ما چنین سئوالی را کرده باشیم از خود، همراه چندشی که از دیدن بعض صحنه ها به تنمان می افتد از خود پرسیده باشیم سهم من چیست از این فاجعه، آن وقت به همان حال در می آئیم که مثلا فروغ در آمد وقتی پرواز کرد به جذامخانه و خانه سیاه است را ساخت چهل و پنج سال قبل.
سال پیش برای مادرم نوشتم "نه انگار کنی که دلم برای کتلت هائی تنگ است که ذائقه ام را با آن شکل دادی و از آن بهتر مزه ای نمی شناسم، نه گمان کنی که دلم برای راحتی زندگی در زادگاهم تنگ است، دلم آن شب های عید را تنگ است که تو و مادرت بقچه ای می گشودید و از همه اهل خانه و دوست و آشنا دعوت می کردید هر چه را دوست دارند در آن بنهند. و مادرت به تاکید می گفت هر که هر چه را دوست دارد در بقچه بگذارد. و این بقچه می شد سهممان از زندگی. می شد گرمابخش زندگی مان. فقر را چاره نمی کرد. پای مادر حسن خوب نمی شد، نازخاتون از قفس بیرون نمی افتاد، داغ دل معصومه خانم از نبود منیژه که در حوض افتاد مرهم نمی یافت اما گرما به دلمان می افتاد که سهم خود داده ایم در این سرما".
وقتی حکایت عکس های حجت سپهوند و خانه خورشید در دروازه غار را دانستم، به مادر نوشتم "بقچه ات را بردار، هر چه دوست داشتیم را بگیر و برای تماشا امسال به خانه خورشید برو". این کاری بود که حجت سپهوند خواسته بود و تنها کاری بود که می توانستم. و این اثر کار هنرمندانه او بود.
لینک مطلب:
مهناز افشار که بخشی از آخرین قرارداد خود را به کودکان غزه اختصاص داده، گفت: اگر بتوانم و شرایط برایم فراهم شود برای کمک به مردم غزه به آنجا میروم.

«مهناز افشار» در گفتوگو با خبرنگار سینمایی فارس در این مورد گفت: به نظر من در فلسطین افراد بیگناه گرفتار سیاستمداران گناهکار شدهاند. من مشتاق کمک به این مردم هستم و امیدوارم اگر بتوانم شرایط سفر را فراهم کنم و همکاریهای لازم در این زمینه صورت گیرد، به غزه خواهم رفت تا به فلسطینیها کمک کنم.
این روزنامه انگلیسی نوشت: این آلبوم در تلاش است ملودی های غربی را با ملودی های سنتی موسیقی اصیل ایرانی ترکیب کند. به نوشته ایندیپندنت، حافظ ناظری تا به حال کنسرت هایی از اشعار مولانا در ایران و آمریکا برگزار کرده است و این بار تصمیم گرفته به لندن بیاید تا "زیبایی کشور خود" را به مردم انگلیس نیز نشان بدهد.
حافظ ناظری 29 ساله علاوه بر آهنگ سازی نوازنده سه تار و تنبور نیز هست. ناظری به ایندیپندنت گفته است: "سمفونی مولانا نشان دهنده یک بعد دیگر از کشور من یعنی زیبایی آن است." ناظری گفت: من صدایی نو به موسیقی کلاسیک می آورم. پیام کنسرت من پیام وحدت، صلح، دوستی و محبت است. وی افزود: موسیقی مولانا با همه حرف می زند.
حافظ ناظری قرار است در آینده به همراه پدرش شهرام ناظری در لندن برنامه اجرا کند.

لینک مطلب:
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم ولی از پاسبان می ترسم
عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم ولی از ائینه می ترسم
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
من!!! من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم!

بقیه مطلب را در ادامه بخوانید
ساده زیستی و نوع متفاوت بینش مرحوم حسین پناهی از جهان عده زیادی را تحت تاثیر قرار داد. نوع نگاهش، سادگی کلامش، او کسی بود که ساده به دنیا آمد و ساده از دنیا رفت؛
حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان کهگیلویه (دهدشت-سوق)در استان کهکیلویه و بویراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسه ی آیت الله گلپایگانی رفته بود و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی اش بازگشت.چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می کرد. تا اینکه زنی برای پرسش مساله ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین می رود. از حسین می پرسد که فضله ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه می دانست روغن نجس است، ولی اینرا هم می دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور،روغن دیگر مشکلی ندارد. بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.حسین به تهران آمد و در مدرسه ی هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه نویسی را گذراند. پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند. با پخش نمایش دو مرغابی درمه از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی می کرد، خوش درخشید و با پخش نمایش های تلویزیونی دیگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت. نمایش های دو مرغابی درمه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد. در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد او یکی از پرکارترین و خلاق ترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود. به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می بارید و طنز تلخش بازیگر نقش های خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعربود. و این شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد،این مجموعه ی شعر تا کنون بیش از شانزده بار تجدید چاپ شد و به شش زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است. من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی از پاسبان می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم کودکان را دوست دارم ولی از ائینه می ترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم من!!! من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم! کارنامه هنری فیلم ها : گذرگاه /گال/تیرباران /هی جو/نار و نی /در مسیر تندباد /ارثیه /راز کوکب/ سایه خیال/چاووش /اوینار /هنرپیشه/مهاجران /مرد ناتمام /روز واقعه/آرزوی بزرگ/بلوغ /مریم مقدس /قصه های کیش ( اپیزود اول، کشتی یونانی ) /بابا عزیز مجموعه های تلویزیونی : محله بهداشت/گرگها/رعنا/آشپزباشی/کوچک جنگلی/روزی روزگاری/مثل یک لبخند/ایوان مدائن/خوابگردها/هشت بهشت/امام علی/همسایه ها/دزدان مادربزرگ/آژانس دوستی/شلیک نهایی/آواز مه کتابها: من و نازی/ستاره/چیزی شبیه زندگی/دو مرغابی درمه/گلدان و آفتاب/پیامبر بی کتاب/دل شیر علاوه بر اینها دو نوار با شعر و صدای حسین پناهی نیز منتشر شده است.«سلام خداحافظ» و « ستاره». جوایز : >> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (مهاجران) [ دوره ۱۱ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۷۱ ] >> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (در مسیر تندباد) [ دوره ۷ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۶۷ ] >> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال) [ دوره ۹ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال ۱۳۶۹ ] >> برنده دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال) [ دوره ۹ جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - حسین پناهی در روز ۱۴ مرداد۱۳۸۳ بر اثر ایست قلبی در منزلش فوت کرد ولی پیکر او در خانه اش واقع در خیابان جهان آرا در حالی که سه روز از مرگش می گذشت توسط دخترش پیدا شد. به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد . این جهانی که همش مضحکه و تکراره تکه تکه شدن دل چه تماشا داره! چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان به شمعی و سکوتی قانعند . من می خوام برگردم به کودکی نمی شه . کفش برگشت به پامون کوچیکه پل برگشت توان وزن ما رو نداره و اما حرفهای اکبر عبدی در مراسم بزرگداشت حسین پناهی در یاسوج؛ سینما - سرفیلم دیالوگها را مینویسند و از چند وقت قبل به ما میدهند که بخوانیم وحفظ کنیم ولی باز هم اشکال داریم، چه برسد به سخنرانی! متاسفانه یا خوشبختانه من حرف زدن خیلی خوب بلد نیستم به دلیل این که من تراشکاری و قالبسازی خواندم و سواد آکادمیک ندارم و الان هم اگر قراره وقت شما را بگیرم، یک بخاطر این که دستور دادهاند و دو، این که احساسات درونم را در مورد حسین عزیز یک جوری برای همشهریانم و هم محلهایهای حسین بگم. ضمن عرض سلام خدمت همه حسین دوستای عزیز و خدمت همه مردم شریف و هنردوست و هنرمند یاسوج. استاد کاویانی گفت ماها اولین بار کجا با حسین عزیز آشنا شدیم. من نقش بابای حسین را بازی میکردم در محله بهداشت و حسین هم نقش پسر من را بازی میکرد و هر دو بشر اولیه میشدیم. شاید به دلیل این که جفتمون درون کودک و سادهای داشتیم. این انتخاب صورت گرفته بود البته حسین از من خیلی شریفتر بود. من چون هفت سال توی بازار شاگردی کردم یک سری زبلیها و سیاستهایی دارم ولی حسین خیلی آدم شریفی بود. ما به اتفاق استاد کاویانی و مرحوم ژیان و بقیه دوستان بیشتر محو شخصیت حسین شده بودیم که این آدم چقدر بینیاز است و چقدر راحت زندگی میکند. بشر از وقتی که حس نیاز میآید سراغش، دیگه برای خودش زندگی نمیکند و در خدمت اون نیاز است. از روز اولی که حسین را شناختم این حس نیاز را در خودش کشته بود و اصلا نیازی نداشت. شاید جالب باشد براتون بدانید که حسین در تهران چطوری زندگی میکرد. یادم میآید یک روز به اتفاق حسن میرباقری سراغش رفتیم. توی محله مجیدیه توی یک اتاق یک چراغ والور داشتند که هم روش غذا گرم میکردند و هم چایی درست میکردند و هم برای گرم کرد. اتاق استفاده میکردند. درست زمانی بود که گفتوگوی من و نازی را کار کرده بود یا فیلم سایه خیال را بازی میکرد. یک آدم هنرمند مثل حسین نباید زندگی مادیاش اینگونه بود. تا جایی که میدانید هراز گاهی از زن و بچه دور بود. میگفت روی شغل وامونده ما نمیشه حساب کرد اکبرجون، مثل مقنیها میمونیم یه وقتهایی کار هست ولی از پاییز به بعد باید برویم زیر کرسی تخمه بشکنیم و منتظر زنگ در بمونیم، چون حسین تلفن هم نداشت. رسید به جایی که بهش جایزه دادند برای یک فیلمی، سه دنگ یک خانهای را که از کرج فاصله داشت خرید. آب گرمکن نداشت، ولی همیشه خوشحال بود، اگه پولی داشت با رفیقهاش میخورد. یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن، گفتم حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم، آره