لینک مطلب از وبلاگستان

برای سالها جوایز مسابقات بلیط بخت آزمایی که هر هفته برگزار میشد، در این میدان به نمایش گذاشته بمیشد.

یاد اتوبوس های دو طبقه بخیر
لینک مطلب از وبلاگستان

برای سالها جوایز مسابقات بلیط بخت آزمایی که هر هفته برگزار میشد، در این میدان به نمایش گذاشته بمیشد.

یاد اتوبوس های دو طبقه بخیر


بی تردید خرداد و حوادث امسال در طول تاریخ زندگی بسیاری از ما ایرانیان بی نظیر است. مشحون از تجارب جدی و مهم و سرنوشت ساز. باشد که از آن درس ها بیاموزیم. ان شاء الله


این روزها
روزهای سختی است
که بر همگان سخت میگذرد
و جز خداوند فریادرسی نیست


با علی کلایی پس از پایان بازداشت ۵١ روزه ام که از ١٨ اردیبهشت ١٣٨۶ آغاز شده بود آشنا شدم. تا پیش از آن شنیده بودم که یکی از معلم های پسرم را به دلیل فعالیتهای سیاسی اش بازداشت کرده اند.
کلایی جوان فعال و پر انرژی و نسبتا مثبت اندیش به نظر می آمد. تند تند صحبت میکرد و لبخندی همیشگی داشت. نمیدانم دلیل بازداشت و زندان اخیرش چیست ولی اینکه بازداشت وی در بیست اردیبهشت امسال اتفاق افتاده من را به یاد بازداشت خودم انداخت.
دوران بازداشت و انفرادی دوران سختی است. امیدوارم برای کسی اتفاق نیفتد.
دوران انتخابات است و امیدوارم شرایط تغییر کند.


در تحولات دو روز اخیر در عرصه سیاسی به یاد ماجرای چهار سال قبل افتادم که مجمع روحانیون مبارز از آقای کروبی دبیرکل خود در برابر قالیباف و لاریجانی و احمدی نژاد حمایت نکرد و اینک آن سه ، شهردار و رئیس دو قوه هستند و در عوض روی عالی رتبه ترین عضو تشکیلات رقیبشان یعنی آیت الله هاشمی رفسنجانی عضو برجسته جامعه روحانیت مبارز سرمایه گذاری کردند.


شاهد اظهار نظرات زیادی در باره مسعود ده نمکی و قضایای کوی دانشگاه و فیلم پر ستاره و پر استقبال اخراجی ها به بهانه رکورد شکنی اخراجی های دو در کسب درآمد گیشه هستیم. موفقیت یک فیلم جنبه های مختلفی دارد. اینکه از نظر هنری به این فیلم نمره بالایی داده نشده منافاتی با استقبال عمومی از آن ندارد. هر یک از این دو نکته دلایل مستقل و خاص خود را دارد.
نظر غیر سیاسی (چون با رفتار سیاسی آقای ده نمکی موافق نیستم)
غیر اقتصادی ( از پول درآوردن وی از این راه ناراحت نیستم، تازه از بسیاری از راههای دیگر هم بهتر میدانم)
غیر هنری ( چون اساسا صاحب نظر نیستم ) بنده در باره اخراجی های ١ آن بود که فیلم قابل اعتنایی است و ارزش دیدن دارد و از دیدن آن هم لذت بردم. هم خندیدم. هم گریستم. خنده و گریه ام نیز دلایل مستقل خودش را داشت.
مجموعا از این نوع فیلم ها استقبال میکنم. شاید به خاطر سطحی نگری خودم، یا نیاز به سطحی نگری که احساس میکنم. گاهی در عمیق دیدن دچار یاس میشویم.
به هر حال اخراجی های دو حتما به بخشی از نیاز جامعه امروز پاسخ داده که چنین استقبالی از آن میشود.
اگر آقای ده نمکی اصرار نداشته باشند که کارگردانی و اخذ مجوز اخراجی ها را در راستای ادامه شخصیت دوران پیشین خود ( به عنوان انصار حزب الله و ماجراهای مرتبط با دوران اصلاحات ) ارزیابی کنند، درک موضوع اخراجی ها و حتی فیلم فقر و فحشای وی آسان تر خواهد بود.


یک راننده قدیمی میخندید و میگفت:
این نسل جدیدی ها (احتمالا منظورشون نسل دو و سه و چهارمی هاست)
قاطی پاتی اند
حلال و حرام شون قاطی است
خنده و گریه
شادی و غم شون به هم ریخته
باز هم میخندید


در سالهای سازندگی، انتقادات زیادی از اقدامات آقای هاشمی رفسنجانی و وضعیت عمومی کشور از سوی بخشی از فعالین با سابقه انقلاب که گرایش ضد سرمایه داری داشتند، به عمل می آمد. یکی از دوستان که منتقد بی مهابای وضع موجود و لایه های مختلف حکومت بود، علیرغم سابقه ی طولانی خدمت در عرصه های حساس و تاثیرگذار سیاسی و غیره، ترجیح داده بود حساب زندگی و معیشت اش را جدا کند و تقریبا با رحلت امام ره از امور کناره گیری جدی کرد.
یکبار در گل فروشی که به راه انداخته بود از رویارویی اش با دوست متنفذ دیگری حرف میزد که از حضور شخصیت برجسته ای چون او در یک گل فروشی نسبتا حقیر تعجب میکرد. حاجی ... به شیخ ... گفت: گل فروش بهتر از ... است و به همین جهت انتخاب کرده ام.
... در سالهای اصلاحات به فعالیت اقتصادی اش مشغول بود و توسعه زیادی به امکاناتش داد و همچنان از فعالیتهای دولتی دور بود. در یکی از میهمانیهای دوستانه وی را دیدم که مشغول تبلیغ آقای احمدی نژاد است. باور نمیکردم. او که در نقد وضع موجود چنان بود، چگونه چنین انتخابی داشته باشد. اندکی با او صحبت کردم. قاطعانه در مخالفت با آقای هاشمی و حمایت از احمدی نژاد صحبت میکرد. در میان دوستان فعال و مبارزش او تنها چهره شاخصی بود که چنین انتخابی کرده بود و از این حیث مورد انتقاد شدید آنها بود ولی دوباره به مسیر مشترکی با همان شیخ ... رسیده بود.
امروز حاجی و شیح داوطلبانه و از سر وظیفه در خدمت دولت احمدی نژاد هستند. تعجب از بازی روزگار تمامی ندارد.
خدا عاقبت آنها و ما را ختم به خیر فرماید.


وقتی استفاده کلمه اومانیسم را در اظهار نظر خانم فاطمه رجبی مدافع جدی آقای احمدی نژاد و منتقد فعال آقای هاشمی و آقای خاتمی و خیلی های دیگر و همسر آقای دکتر الهام عضو موثر دولت نهم دیدم به یاد این ماجراها افتادم:
1. دکتر شریعتی و بحث اومانیسم وی
2. مباحث اومانیسم در کلاسهای درس مدرسه عالی شهید مطهری در سالهای نخستین پس از پیروزی انقلاب اسلامی
3. دیدگاه و نظرات دکتر محمد رجبی برادر بزرگ خانم رجبی در دهه اول انقلاب
4. دیدگاه دکتر کریم پور ازغدی و سخنرانی های چند سال اخیرشان
و خیلی نظرات پیشینیان که قابل طرح خواهد بود.
جای یک کنگره علمی برای شناخت و معرفی و نقد اومانیسم خالی است.
خدا آقای علی دوانی را نیز رحمت کند.


یکی از دوستان نقل میکرد که دیگری میگفت:
حرفهایم را یا نمیفهمند یا عوضی میفهمند که نفهمند بهتره.


سال ۵٧ بود و انقلاب تازه پیروز شده بود. نزدیک دبیرستان مان مغازه جوشکاری بود که خیلی با شوق و امید از آینده و صنعت و جوانان میگفت. جوشکاری با ذوق و انرژی بود که به ابتکار خودش یا نیمدانم مدرسه، کلاس جوشکاری برگزاری میکرد و در حین کلاس از خودباوری و اینکه ما هر کاری میتوانیم انجام دهیم میگفت.در آن زمان مشهور بود که ما سوزن را نیز از خارج وارد میکنیم و هیچ صنعت مهمی نداریم و مهمترین صنعت کشور صنعت نفت و ذوب آهن بود که انگلیسی ها و شوروی ها راه اندازی کرده بودند و البته صنایع مونتاژ خودرو سازی پیکان انگلیسی و نظامی که آمریکایی ها برعهده داشتند. نقاشی زیبایی نیز از امام خمینی کشیده و به دیوار آویخته بود. فضای فکری او شدیدا جهت گیری سازندگی داشت.


١٣۵٧ - ١٣۵۶
گفت: بزرگ شدی چه کاره میشی؟
گفتم: نخست وزیر
گفت : ولی من میخوام رئیس جمهور بشم که بالاتره
گفتم : آخه کشور که شاه داره
گفت : آره ولی من میخوام رئیس جمهور بشم







با یادداشت قبلی که یک عکس زمستانی است، پنج هزارمین یادداشت وبلاگ اکرنه را در پنجمین سال فعالیتش منتشر کردم.
مبارکم باشد ان شاء الله 




پنج شنبه فرصتی دست داد که برای نخستین بار سفری سریع و کوتاه به کرمان داشته باشم. در جشنواره وبلاگهای کرمان که به همت هفته نامه "پایان هفته" برگزار شده بود، شرکت کردم و با وبلاگنویسان کرمانی از نزدیک آشنا شدم. فرصت خیلی خوبی بود. دوستان خوب تری هم پیدا کردم. از آقایان نگینی و شهابی و دیگر دوستان واقعا متشکرم.
خدا را شکر


گاهی یک چیز عمیقا رنج میدهد
و پذیرش اش مشکل است
ولی
با تغییر شرایط
و با اندکی صبر و درونی کردن واقعیات
می پذیریم
خیلی راحت
و بی درد


نگاه کردن به خورشد همیشه دست نمیدهد
اونهم در تهران آلوده با دیوارهای بلند
این پنجره ی بزرگ
روزهای تعطیل که پیش از طلوع بیرون نمیروم
خورشید باران است
امروز قرص خورشید کامل بود
مثل هر روز
دیدمش


در منزل جدید
یا نسبتا جدید
طلوع آفتاب را از پنجره
هر روز تجربه میکنم
پشت میز
روی مبل
هنگام وبلاگنویسی
خورشید طلوع میکند


دیشب خیلی زود خوابیدم
خسته بودم
صبح با صدایی شبیه گلوله هفت تیر
از خواب بیدار شدم
نه ناگهانی
اندک اندک
پنج یا شش تیر شلیک شد
فاصله ی تیرها کمتر میشد
و به صدای دیگری پیوند میخورد
وقتی که کاملا بیدار شدم
صدای تیک تیک ساعت را میشنیدم


همانگونه که انسان ها را در برابر یکدیگر قرار میدهند یا خود قرار میگیرند، مسجد در برابر مسجد، حزب در برابر حزب، دعا در برابر دعا قرار میگیرد. در گذشته و در بعضی شرایط، دعای کمیل در برابر دعای ندبه قرار میگرفت. عجیب بود. شور و شوق جوانان به دعای کمیل بیش از دعای ندبه بود و توجه مسن تر ها بیشتر به دعای ندبه بود تا دعای کمیل. دعای توسل در این میانه بی طرف و پذیرای همگان بود.


منزل ما در خیابان آیزنهاور و نزدیک میدان شهیاد ( هر دو امروز : آزادی ) بود و به همین جهت در جریان راه پیمایی های بزرگ و تجمعاتی که به میدان ختم میشد قرار میگرفتیم. روز یازدهم بهمن شایع شده بود که امام می آید. به همین دلیل جمعیت زیادی در خیابانها حاضر بودند. بعد که گفتند امام نمی آید، مردم خشمگین شدند و دولت شاپور بختیار را تهدید میکردند که ساکت نمی نشینند ولی کم کم رفتند. منم که همراه بعضی از خویشان ام به میدان شهیاد آمده بودم، رفتم.
شعار مردم این بود:
وای به حالت بختیار
اگر امام فردا نیاد
فردای آن روز امام آمد. جمعیتی عظیم گردآمده بودند. تصور نمیکنم جز در مراسم رحلت امام، چنین جمعیتی جمع شده باشند.


قریحه شاعری در ایرانیان زیاد دیده میشود. به خصوص پس از شکست قالب های سنتی شعر کلاسیک و گسترش امکان نشر ایده و اندیشه و احساس از طریق اینترنت، شعر و شعرگونه بازار گسترده ای دارد.
از بعضی دوستان ادبیاتی شنیدم که میگفتند وقتی محفوظات شعری انسان از حدی بیشتر شد، قریحه شاعری انسان تحریک میشود و به نوعی خاص از شاعری میرسد.
ظاهرا قریحه شاعری از کودکی تکلیف انسان را روشن میکند. بعضی ها هم تکلیف قریحه شاعری شان را در کودکی و نوجوانی روشن میکنند.


خانه های قدیمی تقریبا بدون استثناء زیر زمین داشتند. زیر زمین هایی برای انبار لوازم اضافی. در تابستان های گرم محلی خنک برای استراحت بود و گاهی موقعیتی برای فرزندان که برای خود اتاقی داشته باشند و لوازم خودشان را در آنجا نگهداری کنند.
کلاس چهارم یا سوم دبستان بودم. یک روز که به مدرسه میرفتم، یک جعبه مقوایی بزرگ را دیدم که در عمق آن پنج شش تا بچه گربه ی رنگارنگ ونگ ونگ میکردند. خیلی برایم جالب بود.
رفتگری که کنار جعبه ایستاده بود فوری پیشنهاد کرد که این ها را میخوای؟! منم بدون فکر فوری گفتم آره و جعبه را گرفتم. مغزم کار نمیکرد. باید مدرسه میرفتم. فوری برگشتم خانه و جعبه را بردم زیر زمین گذاشتم و سریع برگشتم و رفتم مدرسه.
فکر کنم اصلا نفهمیدم مدرسه چه گذشت و تا برگشتم خانه کلی فکر و خیال کردم که جواب پدر و مادر و برادر بزرگترم که معمولا از جک و جونور خوششون نمیاد چی بدهم. داستان گربه های منزل ما از اینجا شروع شد.
عکس این گربه ها را که دیدم یادشان کردم.
عکس از اینترنت



خداداد عزیزی و علی دایی هر دو از چهره های شجاع و فعالی هستند که در دوره ای خاص از فوتبال ایران خلق شدند. زمانی که فوتبال جهانی شد، آنها نیز جهانی شدند. همانگونه که از نسل پیش علی پروین و حسن روشن و عده ای دیگر چنین بودند. خداداد شانس و فرصت علی دایی را نیافت. شاید به دلیل آنکه حاشیه هایش بیش از علی دایی بود و شاید به همین دلیل که علی دایی زودتر و از مسیری متفاوت با فوتبال رابطه برقرار کرد.
خداداد سعی کرد از حوزه بخش خصوصی و متکی به نسل جوان به فوتبال نزدیک شود. بخش خصوصی در فوتبال واقعا بی چاره و مستاصل است و همچنان بخش دولتی و روابط مرتبط با آن حرف اول و آخر فوتبال را میزند. روابط قدیمی در فوتبال نیز مجال زیادی برای نسل جوان نگذاشته است. به خصوص در زمینه باشگاه داری. حتی امثال آقای هدایتی با میلیاردها سرمایه گذاری نیز وضعیت باثباتی ندارند.
خداداد بارها سر بر این سنگ کوبیده و آسیب دیده ولی همچنان با این قد کوتاه سر زنی میکند. جای تحسین دارد.
======================
با خداداد یکبار در سالهای اوج اش در دفتر شرکت ملاقاتی داشتم. شجاعت و پرخاشگری و زرنگی اش قابل توجه بود. حرف بی ربط نمیزد و موقعیت خودش را تشخیص میداد و اعتماد به نفس بالایی هم داشت. خودش بود.


