آن نمک کز وی محمد املحست
زان حدیث با نمک او افصحست
این نمک باقیست از میراث او
با توند آن وارثان او بجو
پیش تو شسته ترا خود پیش کو
پیش هستت جان پیش اندیش کو
گر تو خود را پیش و پس داری گمان
بسته جسمی و محرومی ز جان
زیر و بالا پیش و پس وصف تنست
بی جهت ها ذات جان روشنست
بر گشا از نور پاک شه نظر
تا نپنداری تو چو ن کوته نظر