گفت من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت، من فقط دوستش داشتم. ما از هنرمند انتظار داریم صادق باشه، انسان باشه و خاکی باشه. بعضی وقتها هنرمند بودن به آدم بودنه و سخت است هنر انسان بودن. من سه سال پیش رفتم مکه و با خدا صحبت کردم، گفتم خدایا من یه قولی میدهم ولی نمیتونم صد در صد قول بدهم، نود درصد سعی میکنم دروغ نگم؛ آقا اینقدر سخته، اینقدر سخته که بعضی وقتها میگویم خدایا من میآیم پیشت توبه کنم؛ آخه نمیشه! حسین آدم بسیار راستگویی بود و اصلا حس نیاز نداشت. درون کودکش را هیچوقت اجازه نداده بود که بزرگ بشه چون آدم وقتی بچه است تمام زندگیاش با یک شکلات این ور و اون ور میشود. ما میتوانیم ساعتها راجع به خصوصیتهای شیرین حسین حرف بزنیم، ولی چه فایده حسین که زنده نخواهد شد. به نظر من دست به دست بدهیم کاری کنیم که وقتی آدمهایی مثل حسین از پیش ماه میروند ما روسیاه و خجالت زده نباشیم. چرا باید برای حسین ماشین پراید سوار شدن آرزو باشد. بعد از کار آقای لیالیستانی یک پراید میخرد و … متاسفانه وقتی حسین فوت کرد من کانادا بودم و سه چهار هفته است که آمدم، آنجا که شنیدم به قول آقای کاویانی باورنکردنی بود. چون حسین آدمی نبود که حسود باشد، آدمی نبود که حرص داشته باشد، چون آدمهایی که اینطوری هستند ممکنه سکته بکنند ولی آدمی مثل حسین چرا؟!! بیشتر با خودم هستم؛ سعی میکنم دروغ نگم، سعی میکنم سالم باشم، سعی میکنم عاشق باشم، سعی میکنم اگر یه روزی نتوانستم مثل حسین باشم حداقل ادای حسین و آدمهای مثل حسین را دربیاورم. چون دنیای ما به قدری صنعتی و مزخرف شده که بشر خسته است و افسرده، مرض قند بیداد میکند، جوانهامون ناخنهاشون را میخورن، دست و پاشون را تکان میدهند … میگن وای به روزی که بگندد نمک، من که باید بخندانم مرض قند گرفتم بنابراین سعی کنیم که عاشقانه هم دیگر رو دوست داشته باشیم و به همدیگر دروغ نگوییم. ما با اونور آبیها فرقمان توی معرفت و انسانیتمون است. دلم میخواست برای عروسی بچههای حسین میآمدم ولی خب قسمت این بود که اینطوری خدمت شما برسم. دلم نمیخواست گریه کنم ولی دست خودم نبود … نوکر همه شما. انشاءالله که همیشه شاد باشید.
لینک مطلب از وبلاگ حمید داود آبادی:
روز سه شنبه 26 آذرماه، خداوند سبحان توفیق داد تا به همراه "مسعود ده نمکی" خدمت مقام معظم رهبری برسیم.
نماز ظهر و عصر به امامت آقا و با حضور تنی چند از وزیران و مسئولین مملکتی از جمله "صادق محصولی" وزیر کشور، مهندس "سیدمهدی هاشمی"، حجت الاسلام "احمد احمدی"، دکتر "مرندی"، دکتر "کمال خرازی" و دیگران، اقامه شد. سپس هنگامی که برای دستبوس خدمت آقا رسیدیم، ایشان فرمودند:
- شما دو نفر به اتاق من بروید کارتان دارم.
و با راهنمایی مسئولین امر، به اتاق محل کار آقا رفتیم و دقایقی به انتظار نشستیم.
به محض ورود آقا، از جا برخاستیم که ایشان با چهره ای متبسم و بسیار زیبا، با عبارت:
- به به به آقای ده نمکی ...
او را در بغل گرفت و روبوسی کردند. سپس ایشان اجازه داد که روی چون ماهش را ببوسم و گفت:
- شما چطورین آقای داودآبادی گل ... شما چقدر چاق شدین ...
مسعود گفت آقا این چاق شده من پیر شدم.
- نه شما که پیر نشدید ولی این خیلی چاق شده.
که من جوابی نداشتم و با خنده و شوخی مسئله را رد کردم.
ده نمکی نامه دختر 10 ساله اش فاطمه را خدمت آقا داد که با زبان شیرین خودش از این که در تلویزیون دیده بود صدای آقا گرفته و سرفه کرده است، گریه اش گرفته بود. نکته قشنگ نامه هم این بود که فاطمه کوچولو نوشته بود:
- آقا من می دانم حسادت چیز بدی است ولی این جا به بابام حسودیم میشه که الان پهلوی شماست ولی من نمی توانم شما را ببینم.
آقا هم تا آخر نامه را خواند و در جواب فاطمه که التماس دعا داشت، برای سلامتی و خوشبختی او دعا کرد و یک چفیه هم به عنوان هدیه به مسعود داد تا به دخترش بدهد.
آقا گفت:
- آخرین دیدارمان 10 سال پیش هنگامی بود که نشریه شلمچه را توقیف کرده بودند.
مسعود از "فرهنگنامه آزادگان" گفت که آقا فرمودند چند جلد کتاب هایی را که چاپ شده دیده اند. ادامه بحث رسید به "اخراجی ها".
مسعود از ناملایمات و نامردی های دوست نمایان گفت که آقا فرمودند:
- خداوند انشاالله همه شما را در راه حق و صراط مستقیم پایدار بدارد . خیلی مهم است پایداری در صراط حق. عیبی ندارد. برای خدا عیبی ندارد هزینه بپردازید. مگر در کارتان آثار الهی آن را نمی بینید؟
مسعود درباره این که یک نفر مدعی شده بود اگر تلویزیون اخراجی ها را پخش کند، او خودش را جلوی صدا و سیما آتش خواهد زد، گفت که آقا فرمودند:
- اینها که حرف مفته ...
و ادامه دادندن:
- من فیلم را دوسه بار دیدم یک بار همین جا دیدم تلویزیون هم که اخیرا پخش کرد دیدم. فیلم قشنگی است. جنبه طنزی آن خیلی جذابیت دارد. البته من یک نکته هم به این فیلم دارم، بگم؟
(که البته چون آقا گفت که تشخیص داده است تا این نکته را جایی مطرح نکند که باعث سوء استفاده دیگران شود، نکته بجا و زیبای آقا را این جا نمی گویم.)