زمانی که قرار بود مراسمی در دانشگاه پلی تکنیک به مناسبت فوت آقای مهندس مهدی بازرگان برگزار شود، دانشگاه یه کم ملتهب بود. پیام رهبری را یکی از دوستان مسئول دانشگاه دیده بود و برایم نقل کرد که منم متعجب شدم از تعبیراتی که رهبری در باره مهندس بازرگان به کار برده بود.
تا الان که متن تسلیت را در وبلاگستان دیدم، متن را ندیده بودم.
لینک مطلب از وبلاگستان:

بسمه تعالی
جناب آقای دکتر یدالله سحابی
درگذشت مرحوم آقای مهندس مهدی بازرگان را به جناب عالی و خانواده محترم آن مرحوم تسلیت می گویم. ایشان یکی از مبارزین دیرین با رژیم ستمشاهی و نیز از جمله پیشروان ترویج و تبیین اندیشه های ناب اسلامی با زبان و منطق و شیوه نوین بود و از این رهگذر بی شک در چشم همه علاقه مندان به گسترش و رواج ایمان اسلامی در میان طبقات تحصیلکرده در دوران خفقان و دین زدایی رژیم پهلوی، دارای شأن و ارزش بخصوصی بود. خداوند ایشان را مشمول رحمت و مغفرت و فضل خود قرار دهد و به تلاش های ایشان با چشم رضا و قبول بنگرد. لطفاً مراتب تسلیت این جانب را به همسر و فرزندان محترم ایشان ابلاغ فرمایید.
سید علی خامنه ای 5/11/1373


نه
سنگ پا نیست
کشف و اختراعی نیست
موسیقی است
موسیقی خونم کم شده
وقت کردید یک سری به این وبلاگ بزنید
حجم موسیقی اش برای دانلود زیاد است ولی می ارزد
http://sultan.persianblog.ir


سی سال پیش، زمانی که شاه رفت، مردم خیلی شاد شدند. بزرگتر ها نگران کودتا بودند، چون شاه قبلا نیز رفته بود و با کودتا بازگشته بود و جوان تر ها آماده ی جانفشانی بیشتر در برابر ستمکاران میشدند



The Matrix I, Written and Directed By:Andy Wachowski Larry Wachowski 
بخش عمده ای از مطالب این فیلم با تعالیم علم و ادیان و بخشی نیز با اساطیر و سنتها تطابق دارد و عمدتا ترویج اندیشه های دینی و منطقی است
مطلب کامل را در ادامه بخوانید
اینجا را هم میتوانید ببیند
سخن گفتن از چیزهای مورد علاقه کمی تا قسمتی سخت است. تعلق، موجب توجه است و در همان لحظه موجب بی توجهی. سخن از ماتریکس است. اگر ماتریکس را دیده اید ضرر نخواهید کرد که دوباره ببینید. یا قبل از خواندن این یادداشت یا بعد از آن. البته اگر قبلا دیده باشید خیلی بهتر است چرا که فرصت بازبینی همواره ارزشمند است.
ماتریکس را اولین بار در سیدنی٬ استرالیا دیدم. نسخه ویدیویی آن به تازگی منتشر شده بود وقتی اشتیاق دو آشنای فرهیخته ایرانی برای دیدن فیلم را برای چندمین بار می دیدم، متعجب شده بودم. مگر قرار است چه اتفاقی بیفتد؟!
اما آنها حق داشتند. ماتریکس چیز دیگری بود.
پس از بار اول که فیلم را دیدم، علاقمند شدم ولی هر بار که دیدم بیشتر از آن لذت بردم. مشتاقانه درپی دیدن ماتریکس های بعدی بودم که متاسفانه خیلی دیر ساخته شدند. اگر اشتباه نکنم ماتریکس 2 و 3 را بر پرده سینما دیدم.
زیاد داغش کردم چون واقعا داغ است.
***************************************
الف: قهرمان از خواب بر می خیزد اتاق 101
نئو قانون شکنی رایانه ای است. فردی دو شخصیتی که شخصیت اصلی اش با شخصیت اصلی رسمی اش (آقای توماس اندرسون) در چالش روزمره است. هر دو رایانه ای. یکی به ظاهر مخرب( تا به ظاهر و وضع موجود قضاوت نکنیم) و دیگری مفید.
داستان از اتاق 101 شروع میشود. جایی که قهرمان داستان در برابر همه هستی پیرامونش یعنی رایانه نشسته است. خدای وی خودش است و قلمروش رایانه ای که در پیش رو دارد. هکر قهرمان و خواب آلود ناگهان هک میشود. اما چگونه ممکن است؟ قهرمان ما با این سوال حساس مواجه است: چه کسی به سیستم من دسترسی پیدا کرده و چرا؟ این سوال انگیزه اولیه حرکت او از مجهولات به سوی معلومات است. دانستن و عطش رسیدن به حقیقت وجودش را پر کرده است.
نئو در زندگی خلافکارانه خودش تمام قوانین را شکسته و مرزهایی زیادی را گذرانده است. یک معارض است. قیدها را نمی پذیرد. حتی انضباط زندگی رسمی اش را. طبیعی است که تنها باشد. بی اعتماد است. اسیر یافته های خود است. ولی عشق به دانستن در او وجود دارد. به خصوص اگر به شخص او مربوط باشد.
او به کار خودش علاقمند است. با آن زندگی میکند و همه چیز را در پای آن قربانی میکند. حتی زندگی رسمی اش را.
او را می یابند. چیزی که برای او درک شدنی نیست. باور نکردنی ها او را احاطه کرده اند. نشانه ها راهنمای او از نخستین قدمها تا انتها هستند.
هک شدن سیستم اش و شنیدن صدای همزمان درب زدن از داخل رایانه و بیرون. نوعی تطابق معنا دار که او را گیج میکند. رایانه به او میگوید که به دنبال خرگوش سفید برو.
مشتریانش او را دعوت میکنند و طبق معمول او رفتنی نیست. ناگاه خرگوش سفید را می بیند. باید برود. خیلی راحت تصمیم میگرد و میرود.
در مقصد او را می یابند. نام کسانی را برایش می آورند که مقتدای او بوده اند. افسانه هایی چون ترینیتی و مهمتر از او: مورفیوس
نئو سالها به دنبال مورفیوس بوده است ولی مورفیوس است که میخواهد او را ببیند. دوگانه های زیبای ماتریکس بسیارند. مورفیوس همه ی زندگی اش در پی موعود بوده است. به موعود عشق می ورزد.
نئو به سرنوشت اعتقاد ندارد.
دیدار با مورفیوس مقدماتی دارد اعجاب انگیز. سوالات در ذهن او بسیار است و در مرحله حق انتخابش را باید استفاده کند تا به جلو رود. در این مسیر یاری میشود.
اولین توصیه به نئو: صداقت داشته باش
اولین سوال مورفیوس در مورد سرنوشت است
بدون ایمان به سرنوشت از موعود محتوم سخن نمیتوان گفت.
مشکل نئو با محیط پیرامونش(ماتریکس) حسی است نه علمی. حس میکرده است که یک جای کار ایراد دارد ولی آن را به صورت کامل حس نمیکرده است و از نظر علمی نیز تجارب زیادی بدست آورده است ولی راهی برایش گشوده نشد.
تردید هایی که به واسطه دانش جدید و اندکی تغییر احساس به وجود می آید، مشوق و پایه های حرکت او برای کشف حقیقت اند.
نئو از نظر شخصیتی نوعی مردانگی دارد. در بدترین شرایط آدم فروش نیست. به اصطلاح مرام دارد.
فضایل بسیاری در مسیر فیلم تبلیغ میشود. اندیشه های منطقی و تعالیم دینی بسیاری ترویج میشوند.
ب : قهرمان با انتخاب دو باره بیدار و شاید زاده میشود
این بار با خوردن قرص قرمز راه آگاهی و بیداری را انتخاب میکند. راهی که انتخاب اولیه ی آن آسان است ولی مسیری سخت و دشوار است. جهان بینی اش تغییرات باورنکردنی میکند.
برای مامورانی که به دنبال نئو هستند، او چندان مهم نیست. برای همین او را طعمه قرار میدهند. ماموران یک قدم عقب هستند. آنها به دنبال مورفیوس هستند و مورفیوس به دنبال نئو.
درک اهمیت موعود سخت است. حتی یاران نزدیک مورفیوس چون او ایمان به موعود ندارند. از ماموران چه انتظار است؟
زمانی که مورفیوس و گروهش بدنبال نئو هستند. مامورین بدنبال مورفیوس هستند. وقتی مورفیوس خود را به اسارت می سپارد تا نئو را نجات دهد، ریسک بزرگی را می پذیرد که سرنوشت زایان را هم به خطر می اندازد ولی بدون موعود امیدی نیست. او این را میداند و دیگران نمیدانند. از خود گذشتگی تا این حد، برای نئو باور نکردنی است. عبور از مرز باور نکردنی ها، رمز زندگی انسان برتر است.
نئو تا زمانی که از زندگی خودش نمیگذرد همچنان اسیر است. گرچه بیدار شده ولی یقین نکرده است. علمی دارد و در عمل هنوز باور ندارد. ایمان مورفیوس، ایمان و ایثار او، وفادری نئو رو زنده میکند و ایمان و وفاداری او مقدمه ایثار میشود و جان نثاری او قدرتهای درونش را شکوفا میکند.
کسی که برای مرگ آماده است از هیچ مشکلی واهمه ندارد و نمیترسد. در چهره چنین قهرمانی احساس تردید مشاهده نمیشود. به خصوص در دنیای ماتریکس که دنیایی موثر ولی پوشالی است.
ج : قهرمان باز هم بیدار میشود. اتاق 303
نئو منطق زندگی انسانهای جدا شده از ماتریکس را عوض میکند. بجای مخفی شدن و فرار از مامورین می ایستد و میجنگد. الگویی متفاوت که قدرت انسان در برابر هر آنچه پیرامونش است، به نمایش میگذارد.
این کاری است که فقط موعود میتواند بکند. این را قبلا به نحوه ساده تری از استادش آموخته بود. وقتی او ایثار کرد و برای نجاتش،خودش را به مهلکه انداخت.
نئو کی زنده میشود؟ زمانی که آن چیزی که تا دقایقی قبل در ترینیتی اتقاق نیفتاده بود اتفاق افتاد. وقتی که مرد. ترینیتی فهمید که واقعا دوستش داشته است و اینجا تمام پیش بینیهای اوراکل مانند مرگ و عشق محقق شد. زنده شدن نئو به دلیل رسیدن او به مرحله حقیقی یقین است. پیش از آن نیز میدانست. ولی اکنون همه چیز را با آرامشی عظیم و بدون ترس پذیرفته و نگرانی ندارد.
او هستی را میشناسد. زبان هستی را میشناسد. او کدها را به صورت همزمان دی کد میکند. رمزها را به صورت همزمان میگشاید.
او صفر و یک ها را می بیند و خود درمیان کدهای آنها که بی هیچ حجابی عریان شده اند بصورت یک کد هوشمند و موثر و مسلط و در صورت لزوم ویرانگر عمل میکند. در رگ و پی برنامه ها رسوخ میکند و آنها را از درون متلاشی میکند. کاری که به خوبی از یک هکر بر می آید. و این پایان، خود آغازی است بر تداوم مبارزه در سطوح بعدی.
صحنه آخر:
دیگر این گروه نخبه مجبور نیستند در گوشه ای دور از مردم باشند. هر انسانی قبلا برای آنها خطر محسوب میشد. از همه میگریختند. حضور میان جمعیت بدترین انتخاب بود. حالا بازگشتی به میان مردم میکنند تا در میان مردم به رسالت خود جامه عمل بپوشانند. دیگر نگران نیستند. حالا ماتریکس از او می ترسد. او دیگر ماتریکس را حس میکند. با تمام وجودش.
نکات دیگر در باره ماتریکس: ماتریکس و سولاریس. در هر دو فیلم دو نوع دنیای ذهنی برای انسانها زندگی می سازند. در ماتریکس تلاشی برای خروج از این دنیای ذهنی وجود دارد. دنیایی که میشود از آن خارج نشد و مانند بقیه خشنود بود.
در سولاریس سفر از دنیای واقعی متضمن رسیدن به آرزوهای دست نیافتنی و یا از دست رفته در جهانی خیالی است.
ماتریکس تمامی منابعی ذهنی شما را در یک شبیه سازی کامل با مفاهیم و ادبیات جدید دنیای آی تی و تطابق آن با میراث معنوی و اندیشه ی ادیان به چالش می طلبد. یک نظام هماهنگ و معنی دار دیجیتال را عرضه میکند.
همه اتفاقات و کلمات و تصاویر. حتی شماره اتاق ها و حرکت به چپ و راست معنادار است. اصولا اتفاق به معنای متداول در ذهن ما در دنیای ماتریکس معنا ندارد. نظمی کامل برقرار است. همه چیز معنادار است. همه چیز مقدر است. یک نظام علی و معلولی مسلط.، تقدیری کامل و مسلط که تا لحظات آخر بر تمام فیلم سیطره دارد و اراده انسانی را به چالش می طلبد.
هر چیز چهره ای دارد و میتواند باطنی دیگر داشته باشد. رازآلوده بودن همه امور. تغییر افق ها و نظام های ارزشی انسانها. رابطه موثر جهان بینی و شخصت انسانها در عملکرد و رفتار آنها. نبردی میان نخبگان و آگاهان از یکسو و ماشین های متمرد از سوی دیگر. نوعی اعتراض به ماشینیزم بدون نفی کلیت ماشین. امید در اوج نا امیدی. تفوق اندیشه بر همه چیز و عشق بر اندیشه. نبردی رویارو با ویژگیهای حماسی آن چون ایثار و پیروزی غیرمنتظره. رابطه علم و عمل. دانستن تعهد آور است. وقتی دانستی نمیتوانی بیتفاوت باشی. اگهربیتفاوت شدی با خیانت فاصله زیادی نداری. تعالیم مذاهب و ادیان و مکاتب فکری مختلف در اسامی و نشانه ها و مفاهیم. اندیشه های انسانی در سراسر دیالوگها و صحنه ها موج می زند.
سخن از ایمان رهبر است. برای اعضای گروه ایمان به رهبر به خاطر تلاش اوست نه اعتقاد او. باور به موعود ابتدا در رهبر گروه شکل میگیرد. پیروزی در پیروی بی چون و چرا ولی مبتنی بر معرفت نهفته است. باید فهمید و بعد پیروی کرد. شما آزاد هستی که نپذیری، ولی وقتی پیروی از رهبر را پذیرفتی باید اطاعت کنی ولو با تردید. تاکید بر لزوم اطاعت از فرماندهی. نوعی هماهنگی کامل با رهبر.
اهمیت تربیت و آموزش قدم به قدم. مطالب لازم در هر مرحله گفته میشود. مشابه آموزش فرقه های مذهبی. مبتنی بر رفتاری که تکیه بر یقین دارد.
بروز توانایی موعود و قهرمان هم فرصت لازم دارد. نوعی هارمونی کامل در تمام فیلم وجود دارد. هر چیز به جای خودش درست انتخاب شده است. همه چیز مرتبط و هماهنگ است. همه چیز در مرحله اول برای مرحله دوم آماده میشود. داستان کاملا معقول و فهمیدنی است. معماها دور از دسترس نیست. متکی به نتایج منطقی هر مرحله است. سلسله ای از علل و معلولها، گذشته را به حال و حال را به آینده پیوند میدهد.
کسانی که فکر میکنند کنترل و نظامی در جهان وجود ندارد بی سو و جهت هستند و انگیزه ای برای تغییر ندارند و ایمانی نخواهند داشت. بدون ایمان باید اسیر ماتریکس ماند حتی اگر روزگاری ایمان داشته باشی و آن را از دست بدهی، چون حواری خائن، خیانت میکنی. حقیقت جویی با خطر همراه است. همه امید به موعود دارند تا در کنار او به نتیجه برسند. ناامیدی از موعود مساوی شکست است. شکستی که ماتریکس از ابتدا با ارائه ی یک زندگی عادی و روزمره بر انسان ها تحمیل کرده است.
هر کس ناآگاهانه عنصر یک سیستم است که میشود به راحتی به دشمنی خطرناک برای انسانیت حقیقی تبدیل شود. کشتن انسانهای جهان ماتریکس نوعی بازی کامپیوتری است که عذاب وجدانی ایجاد نمیکند. در اینجا به تعالیم ایدئولوژی ها نزدیک میشود.
انسان هر کاری را که بخواهد، میتواند. کافی است بخواهد و چشمانش را باز کند. اگر کلمات قصار انگلیسی فیلم را استخراج و مرور کنیم، به گنجینه ای از فرهنگ بشری دست یافته ایم.
گروه برگزیده برای آزادی انسانها قیام کرده اند. روشنفکری نومیدانه انسان را ضعیف میکند. پیامبران راه را نشان میدهند. بجای مردم حرکت کردن، کار آنان نیست. در مقابل خطر همه میگریزند. ولی موعود این قاعده را نیز بر هم میزند. چون باور دارد که این دنیا مقدمه و ظاهر است. سرنوشت محتوم است. ولی انتخاب ها همچنان ممکن و در دسترس هستند. گذشته و آینده برای اوراکل و آگاهان فرقی ندارد. مهم این است که تو آماده شنیدن و فهمیدن چه بخشی از آن هستی.
هر کس تکلیف و وظیفه ای خاص خود دارد. هر کس نقشی دارد.خائن اصلی از پیشکسوتان و حواریون است. کینه و عشقی دروغین را بر دوش میکشد. حتی پیام را فهمیده و بدان علم دارد. ولی ایمان ندارد. او دروغ میگوید و در پی خواب است همه چیز را از نوع دروغین دارد. نه یار است نه دلدار.
کارهای خارق العاده نیز منطق و قاعده دارد و با تمرین بدست می آید.
عشق فوق عقل و اندیشه است.
خوش بینی به جهان.
موفقیت و پیروزی بر دشمن مسلط و به ظاهر همه کاره نیز ممکن است.
جنگ درجهان واقعی با نفوذ انسانها به جهان مجازی وارد عرصه جدیدی شده است.
تواضع رهبر به نخبه و موعود.
عشق به موعود عشق به پیروزی و رستگاری است.
فداکاری و قربان کردن جان برای اندیشه و موفقیت دیگران.
تشابه خواب و بیداری با این دنیا و آن دنیا.
صادق بودن برای رهرو این مسیر ضروری است.
اهمیت ایمان به هدف.
اسامی قهرمانان و معانی آنها. هر یک از اسامی افراد از فرهنگهای غنی وام گرفته شده است.
کنترل دیگران بر ما و بیخبری ما.
برای شروع باید چیزی متفاوت داشت. باید احساس کرد که چیزی درست نیست. و درست رو باید یافت.
ماتریکس خدای دروغینی است که همه چیز شما رو میدهد ولی واقعی نیست. او ما را اسیر و برده خود کرده است.
کسی که فکر را کنترل میکند جهان را کنترل میکند.
هر دو گروه قبول دارند که کنترل فکر مساوی کنترل جهان است. هر دو بر سر این می جنگند.
انتخاب خیلی مهم است. باید دو راه به اجمال شناخت و بعد انتخاب کرد: راه سرخ یا را ه آبی. یکی علم و آگاهی و دیگری آرامش و فراموشی. علم و آگاهی انسان را به حرکت و تاثیر متفاوت بر محیط وا میدارد.
یک جنگ واقعی و همیشگی میان حق و باطل. مبارزه بین خوب ها و بدها. یک بازی رو و بدون اتفاقات واقعی عجیب و غریب. همه چیز بر اساس یک منطق هدایت شده و قابل فهم است. حادثه های جزئی در نهایت چندان موثر نیستند.
تکلیفها روشن است. نفاق فایده ندارد. باید تکلیف خودت را روشن کنی یا این طرف یا آن طرف. حد وسط هم معنی ندارد.
فرصتها را باید به موقع استفاده کنید و گرنه فایده ندارد. بازگشتی در کار نیست.
استفاده از مفهوم تناسخ در فیلم.
فراتر از احساسات ما هم جهانی هست. ما توسط جهانی دیگر که حقیقی تر از این جهان است کنترل می شویم.
ماتریکس در آن جهان ما را کنترل میکرد تا به واقعیتهای دیگر آن جهان پی نبریم و ماتریکس خود کنترل میشد زمانی بدست انسان و حال بدست خودش.
در ماتریکس و واقعیت گروههای خودسر نیز هستند. قابل توجه دوستان خودسر!
تردید به دیگر انسانها. هر انسانی که با ما نیست دشمن بالقوه ماست. ولو یک بی خانمان در ایستگاه مترو باشد.
حقیقت و خطر با هم هست.
مورفیوس با هوش انسانی یک قدم از ماتریکس رایانه ای جلوتر است تا اینکه به او خیانت میشود.
زمان در مقابل ماست.
انسان هر کاری که بخواهد میتواند بکند. حتی بر مرگ غلبه کند. مرگ در ماتریکس میتواند با انتخاب هوشمندانه و عشق، پایان نباشد.
نا امیدی بزرگترین خطرها است. خیانت می سازد. سستی می آورد و به حسادت ها فرصت بروز میدهد ولی رهبران راستین امیدوارند و به دیگران هم امید میدهند.
اوراکل راهنمایی است از دل سیستم ماتریکس. در مبارزه با ماشین لازم نیست افراط شود. ماشینهایی هم هستند که خدمتگزار انسان هستند و بدون آنها زندگی دشوار خواهد بود.
فریب خوردن ساده است. باید به انسان وارسته و آگاه تکیه کرد. رابطه ی مرید و مرادی منافی اهمیت انتخاب نیست. در کنار یکدیگر قابل فهم و بکارگیری اند.
اگر منطق آنان فعالیتهای خارق العاده را بیاموزید و به خودت ایمان داشته باشید، برای شما نیز ممکن میشود.
معجزه ممکن است و بهترین محمل آن عشق است. معجزه قاعده های متعارف منطق شما را میشکند و خود منطقی مستقل دارد که بسیاری از مرزها را در مینوردد.
انتخاب همیشه هست. حتی در بدترین شرایط و آخرین انتخاب قربانی کردن خود است. قربانی کردن آگاهانه. نه خودکشی. بخاطر ارزشی بزرگتر و چیزی گرانقدرتر. ب
کسی که دنیای مخفی و بی ارزش هکری را رها میکند و از جانش نیز میگذرد، ارزشمند و متعالی میشود.
تنها کلید رهایی ایمان است. ایمانی آگاهانه. درها را میگشاید.
ارزشهای انسانی ره توشه این مسیر هستند. اگر نداشته باشی نمیتوانی به هدف برسی.
ماتریکس منطق خودش را دارد و منافع ماتریکس مبتنی بر منافع انسانها نیست. روزگاری بین منافع ماشین و انسان تعارضی نبود ولی بعضی نرم افزارهای هوشمند، طغیان کردند. و در درون این جریان نیز گروهی بر طغیان گران، طغیان کردند و خودسر شدند.
مرگ مسیری است به دنیای دیگر.
برای گذشتن از حجابهایی که مانع دیدن حقیقت عالم میشود باید قدم برداشت. ممکن است آنقدر رشد کنی که با چشم برزخی ناشی از ایمان و آگاهی، به زبان هستی راه پیدا کنی. صفر و یک های عالم و کم و کیف و موسیقی عالم را کشف کنی.
یک رشد انسانی از یک Mr. Anderson با دو زندگی متفاوت روزانه و شبانه تا موعود Neo. بعنوان موعودی که در مسیر ساخته شد.
انسانهای متعالی محصولاتی از پیش ساخته و کپی شده در این جهان نیستند. تحت مشیتی مقدر ساخته میشوند. رئیس ماموران معتقد است که تنازع بقا و انتخاب اصلح به پیروزی آنها منجر شده و آینده از آن آنهاست نه انسانها. وی از قوانین طبیعت، چون تنازع بقا، امتیاز طلبی و ستم را دریافت کرده است.
نقطه شروع ایمان نئو کجاست؟ آنجا که پیشگویی اوراکل در مورد مرگ مورفیوس درست در می آید. در آستانه مرگ مورفیوس او بیاد میاورد که انتخابی دارد. بین زندگی خودش و او. ایثار. او آماده مرگ میشود. کسی که آماده است بمیرد را کسی نمیتواند شکست دهد.
برای ترینیتی پشتوانه ی حمایشت از موعود، علاقه ای است که به او پیدا میکند.
نئو از درک ایمان عظیم مورفیوس به خودش، متحول میشود. بار اینکه ایمان مورفیوس اینقدر به او عمیق است و او خود فکر میکند موعود نیست.
برای آموزش دیدن باید بر خودت مسلط شوی. کنترل بر خودت مقدمه آزاد شدن از کنترل دیگران است.
دانستن در برای فکر کردن. بدان. فکر نکن. ذهن خود را از ناتوانی های مربوط به جسم ماتریکس رها کنید. شما توانمندتر از این محدودیت ها هستید.
ترس و تردید و بی اعتقادی را باید کنار گذاشت. سه عامل بازدارنده نوآموز.
اسلحه ها از کار می افتد ولی مهارت های شخصی و همچنان کارساز است.
برتری کیفیت بر کمیت و ارزشها بر همه چیز.
شجاعت / سخاوت / عشق / آگاهی / ایثار
پیشگویی ممکن است و خود منطقی دارد.
تمام جنگ بر سر کنترل است. منطق جهانمداری.
داستان ماتریکس از نتوانستن تا توانستن است. به کمک آگاهی و همکاری و صفات انسانی مانند شجاعت و ایثار و ... همه اینها حتی همانهایی که در ظاهر از دست دادن است مانند ایثار، مرحله ای است برای آمادگی و شدن انسان.
هدف این دنیا ممانعت از فهمیدن توست. تو باید از این دنیا عبور کنی و به حقیقت برسی. از اسارتی که خودت هم به آن آگاه نیستی بیرونی بیای. به کمک راهبر و پیامبر.
برای کسانی که در ماتریکس زندگی میکنند نمیشود خارج از آن را تصویر کرد. تنها راه آنست که آنها خود حرکت کنند و با اعتماد به رهبر به بیرون نگاه کنند. به زور نمیشود کسی را برد.
شناخت اشیاء با ضد آنها. شما خواب را با بیداری مقایسه میکنید. این جهان را نیز با خواب نسبت به جهانی دیگر باید مقایسه کنید. اگر در خواب باشی و رویا ببینی و هیچوقت بیدار نشوی، چگونه میشود به رویا بودن آنچه می بینی باور پیدا کنی؟ باید بیدار شوی.
غیر از گروهی اندک همه به زندگی عادی خود دلخوش هستند.
شاید این دنیای واقعی ما هم خود یک ماتریکس بزرگ تر باشد.
اکثر مردم آمادگی unplugged (قطع شدن از سیستم ماتریکس) را ندارند. بخاطر اینکه ذهنشون با مقتضیات این سیستم خیلی عجین شده است.
ماتریکس تصور و هدفی کاملا مادی دارد. برای بودن خود انرژی میخواد و محصول افکار انسانها در خواب، این انرژی را به باطری ها منتقل میکند.
Oracle پیشگویی که همیشه هست و راهنمایی که فقط آگاهی میدهد.
MORPHEUS مانند پیامبران میخواهد از حواس بگذریم و دنیای باطن را درک کنیم. وی فقط رهبر نیست. پدر نیز هست. پدر گروه است. عشق در نگاهش و اقتدار در حرکاتش. اطمینان در سکناتش.
Neo محبوب و موعود مورفیوس است. ترینیتی با تردید به او مینگرد و میخواهد بداند که آیا موعود و آرزوی او همان نئو است. نئو با عشق زنده میشود و با همین قدرت به رسالتش عمل میکند.
Trinity تثلیتی که با حضور پدر و مسیح موعود و ترینیتی شکل میگیرد او چون روح القدس در اندیشه مسیحی واسطه مورفیوس و نئو است. حامل محبت است و پیوند دهنده است. او برای خائنین هدیه ای ندارد.
Cypher که خیانت میکند. چون هیچ است؟ مدتی عاشق ترینیتی بود. از روزهای اول هم انگیزه جدی و عشق به آگاهی نداشت. ولی بخاطر علاقه اش به ترینیتی ماند و آن را به نفرت تبدیل کرد. او برای خیانت نیاز به استدلالی برای خودش دارد. او معتقد است که مورفیوس به آنها دروغ گفته نه حقیقت را. آنها را فریب داده است. همانگونه که شیطان به خدا اعتراض میکند که مرا فریفتی. درست همان چیزی که مورفیوس برعکس آن را ادعا میکرد. ولی او برای اینکه وجدانش هم ناراحت نباشد از ماموران میخواهد که از گذشته هیچ چیز به خاطر نیاورد. بعد از 9 سال پشیمانی از اینکه قرص آبی رو نخورده خیانت میکند. با این استدلال که ندانستن بهتر است. شبیه داستان میوه دانایی در عهد عتیق (تورات) که ندانستن مطلوب انسانهای ضعیف تلقی شده است.
Zion سرزمین انسانهای آزاده (سرزمین موعود یهودیان)
Agents فرزندان عمل ما هستند. عمل تباه شده ما که ما را به اسارت میگیرند و از هر فرصتی برای تسلط بر ما سود خواهند جست.
Be Honest. توصیه ترینیتی به نئو
Free your mind. این آزاد کردن فکر هم با فکر کردن ممکن نیست. با عمل و آگاهی ممکن است. باید رشد یافت. تا بتدریج به این سطح رسید.
.Nebuchadnezzar. بخت النصر نام سفینه مورفیوس
Don’t think you are, know you are.
Free your mind. Your mind makes it real.
What is the Matrix? Control. The Matrix is a computer-generated dream world built to keep us under control in order to change a human being into this(battery).I can only show you the door. You have to walk through it.
********************************************************
Hypnos, brother of Thanatos (death), put men to sleep by touching them with his magic
wand or by fanning them with his dark wings. He had power also over the gods. The son of Hypnos was Morpheus, god of dreams.Hypnos lived in the underworld.Thanatos was son of Nigh
بخش عمده ای از مطالب این فیلم با تعالیم علم و ادیان و بخشی نیز با اساطیر و سنتها تطابق دارد و عمدتا ترویج اندیشه های دینی و منطقی است.
یکی میگفت که هالیوود به این فیلم توجه مناسبی نکرد. ولی می بینیم که استقبال انسانی فوق العاده ای از این فیلم شده است.


