لینک مطلب از وبلاگستان:
چرا پسران کمتر از دختران در دانشگاه قبول میشوند؟
مطلب کامل را در ادامه بخوانید
چند سالی است که با انتشار نتایج کنکور سراسری معلوم میشود تعداد دختران پذیرفته شده بیش از پسران است. این وضعیت واکنشهای متفاوتی به دنبال داشته است. تصمیمگیران به هراس افتادهشاند و در صدد سهمیهبندی جنسیتی رشتههای دانشگاهی برآمدهاند. تحلیلگران به جستجوی پاسخِ این پرسش پرداختهاند که چرا دختران بیش از پسران وارد دانشگاه میشوند. فعالان حقوق زنان به دنبال دفاع از حق آموزشی دخترانی برآمدهاند که با سهمیه بندی جنسیتی از دست میرود. اما از جهت معکوس هم میشود پرسشی دیگر مطرح کرد؛ پرسشی که در بازار رسانهای کنونی خریداران کمتری دارد: چرا پسران کمتر از دختران در دانشگاه قبول میشوند؟ برای پاسخ به این پرسش شاید بهتر باشد ابتدا صورت مساله را کمی روشنتر کنیم.
افزایش تعداد دختران و کاهش تعداد پسرانی که در آزمونهای ورودی دانشگاهها پذیرفته میشوند، با همدیگر رابطهیِ آماری دارند نه رابطهیِ علّی. رابطهیِ عددی این دو موضوع با هم مثل رابطهیِ مایعات در ظروف مرتبطه است. به این ترتیب که افزایش نسبت دختران مترادف است با کاهش نسبت پسران و بر عکس. بنابراین باید دید این افزایشها و کاهشها، صرف نظر از جنبه آماری، هر یک چه علتهای جداگانهای ممکن است داشته باشند، و آیا این علتها با هم ارتباطی دارند یا نه. در زمینهیِ این علتیابیها هم تا زمانی که پژوهشهای کافی صورت نگرفته، ناچار باید به گمانهزنیهایی متوسل شد که گرچه ممکن است راه را برای پژوهشهای بیشتر باز کند اما در هر حال اعتبارشان موقتی و مستعجل است.
به علاوه آمار متفاوتی که دستکم امسال منتشر شده* نشان میدهد که نسبت قبولی دختران چندان هم بیش از انتظار نیست. یا به عبارت دیگر پسران هم چندان کمتر از انتظار قبول نشدهاند. یعنی نسبت قبولی دختران و پسران بسیار نزدیک است به نسبت ثبت نام هر یک از این دو گروه در کنکور. با این حساب میشود پرسید چه عاملی باعث شده پسران کمتر از دختران برای ورود به دانشگاهها ثبتنام کنند؟ و به این ترتیب پرسش از «علت کاهش نسبت قبولی پسران» (یا افزایش نسبت قبولی دختران) نیز جایش را به این پرسش میدهد که چرا پسران چندان رغبتی از خود برای ورود به دانشگاه نشان نمیدهند؟
گذشته از ملاحظات روششناسانهیِ مقدماتی که پیشتر اشاره کردم، شاید بهتر باشد تا اول نقشه فرهنگی جامعه را در این نواحی دوباره پیش رویمان باز کنیم، یعنی همان نقشهای که در دست ما آدمهای این جامعه هست و ما هم بر اساس مسیرهایی که این نقشه نشان میدهد راهِ کنشها و واکنشهای خود را در پیش میگیریم و تنظیم میکنیم. اگر نگاهی به این نقشه بیندازیم، میتوانیم ببینیم که کاهش تعداد پسرانِ متقاضی آموزش عالی احتمالاً ناشی از دو عامل اساسی است:
اول، کاهش اهمیت «عملی» تحصیلات برای کسب منزلتهای اجتماعی؛ و
دوم، تغییر نقش تحصیلات عالی در بازار کار.