آقا خطاب به مسعود گفت:
- آقای ده نمکی، شما چه آن زمان که نشریه شلمچه را چاپ می کردید و یا با موتورسیکلت در خیابان ها می رفتید و چه الان که فیلم می سازید، برای من هیچ فرقی نکرده اید، همان مسعود ده نمکی انقلابی و متعهد هستید.
حدود یک ساعت پهلوی آقا بودیم که به لطف خدا عیدی غدیر را از لبان مبارک آقا ستاندیم.
آن قدر منگم و حالم به هم ریخته که حوصله نوشتن بقیه دیدار زیبایمان را ندارم.
فقط این را بگویم که هنوز فکر می کنم در خواب هستم.
و این رویایی بود که سال ها در خواب به دنبال آن می گشتم و سرانجام در آستانه عید غدیر به وقوع پیوست.
شکر خدا
وقلیل من عبادی الشکور
لبخند کودکانه نشاط و حیات و محبت است. زبان مشترک همه ی انسان های جهان است. لبخند کودکان همه جا زیباست:
عکس از اینترنت
* به بهشت نمی روم، اگر مادرم آنجا نباشد… (حسین پناهی)
* من اومدم شمال، و دقیقا بعد از یکماه و خورده ای، مامانم رو در آغوش کشیدم و بوسیدمش و بالاخره نفسهای زندگی بخشش خورد تو صورتم، و من الان یک دونه زهرای خوشحالم:)
* امیدوارم همه اونهایی که از مادر و خانواده شون دورن، به زودی زود آرزوشون محقق بشه و اونها رو باز ببینن، عیدتون هم مبارک:)
لینک پاسخ سیف الله داد:
مجیدی: یکی ازگلههای من به آقای خاتمی هم همین مساله بود، چرا که علیرغم علاقهای که به شخصیت ایشان دارم، باید بگویم که در دورهی ایشان هم علیرغم فضای آزادی که وجود داشت چیزی جز ابتذال نصیب سینمای ما نشد
دوازده سال پس از مرگ زودهنگام علی حاتمی هنوز هم خلأ وجودی او در سینمای ما حس می شود. آثار استخواندار و ماندنی او هنوز هم نوستالژی بسیاری از ما ایرانی هاست. برای من که در سال های پخش سریال اسطوره ای «هزار دستان» کودک خردسالی بودم، دیالوگ های دوست داشتنی و بازی های تأثیرگذار این اثر، سبب گرایش من به تاریخ معاصر ایران شد. البته باید تأثیر سریال زیبای «کوچک جنگلی» را هم فراموش نکرد که به لطف هنر کارگردانی بهروز افخمی، اثر ماندگار و کم نظیری خلق شد. این دو سریال بود که مرا از همان سنین خردسالی، شیفته تاریخ معاصرمان کرد.
شاید خیلی ها به علی حاتمی ایراد بگیرند که فیلم هایش کلام محور بود و دیالوگ های آثارش پیچیده و غیر قابل فهم، ولی من که در سال های پخش هزاردستان کودک پنج شش ساله ای بیش نبودم و حتی به زبان فارسی هم نمی توانستم به راحتی حرف بزنم، می توانستم از این سریال و داستان آن لذت ببرم.
می گفتند که علی حاتمی قرار بود درباره پیامبر اسلام هم فیلمی بسازد. کاری که پس از او فراموش شد و امروز هالیوود قرار است این کار را به انجام برساند!
لینک خبر:
حاتمیکیا در نشستی که در دانشگاه صنعتی شریف با موضوع 30 سال سینمای ایران پس از انقلاب برگزار شد، اظهار داشت که امروز پس از گذشت چهار سال از تولید و توقیف "به رنگ ارغوان" دیگر زهر آن گرفته شده و میتوان شرایط اکران عمومی فیلم را فراهم کرد
در گذشته که رسانه های رسمی نقش تعیین کننده ای در انتقال اطلاعات به آیندگان داشتند و آن رسانه ها محدود به کاتبان و مورحان دربار میشد، خوش نامی پادشاهان بصورت منظم تولید میشد. حتی در چنان شرایطی، تغییر پادشاهان و تفاوت گرایشات آنها و بین خطوط نویسی کاتبان، جایی برای خوش نامی فرمانروایان باقی نگذاشته است.
امروزه شرایط بسیار دشوار تر است. تولید یا حفظ خوش نامی برای اشخاص در حاکمیت ها و دولت ها٬ بسیار دشوار است. بر عکس هنرمندان و ورزشکاران و در موارد نادری سیاستمدارانی چون خاتمی، به سطح بالایی از محبوبیت در کشور ما رسیده اند.
باورش سخت است ولی گویا واقعیت دارد ... خودتان نگاه کنید و بشنوید:
لینک مطلب
در جشن شب یلدای چلچراغ چند کلمه ای حرف زد. عجیب حرف زد.
اما این اگر واقعایت داشته باشد یک چیز عجیبا غریبا است. خدا بخیر کند. منتظر اظهار نظر متخصصین ذیربطیم.
در کشوری که بدبینی و بی اعتمادی به وفور یافت میشود، اعتماد به کسانی که بی ادعا در خدمت مردم هستند، انعکاسی گسترده تر از حد معمول می یابد، چرا که پاسخ به نیازی سرکوب شده است. گرچه دیدن چهره ی شخصیتهای محبوب سیاسی چون سید محمد خاتمی در رسانه ملی مقدور نیست و بجای آن صدها چهره ی ریز و درشت معرفی میشوند ولی مردم در میان هنرمندان و ورزشکاران و شاید بعضی گروههای دیگر، شخصیتهای محبوب خود را می یابند.