ساعات نخستین آزادی
کاملا متفاوت و تعیین کننده است
خیلی خیلی زیاد


در زمستان ها
یکی از بهترین بازیهای کودکانه
برف بازی است
در شرایطی که چنین فرصتی نیست
به یاد گذشته ها
روی شیشه های بخار کرده
نقاشی میکنیم
چشم چشم دو ابرو
نقش کف دست
...
اگر رطوبت کم بود
خودمان ها میکنیم
بعد نقاشی میکنیم
چشم چشم دو ابرو
...


بارها ورق هایی را پاره کرده ایم
آیا ورق پاره هایی را به هم چسبانیده ایم
و دوباره آن ها را پاره کنیم ؟!


حدود پانزده سال پیش بود
تلفن زنگ زد ... مامور اومده ... زود بیایید
ظرف ده دقیقه به فروشگاه صوتی تصویری رسیدم ... وارد مغازه فروش فیلم ویدئویی میشوم ... جو ملتهب است ... فردی که ظاهرا بازرس وزارت ارشاد است هی راه میرود و با چشمان اش مواخذه میکند ... یک مشتری داخل مغازه مشغول خرید است
فروشنده جواب مشتری را میدهد
می پرسم ایشان بازرس ارشاد هستند
فروشنده: بله
سلام میکنم
جواب سلام نمیدهد
انگشتر طلا را در انگشتش می بینم ... پس ... و متاهل هم هست ...
تعجب میکنم ... بازرس .. ارشاد ...
خب بفرمایید در خدمتم
: با فریاد میگوید که آقا اینجا فیلم غیر مجاز دارید
: کدوم فیلم غیر مجاز؟!
:با صدای بلند اونجاست
آن طرف تر در دهنه دوم مغازه که هیچ فیلم ویدئویی و مسیری برای ارائه خدمت به مشتریان ندارد، یک کامپیوتر و تعدادی دیسکت و یک حلقه فیلم کنار کامپیوتر با برچسب "گرافیک کامپیوتری" به چشم میخورد. یکی از دانشجویان مهندسی طراحی صنعتی مشغول طراحی و تولید انیمیشن است و میگوید به فیلم من گیر داده است.
تازه متوجه شدم ... بازرس فکر کرده که این فیلم یواشکی به مشتری داده میشود و یا فکر نکرده، بهانه کرده و به اصطلاح گیر داده ... فیلم انیمیشن آموزشی عبور یک ببر از یک محوطه بزرگ شبیه معبد یا آثار تاریخی ...
با آرامش میگویم: اگر ممکن است یه کم آرامتر من در خدمت شما هستم بفرمایید بنشینید تا موضوع را حل کنیم
: فریاد میزند نخیر همینجا ایستاده ام
: پس لطفا آرام صحبت کنید اینجا مشتری هست خوب نیست
: نخیر شما تخلف کرده اید
نگاهی به نگاه پر سوال مشتری و چهره ی نگران فروشنده و طراح گرافیک شرمنده انداختم و فکر کردم که نکند مشغول قاچاق مواد مخدر در مغازه هستند که این بازرس اینکارها را میکند ... بعد خطاب به بازرس محترم وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی گفتم: برو بیرون تا ننداختمت بیرون
بازرس که گویا شوکه شده پرسید: چی؟
گفتم : شنیدی. برو بیرون
گفت: به بازرس ارشاد میگی برو بیرون. پدرت رو در می آورم. الان مامور میارم مغازه رو می بندم
گفتم: برو بیرون هر غلطی میخواهی بکن. هر موقع یاد گرفتی جواب سلام واجب است و مودب شدی و احترام محیط کسب و کار مردم را داشته باشی حرف بزن. برو بیرون.
تا بیرون فروشگاه مشایعتش کردم. البته بدون تماس فیزیکی ولی از فاصله ای نزدیک.
====================
از وزارت ارشاد زنگ زدند: فلانی؟
: بله
:زود بیا ارشاد.
: کجای ارشاد
: ارشاد دیگه
: دفتر وزیر؟ معاونت مطبوعاتی؟ معاونت فرهنگی؟ اداره کل استان؟ موسسه رسانه های تصویری؟ کجا؟
: معلومه همانجا که مجوز گرفته اید
: موسسه فرهنگی حنفا چند مجوز دارد از کدام قسمت تماس میگیرید
خودش را جمع و جور میکند و صدایش آرامتر میشود و میگوید: اداره کل نظارت و ارزشیابی ...
وقتی مدیرکل نظارت و ارزشیابی را دیدم، یاد دراویش افتادم. سبیل های روی لب و موهای ژولیده و هیکلی عظیم شبیه هیکل امروزی خودم. خدا رحمت کند دایی پدرم را.
با تعجب گفت: شما هم؟!
گفتم: بله ما هم
: ما مجوز فروشگاه را داده ایم و شما مامور ما را بیرون میکنید.
گفتم: بازرس بی ادبی که حتی جواب سلام نمیدهد و داد و فریاد میکند پاسخ نمیخواهد. بعلاوه در متن قرارداد وزارت ارشاد تصریح شده که شما یا هیچ قسمت دیگر در وزارت ارشاد حق ندارد مراجعه کند و پاسخ بخواهد.
وقتی قرارداد را دید ... منفجر شد ...
بد و بیراهی بود که نثار همکاران وزارت ارشادی اش میکرد