به عبارت سادهتر میبینیم که با افزایشِ ارزشِ نقشِ اجتماعیِ پول، افراد ثروتمند «در عمل» از منزلت اجتماعی بیشتری از گذشته برخوردار شدهاند. در مقایسه میشود دید که مثلاً یک استاد دانشگاه یا معلم، ادیب و نویسندهای فرهیخته یا کسانی که در هر حال از «تحصیلات عالیه» برخوردارند، دیگر از بابت علم و دانش خود از شأن پیشین بهرهمند نیستند. یعنی آن قبیل تحصیلات گویی دیگر چندان هم «عالی» نیست که پیشترها تصور میشد. اینها را بویژه میشود مثلاً در معیارهای مورد توجه خانوادهها برای همسرگزینیِ دید یا در جریان ادایِ احترامات ظاهری در مراسم اجتماعی مثل عزا و عروسی یا به هنگام خرید و مسافرت و دیگر جنبههای زندگی روزمره. گویی آدمهای پولدار در این موارد عملاًً مهمتر از آدمهای اهل فضل و علم به حساب میآیند. تأکیدم بر تعبیر «در عمل» هم به این دلیل است که بسیاری در دل آرزو میکنند کاش تعظیم و تکریمی را که در این موارد نثار آدمی پولدار میکنند، به پای چنان آدمهای اهل فضلی میریختند. اما اهمیت واقعی و عینی پول در مناسبات اجتماعی بلافاصله آنها را از کهکشانِ ارزشهای رویایی به جهان واقعی زندگیشان بازمیگرداند و به یادشان میاندازد که آن فضیلتهای مفروض، در جهان واقعی، به پشیزی نمیارزد. به عبارت دیگر فشار عینی پول مجال حفاظت از این ارزشهای در حال احتضار را از آدم ها سلب میکند. اما در هر حال از آنجا که در جهان اجنماعی هیچ چیز به معنیِ دقیق پایان نمیگیرد و تمام نمیشود، بقایا و بازماندههایِ آن ارزشها هم کماکان در قالب حسرت و افسوسی نوستالژیک از جهان رو به زوال پیشین به حیات کم رمق خود ادامه میدهند. به همین دلیل گاهی علاقه به آن فضیلتها، و در عین حال ناگزیر بودن تکریم ظاهری افراد پولدار، خود را به قالب غیضی پنهان یا خشمی فروخورده یا ناسزایی زیرلب یا پشت سر میریزد.
این روال، حتی خود صاحبان آن فضیلتها را هم که از منطق روبندهیِ پول باخبر شدهاند به صرافت انداخته که مبادا از قافله عقب بیافتند. از همین رو، و به خاطر فشار نیاز به پول در مناسبات اجتماعی، حتی در حوزههای کاری خود هم معیارهای حرفهای را اغلب فدا میکنند، و به منطق بازی آن دیگران تن میدهند. استادی که مثلا سیـچهل ساعت در هفته درس میدهد و چندین پایان نامه هدایت میکند؛ مترجمی که صفحههای زیادی را جا میاندازد؛ آهنگسازی که به پسند دولتمردانِ دولتمند نغمه ساز میکند؛ روزنامهنگاری که به یکی دو روزنامه منتقد و به مجلهای همنوا با قدرت مسلط مطلب میدهد یا بولتن داخلی فلان ارگان را درمیآورد؛ و کارگردانی که با ظاهری مخالفخوان همه چیزهایی را که صاحبان قدرت و مکنت میخواهند به زبان طنز یا درام به خورد ملت میدهد، همه و همه، دارند از قواعد همین منطق کوبنده و روبندهیِ پول پیروی می کنند.
از طرف دیگر توجه داشته باشید که با توجه به تغییراتی که در ساختار بازار کار پدید آمده است، بویژه رشد مشاغل خدماتی، موفقیت اجتماعی از طریق شغل دیگر صرفاً و یا عمدتاً نیازی به تحصیلات عالیه ندارد. به صورتی که از یک «زیر پله» در بازار یا یک راستهیِ تجاری کارها برمیآید که چندین و چند مدرک دانشگاهی هم که روی هم تلنبار شوند (البته به غیر از آکسفوردیش) به گردش نمیرسند. به بیان دیگر آموزش عالی دیگر نه بهترین راه کسب مشاغل مناسب و پولساز است نه کم درد سرترینش.
حالا فرض کنید که من یا شما یکی از خیل پسران جوان این جامعه باشیم و همین نقشه را هم در اختیار داشته باشیم. یعنی از یک طرف متوجه شویم که خداوندگار واقعی که همه به پایش سجده میکنند، و در عمل از هر مشکلی گرهگشایی میکند، پول است و از طرف دیگر تنها راه یا بهترین راه به دست آوردن پول هم دانشگاه نیست. آن وقت فکر میکنید با این انتظارات اجتماعی فراوانی که از جنس «مرد» برای اثبات موفقیت و مردانگیش وجود دارد، باز هم به سراغ دانشگاه خواهیم رفت؟
* متاسفانه نتوانستم به آمار دقیقی دسترسی پیدا کنم و ناچار به آمار مقامات رسمی در قالب اخبار منتشر شده اکتفا کردم.