توجه ویژه مردم به هنرمندان و ورزشکاران و در این ایام به هنرمند فقید خسرو شکیبایی، از قوه ی تشخیص صحیح آنها و نیازشان به دوست داشتن محبوب ها حکایت میکند. عشق و علاقه مردم به خاتمی نیز از همین جنس است.
خداحافظ قیصر امین پور ... خداحافظ ناصر عبداللهی ... خداحافظ خسرو شکیبایی
لینک طرح چهر خسرو شکیبایی به قلم بزرگمهر حسین پور:
خسرو شکیبایی، هنرمند برجسته و محبوب کشور، درگذشت. سریال خانه ی سبز او و دهها نقش آفرینی ممتاز او را یه باد خواهیم داشت.
خداوند متعال رحمتش کند
لینک زندگینامه و آثار

در شناسنامه اسمش «خسرو» است ولی خانواده و بچه محل ها «محمود» صداش می کردند. خسرو شکیبایی متولد فروردین 1323 در خیابان مولوی تهران.
پدر خسرو سرگرد ارتش بود و وقتی او ، 13-14 ساله بود _ظاهرا بر اثر سرطان _ از دنیا رفت و باعث شد اون پیش از پایان کودکی وارد زندگی بزرگسالانه بشود.
او قبل از اینکه وارد عرصه تئاتر شود ، تو خیاطی و کانال سازی وآسانسور سازی کار می کند. در 19 سالگی برای اولین بار روی صحنه تئاتر میرود و بعد از مدتی به عباس جوانمرد ، معرفی و به صورت کاملا حرفه ای بازیگر تئاتر میشود. بازی در تئاتر ادامه داشت تا
بازی در نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی، 1361) به سینما آمد. و تا سال 1368 در نقشهایی ظاهر شد. از جمله در فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و رابطه خوب ظاهر شد. اما از بازی در فیلم هامون (داریوش مهرجویی، 1368) بود که نام خسرو شکیبایی سر زبانها افتاد. او برای بازی بسیار زیبایش در همین فیلم از هشتمین جشنواره فیلم فجر، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت.
خسرو شکیبایی از سال 1368 به بعد، دیگر نتوانست از جلد حمید هامون بیرون بیاید و حمید هامون را در انواع و اقسام لباسها و تیپهای مختلف تکرار کرد. اما توانایی هایش انکارناپذیرش را در چند فیلم به معرض نمایش گذاشت: بازی تاثیرگذار او در دو فضای کاملا متفاوت در فیلم کیمیا (احمدرضا درویش، 1373) و بازی متفاوت او در فیلم کاغذ بی خط (ناصر تقوایی، 1380).
خسرو شکیبایی در تلویزیون هم موفق بود. از همان زمان که در نقش مدرس بازی کرد و آن مونولوگ طولانی معروفش را اجرا کرد تا بازی در مجموعه تلویزیونی روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر و این اواخر هم که مجموعه تلویزیونی در کنار هم را روی آنتن دارد.
او آخرین جایزه اش را از ششمین جشن ماهنامه دنیای تصویر برای بازی در فیلم کاغذ بی خط دریافت کرد.
پس از گذشت نزدیک به 22 سال از اولین حضورش در سینمای مسعود کیمیایی، بار دیگر و اینبار در کنار استاد عزت الله انتظامی در فیلمی از مسعود کیمیایی ایفای نقش کرد: « حکم » (1383)
جوایز / سیمرغ بلورین / جشنواره فیلم فجر:
- هامون / هشتمین دوره
- کیمیا / سیزدهمین دوره
کاندید / جشنواره فیلم فجر:
- یکبار برای همیشه / یازدهمین دوره
- سایه به سایه / پانزدهمین دوره
- کاغذ بی خط / بیستمین دوره
فیلمهای سینمایی:
خط قرمز (مسعود کیمیایی - 1361)
دادشاه (حبیب کاووش - 1362)
صاعقه (1364)
رابطه (پوران درخشنده - 1365)
دزد و نویسنده (کاظم معصومی - 1365)
ترن (امیر قویدل - 1366)
شکار (مجید جوانمرد - 1366)
هامون (داریوش مهرجویی - 1368)
عبور از غبار (پوران درخشنده - 1368)
ابلیس (احمدرضا درویش - 1368)
جستجو در جزیره (مهدی صباغزاده - 1369)
سارا (داریوش مهرجویی - 1371)
پرواز را بخاطر بسپار (حمید رخشانی - 1371)
یکبار برای همیشه (سیروس الوند - 1371)
بلوف (ساموئل خاچیکیان - 1372)
کیمیا (احمدرضا درویش - 1373)
