دیشب عروسی دو تا جوان بود. البته عروسی که زیاد بود ولی من به یکی از این عروسی ها دعوت بودم. مراسم خوبی بود.
پدر عروس خانم از دوستان خوبم است. از ویژگی های من اینه که معمولا دوستام از خودم بهترند.
البته شایدم دلیلیش این باشه که خودم خیلی بدم.
==============
همایون ... روی صندلی چرخ دار پیشرفته ای که داشت با چشمان باز و بدنی فلج به مراسم و دوستان و فامیل که آمده بودند٬ نگاه میکرد. دکترا میگن درجه هوشیاری اش خیلی پایین است ولی بهبود تدریجی کاملا مشهود است. از روزهای اولی که تصادف کرده بود خاطره ی بدی دارم. حالم بد میشه وقتی تصویرش در ذهنم میاد. مثل الان ...................................
======================
در برابر سوالات و صحبتهای دوستان گاهی چشمان رو محکمتر بر هم میزاره. گویی متوجه است و اگر الان جواب نمیده بخاطر اینه که ذهن هوشمند و روح فعال و خلاق اش پشت این بدن فلج گیر کرده.
همایون ... خوبی؟ همایون این مهمونها برای تو اومدن. برای عروسی دخترت و برای دیدن خودت.
یاد سالها قبل می افتادم ... نه یاد همین یکسال و نیمی که در حالت کوما و نیمه کوما است.
خانم و بقیه اعضای خانواده و دوست صمیمی اش حسین آقا مثل پروانه دو رو برش هستند.
============
قرائت سوره ی حمد برای خیلی ها خاصیت داره. یه خاصیتش هم اینه که لطف خدا را بیش از پیش متوجه این دوست خوبمون میکنه.
چه خوب میشه که دوباره سلامت و شادات ببینیمش ...
و جز او به کسی امیدی نیست.
