داستان قدیمی
یه داستان قدیمی یادم اومد در مورد کسانی که اشتباه میکنن و به اشتباهشون اعتراف میکنن. دیشب وقتی با علاقه اخبار مربوط به اعترافات۴ نفر از وبلاگ نویس ها رو دنبال میکردم پسر کوچکم که همچین ها هم کوچیک نیست گفت: مگه چی شده؟ چه خبره؟ ذهنم انگار منفجر شد. رفت به سالهایی که تقریبا همین سن و سال رو داشتم و توجه دیگران رو به تلویزیون نمیفهمیدم. کمی فکر کردم و الان میخوام بگم به این نتیجه رسیدم که اعتماد مقدمه هر نوع پذیرشی است. اگه شنونده به گوینده اعتماد نداشته باشه اصلا مهم نیست که چی میگه. اگه صد تا سند و مدرک هم بیاره که اینجوریه کسی قبول نمیکنه. و اگه اعتماد داشته باشه برعکس. اینجور مسائل خیلی پیش میاد. حرف یکی رو یه موقع رد میکنی. یه موقع قبول. ولی معمولا اکثر ما ها بیش از هر چیز به صداقت گوینده فکر میکنیم. اگه اونو صادق بدونیم قبول میکنیم و اگه کاذب بدونیم قبول نمیکنیم. ولی واقعا این صحیح نیست. ممکنه یه نفر آدم صادق هم روی ضعف های دیگه اش بشه یه کانال انتقال دروغ. یا برعکس کسی که همیشه راستگو بوده به هر دلیل دچار اشتباه بشه و فکر کنه حقیقتی رو میگه درحالیکه اشتباه میکنه. قضاوت کار سختیه و در عین حال ضروری.
کی میتونه تشخیص بده؟ با چه ابزاری؟ پس تکلیف حقیقت و حقیقت یابی و اینجور مسائل چی میشه؟ اگه اونایی که در مورد مسائل مهندسی اجتماعی فکر میکنن برای درست فکر کردن و درست نتیجه گرفتن پیشنهاداتی میدادن بد نبود. نه؟
بگذریم .......
یکی میگفت که تهران بزرگترین پارکینگ دنیا است.
امروز هوا عالیه. در حد استانداردها زمستانها در تهران هوای مطلوبی است. کی از خفگی بمیریم معلوم نیست ولی فعلا که میشه نفس کشید. پس بکشید و بکشیم.
بنظر میرسه راستی راستی قصه خلیج فارس خیلی جدیه!
اینجا رو ببینید: http://www.baztab.com/news/19276.php
اگه به فرض محال اسم خلیج فارس عوض بشه چی میشه؟ علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد.