پری (داریوش مهرجویی - 1373)
درد مشترک (یاسمین ملک نصر - 1373)
لژیون (سیدضیاءالدین دری - 1373)
سایه به سایه (علی ژکان - 1374)
خواهران غریب (کیومرث پوراحمد - 1374)
سرزمین خورشید (احمدرضا درویش - 1374)
عاشقانه (علیرضا داودنژاد - 1374)
روانی (داریوش فرهنگ - 1376)
زندگی (اصغر هاشمی - 1376)
دختردایی گمشده (داریوش مهرجویی - 1377)
میکس (داریوش مهرجویی - 1378)
دختری بنام تندر (حمیدرضا آشتیانی پور - 1379)
کاغذ بی خط (ناصر تقوایی - 80/1379)
مزاحم (سیروس الوند - 1380)
اثیری (محمدعلی سجادی - 1380)
صبحانه برای دو نفر (مهدی صباغزاده، 1382)
ازدواج صورتی (منوچهر مصیری، 1383)
سالاد فصل (فریدون جیرانی، 1383)
حکم (مسعود کیمیایی، 1383)
ستاره ها (فریدون جیرانی، 1384)
عروسک فرنگی (فرهاد صبا، 1384)
دستهای خالی
اتوبوس شب (کیومرث پوراحمد , 1385)
مجموعه های تلویزیونی:
مدرس
خانه سبز (مجموعه - بیژن بیرنگ، مسعود رسام - 1375)
کاکتوس (مجموعه سری اول - محمدرضا هنرمند - 1377)
تفنگ سرپر (مجموعه - امرالله احمدجو - 79/1378)
در کنار هم (مجموعه تلویزیونی - فتحعلی اویسی)
اندیشه (۱٢۳٥) انتخابات دهم (٧۸۱) خاتمی (٦٢٢) عکس (٥٥۸) کروبی (٥٥٥) وبلاگستان (٥٤۱) خبرستان (٤٥٠) سیاستمداران (٢٩٥) انتخابات دهم (٢٩۳) میرحسین موسوی (٢٧٩) احمدی نژاد و دولت نهم (٢۳٥) دلنوشته (٢٢٧) اسرائیل (۱۸٤) تقلب و تخریب و هتاکی (۱۸٢) روحانیت (۱٧٥) جهان (۱٦٩) نقد و بحث اندیشه (۱٥٩) تدبیر و بی تدبیری (۱٥٤) احمدی نژاد (۱٥٢) رسانه (۱٤٠) احمدی نژاد (۱۳٤) خاطره (۱٢٥) یادبود (۱٢٤) رهبری (۱۱٤) احزاب (۱۱٠) بازداشت و زندان (٩٦) اعتراض و انتقاد و تظاهرات (٩٤) اینترنت (٩۳) میرحسین موسوی (٩۱) ایران (۸٧) آمریکا (۸٦) نقد و بحث اندیشه (۸۳) دین (۸۱) صدا و سیما (٧٩) زنان (٧٧) دروغ و تکذیب و فریب (٧٧) تقلب و تخریب و هتاکی (٧٦) مردم سالاری (٧٥) احزاب و تشکل ها (٧٤) شورای نگهبان (٧٤) پیشنهاد (٧٢) احمدی نژاد و دولت نهم (٧٠) اندیشه و دلنوشته (٦٩) صدا و سیما (٦٧) فاوا (٦٥) امام خمینی (٦۳) اخلاق (٦۳) بی تدبیری (٦۱) اعتراض و انتقاد و تظاهرات (٦۱) خبرنگاران و رسانه ها (٦٠) وبلاگ چیست؟ (٥٧) جامعه مجازی (٥٤) نور (٥٤) حقوق بشر و قضاوت (٥٤) اصولگرایان و اصلاح طلبان (٥٤) مردم سالاری (٥۱) تاریخ (٥٠) آزادی (٤٩) بازداشت و زندان (٤٩) شعر (٤۸) ظلم (٤٧) انسان و جامعه و هستی (٤٦) نظامیان و انتظامیان (٤٦) تدبیر و بی تدبیری (٤٥) انقلاب اسلامی (٤٥) آیت الله هاشمی رفسنجانی (٤٤) روحانیت و مراجع تقلید (٤۳) امام خمینی (٤٢) دانشجویان (٤۱) تحزب (٤٠) سایت (٤٠) انسان (٤٠) علی (٤٠) دروغ و تکذیب و فریب (٤٠) هنر (۳۸) روابط ایران و آمریکا (۳۸) انقلاب اسلامی (۳٧) طنز (۳٧) ظلم و استبداد و زور (۳٧) جامعه مجازی و اینترنت (۳٧) حقوق بشر و قضاوت (۳٦) ورزش (۳٦) خبر (۳٦) دروغ و تکذیب (۳٦) هنرمندان (۳٤) خط امام (۳٤) ظلم و استبداد و زور (۳٤) خبرنگاران و رسانه ها (۳٢) محیط زیست (۳٢) گزیده (۳٢) دروغ (۳۱) اندیشه و دلنوشته (۳٠) وبلاگنویسان (٢٩) جهان اسلام (٢٩) شورای نگهبان (٢۸) انتخاب (٢۸) عدالت (٢۸) اصولگرایان (٢٧) امامان (٢٧) شاهان ایران (٢٧) آمار و اقتصاد (٢٧) تغییر اجتماعی (٢٧) دولت نهم (٢٦) آیت الله هاشمی رفسنجانی (٢٦) پیامبران (٢٦) دانشجویان و دانشگاه (٢٦) اخلاق و ارزش ها (٢٦) ایران و ایرانیان (٢٦) بسیج و سپاه پاسداران (٢٥) انتخابات (٢٥) مرگ (٢٤) نویسندگان (٢٤) قانون و قانون اساسی (٢٤) روابط خارجی ایران (٢۳) روحانیت و مراجع تقلید (٢۳) تروریسم (٢۳) ادبیات (٢۳) داستان (٢٢) اسلام (٢٢) حق و باطل (٢٢) یادبود و بزرگداشت (٢٢) انسان و جامعه و هستی (٢۱) مرگ و زندگی و جامعه (٢۱) امام خمینی و انقلاب اسلامی (٢۱) شعرا (٢۱) وبلاگ چیست؟ (٢۱) اصلاح طلبان (٢۱) دکتر علی شریعتی (٢۱) امید (٢۱) اصلاحات (٢۱) وبلاگ (٢٠) جوانان (٢٠) شهدا (٢٠) فیلترینگ (٢٠) روابط ایران و آمریکا (٢٠) مجلس شورا (٢٠) ایران و ایرانیان (٢٠) اصولگرایان و اصلاح طلبان (٢٠) نظامیان و انتظامیان (٢٠) یادبود و بزرگداشت (٢٠) امنیت و امنیت ملی (٢٠) قانون و قانون اساسی (۱٩) فیلترینگ و سانسور (۱٩) قرآن کریم (۱٩) امنیت کشور و امنیت ملی (۱۸) احزاب و تشکل ها (۱۸) سیاست (۱٧) عشق (۱٧) خدا (۱٧) جشنواره (۱٦) ورزشکاران (۱٦) خط امام (۱٦) فلسطین و اسرائیل (۱٦) فیلترینگ و سانسور (۱٥) ادیان (۱٥) امام حسین (۱٥) استقلال (۱٥) حضرت محمد (۱٥) حق و باطل (۱٥) کودکان (۱٤) افراط و تفریط (۱٤) جامعه (۱٤) جامعه مجازی (۱٤) آمار و اقتصاد (۱٤) فاوا ( فناوری اطلاعات و ارتباطات ) (۱٤) نظامیان (۱٤) تغییر اجتماعی (۱٤) تروریسم و خشونت (۱٤) بسیج و سپاه پاسداران (۱٤) رای و انتخابات (۱۳) فرهنگ و آیین و دین (۱۳) مرگ و زندگی و جامعه (۱۳) طنز و کاریکاتور (۱۳) تعامل اجتماعی (۱۳) امام حسین (۱۳) نظرسنجی (۱۳) مهدویت (۱۳) کیهان (۱٢) قانون اساسی (۱٢) قضاوت (۱٢) بخش خصوصی (۱٢) آسیب اجتماعی (۱٢) جامعه مجازی و اینترنت (۱٢) امنیت کشور و امنیت ملی (۱٢) فلسطین و اسرائیل (۱٢) اخلاق و ارزش ها (۱٢) افراط و تفریط (۱۱) اصلاحات چیست؟ (۱۱) خبرگزاری فارس (۱۱) دفاع مقدس (۱۱) بخش خصوصی (۱۱) تهران (۱۱) عقل (۱۱) روشنفکر (۱۱) جشن (۱۱) پرشین بلاگ (۱۱) علم (۱٠) محیط زیست (۱٠) تاجیکستان (۱٠) دفاع مقدس (۱٠) افکار عمومی (۱٠) پیش بینی (۱٠) پیش بینی (۱٠) روابط خارجی ایران (۱٠) شعر و شعرا (۱٠) هنرمندان و مفاخر (۱٠) فرهنگ و آیین و دین (۱٠) شهدا و ایثارگران (٩) مجلس شورا و مجلسیان (٩) هنرمندان و مفاخر (٩) فرهنگ و آیین (٩) تاریخ ایران (٩) انتخاب دهم (٩) دانشجویان و دانشگاه (٩) اعتماد ملی (٩) دعا و نیایش (٩) مهدی موعود (۸) غم و شادی (۸) افکار عمومی (۸) شب یلدا (۸) اقوام و اقلیت ها (۸) حکمت و دانش (۸) انتخابات 24 اسفند (۸) اطلاع رسانی (۸) فرهنگ (۸) نفت (۸) فقر (۸) آیت الله جوادی آملی (۸) آزادی و عدالت و انتخاب (۸) آزادی و عدالت و انتخاب (۸) کیهان و رجا نیوز (۸) انتخابت دهم (٧) تروریسم و خشونت (٧) بخش خصوصی و غیردولتی (٧) چلچراغ (٧) جالب (٧) سفرنامه (٧) دانش (٧) گفتگو (٧) بسیج (٧) فلسطین (٧) حکمت و دانش (٧) قرآن کریم (٧) شاهان ایران (٧) تدبیر (٧) امنیت ملی (٧) جهان اسلام (٦) مرگ و زندگی (٦) خرافه (٦) نفت و گاز (٦) غم و شادی (٦) بی تدبیری (٦) حضرت محمد (٦) مجلس شورا (٦) زندان (٦) بازداشت (٦) گفتمان (٦) محبت (٦) سایت اینترنتی (٦) فاوا ( فناوری اطلاعات و ارتباطات ) (٦) اینترنت و وب (٦) شعر و شعرا (٦) آزادی و انتخاب (٦) تحریم و مشارکت (٦) نظرسنجی و افکار عمومی (٦) مجلس شورا و مجلسیان (٦) کتاب و گزیده (٥) اعتراض و انتقاد و تظاهران (٥) امام خمینی و انقلاب اسلامی (٥) انتخاب و تقلید (٥) وحدت کلمه (٥) تبلیغات و بازاریابی (٥) حزب اعتماد ملی (٥) تحریم (٥) فاطمه رجبی (٥) قضا و قضاوت (٥) منافع ملی (٥) اطلاع رسانی (٥) تعاملات اجتماعی (٥) آیت الله مصباح یزدی (٥) خلیج فارس (٥) وب فارسی (٥) فطرت (٤) شب قدر (٤) تاریخ اسلام (٤) روشنفکران (٤) خبرگان رهبری (٤) آیت الله جوادی آملی (٤) آسیب اجتماعی (٤) تعامل اجتماعی (٤) فرهنگیان (٤) امام صادق (٤) مهدی موعود (٤) توریسم (٤) حدیث (٤) جمهوری اسلامی (٤) شب یلدا (٤) انرژی (٤) عشق و محبت (٤) همایش (٤) ترانه (٤) عمو پورنگ داریوش فرضیایی (٤) دعا و نیایش (٤) جالب و شگفت انگیز (٤) شهدا و ایثارگران (٤) نظرسنجی و افکار عمومی (٤) تاریخ و میراث فرهنگی ایران (٤) تروریسم و خشونت و ترس (۳) رای و انتخابات و شعار (۳) انتخاب و تقلید و آگاهی (۳) بخش خصوصی و غیردولتی (۳) اقوام و اقلیت ها و اقشار (۳) ورزش و ورزشکاران (۳) سپاه پاسداران (۳) اصلاحات چیست؟ (۳) موعود (۳) حکایت (۳) زمستان (۳) فاطمه رجبی (۳) اعتماد ملی (۳) دوم خرداد (۳) خبرگزاری فارس (۳) مصاحبه (۳) مرگ و زندگی (۳) امام صادق (۳) انتخابات ریاست جمهوری (۳) جهان بینی (۳) ویدئو (٢) منافع ملی (٢) اصول (٢) آیت الله مصباح یزدی (٢) پرشین بلاگ (٢) آموزش و پژوهش (٢) جنگ و صلح (٢) جبر و اختیار (٢) طنز و کاریکاتور (٢) جبر و اختیار (٢) نفاق و ریا (٢) بانک و بیمه (٢) جهل و جهالت (٢) موبایل و تلفن همراه (٢) آیت الله صانعی (٢) خلیج فارس (٢) حضرت فاطمه (٢) تجارت الکترونیک (٢) موسوی (٢) میراث فرهنگی (٢) سلامت (٢) نوروز و بهار (٢) عقل و اندیشه (٢) فقر و فحشا و اعتیاد (٢) اراذل و اوباش اینترنتی (٢) بانک و بیمه (٢) ادیان و مکاتب فکری (٢) خط امام و اسلام ناب محمدی (٢) انتخاب و تقلید و آگاهی (٢) رای و انتخابات و شعار (٢) ورزش و ورزشکاران (٢) وحدت کلمه و تفرقه (٢) نوروز و بهار (٢) مصاحبه و خاطره (٢) عقل و اندیشه (٢) مدیریت و راهبری (٢) ایرانگردی و جهانگردی و توریسم (٢) کیهان و رجا نیوز (٢) انرژی و نفت و گاز (٢) تروریسم و خشونت و ترس (٢) فقر و فساد و فحشاء (۱) سیاست تاریخ فرهنگ هنر (۱) فاوا ( فناوری اطلاعات و ارتباطات ) ا (۱) احمدی نژاد و دولت دهم (۱) خد (۱) خبر دستگیری (۱) سیاست تاریخ فرهنگ هنر (۱) نخبگان و روشنفکران (۱) فیلترینگ و سانسور و مسدودی (۱) تقلب و تخریب و هتاکی ش (۱) روحانیت و مراجع تقلید مر (۱) تقلب و تخریب و هتاکی بادامچیان: کمیسیون ماده 10 حق (۱) استقلال و خودباوری (۱) بیگانه ستیزی (۱) روشنفکران و فرهیختگان (۱) انتخابات د هم (۱) جشنواره و جوایز (۱) خلیج فارس و عرب (۱) شعار و تظاهرات (۱) تحریم و مشارکت (۱) خلیج فارس و عرب ها (۱) تتدبیر و بی تدبیری (۱) روابط ایران و آمریکا بازشماری 10درصدآرا مقابل دورب (۱) دشمنان و رقبا (۱) جنگ و جنایت (۱) وحدت کلمه و تفرقه (۱) تقلب و تخریب و هتاکی احمدی نژاد: اجرای عدالت لازمه (۱) خط امام و اسلام ناب محمدی (۱) مصاحبه و خاطره (۱) تقلب و تخریب و هتاکی ش (۱) تبلیغات و بازاریابی (۱) فرقه گرایی و ارتجاع و طالبانیسم (۱) جهل و خرافه و علم (۱) فلسفه و عرفان (۱) انسان و جامعه (۱) جنگ و جنایت (۱) انتخاب و تقلید (۱) جشنواره و جوایز (۱) مورخان و جغرافیدانان (۱) اشاعه فحشا (۱) انتخابات د هم (۱) ستاد مجازی انتخابات (۱) ستاد مجازی انتخابات (۱) سهام و بورس (۱) جنگ و بحران (۱) فقه و کلام (۱) جنگ و بحران (۱) رمضان (۱) گوگل (۱) دکتر علی شریعتی (۱) اعتراض (۱) حقوق بشر (۱) عاشورا (۱) موسیقی (۱) تغییر (۱) ایران شناسی (۱) عرب (۱) مثنوی معنوی (۱) راز (۱) حجاب (۱) اصلاح طلبان (۱) خبرگان رهبری (۱) حزب الله لبنان (۱) حدیث و روایت (۱) گلستان سعدی (۱) جمهوری اسلامی (۱) سنت و مدرنیزم (۱) حضرت فاطمه (۱) اقوام و اقلیت ها (۱) علم و جهل (۱) اقلیت اکثریت (۱) آیت الله خمینی (۱) زشت و زیبا (۱) آرزوهایم (۱) اسلام ناب محمدی (۱) کمیته تعیین مصادیق (۱) دوم خرداد (۱) ایران و ایرانی (۱) اومانیسم (۱) جنگ و صلح (۱) اعتماد (۱) عرفا (۱) تاریخ اسلام (۱) مهدی بوترابی (۱)