معمولا به دلیل مشکل دید کمتر اس ام اس ها را میخوانم ولی گاهی نیز میخوانم. تا حالا اس ام اس های توهین آمیز زیادی دریافت نکرده ام. جهت استحضار فحاشان
. یکی از این موارد نادر را برایتان نقل میکنم.
ژانویه 2007 یعنی دو سال پیش:
To Kheili adame kesafati hasti. To goh mikhori be digaran tohmat mizani, Olagh, khodam be hesabet miresam avazi
ترجمه فینگلیش:
تو خیلی آدم کثافتی هستی. تو ... میخوری به دیگران تهمت میزنی، الاغ، خودم به حسابت میرسم عوضی
============================
خدایی اش خیلی خندیدم. تا حالا این اس ام اس را به خیلی ها نشان داده ام. عکس العمل های متفاوتی نیز دیده ام.
=================
روایتی دیگر:
یکبار اس ام اسی از یک خبرنگار جنجالی و جویای نام که به اندیشه های ضد ملی اش در میان جمع وبلاگنویسان افتخار میکرد، دریافت کردم که هیچ دلیل منطقی برای ارسال آن نیافتم. اخیرا شنیدم که از دولت سر: آتش زدن ها و ورود های غیر مجاز به سفارتخانه خارجی و توهین و درگیری فیزیکی و خوش خدمتی که انجام داده اند، غیر از نام و موقعیت به ثروتی نیز رسیده است. خدا عاقبت ما را ختم به خیر فرماید. ان شاء الله


بهار اینترنت ... تولد پرشین بلاگ
تابستان ... تولد عمو پورنگ
پاییز ... شب یلدا
زمستان ... دهه فجر
امسال که روز جهانی وبلاگ و انتخاب بانوان برتر وبلاگنویس را نیز داشتیم


لبخند و آرامش اش
مثال زدنی بود
اهل اندیشه بود
دور از حرکات تند و تیز
آرام
با لبخندی درخشان


ساکت بود و آرام
گاهی که به زبان می آمد
می غرید
ولی معمولا حتی نمیخندید
آرام و ساکت
مشغول بود
و به درس خواندن
اهمیت میداد


لینک مطلب از وبلاگستان:
از رسومات دوران جهاد این بود که دوستان علاوه بر حلالیت از یکدیگر تلاش میکردند تا از رزمندگان برگزیده ی اخلاقی طلب شفاعت کنند. رسم قشنگی بود.
یاد شهید مصطفی پالیزوانی بخیر.


سالهاست که آقای قرائتی را در تلویزیون می بینیم. گویش دوستانه و مهربان او را و می شنویم. به همین اندازه و به اندازه ی چیزهایی که از او یاد گرفته ام، متشکرم.
شاید از خیلی جهات با افراد ایده آل دیگری که میشناسیم متفاوت باشد ولی ویژگیهای منحصر به فردی نیز دارد و البته ویژگیهای مثبت غیر منحصر به فردی که شایسته ی یادآوری است.
عکس از اینترنت
==============
به یاد می آورم که سال شصت و یک در دوره مربی گری نهضت سوادآموزی شرکت کردم و اول شدم و علیرغم توصیه ی دوستان در این زمینه فعالیتی نکردم.
گاهی افسوس میخورم که چرا از آرزوی دوران دبیرستانم که دبیری در مدارس بود، فاصله گرفتم و مسیر دیگری را انتخاب کردم. ولی هیچگاه از اینکه از ابتدا مسیر بخش خصوصی را انتخاب کردم، پشیمان نشدم. خدا را شکر


دیشب در خواب دیدم که آمده ای
در میان خانواده ات هستی
دو سال از رفتن ات گذشته
ولی تقریبا هر روز به یادت هستیم
خوابهای زیادی دیده ام
ولی تقریبا هیچکدام را معنایی جز
یاد دوستان نکرده ام


ماجرای سید و حاجی رو از بعضی ها شنیده بودم. تعجب میکردند که به صحبتهای آنان عکس العمل مناسب نشان نمیدهم. بعدا ... دیدم که از عبارات سید و حاجی استفاده های کاربردی تری هم میشود. برای نام نبردن از افراد.


یکی از سرگرمی های جالب دوران نوجوانی ام، جمع آوری اسکناس های قدیمی و تمبر بود. نوعی صندوق ذخیره ی جذاب که به وقت ضرورت به کار می آمد و به کار آمد.
لینک مطلب:
اسکناس های قدیمی کشورمان ایران





اسکناس های قدیمی کشورمان ایران



چند ماهی است که روزنامه خراسان از طریق اس ام اس برایم یکی از خبرهای روزانه اش را راس ساعتی خاص ارسال میکند. تقریبا عادت کرده ام. البته هیچگاه متن را نمیخوانم و احیانا اندکی ناسزا نثار بانی آن میکنم.
اینگونه رفتارها از نظر شکلی کار ناشایستی هستند و از نظر محتوا نیز معمولا بی فایده و غیر موثر هستند. فقدان عقلانیت و ادب معمولا ملازمند.


خیلی ها بهم میگویند:
اگر شما نباشید چی میشه؟
بجای شما کی؟
کسی به ذهنمان نمیاد؟
واقعیت این است که اگر برای پذیرش کاری
شخصی به ذهنمان نمی آید
قاعدتا مشکل از ذهن ماست
اگر ذهن مان آماده تغییر باشد
و درک کند
همانگونه که متولد شدیم
بزرگ میشویم
و بعد
از این دنیا می رویم
این تغییرات شغلی یا موقعیتی که دیگر مساله ای نیست
و همانگونه که ما روزی به کاری مشغول شدیم
دیگران نیز میتوانند
و معمولا بهتر هم میتوانند


خبرگزاری فارس: مدیر سایت پرشین بلاگ گفت: بعد از پنج سال مدیریت این سایت در مراسم جشن شب یلدا از این جایگاه خداحافظی میکنم
لینک خبر:
مهدی بوترابی مدیر سایت پرشین بلاگ امروز در گفتوگو با خبرنگار سرویس فضای مجازی خبرگزاری فارس با بیان اینکه مدیریت جدید سایت پرشین بلاگ، رسماً در مراسم جشن شب یلدا معرفی میشود، گفت: بعداز پنج سال مدیریت سایت به این نتیجه رسیدیم که ادامه مدیریت آن را به نیروهای جوان واگذار کنیم.
بوترابی افزود: وظیفه ما این است که به جوانان اعتماد کنیم تا وقتی مدیریت عرصههای مختلف بعد از ما به جوانان واگذار میشود با بحران مواجه نشویم.
وی با اشاره به اینکه کماکان شخصاً مدیرعامل شرکت خصوصی پشتیبان پرشینبلاگ و سهامدار عمده آن خواهد بود، اظهار داشت: پرشینبلاگ دوران بحران و استرسهای آغازین خود را پشت سر گذاشته و در وضعیت مطلوبی به سر میبرد.
بوترابی در پایان گفت: سایت پرشینبلاگ دوران تثبیت خود را میگذراند و از ترافیک و استقبال بسیار بالایی برخوردار است.


از جلسه دیروز موسسه باران، میتوان احتمال داد که سوال اصلی بسیاری از شرکت کنندگان در نشست، کاندیدا شدن یا نشدن خاتمی است. سوالی که خاتمی در آخرین فرازهای سخنانش به صورت نگرانی های خودش پاسخ داد.
آقای خاتمی از انتخاب شدن نگران نبود. مطمئنا حضور خاتمی مساوی است با انتخاب ایشان. ان شاء الله. اما مساله اصلی وی این بود که آیا میتوان همه ی توانها را بسیج کرد و کشور را حداقل به جایی که چهار سال پیش بود بازگرداند یا نه؟!
وی نگران بود که مردم و نخبگان با توجه به انتظاراتی که دارند، آمادگی شرایط اصلاحات را نداشته باشند و ناراضی شوند. میتوان نتیجه گرفت که افزایش هوشیاری و حضور و مقاومت مردم و نخبگان، خواست اصلی خاتمی است. البته به صراحت نیز به مخالفت دستگاههایی که تحت نظر رئیس جمهور نیستند اشاره کرد و گفت اگر ضمنانتی برای مخالفت آن دستگاهها نباشد، کاری نمیشود کرد.
برداشت عمومی از سخنان خاتمی را نمیدانم ولی سخنان امیدوار کننده ای برای شرکت در انتخابات بعدی نمیگفت. تبیین مبانی اصلاحات و اصرار بر لزوم تغییر و تکیه بر قانون اساسی فعلی همگی نشانه ی فعال تر شدن خاتمی در عرصه سیاست کشور است که الزاما به معنای کاندیداتوری نیست.
بی تردید خاتمی محبوبترین چهره ی سیاسی کشور است.


ذوب شده ها
نوشته ها را نیز بر نتابیدند
چه برسه به گفته ها
یا ضمیر ها
یا ذوب ذوب نبوده
یا نوشته و سخن و ضمیر چنان نبوده
یا هر دو


امروز صبح در مسیر دفتر کارم، چند ده اطلاعیه تبلیغی مربوط به ... (از ذکر تعابیر معذورم) ابراهیم میرزایی را روی زمین دیدم. یکی را برداشتم و دیدم تقریبا همان محتوای ایمیل های تبلیغاتی وی است. واقعا بعضی از ما چگونه می اندیشیم و در باره مخاطبان ایرانی چگونه فکر میکنیم و میکنند؟
...
اوایل پیروزی انقلاب، باشگاه آموزش کونگ فوی ابراهیم میرزایی(بعدها دکتر و پروفسور) برو بیایی داشت و به همین جهت یا جهات دیگر بود که وی سودای ریاست جمهوری ایران را در سر داشت که به آرزویش نرسید بعدها شنیدم که در یک درگیری میان وی و بادیگاردهایش از یکسو و مامورین از سوی دیگر، زخمی شده است و بعد نیز به خارج از کشور رفت.
سالها گذشت تا با رواج اینترنت دیدم که از ایمیل های تبلیغی به صورت هرزنامه (اسپم) برای تبلیغ استفاده میکند و اخیرا نیز به صورت کاغذی تبلیغ کرده بود.
جای تاسف است ولی تعجب ندارد که چنین بازار خرافه گرایی مذهبی گشوده است جای شکر آن باقی است که جریان عمومی حرکت جامعه ایرانی به سوی آگاهی و عقلانیت است.


ظاهرا
زمان تغییر رسیده است
امروز عصر
تغییر مدیریتی در پرشین بلاگ
کلید خورد


سال قبل در بازداشت پنجاه و یک روزه بودم و توفیق شرکت در نمایشگاه رسانه های دیجیتال را نداشتم ولی رفتار نامناسبی با پرشین بلاگ شد. نام آن از فهرست حامیان و شرکت کنندگان حذف شد.
در مراسم اختتامیه توانستم شرکت کنم و دیدم که چگونه وبلاگ سرویس تازه تاسیسی که منسوب به بعضی دست اندرکاران جشنواره بود٬ بالاترین از وبلاگ سرویس های برتر و قدیمی مطرح میشود.
این رفتار در شرایطی که پرشین بلاگ نقش فعالی در معرفی جشنواره بر عهده داشت غیرقابل قبول بود و امسال علیرغم صحبتهایی که از مسئولان جشنواره حضوری یا تلفنی شنیدم٬ اقدام عملی برای حضور پرشین بلاگ ندیدم. با توجه به عدم شرکت بقیه وبلاگ سرویس ها٬ احتمالا تمایل جدی به حضور سرویس دهندگان بزرگ وبلاگ نیز نبوده است. در عین حال تعدادی از مدیران گروه سایتهای پرشین بلاگ به دعوت بعضی مدیران میانی جشنواره٬ در برگزاری کارگاههای آموزشی فعال بودند.
امیدوارم بازدیدکنندگان تصور نکرده باشند که نمایشگاه رسانه های دیجیتال نسبت قابل قبولی با وضعیت رسانه های دیجیتال کشور دارد که در این صورت به خطا رفته اند. وضعیت رسانه های دیجیتال کشور بسیار بهتر و متفاوت تر از آنچیزی است که در نمایشگاه شاهد آن هستیم.
امیدوارم سال آینده٬ شرایط کشور تغییر کرده باشد و مدیریت اصولگرایان از صحنه اجرایی کشور دور شده باشد.
ان شاء الله


رد یا پذیرش پیشنهادات دیگران، تجربه ای است که مانند ریسمان بخش مهمی از خاطرات گذشته ی ما را به یادمان می آورد.


بسیج که تشکیل شد٬ در امور اقتصادی زیر نظر مساجد یعنی توزیع کوپنی اجناس مختلف نیز فعالیت میکرد ولی خیلی زود٬ این حوزه مستقل شد و عنوان بسیج اقتصادی پیدا کرد و نهایتا فعالیتهای آن به وزارتخانه های اقتصادی واگذار شد.


بارها فرصت و دلیل نوشتن در باره حسین درخشان یا بعضی دیگر بوده ولی ننوشتم. ادبیات ویژه و رفتار و نظراتش از دیدگاه بعضی من جمله بنده نامطلوب بود و لذا سعی داشتم از ماجراهای او و امثال او پرهیز کنم. امروز مینویسم. چرا که فکر میکنم موقع نوشتن است.
نخست بعنوان مقدمه:
ظاهرا بی خبری از وبلاگنویسی که هر روز مینویسد، مساوی است با خبر یا احتمال بازداشت وی.
افراد جنجالی نیز به این امر واقفند و گاهی از آن برای جنجال استفاده میکنند ولی در مورد حسین درخشان با سوابق رفتاری اش و شرایط حاضر بعید بنظر میرسد.
او در سراشیب مسیر جنجال قرار دارد. نوعی خستگی در رفتار او مشاهده میشد. به قول وبلاگنویس معارض اش: ابوذر منتظر القائم مدیر وبلاگ پاسداران٬ از هفته ها قبل بوی آمدن میداد.
او بعد از آن همه ماجرا و صحبت و حکایت و سفر که داشت دوباره به ایران آمد ....
چند شاید و ولی:
شاید نقش پیشگامی در وبلاگنویسی که به نوعی از دست داد یا نقش ترویجی اش او را آرام نکرد ولی مسیر پر سر و صدا و خطرناکی را برای فعالیت رسانه ای برگزید
شاید شرایط بی توجهی وبلاگستان به وی برای کسی که ریشه ها و پیوندهایش را (چه ریشه های حق و اصیل و چه ریشه های باطل و دروغین) سوزانده طبیعی باشد٬ ولی نقش او در ترویج وبلاگنویسی همچنان در تاریخ وبلاگستان ثبت است
شاید منازعات و جنجال آفرینی هایش سالهاست جای ویژه ای در وبلاگستان ندارد ولی وی و یارانش و حتی مخالفانش٬! بخشی از سرگذشت و عبرت وبلاگستان هستند
شاید شخصیت جذابی ندارد و تغییر دیدگاه و اصرار در اقرار به آنچه هست و نیست٬ او را در مظان اتهام قرار دهد٬ ولی شهرت وی بعنوان یک وبلاگنویس دست مایه ی احترامی ناخواسته است
شاید خیلی زود از خبرنگاری به خودنگاری رسیده و در پی نفی گذشته ی خویش و گرفتن حال دیگران برآمده است٬ ولی زمان به او درسهای سخت را آموخته است
شاید چرخش های فکری شدیدی را نشان داده اس٬ ولی نه آن زمان و نه این زمان نباید زیاد جدی گرفت
شاید تفاوتهای وی با ابوذر و دیگران٬ مبنای شناخت امروز ما از وی باشد٬ ولی مشترکات وی با دیگران را نیز برای تکمیل شناخت می توان دید
شاید مهمترین اتهامی که متوجه درخشان باشد، آن بود که بی قاعده و بی ویرایش هر چه را میخواست و مفید شهرت و تاثیر می انگاشت٬ می نگاشت ولی همین کافی است که انسانهای با قاعده از وی رویگردان شوند
شاید اگر تلاشی برای سردبیر خودم نمیکرد٬ و زیر دست سردبیران با قاعده٬ قاعده ها را می آموخت٬ شرایط بهتری داشت ولی امروز باید از امروز گفت
شاید او الگوی وبلاگنویسان امروزی نباشد ولی روزگاری الگوی بعضی وبلاگنویسان نخستین بوده است. سایه ی روش و ادبیات وی هنوز بر سر بعضی ها خودنمایی میکند
شاید امروز تنهاست ولی روزگاری تنها نبود
شاید در باره حسین درخشان به اختصار و سرسری نوشتن٬ اشتباه باشد٬ ولی نوشتم
در یک قضاوت شتابزده و کلی و شاید ساده انگارانه٬ درخشان در دوران گذار خود٬ نیازمند فرصت است. فرصتی که از خودش گرفته بود و امروز به آن از همیشه نیازمندتر است
و ستایش مخصوص خداست


اوایل سال شصت، درگیری های خیابانی بین گروههای مختلف که پشتوانه نظامی نیز داشتند، توسعه یافت. از یک طرف سازمان مجاهدین خلق و گروههای کمونیستی محور مخالفین نظام بودند و در مقابل آنها، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و گروههای همسو با آن. مجاهدین خلق که به همکاری با دولت عراق و همکاری اطلاعاتی با شوروی متهم بودند، در خرداد ۶٠ با صدور اطلاعیه ای وارد فاز نظامی شدند.
====================
سی خرداد شصت به چهارراه مصدق (ولیعصر امروزی عج) رفته بودم که تیراندازی شروع شد. عده ای شعار به نفع مجاهدین خلق دادند و عده ای در مقابل شعار حزب فقط حزب الله، صدای تیراندازی که آمد شرایط تغییر کرد. عجیب بود. اکثر افرادی که در خیابان بودند٬انتظار تیراندازی را نداشتند. همراه عابران پیاده رو وارد یک داروخانه شدیم. کرکره فلزی را هم پایین کشید. درگیری خیابانی شروع شده بود ... چند دقیقه بعد که شرایط آرام تر بود بیرون آمدم و به سرعت به سوی مغازه پدرم برگشتم که با چهره ی عصبی و نگران وی روبرو شدم.
با تاسف و ناراحتی توضیح میداد که چطور دو نفر مسلح که احتمالا مجاهد (عضو مجاهدین خلق) بودند٬ جلوی یک تاکسی را گرفتند تا فرار کنند، راننده تاکسی اول متوجه نشد و پیاده شد ولی بعد برای حفظ تاکسی به درب طرف راننده آویزان شد که با شلیک گلوله تفنگ ژ س (دسته کوتاه) از فاصله ی نزدیک مواجه میشود. پدرم شاهد جان دادن او بود و برای همین خیلی متاسف و عصبی بود.
مرحوم پدرم میگفت که یک پاسدار از بالای خیابان به طرف اینها شلیک میکرد و اینها برای فرار، یک تاکسی را متوقف کرده بودند که داستان اینجوری شد. در تصور پدرم٬ فارغ از مسائل سیاسی٬ آن دو نفر بجای کشتن راننده تاکسی و ربودن ماشین او٬ راههای دیگری هم برای مبارزه یا فرار داشتند.
شاید بتوان گفت:
نفرت عمومی از مجاهدین خلق از رفتار دوگانه آنها ریشه و با ترورهای خیابانی و همکاری مخفی و علنی با دولت عراق و صدام حسین شکل نهایی گرفت.


ماشین جیپ پدرم یک هندل داشت. یعنی یک میله بود که دسته ی آن برای چرخاندن در جلوی اتومبیل قرار میگرفت و با چرخاندن آن راننده میتوانست ماشین را روشن کند. چیزی شبیه استارت بود.
قدیم ندیم ها با هندل Hendel ماشین را روشن میکردیم. شاید در فیلم های کمدی کلاسیک، هندل را دیده باشید.


یادش بخیر
این عکس کمی پیش از جشن شب یلدای سال گذشته چلچراغ توسط عکاس برجسته و چلچراغی کشور، آقای حجت سپهوند گرفته شد.
این عکس نیز توسط بنده از عکاس محترم، حین هنرنمایی گرفته شد:


از دست دادن خویشان و دوستان سخت است. به میزانی که به آنها محبت داشته باشیم، سخت تر است. گاهی این محبت در لایه های سطحی تر بارز شده است و گاهی لایه های عمیق ترش نیز بارز شده است. هر چه محبت بارز نشده تر و عمیق تر، درد از دست دادن عزیزان سخت تر است.
============
به مناسبت فوت یکی دیگر از خویشان نزدیک، دو روز به مشهد رفتم. یادآوری فوت وحید کودک بازیگوش و داود جوان و نیرومنددر کنار افراد مسن و فرتوت، یادآور حکایت نوبتی نبودن مرگ است. حساب و کتاب مرگ و عبور از این دنیا، با حساب و کتاب ما تفاوت دارد.
=============
شرکت کنندگان در مجالس ختم و عزاداری در مشهد٬ هنگام برگزاری مراسم٬ معمولا دو تا دو تا می ایستند و با صدای بلند به صاحبان عزا که کنار درب اصلی مسجد ایستاده اند٬ تسلیت میگویند و می نشینند. رسم جالبی است.
======
پذیرش مرگ و اینکه موقع رفتن است، ظاهرا در رفتن افراد موثر است
============
مشهور است که فرشته ی مرگ بر هر کس متناسب با عمل او ظاهر میشود
===============
فراموشی مرگ نیز داستانی است به بزرگی مرگ
شاید نوبت ما امروز باشد


پدرم بیش از ١٢ سال در بستر بیماری بود. چند سکته قلبی و مغزی داشت که به فلج شدن یک طرف بدنش انجامید. همیشه آرزو میکرد که زمین گیر و محتاج یاری دیگران نشود، ولی شد. حضورش، ولو با بیماری سختی که داشت، شادی بخش بود.


امام با شعار همه با هم، همراهی خود با مردم و همراه مردم با خود را به نمایش میگذارد. توصیه های اخلاقی امام متوجه مسئولین حکومت بود و آنها را از دنیاگرایی و خود محوری نهی میکرد. به آنها توصیه میکرد که با مردم همراه و به فکر نیازمندان باشند.


پدرم در خیابان ابوریحان که نزدیک دانشگاه تهران بود، فروشگاه لوازم خانگی داشت. زمستان ۵٧ تظاهرات ضد شاه گسترش یافته بود و دانش آموزان و دانشجویان در خیابانهای اطراف دانشگاه، با نیروهای نظامی و گارد جاویدان، موش و گربه بازی میکردند. گرچه صدای تیراندازی گاهی شنیده میشد ولی معمولا درگیری نزدیکی اتفاق نمی افتاد یا اگر می افتاد زیاد مطلع نبودیم. اعتصاب ها در جریان و حکومت نظامی نیز از فردای کشتار هفده شهریور ۵٧، شروع شده بود.
مدارس که تعطیل میشد، پاتوق ما مغازه پدر بود. هوا سرد بود. برای خرید نفت جیره بندی شده، راهی جز صف نبود.
===========================
بازی فوتبال در کوچه عنصری سرگرمی تابستانی ما بود
=================
بازی شطرنج کنار پیاده رو مکمل جذاب ترین سرگرمی عصرها که از مدرسه می آمدیم بود.
============
شنیدن اخبار سیاسی روز از رادیو بی بی سی سرگرمی عمومی در شبهای زمستان ۵٧ بود. بعضی هم رادیوهای دیگر را گوش میکردند. مثل رادیو دوشنبه از تاجیکستان.
=============
شاه از کشور رفت و ملت کلی شادی کردند. جشن گرفته بودند. شبیه جشن پیروزی تیم فوتبال ایران بر استرالیا. گویا قدرت افسانه ای شاه، با رفتن او رفته بود. مردم احساس موفقیت و آزادی میکردند.
پدرم به حوادث دوران مصدق اشاره میکند که شاه رفته بود ولی بازگشت. نگران بود. میگفت نمیگذارند مردم پیروز شوند. اگر هیچ کاری نتوانند انجام دهند، کودتا میکنند. همانگونه که دکتر مصدق را با کودتا ساقط کردند.


برای نسل جدید، خاطره ی حوض های قدیمی، حداکثر در قصه ها و خاطرات بزرگترها معنی پیدا میکند. برای من خاطره ی حوض های منزل پدر بزرگ و خاله بزرگ و حتی حوض کوچک خانه ی خودمان، دل انگیز است.
وقتی کوچولوتر از امروز بودم، خیلی کوچک تر، آب تنی تابستانی در حوض یک سرگرمی خوب بود.
مزه ی انجیر و زیبایی مرواریدهای بته ای یا درختی خانه ی خاله جان ...زیر زمین خنک و قرآن خواندن آقای انصاری و خاطره های خاله جان از زندگی نسبتا کوتاهش با آقای انصاری ... سی سال زندگی شادمانه با خاطره ات گذشته هنر بزرگی است. خدا رحمتش کند.


در زمانی که درد میکشید
و خسته شده بود
گفت و گفتم:
آخ
چیه بابا؟
میخوام برم
کجا بری؟
برم دیگه
میخوای بری بهشت؟
آره
بهشت رو دوست داری؟
خیلی
خیلی؟
آره خیلی
خوبه؟
آره خوبه
و دیگه از درد شکایت نکرد
گویا دردش ساکت شده بود


یادمه
وقتی خیلی کوچک بودم
یک کت کلاه دار
با پرز های بلند سفید
مثل پشم گوسفند
تنم میکردند
و میرفتیم خانه فامیل
برای اینکه پشت شیشه عقب ماشین بخوابم
اصرار داشتم
شایدم عادت کرده بودم
خیلی کوچک بودم
ولی هنوز یادمه
گرمای آفتاب را در سرمای زمستان
پشت شیشه فولکس قورباغه ا
اون وقت ها
منزل مان خیابان کارون بود


حدود بیست سال پیش
روزی پدرم با افسوس میگفت
رفته بودم مغازه فتوکپی همسایه
جوانی آنجا بود که به افراد مسن میگفت
شما ها زودتر می میرید
ولی من جوانم و هستم
بعد از مدت کوتاهی خبر مرگ جوان را
که آشنای مغازه دار همسایه بود آوردند
پدرم نسبت به مرگ جوان ها
خیلی حساس بود
خیلی
به من تاکید میکرد
هیچوقت به این فکر نکن که
اگر کسی پیر است
زودتر می میرد


شکستن یخ استخر باغ خانوادگی و شنا در آب یخ
کار ساده ای نبود ولی پدرم از اینکارها میکرد
البته من خودم ندیدم ولی شنا در زمستان
در آب یخ نزده را دیدم
حتی وقتی حدود شصت سال سن داشت
از اینکارها میکرد
شاید دلیل اینکه سن اش به هشتاد و پنج سال رسید
ورزش و روحیه اش بود


هنوز یادمه که تابستان ها
با پدرم میرفتیم کارخانه مقوا سازی
گشت و گذار بین کاغذهایی که باید خمیر میشد
و در بین شون همه چیز پیدا میشد
سرگرمی جالبی بود
از کنار استخرهای رد میشدیم
که پر از قورباغه بود
سرمون گرم بود
خیلی جالب و سرگرم کننده
شبها موقع برگشتن
آسمان پر ستاره را نگاه میکردیم
تا خوابمان ببرد
زیبایی آسمان شب های تابستان
برای من
از آنجا آغاز شد


خیلی از جوانهای خانواده
رانندگی را از پدرم آموختند
پدرم رانندگی کمتر کسی را قبول داشت
خودش راننده پایه یک قدیم بود
و معمولا حواس اش خیلی در رانندگی جمع بود
و مهارت ویژه ای داشت
عاشق اتومبیل بود
شاید اولین اتومبیلش رو در نوزده سالگی سوار شد
یعنی حدود سالهای 1321
بعد از اشغال ایران توسط متفقین
وقتی برای رانندگی مجبور به استفاده از عینک شد
خیلی خوشحال بود
میگفت مدتی بود خوب نمیدید
و حالا با عینک انگار همه جا روشن شده است
رانندگی من رو که اصلا قبول نداشت
حق هم داشت
خیلی عالی رانندگی میکرد
میگفت مسافران باید هنگام رانندگی
احساس آرامش کنند


معمولا هر روز تو مغازه کتابفروشی پدرم
بساط کته پزی برقرار بود
برنج اعلای ایرانی با ماست و تخم مرغ یا کنسرو ماهی و خورشت یا کباب
و تقریبا همیشه مهمان داشتیم
اگر هم کسی نبود
حتما میرفت سراغ یکی از همسایه ها
دعوتش میکرد بیاد
کته های پدرم
عجب عطری داشت


پدرم علاقه ویژه ای به مادر و خواهرانش داشت
بخصوص به عزیز خواهر بزرگش علاقه ی ویژه ای داشت
مادرم تعریف میکرد که هر شب منزل مادر پدرم میرفتند
و به یاد دارم که هفته ای چند شب را در کودکی منزل عمه هایم میرفتیم
عمه ی بزرگم که چند سالی از پدرم بزرگتر ند الان بیمارند
خدا شفا دهد


آنقدر سریع و قشنگ یک دسته اسکناس را میشمرد
که به اصرار ازش میخواستیم که
باز هم بشمارد تا یاد بگیریم
این مهارت را زمانی که کارمند شعبه بانک پارس بود
آموخته بود


پدرم از بیکاری گریزان بود
هیچوقت بیکار نبود
حتی زمانی که شغلی نداشت
سر خودش را گرم میکرد
و البته اینکار براش خیلی سخت بود
همیشه تحرک داشت
برایش کار خانه و غیر خانه نداشت
وقتی مهمان هم بود
کار میکرد
خرید
انجام تعمیرات
کمک در کارهای آشپزخانه
بچه نگهداشتن
خلاصه هر کاری میتوانست انجام میداد


پدرم گردش را خیلی دوست داشت
بخصوص سر زدن به خانواده و فامیل را فراموش نمیکرد
از لحظه لحظه فرصتهایش استفاده میکرد
بذله گو بود و معمولا همه را میخنداند


از زمانی میگفت که
پدرش در غورخانه با سمت سلطانی فعالیت میکرد
و چرم و یراق اسب درست میکردند
روزی رضا شاه برای بازدید آمده بود
و او را دیده بودند
این از خاطرات کودکی پدرم بود
پدر مادرم : مرحوم محمد تقی هم در پامنار تهران
در زمینه چرم سازی و تولید کمربند و کیف فعالیت میکرد
بعدها که مهاجرت کرد به مشهد
همچنان به همین کار ادامه میداد
دستهای نیرومندی داشت
اخلاق فوق العاده خوبی هم داشت
به اصطلاح مرد خدا بود
چندین سال پیش به رحمت خدا رفت
خدا رحمتش کند


تا سلامت بود
هر روز پیاده روی میکرد
روزهای جمعه از مسیر تجریش و دربند
میرفت سربند و کوه
کوه پیمایی را دوست داشت و بعد از کوه
برای دیدار خواهر کوچک و خانواده اش به منزل آنها در دربند میرفت


به دلیل سکته مغزی در آی سی یو بستری بود
صبح که برای دیدنش رفتیم میخندید و میگفت
دیشب در آی سی یو
دو نفر مردند
از سمت درب شروع شده بود
به بغل دستی ام گفتم
بعد از اون دو تا نوبت شماست و بعد من
بنده خدا ناراحت شد و گفت
منو ببرید بخش!


خاطرات حاج اصغر آقا
برای کسانی که او را میشناسند
خاطره انگیز و شادی بخش است


از خاطرات جوانی پدرم
داستان اسب سواری اش بود
بلد نبود اسب سواری
اسبی را بهش دادند که
یهو یورتمه میره
و خلاصه به زور نگهش میداره
ولی حیوان بیچاره از ناحیه صورت آسیب می بینه
میگفت خیلی ترسیده بودم


انا لله و انا الیه راجعون
چند دقیقه قبل خبر مرگ پدرم را شنیدم ...
خدا رحمت اش کند


وقتی که متهمی به بازداشتگاه میرود، آسیب ذهنی زیادی می بیند. بخشی از این آسیب ناشی از روندی است که در ذهن وی برای تعیین نسبت اش با جرم و اتهام صورت میگیرد. حفظ انصاف و عدالت در چنین شرایطی بسیار دشوار است.
پذیرش اتهام توسط بازپرس و بازجو و قاضی یک چیز است و پذیرش اتهام توسط متهم چیز دیگر.
متهم تحت فشار بازداشت، اگر بیگناه باشد، یا گناهکار، در هر دو صورت درگیر تلاش نیرومند ذهن وی برای تعیین نسبت همه جانبه اش با اتهام میشود. پاسخ این تلاش به من مجرم هستم یا بی گناه ختم نمیشود. تقریبا تمام وجوه زندگی متهم در این تلاش ذهنی دوباره تعریف و ترسیم میشود. هر چه اتهام بزرگتر باشد، دایره این تاثیر و تاثر بیشتر است.


لینک یادداشت یکسال قبل اکرنه:
قیصر امین پور شاعر شهدا بود. شاعر انقلاب بود. شاعر عشق نیز بود.
به دلایل بالا:
شاعر قدرتمندان نبود.
شاعر ثروتمندان نبود.
....
یکی از دوستان نزدیکش نقل میکرد:
که در دوران تحصیل آثار احمد شاملو را میخواند.
برای امام در زمان حیات امام شعر میگفت و در برابر سوال اینکه چرا برای دیگران نمیگویید٬ اشاره میکردند که به خودسازی ویژه امام که شاعر را نگران نمیکرد از ....
===================
مدتی بود که با بیماری دست به گریبان بود و به این دلیل دعوت بزرگان را برای شرکت در جلسات سنواتی شعرخوانی رد میکرد.
با همه بیماری اش٬ فرصت دیدار علاقمندان و دوستانش چون آقای خاتمی را از دست نمیداد.
به اقای خاتمی علاقه ای ویژه داشت. علاقه ای متقابل.
================
شاعری منتقد بود.
ساده شعر میگفت.
به سنت ادبی کهن ایران عشق می ورزید و آشکارا از آن در اشعارش سود می جست.
========================
یکشنبه قرار بود آقای قیصر امین پور را در بین تعدادی از اهل اندیشه و هنر در جلسه ای ببینم که اجل او به من مهلت نداد. چه زود دیر شد.


در زندگی ماشینی امروز، خرید روزانه نان داغ برای بنده و ظاهرا خیلی ها مقدور نیست. نه اینکه ممکن نباشد ولی قاعده ها طوری چیده میشوند که عملی نباشد.
برای خرید نان کمی زودتر بیرون آمدم. دیدن صف طولانی و مایوس کننده نانوایی ها، هوس نان داغ را از سر پراند.


پرشین بلاگ از جهتی دیگر نیز استثنایی است.
مدیران متعددی دارد که به صورت جدی وبلاگنویس ند و در وب فارسی حضور فعال دارند.
دلیل این موضوع را باید در سلیقه فردی، روحیه فرهنگی، فضای محیط کار، شرایط امروز یا حتی سن و سال و تحصیلات جستجو کرد. 
به هر دلیلی که باشد، برای من که با این تیم همکاری میکنم، جای افتخار دارد.
پیدا کردن وبلاگهای مدیران سایت از طریق پروفایل شان در پرشین بلاگ چندان سخت نیست.
امتحان کنید.


لینک مطلب از وبلاگ سید عطاء الله مهاجرانی:
سرفه کردم. باز هم پک بزن. زدم. سرفه کردم. دهانم تلخ شده بود. پک بزن! نمی توانم. باید بکشی پک بزن! سرم داشت گیج می رفت. سرفه می کردم. پک بزن!
مطلب کامل را در ادامه بخوانید


یادش بخیر در کوچه های خاکی و آسفالت تهران یا در حیاط مدرسه فوتبال بازی میکردیم. وقتی شیشه ای میشکست، قبل از فرار دسته جمعی٬ صدای شی شی شیشه شکست سر میدادیم.
البته همیشه پدر و مادر ها خسارت میدادند.



پیشتازان فضا سریال محبوبی بود. فضایی تخیلی که بسیاری از محدودیتها چون رنگ و ملیت و نژاد نیست و بجای آنها تکیه بر منطق و عقلانیت و احساس و رفتار انسانی به وفور دیده میشد. هر قسمت از سریال نتیجه ای منطقی و فکری داشت.
سریال های تاثیر گذار کم اند و سریال هایی با چندین ورژن کمتر. نسخه یا نسل های بعدی این سریال نیز محبوب و مطرح شدند ولی سادگی و شفافیت و عقلانیت سریال اصلی چیز دیگری بود.


قدیم ندیما، برای من یعنی حدود سی و چند سال پیش، داستانهای طنز نویس ترک، عزیز نسین، در بین نوجوانان محبوبیت داشت. طنز او به نوعی با فرهنگ آن روز ما عجین بود. قطع کتابها جیبی و بعضی از آنها نسبتا حجیم بود.
یکی از داستانهای عزیز نسین را در وبلاگی دیدم. گفتم شما نیز شریک لذت خواندن شوید:


حدود پانزه سال پیش وقتی با امکان Hypertext آشنا شدم، خیلی ذوق زده شدم. گویا وارد هزار تویی از دریچه های دانش شده ام. از هر طرف که میرفتیم راهی جدید برویم گشوده میشد و البته در آن روزگار اینترنتی با ابعاد امروزی وجود نداشت که بتواند خروارها اطلاعات بر ذهن و فکر شما خالی کند ولی در حد خودش اقناع کننده بود.
وقتی این امکان را در راهنمای نرم افزارهای تولیدی در شرکت پیاده شد،احساس ویژه ای داشتم.
چند روزی است که فرصت بیشتری برای مطالعات وب و وبلاگ اختصاص میدهم و این خاطره به ذهنم رسید و گفتم یادداشت کنم.


همین دیروز بود. ساعت هفت بعد از ظهر. از خوابی بی موقع پریدم. تنم درد میکرد. با یک دستم گلوی یکی رو فشار میدادم و با دست دیگه تو سر خودم می کوبیدم. قلبم تیر میکشید. عصبی بودم. اگر هوا طوفانی نبود، از حرکات عجیبم همه ی روستا خبردار میشدند و برایم دست میگرفتند که فلانی کابوس دیده. جنی شده.



سنگ قبر خان محمد خان بلوک باشی گازرسنگ متوفی به سال 1303 هجری شمسی
قبرستان قدیمی روستای گازرسنگ تغییر کاربری پیدا کرد و این هم سهم خانواده ی خان مرحوم شد.


صحبت با موجودات زنده ی ریز و درست در بازداشتگاه و زندان یک سرگرمی جالب است ولی دیدن قاصدک در حال پرواز یه چیز دیگه است.


در بازداشتگاهها و زندانهای انفرادی یکی از سرگرمی های متداول خط کشیدن به در و دیوار است. گاهی برای ایجاد یادگاری. گاهی برای محاسبه روزهای مانده از بازداشت یا روزهای سپری شده ....
رنگ زدن سلول یا گچ کاری مکرر نیز چندان مفید نیست مگر آنکه در فواصل خیلی کوتاه انجام شود که معمولا پر هزینه است.


لینک مصاحبه:
تدوین قوانین در بخش فاوا مهمترین چالش ICT است ... بخش اول مصاحبه با اکو نیوز
تهران - خبرگزاری اقتصادی ایران
اکونیوز: مدیرعامل پرشین بلاگ گفت: تدوین قوانین در بخش فاوا مهمترین چالش ICT است
مهدی بوترابی مدیرعامل سایت پرشین بلاگ (ارائه کننده سرویس وبلاگ) در گفتگوی اختصاصی با خبرگزاری اقتصادی ایران به پرسشهای مختلف در زمینه فناوری اطلاعات پاسخ گفت که بخش اول آن را مشاهده می کنید
مهمترین چالشهای موجود حوزه ICT چیست؟
تدوین قوانین و برنامه های توسعه ای در بخش فاوا (فناوری اطلاعات و ارتباطات) به نحوی که در هماهنگی و ارتباط کامل با برنامه های توسعه سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی کشور باشد.
بعلاوه به این بخش در بهترین حالت بصورت انتزاعی و با گرایش به حوزه های مخابراتی توجه شده است در حالیکه فاوا در تمامی عرصه های جامعه و توسعه آن موثرند.
ایران در زمره کشورهای پرکاربر اینترنت در آسیاست و در منطقه رتبه نخست را داراست. ولی ضریب نفوذ دسترسی به اینترنت عملا از ضریب نفوذ بسیاری از کشورهای همجوار خود پایین تر است چرا و به چه دلیل؟ راهکار رفع آن چیست؟
آن بخش از اینترنت که به کاربران و مردم مربوط است، شاهد پیشرفت و رقابت موفق در سطح جهان است و آنچه که به دولت و برنامه ریزی دولت مربوط است، شاهد عقب افتادگی نسبت به کشورهای دیگر هستیم. دلیل این امر نیز تصدی گری دولت در بخش فناوری اطلاعات است که امیدوارم با تصویب سیاستهای عمومی اصل 44 و اجرای واقعی آن شاهد کاهش مداخلات دولت باشیم.
از لحاط زیرساخت با استانداردها چقدر فاصله داریم؟
اگر بخواهیم دقیقا فاصله ها را در تمامی حوزه ها مشخص کرد، از عهده بنده خارج است. بدون آمار و جداول مقایسه ای مناسب نمیتوانم در این زمینه اظهار نظر کنم. البته میتوان گفت که مهمترین نکته در این زمینه استفاده از تخصص و مدیریت کارآمد است. این شرط نخست است.
شعار دولت الکترونیک چه زمانی محقق می شود؟
زمانی که در طرحهای مرتبط با دولت الکترونیک به رفع نیاز کاربران عمومی اولویت داده شود و طرح ها دقیقا مرتبط با نقش تعریف شده دولت در برنامه های پنج ساله توسعه کشور باشد. شاید دو اقدام مهم در این زمینه که انجام شده است، صدور کارتهای سوخت و خدمات کارتهای الکترونیکی بانکها در مقیاس چند میلیونی است. البته اتوماسیون فعالیتهای اداری سازمانهای دولتی نیز بخشی از فعالیت های قابل ذکر است. موضوعی که از نظر مجریان طرح دولت الکترونیک اولویت نیز داشته است.
بیشترین تاثیر ICT در کدام حوزه بوده؟
فناوری اطلاعات و ارتباطات بیش از همه بر گسترش جهان بینی و اندیشه جوانان ایرانی تاثیر گذاشته است. این تاثیر با وبلاگستان فارسی و جوامع مجازی ایرانیان و وبگردی ارتباط مستقیم دارد.
توسعه شبکه های مخابراتی شاید موفق ترین بخش از فعالیتهای فناوری اطلاعات و ارتباطات در دولت های سازندگی و اصلاحات و نهم محسوب میگردد.
به گفته وزیر مخابرات سرعت 128k برای کاربران کافیست. به نظر شما اهداف ما با این سرعت تحقق پیدا می کند؟ و از گردونه رقابت جهانی حذف نمی شویم؟ ( با این توصیف که در سطح جهان دسترسی به اینترنت پرسرعت و باند پهنای بالا جزو طرحهای زیرساخت به حساب می آید)
این نکته که وزیر محترم فناوری ارتباطات گفته اند موضوعی غیرقابل دفاع و مغایر با برنامه توسعه پنجساله کشور و مصوبات دولتهای پیشین است که توسط کارشناسان پاسخ داده شده است.
بطور نمونه مصرف پهنای باند اینترنت برای کودکان و نوجوانان به جهت لزوم استفاده از فیلم و کلیپ و صوت و تصویر و گرافیک حجیم تر ، بیش از مصرف متعارف اساتید دانشگاه است که از اینترنت برای دانلود فایلهای متنی استفاده می کنند. این استدلال که چون اساتید به پهنای باند زیادی نیاز ندارند پس دیگران نیز ندارند، نوعی تمثیل خطاست. بعلاوه حتی اساتید و محققان از سرعت پایین و عدم دسترسی مناسب به اینترنت راضی نیستند.
وضعیت و بستر ICT و اینترنت با توجه به مسایل فرهنگی و جامعه سنتی ایران چگونه ارزیابی می کنید و استراتژی مناسب در این زمینه چیست؟ برای رسیدن به ایده الها چه راهکاری ارایه می کنید؟
در مجموع و در مقایسه با بخش های دیگری که در اختیار دولت است، فناوری اطلاعات رشد بهتری داشته است. بخصوص در بخش مخابرات و زیر ساخت ارتباطی. این رشد در مقایسه با نیاز کشور و یا رقبای خارجی مناسب نبوده است ولی به نسبت دیگر فعالیتهای دولت ها قابل قبول تر است.
شاید مهمترین استراتژی در فاوا(ICT) تلفیق خردمندانه و دوراندیشانه ی رویکردهای این حوزه با رویکردهای تمامی حوزه های دیگر توسعه کشور اعم از اقتصادی و فرهنگی و سیاسی و اجتماعی باشد. چیزی که مسئولیت آن متوجه سازمان مدیریت و برنامه ریزی بود.
فرهنگ سازی و آموزش در حوزه ICT چگونه و توسط چه ارگانی باید انجام گیرد؟
وبلاگستان بیشترین سهم را در این زمینه بازی کرده است. کسانی که از این مسیر به سطح مناسبی از آموزش کاربردی دست یافته اند بسیارند. شاید اکثریت کاربران اینترنت از همین مسیر به توانایی امروزی خود در استفاده از اینترنت رسیده اند. آموزشگاههای کامپیوتر و اینترنت نیز نقش قابل توجهی داشته اند. صدا و سیما نیز در معرفی تهدیدات اینترنت نقش هدفداری داشته است ولی به حوزه های اثباتی آن بصورت متمرکز کمتر پرداخته است که میتواند در این زمینه تجدید نظر کند. البته به دلیل نفوذ فناوری اطلاعات و ارتباطات در لایه های زندگی امروز ما ، خود به خود در رسانه ها نیز شاهد معرفی این مسائل و فرهنگ سازی مربوطه هستیم.
آینده ICT را در ایران چگونه ارزیابی می کنید؟
بهتر از گذشته ان شاء الله. البته راه کار اصلی آن تغییر نگرش مدیریت کلان کشور است. موضوعی که بسیار کند اتفاق می افتد و به همین دلیل است که در بسیاری از موارد این تغییر نگرش با تغییر مدیریت همراه خواهد بود.
حتی بودجه فناوری اطلاعات با نگاه توسعه کاربری و بودجه تکفا حذف شد که تاثیرات منفی بر توسعه فناوری اطلاعات داشت. چه باید بکنیم؟
کاهش توجه به فناوری اطلاعات در سه سال اخیر بیش از آنکه یک تصمیم از سوی دولت باشد، یک بی تصمیمی و سرگردانی و لذا تا حد زیادی بی تعمد و ناشی از عدم شناخت است. این موضوع یکی از عوارض تغییر دولت اصلاحات به دولت نهم بوده است. تغییر دولت سازندگی آقای هاشمی رفسنجانی به دولت اصلاحات آقای خاتمی نه تنها مانع فعالیتهای مصوب قبلی نشد، بلکه حمایت بیشتری نیز از تصمیمات قبلی شد. مثلا تصمیم به راه اندازی پروژه فارس جنوبی (عسلویه) و اقدامات اولیه در دولت آقای هاشمی رفسنجانی، در دولت اصلاحات مورد تایید قرار گرفت و با سرعت زیاد پیاده سازی شد. همینطور در بخش های دیگر توسعه اقتصادی کشور، به نوعی دولت اصلاحات تداوم دولت سازندگی از نظر اقتصادی بود. در حالیکه سیاستهای اقتصادی و فعالیت های دولت فعلی طبق اعلام مکرر ریاست محترم جمهور و بقیه مسئولان ارشد دولتی، از جهات زیادی متفاوت با دولتهای گذشته است. این یک واقعیت است که بر عرصه های مختلف تاثیر خود را گذاشته است.
نقش سازمانهای آموزشی و پژوهشی (مانند آموزش و پرورش و آموزش عالی) در حوزه ICT چیست؟ توانسته اند در امر آموزش و پژوهش موفق عمل کنند؟
رشد واقعی جامعه با منابع و مدیریت دولتی بدست نمی آید. بر عکس با منابع و مدیریت بخش خصوصی ایجاد میشود. تحلیل ضعف بخشهای دولتی در این زمینه چندان نتیجه بخش نیست و بعلاوه نیازمند در اختیار داشتن آمار و تهیه جداول مقایسه ای است. در دید کلان، سیاستهای عمومی اصل 44 که از سوی مجمع تشخیص مصلحت تصویب و توسط مقام معظم رهبری ابلاغ شده، بستر مناسبی برای دور نگهداشتن دولت از دخالت در امور اجرایی بویژه در حوزه فاوا است تا این وظایف بتدریج به بخش خصوصی واگذار شود.
تدوین طرح جامع ICT با هدف ساماندهی فعالیتهای سازمانها چه دستاوردهایی را به همراه خواهد داشت؟
پیش شرط تدوین و اجرای مناسب طرح های عملی فناوری اطلاعات و ارتباطات تغییر نگرش مدیریت موجود در این زمینه است.
محورهای پیشنهادی در تدوین سیاستهای کلی ICT چیست؟
مهمترین محور آنست که فناوری اطلاعات و ارتباطات را نباید صرفا بخشی مانند باغداری یا گردشگری دید. حوزه فاوا در تمامی بخشهای زندگی انسان و جامعه عمیقا موثر است. مهمترین محور پیشنهادی، نگاه مسئولانه و تخصصی به فاوا است.
در حوزه ICT، اقدامات موازی توسط سازمانهای مختلف انجام می گیرد. نتیجه عمل چیست؟
اتلاف منابع انسانی و مالی و از دست رفتن فرصتهای رقابتی در جهانی که هزینه غفلتهای امروز را نسل آینده باید بپردازند.
چه اقدامی برای بهبود وضعیت انجام دهیم؟
تقویت عقلانیت در تصمیم گیری ها.
مدیریت و راهبری حوزه ICT در اختیار چه ارگانی است؟
ظاهرا بیشترین نقش را وزارت فناوری ارتباطات و اطلاعات دارد.
ما شاهدتصویب و ابلاغ قانونها و سیاستگذاریهای زیادی بودیم . ولی در اجرای قوانین ICT عقب مانده ایم. علت چیست؟
در مباحث تئوریک و علمی دانشگاهی و یا حوزه هایی که نقش آفرین آن مردم یا بخش خصوصی هستند، رشد خوبی داشتیم. اگر سیاستهای مختلفی ابلاغ و پیگیری میشود ناشی از فقدان رویکرد واحد و صحیح است که باید در سطح مدیریت کلان کشور حل و فصل شود.
در عصر کنونی و در صورت تحریم ایران در این حوزه، وضعیت اقتصادی و .... ایران چطور می شود؟
تا کنون نیز محدودیتهای زیادی از سوی غربی ها برای شرکتهای ایرانی ایجاد شده است. اقدامات خردمندانه میتواند موجب کاهش خسارات شود.
پایان بخش اول مصاحبه


دیروز با یکی از دوستان در مسیر بودیم که اتومبیلی بدون ترمز و با سرعت به قسمت راست ماشین کوبید. راننده ماشین ما مطمئن بود که طرف مقصر است ولی ظاهرا مامور راهنمایی و رانندگی که بعد از مدتی به محل رسیده بود گفت که شما از فرعی در حرکت بودید و مهم نیست که آن اتومبیل به شما زده یا اینکه شما چهارراه را رد کرده بودید. بعلاوه اتومبیل شما پژو است و راننده دیگر پیکان دارد. تازه کروکی هم نمیکشم.


سالها قبل از یکی از دوستانم که تجربه فعالیت اداری در سازمانهای دولتی را داشت خواهش کردم که انواع پی نوشت ها را برایم ردیف کند. نتیجه این بود. شاید شما هم به اندازه من تعجب کنید از اینکه این همه حالت مختلف برای ارجاعات وجود دارد:
بنام خدا
تعدادی از پی نوشتهای مهم
١. بایگانی شود
٢. جهت اقدامات لازم
٣. ملاحظه فرمایید
۴. منعکش شود
۵. بررسی و پاسخ دهید (بررسی کنید و پاسخ دهید)
۶. در پرونده مربوطه قرار دهید
٧. بررسی و اعلام نظر شود
٨. به استحضار برس
٩. پیگیری شود
١٠. ملاحظه فرمائید و مورد را پیشنهاد دهید
١١. جهت بررسی
١٢. جهت ملاحظه
١٣. جهت رسیدگی
١۴. جهت بررسی و اعلام نتیجه
١۵. به اداره مربوطه ارسال شود
١۶. پیرو مذاکره اقدام شود
١٧. جهت بهره برداری
١٨. جهت تهیه گردشکار
١٩. جهت ارجاع به واحد مربوطه
٢٠. ملاحظه شد
٢١. مذاکره شود
٢٢. لطفا شرکت فرمایید
٢٣. جهت ملاحظه و صدور دستور
٢۴. حضورا ماکره شود
٢۵. جهت ارائه گزارش
٢۶. جهت اقدامات بعدی
٢٧. پاسخ مقتضی داده شود
٢٨. ابلاغ شود
٢٩. ابلاغیه تهییه شود
٣٠. جهت تشکیل جلسه
٣١. تصویری از سابقه ارسال شود
٣٢. بمنظور پیگیری ارسال سود
٣٣. پیگیری بر حسب سوابق
٣۴. جهت اقدامات وفق دستور صادره
٣۵. پیشنهاد مورد موافقت می باشد
٣۶. پیرو مذاکره جهت اقدام
٣٧. موضوع مطرح شود
٣٨. جهت درج در سوابق
٣٩. نظریه اخذ گردد
۴٠. تهیه سابقه
۴١. بکار گرفته شود
۴٢. اعلام آمادگی کنید
۴٣. سریعا بررسی تا اعلام نتیجه شود
۴۴. در جلسه مطرح شود
این موارد مربوط به دورانی است که هنوز سیستم های رایانه ای در دستگاههای اداری راه اندازی نشده بود. بعلاوه به این فهرست میتوان موارد دیگری را نیز افزود. بعضی نیز تکراری است. دسته بندی شدن این پی نوشت ها و بهبود روش رسیدگی به نامه ها، بخش مهمی از روند رایانه ای شدن امور اداری است.


اوایل سال هفتاد و هشت بود که برای دیدن یکی ا ز دوستان و مشورت در باره سیستم های رایانه ای و مشخصا سیستم نرم افزاری مورد نیازشان سری به باشگاه خبرنگاران جوان زدم. شور و شوق زیادی از همه دیده میشد. بعد از دوم خرداد کشور انرژی گرفته بود. البته بعضی ها و بعضی جاها برای رویارویی با دوم خرداد.



به مدت سه روز میلیونها انسان به دیدار امام آمدند و در مصلای تهران با ایشان وداع کردند. چنان جمعیتی را در هیچ یک از راه پیمایی های انقلاب به یاد نداشتم. از سراسر کشور آمده بودند. چیزی شبیه آن را فقط در مراسم استقبال از امام در 12 بهمن دیده بودم.
یکی از دوستان مسن و با تجربه از دوران دکتر مصدق که از مخالفین سرسخت امام و انقلاب اسلامی بود با چشم گریان و هق هق ... حتی نتوانست حرفش را تمام کند ... با اینکه به امام تعلقی نداشت ولی در شرایطی که پیش آمده بود، متاثر بود و میگفت: او واقعا یک مرد بود.
الان که فکر میکنم می بینم که ویژگی مردانگی امام بسیار برجسته بود.








یکی از دوستان اغراق و شرمنده فرمودند.


سال گذشته همین موسم بود که یک قرار وبلاگی تنظیم کردیم برای پنج شنبه که به تقدیر الهی سه شنبه هیجدهم اردیبهشت یکهزار و سیصد و هشتاد و شش ساعت ده صبح برای پنجاه و یک روز مهمان زندانبان و بازداشت شدیم.
امسال به دوستان گفتم قرار وبلاگی دیگری تنظیم کنند که نکردند.
به هر حال اون قرار وبلاگی ربطی به بازداشت بنده نداشت. از من گفتن.





چند ماه پیش که موضوع فیلمبرداری دایره زنگی را از آقای ساداتیان تهیه کننده موفق فیلمهای سینمایی چون چهارشنبه سوری و دایره زنگی شنیدم٬ تصور کردم که این فیلم ممکن است به سرنوشت فیلم های خوب دیگری که امکان نمایش نیافتند٬ دچار شود.
وقتی که در جشنواره فیلم فجر ۸۶ این فیلم مشمول بی عنایتی مسئولان جشواره شد و در نهایت به درخواست تهیه کننده از جشنواره خارج گردید٬ احتمال این که اکران شود را کم میدادم.
وقتی که در اکران خصوصی فیلم شرکت کردم و دیدم که آقای ساداتیان از ابتدا تا انتهای فیلم با توجه کامل و احتمالا برای چند دهمین بار فیلم را می بیند٬ و همچنان متاثر میوشد٫ فهمیدم که این عزم و اراده به نتیجه میرسد.
موفقیت اکران نوروزی فیلم دایره زنگی که همزمان مورد توجه مخاطبان عمومی و خاص قرار گرفت٫ نوید بخش سلامت ذائقه ی ایرانی است.
سلامت ذائقه ایرانی حق مسلم ماست.





حدود سی و دو سه سال پیش نوروز٬ مرحوم عمو ام یک ربع سکه طلا به من عیدی داد. یک ربع سکه
....
سکه را فروختم. ۲۱ تومان بهم دادند. امروز فکر میکنم بالاتر از شصت هزار تومان است یعنی چیزی حدود سیصد هزار درصد افزایش قیمت. البته بقیه چیزها به این شکل افزایش قیمت نیافته اند. مثلا افزایش قیمت زمین و مسکن و ارزاق عمومی و هزینه ایاب و ذهاب و غیره به نسبتهای مختلفی افزایش یافته اند.


به بازی آخر سال وبلاگنویسان دعوت شدم. پاسخ به ۵ فقره سوال:
با تشکر از آمون
یکم- بزرگترین آرزوتون که تو سال 86 برآورده شده چی بوده (از اون آرزوهایی که سر سفرهی هفتسین داشتین)؟
سبک شدن فعالیتهای اقتصادی ام. عدو شود سبب خیر خدا اگر خواهد
دوم- مهمترین آرزوتون که امسال برآورده نشد، چی بود؟
بازگشت یکی از دوستان سفر کرده
سوم- سال 86 رو تو یه عبارت کوتاه چند کلمهای چه جوری توصیف میکنید؟
انفجار سراسری و جهانی حماقت و لزوم خردورزی بخصوص در مملکت داری و جهانداری
چهارم- بهترین (یا بدترین) خاطرهی امسالتون چی بود؟
بازداشتگاه ۵۱ روزه هم بدترین هم بهترین
پنجم- چه حرفی واسه بهار 87 دارید؟ (کوتاه، تو 2-3 جمله لطفاً!)
همت چاره ساز است
دوستانی را که دعوت میکنم:
۰. اول همه دوستان عموما و بقیه دوستان کلا
۱. اقلیما
۲. فاطیما
۳. پارمیس
۴. عرفان
۵. آتوسا
۶. گل یخ
۷. میثم
۸. ابوذر
۹. نسیم سحری
۱۰. کدخدا
۱۱. پویا
۱۲. آرزو
۱۳. علی تاری
۱۴. علیر پویا
۱۵. بهزاد
۱۶. ابراهیم
۱۷. آرش
۱۸. شفق
۱۹. زیتا
۲۰. پینکی بزرگ
۲۱. پارمیدای کوچک
۲۲. دکتر کوچولو
۲۳. محمد رضا
۲۴. سعید
همه دوستان دعوت اند.
هر کس هم نخواست یا وقت نداشت همکاری کند مشکلی نیست و اصلا ناراحت نمی شوم. هر جور راحتید.
دوستان عزیز ... قدردانی مرا در پایان سال بپذیرید.






جاده زیبای سیاهکل به دیلمان در بالا بالاها به اینجا میرسه!
ابر و کوه و جنگل ...
یکی از زیباترین نقاط ایران


منطقه کوهستانی لاریجان از توابع شهرستان آمل / مازندران
سرسبز ... مرطوب ... کوهستانی


قدیم مدیما فیلمی نشون میدادند به نام اژدها وارد میشود که جناب مرحوم بروس لی در آن بازی میکردند. یاد جوونی ها بخیر .... حالا که پیر شدیم می بینیم که این همه اژدهای وارد شده داریم ... ماشاءآلله ... چشم نخوری ایشاالله.


یکی از دوستان الان زنگ زد گفت کجایی؟ تایلند؟ تاجیکستان؟ تهران؟ آخه هر جا میری اول اسمش ت داره!
گفتم: تبریز! البته به شوخی!
به فکر رفتم. ترکیه!
الله اکبر
رندی خواهد گفت:
تامریکا!
تسرائیل!
تروپا!
===================================
از وبلاگ: تاجیکستان بر فراز جهان
خدا خواهد نصیب باشد بزودی به تاجیکستان می روم. دیدن قله های پر از برف میان راه از دماوند تا پامیر را خاطره انگیز خواهد کرد. راستی موزیک وبلاگ رو هم عوض کردم. اگه نظری دارید بدید.
====================================
دریاچه ای بر بام جهان:
در پامیر به دلیل زلزله ای که سالها پیش بوقوع پیوسته دریاچه ای طبیعی در ارتفاعات شکل گرفته که دیدنش از آرزوهای جهانگردان میتونه باشه.
این عکس در موزه شهر دوشنبه بود.

اگه به دلیلی این سد طبیعی شکسته شود بخش های وسیعی از تاجیکستان و کشورهای همجوارش زیر آب خواهد رفت.
=================================
امامعلی رحمانف
خواننده محترم / دوست عزیز٬ یادداشت های قبلی را در سه یادداشت به این آدرس منتقل کردم.
----------------------
تاجیکان مردمی مهربان هستند. سادگی های بسیار. فقر نتوانسته لبخند رو از صورتشون محو کنه. امروز به دوستان تاجیکم در دوشنبه زنگ زدم. خیلی خوشحال شدم. با آقا ظفر که آماده می شه با خانواده اش برای دیدن ایران به کشور ما بیاد صحبت کردم. آرزوی دیدن ایران آرزویی بزرگ و دست نیافتنی برای اکثر تاجیکان است. ما در ایران قدر کشورمون رو کم می دانیم.
امروز سال نو روسی / سال نو مسیحی / عید قربان رو با هم تبریک گفتم.
..........................
راستی گفتم تاجیکان. میدونید .... دارم تلاش میکنم یه سایت برای تاجیکستان درست کنم. توی اورکات که درست کردم. ولی هنوز یک نفره است. بنام .... مهدی.... اگه به اورکات دسترسی داشتید عضو بشید ممنون میشم.
بعدش هم این سایت رو درست کردم. البته امروز فقط آدرس رو ثبت کردم.
tajikan.com
اینو میخوام بعنوان پورتال تاجیکستان استفاده کنم.
تاجیکستان ارزشهای زیادی داره. اگه بتونم حتما تا قبل از نوروز یه سری می رم اونجا. شما هم می آیید؟
---------------------------------
امروز عید غدیر است. بنام علی است. خواستم از جناب آقای امام علی رحمان اف هم یادی بکنیم. ایشان رئیس جمهور تاجیکستان هستند. پیش از ریاست جمهوری رئیس یک مجتمع اقتصادی (کالخوز ـ سالخوز) بودند.
طی چند سال گذشته ایشان تلاش زیادی برای پیشرفت کشورشان کرده اند. عبور از دوران جنگ داخلی و اثرات آن کار دشواری است بخصوص برای جمهوری تاجیکستان که از سوی روسیه هم حمایت جدی از آنها نمیشود.
آقای رحمانف به امیر اسماعیل سامانی عنایت خاصی دارند و تاکید بر وجوه ملی تاجیکان از سیاستهای اساسی دولت ایشان است.
این بنای استثنایی در ایالت لنین آباد( خجند ـ ایالت سغد) بدست معماران هنرمند تاجیکی ساخته شده است که تصویر امیر اسماعیل سامانی و امامعلی رحمانف در دو گوشه آن به چشم میخورد.

مجسمه های لنین هنوز در گوشه و کنار شهر خجند و نواحی اطراف آن به چشم میخورد. لنین آباد یا خجند همان ایالت باستانی سغد است که حد شمالی امپراطوری هخامنشیان محسوب میشده است.

------------------------------
خدا خواهد نصیب باشد(همون انشاءالله خودمون) تا سه هفته دیگه یه سفر به تاجیکستان خواهم داشت. برای یک هفته. در فصل زمستان و آستانه بهار به دوشنبه پرواز میکنم.
کسی نیست باهام میاد؟
توصیه ای؟ نصیحتی؟ راهنمایی؟ آرزوی موفقیتی؟ چیزی ؟
-----------------------------------------------------
خجند در شمال جمهوری تاجیکستان سمبل سنت کهن تاجیکان است. پس از مرزبندی های دوران شوروی سابق٬ بخش بزرگی از قلمرو جغرافیایی و بافت قومی تاجیکان در قلمرو کشور ازبکستان قرار گرفت. جمهوری های سابق به گونه ای مرزبندی شدند که به کشورهای خارجی و جمهوری های عضو اتحاد شوروی ارتباط داشته باشند.
خجند علاوه بر قدمت تاریخی از نظر اقتصادی نیز ناحیه ای پیشرفته محسوب میشود. اکثر روسای دولتهای تاجیک در زمان سابق از این منطقه انتخاب میشدند.
این درخت کهنسال( به قولی: ۱۲۰۰ ساله) در گوشه ای فراموش شده است.



جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۸۴
امروز هوا عالی بود. بادی متفاوت می وزید و کوهها شفاف تر از همیشه دیده میشدند و برف و باد و ابر و کوهستان جاذبه هایی بود که شهر بی قواره تهران رو تحمل پذیر و حتی دلپذیر میکرد.
عجب هوایی!
عجب کوهستانی!
عجب جهانی!


دیشب شب عاشورا بود. یه سر رفتم به محله قدیمی مون و مسجد محل. مداح و روضه خوان وسط کارش بود. هر دو کار رو یکی کرده بود و برای حدود بیست نفری که توی مسجد بودند صحبت میکرد. اکثر مردم سر کوچه کنار چادر هیات / تکیه / حسینیه بودند. یاد قدیما افتادم .که کلی بچه از در و دیوار مسجد و هیات بالا میرفت ....
خلاصه مداح که حالا سخنران مجلس نیز شده بودُ حسابی مایه گذاشته بود و شنوندگان رو خسته کرده بود. چند تا اشتباه گنده هم کرد. طوری که پیرمردهای مسجد دوره اش کرده اند و یه جوری محترمانه دستش مینداختند و ازش سوال میکردند و خلاصه محترمانه حال بنده خدا رو گرفتند. البته شاید همینجوری اتفاق افتاد ولی بنظرم حساب شده بود.
ولی قبل از رفتن به مسجد از تلویزیون صحبتهای آقای رحیم پور ازغدی رو پخش میکرد. برای مبلغان روحانی که به روستاها و شهرها میرفتند صحبت میکرد. برام جالب بود که آقایان پای بحث ایشون نشسته اند. جالب تر اینکه حرفهای مهمی میزد. در باره همراه و همگام بودن عدالت / عقلانیت / معنویت در مسیر حق می گفت. خدا همشهری آقای رحیم پور دکتر علی شریعتی رو رحمت کند. موضوع زر و زور و تزویر از تکیه کلامهای ایشون بود در حوزه نقد جریانات انحرافی. در آستانه ۲۲ بهمن هستیم و یاد دکتر کردیم. خدا رحمتش کنه.


دیشب سفارت دانمارک آتش گرفت. ببخشید آتش گرفتوندش.
شاهد بی ربط میگه:
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم پخته شدم سوختم
رندی گفت:
شعله رو خاموش کن
چهارشنبه سوری امسال زود شروع شد. حالا دم از کنترل و اختیار و تصمیم عاقلانه بزنند!
خدایا هر چقدر پول میدی بده ولی قربونت برم یه کم پیاز داغ عقل و شعورش رو زیادتر کن که دارم دیوونه میشم.
یاد قصه سلمان رشدی افتادم که با اون همه شوری که در اوایل انقلاب بود از این وقایع اتفاق نمیفتاد. چرا؟ از ۱۱۸ بپرسید. برای بچه تهرونی ها یک ۱۱۸ اولش اضافه کنید دو قبضه میشه.
حالا قبول کردید دارم دیوونه میشم؟


یه وبلاگ میخوندم در باره مولوی و رومی و بلخی بودنش یا نبودنش و اینجور حرفا. البته با ظرافت و دقت. یهو یادم اومد که یه خاطره دارم. زود اومد که یادم نره.
دهه شصت بود. فکر کنم سال ۶۷ بود. یا ۶۶ یا ۶۸ ... پیری و هزار درد و یکیش فراموشی ... رفته بودیم ترکیه سفر علمی ... آنکارا رو دیدیم. استانبول شهر افسانه ها و خلاصه قونیه مدفن حضرت مولانا. از یکی از ترکهای خادم اونجا پرسیدیم که دیوان مولانا به چه زبانی است؟ میخواستیم بشنویم بگه فارسی که یهو نه گذاشت و نه برداشت و گفت معلومه ترکی! اون هم ترکی استانبولی. حتی نگفت عربی.
ز احمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندر آن یک میم غرق است


دات کام شدن بعضی وبلاگها که برون گرا و علاقمند به نزدیک شدن به عرصه های متفاوت وب فارسی هستند اجتناب ناپذیر است ولی از دست دادن وبلاگی که با نوشتن ماهی یکبار هم زنده می مونه منطق درستی نداره. اگر دات کام هم شدید خانه پدری فراموش ات نشه شاید روزی روزگاری از فرنگ برگشتی و همین خانه کاه گلی و کوچه هایش برات خاطره انگیز بود.


سفر بانکوک رو یه روز زودتر تموم کردم تا به سفر کیش برسم. راستش از فرودگاه که اومدم یه مقدار به کارهام رسیدم و دوباره مستقیم از محل کار رفتم فرودگاه و عازم کیش شدم.
امشب شب آخری است که در کیش می مانیم. لبخند کیش در این فصل تماشایی است ولی دلم شاد نیست. یعنی هستا ولی نه اونقدر که باید باشه.


خیلی چیزها داریم که بتونیم ازشون استفاده کنیم. شاید یکی از این داشته هامون یه چیز تقریبا فراموش شده است ... یعنی مشت و مال. آره مشت و مال.
در حمام های عمومی قدیم رسم بود که افراد را مشت و مال میدادند. همون ماساژ امروزی. فواید مشت و مال در فیزیوتراپی هم خودش یه داستان داره اما الان بیشتر میخوام به یک سنت جالب و قابل استفاده اشاره کنم که تقریبا به فراموشی سپرده شده است. حمام های عمومی در ژاپن و کره و تایلند و جاهای دیگه تغییر شکل پیدا کرده اند و بصورت حمام های اختصاصی با همان سرویس ها مثل سرویس ماساژ در آمده اند. برای حفظ بهداشت دیگه جایی برای خزینه و حمام عمومی نبود ولی حمام های نمره که تا ۳۰ سال پیش خیلی زیاد بود دقیقا همان الگویی است که در جاهای دیگه موجب حفظ سنت مشت و مال شده است. حالا اگر به جهانگردان مشت و مال ایرانی با سابقه تاریخی کهن را یشنهاد شود مطمئن باشید با کله قبول میکنند. وقتی یه سر به نقش جهان و تخت جمشید و آرامگاه کوروش(اگه نم نکشیده باشه و خرابش نکرده باشند) و حرم امام رضا (ع) و چغازنبیل و آبهای گرم اردبیل و لاریجان و رامسر که بزنند هوس میکنند خستگی از تنشون بره بیرون و اینجاست که مشت و مال پهلوانی ایران با یه کم داستان حماسی از شاهنامه فردوسی(نقالی) به صحنه میاد ....
برای مشکلات احتمالی مربوط به جنس زن و مرد هم راه حل داره. یکیش اینه که مردها مردها را مشت و مال بدهند و بالعکس زن ها را زنها.
نمیدونم ربطی بین نبردهای تن به تن و کشتی و سنت پهلوانی با مشت و مال هست یا نه ولی اگر باشه جای تعجب نیست.
آیا واقعای سنت مشت و مال ایرانی باید نابود بشه؟ آخرین بار که مشت و مال ایرانی را تجربه کردید کی بود؟
---------------------


دیدن هنر است. گاهی نزدیکترین موضوعات به خودمان را فراموش میکنیم. در ادبیات دینی فراموشی خود و خدا از مصادیق سخت ترین نوع فرموشی است. دیدن و فهمیدن و درک کردن و خواندن به اندازه ای که با انسان مربوط است نسبی میشود. یکی از انواع خواندن ها خواندن بین خطوط است:
مثلا کسی خود را لات یه محله میدونه و نسبت به همه موضوعات ادعا داره ولی در عمل از پهلوانها و لات های قدیم فقط عربده کشی و فضولی تو کار مردم رو خوب بلده و البته یه سابقه آبا و اجدادی هم تو محله داره. تصور کنید هر دعوایی بشه فوری توش حاضر بشه و هر عروسی باشه حالش گرفته بشه. به این میگن آدم شر.
تهران قدیم داستانهای زیادی از لاتهای محله و پلهوانی ها و شرارت ها داره. صحنه های زشت و زیبایی که سوژه کلی از خاطره های قدیمی های طهران است.


فردا شب کجائیم؟ آقای احمدی نژاد رئیس جمهورمون میشه یا آقای هاشمی؟
بنظر من آقای احمدی نژاد خیلی خوب صحبت کرده و برعکس آقای هاشمی خیلی بد تبلیغ کرده. بعلاوه جایگاه آقای هاشمی در نزد مردم خیلی تخریب شده واگر هم رای بیاره با کمک همه حامیانش خواهد بود. اما هنوز فکر میکنم آقای هاشمی پیروز میشه. امیدوارم رویه سابق آقای هاشمی رو شاهد نباشیم.
طبق نظر سنجی ها هر دو کاندیدا مساوی پیش می روند. البته در اینترنت وضع فرق میکنه. با اینهمه بدون تکیه بر نظر سنجی های و بر اساس الکیجات میگم که:
آقای هاشمی با حدود ۱۸ میلیون پیروز این انتخابات است و آقای احمدی نژاد ۶ میلیون هم رای نمیاره.

حالا هر چی دلتون میخواد بگید. اما نظرم اینه دیگه. حساب و کتاب مبتنی بر آرای هفته قبل اینجوری نشون میده ولی خب شاید مردم ما باز هم شگفتی بیافرینند.
یادمون باشه که نسخه بدلی بازارش خیلی داغه. حالا از شخصیت شهدا گرفته تا رفتار اصولگرایی و اصلاح طلبی و فردا هم نوبت دوم خرداد است که با نسخه بدلی خودش روبرو بشه.
خدا عاقبت همه ما رو ختم به خیر کنه.


باور نمیکردم که آقای هاشمی کاندیدا بشه. بالای نود درصد احتمال میدادم که نیاد. دلیل این حدس٬ این بود که پذیرش کاندیداتوری مساوی رقابت برای کمی یا هیچ هست. از آقای هاشمی بعید بود. روشن است که ایشون به فرض بعید پیروزی (متکی به سابقه فرماندهی جنگ / ریاست جمهوری و ....) دوران بسیار دشواری خواهد داشت.
این اقدام اشتباه بود. برای آقای هاشمی خیلی گران تمام میشه. آرایش سیاسی قبلی بر اساس نیامدن هاشمی شکل گرفته بود. حالا باید دید تکلیف میرحسین چی میشود. اگر میرحسین بیاید باز شرایط فرق میکنه و اگر نیاید آرایش جدید حداکثر تا یکهفته روشن میشه.
تعداد کثیر کاندیداها هم یه مشکل شده. در کشورهای دیگه چه میکنند؟ بنظر میرسه که وجود تعدادی حزب که حداقل یک نماینده به مجلس فرستاده باشند بتونه بستر مناسبی برای معرفی کاندیداها باشه.
در کشورهایی که نهاد های واسط میان مردم و حکومت وجود نداره یا نقش اندکی دارند مثل ایران٬ این مشکل وجود داره. راه حل مشکل در این است که به نحوی نظر مردم در مورد کاندیداهای ریاست جمهوری از قبل اخذ شده باشد:
مثلا هر کسی که یک دوره رئیس جمهوری باشد یا مقام ارشد سیاسی باشد(رجال سیاسی در ملاکهای صلاحیت کاندیداتورها بدین لحاظ بوده است) و یا یک حزب سیاسی که حداقل یک نماینده در پارلمان دارد از او حمایت کند و یا تعداد مشخصی امضا (مثلا: ۱۰۰ هزار امضا) برای کاندیداتوری خود جمع کند. این راهکارها یک نوع تایید مقدماتی هم هست.
------------------------------------------
دوست بیمار ما هنوز بر تخت بیمارستان بی حرکت است. خدا بخیر کنه.
اوضاع شرکت هم رو به بهبود است. انشاءالله





از دوشنبه پریروز اومدن دوشنبه(پایتخت تاجیکستان). هوا ابری و بارانی است. ماهها است که خورشید را اهالی شهر کم دیده یا ندیده اند.
اینجا قطعه ای از سرزمین پارسی گویان است. به یاد ایران موزیک سایت رو عوض کردم.
در باره ایران هر چه بگوییم و بشنویم کم است. اینجا هم تاجیکان مهربان عاشق ایران هستند. احساس خویش و تباری برای مردمان اینجا دلگرمی است. مخصوصا که ایران را بزرگ و نیرومند و علاقمند به تاجیکستان میدانند.
روابط مردم و دولت ایران با مردم و دولت تاجیکستان روابط خوبی است. امیدوارم هر روز بهتر بشود.
------------------------------------------
دیروز یه چیز جالب بنظرم رسید. میدونید وقتی آدم یه کم از مسائل فاصله می گیره حرارت موضوعات رو کمتر احساس میکنه ولی امکان دیدن از دور و جمع بندی رو بهتر پیدا میکنه. با همین مکانیزم به نظرم رسید که:
مردمی که در طول بیست و پنج سال گذشته در کشور ما با سختی ها و سوء مدیریت ها و کمبودها و مخالفتهای خارجی و ضعفهای داخلی و نامردمیها ساخته اند و لحظه ای از ساختن کشورشون کوتاهی نکرده اند از سوی بعضی از خارج نشین های بی مروت متهم میشوند به سنت گرایی / نادانی / دوری از تحولات جهانی / ندانستن مصالح خودشون و کشور. نمیخوام بگم که خارج نشین ها حق ندارند از مردم ایران انتقاد نکنند. اونها هم حق دارند حتی بیشتر از رقبا. چرا که آنها هم ایرانی هستند. مشکلاتی هم داشته و دارند که ما باید آنها را بیشتر درک کنیم. حتی میخواهم بگم که انتقادات آنها به ما ممکنه تا حد زیادی درست باشه. ولی برای اینکه واقعا بفهمیم و بفهمانیم راهی جز مفاهمه و دیالوگ وجود نداره. به اندازه کافی از همدیگر دور بوده ایم. نوبت آنست که از تخیلات جدا کننده به تعقل همراه کننده رو کنیم.
الان که اقتصاد کشور به گواهی دوست و رقیب(این کلمه را بجای دشمن میگذارم. ما در جهان رقبای سیاسی٬ اقتصادی٬ فرهنگی داریم. در منطقه این رقابتها محسوس تر است.) در حال رشد بیسابقه ای است. قیمت بالای نفت. سرمایه گذاری خارجی توسط ایرانیان خارج از کشور و شرکتهای خارجی. توسعه زیر ساخت های کشور. باز بودن نسبی فضای سیاسی کشور به مدد تلاش نخبگان مردمسالار و دیندار و ایراندوست و حمایت ۸۰ درصدی مردم از آنها. رفع خطر همسایگان خطرناکی مانند طالبان در شرق و صدام در غرب با روی کار آمدن دولتهای معتدل و حتی هوادار ایران. کاهش حس برتری جویی پاکستان و ترکیه نسبت به ایران. همه اینها میتواند بستر مناسب موفقیت های ملت ایران باشد. بیاییم و به زندگی بهتر و آزاد تر فکر کنیم و با همدلی و همفکری در پی موفقیت کشورمون باشیم. یعنی میشه؟ من که خیلی امیدوارم. اگر ملاحظات عینی مورد توجه بعضی نخبگان قرار نگیرد. گروه دیگری از نخبگان به این مهم قیام خواهند کردند و در ساختن کشور بر یکدیگر سبقت خواهند گرفت. و این سنتی است همیشگی و پایدار.


هل نشید. بحث قبلی هنوز تموم نشده. یعنی هیچوقت تموم نمیشه. هم توی کامنت ها دنبال کنید هم توی پست های جدید .... منتظرم
-------------------------------------------------------------
میخوام از فیلم مورد علاقه ام و برداشت های خاصی که از این فیلم کردم بگم. البته بنده نه سینماگرم و نه حتی بیننده حرفه ای فیلم. راستش اکثر فیلم ها رو هم بیش از یکبار اونهم به روش سریع نمیتونم ببینم. اما ماتریکس یه چیز دیگه برام بود. چیزی متفاوت با تمام فیلمهایی که دیدم. برای همین دهها بار کامل و ناقص دیدمش و هنوز هم وقتی اسمش میاد یا صحنه ای از اونو می بینم متغیر میشم. بعضی نکات در مورد این فیلم مینویسم و امیدوارم شما همراهی کنید و نظر بدید.
---------------------------------------------------------------------------

