
سید علی اکبر محتشمی پور بصورت کاملا مشخص و مستقیم در رابطه با اندیشه و عملکرد آیت الله مصباح یزدی اظهار نظر میکند و یاران و حرکت سیاسی و ایدئولوژیک منتسب به ایشان را با عنوان فرقه مصباحیه و طالبانیسم شیعه مورد حمله قرار میدهد و تمایزات آن را با خط امام روشن میکند. مخالفان محتشمی پور شاید هیچگاه به چنین عجزی در برابر شخصیتهای اصلاح طلب دچار نشده اند.
در خانه اگر کس است
یک حرف و سخن بس است
لینک مطلب از مرجع اصلی:
محتشمی پور:
مصباح لااقل شجاع باشد و موسسه امام را به نام خودش کند
مصباح لااقل شجاع باشد و موسسه امام را به نام خودش کند
سایت خبری ایران: حجتالاسلام والمسلمین علیاکبر محتشمیپور چندی پیش در سخنانی در مراسم بزرگداشت ارتحال امام خمینی(ره) در اصفهان به طرح موضوع به قول خودشان فرقه مصباحیه پرداخت. این سخنان بازتابهای
متفاوتی را به دنبال داشت. اما او در گفتوگو با اعتماد ملی به تشریح علت طرح این مساله در شرایط فعلی پرداخته است. وی معتقد است: این <فرقه مصباحیه> به مراتب خطرش برای انقلاب و نظام جمهوری اسلامی بیشتر از خیلی از فرقهها و گروههای دیگر است. متن این گفتوگو را با هم میخوانیم.
به گزارش سرویس سیاسی سایت خبری ایران به نقل از روزنامه اعتماد ملی(www.IranNewsAgency.com)،در آغاز این مصاحبه، میخواستم بدانم علت طرح موضوع فرقه مصباحیه در این زمان و شرایط چه بود؟ و چه ضرورتی برای طرح آن وجود داشته است؟
در آستانه میلاد مبارک حضرت صدیقه طاهره(س) و فرزند گرانقدرش حضرت امام خمینی(ره) بار دیگر مجبور شدم به این موضوع حیاتی انقلاب و نظام اسلامی بپردازم.
علت اینکه در نوزدهمین سالگرد رحلت امام خمینی(ره) بر آن شدم تا درباره اندیشه امام و انقلاب و خطرهایی که متوجه نظام جمهوری اسلامی است، سخن بگویم، این بود که زمزمههایی دال بر وجود طرحی برای برچیدن بساط جماران از منابع موثق شنیدم. طبیعی است این طرح تنها با تحریف اندیشه و خشکاندن ریشهها و اصول و مبانی تفکر و ارزشهای انقلاب امکانپذیر است و کسانی که به دنبال چنین طرحی هستند، وجود یاران نزدیک و فرزندان و شاگردان امام را که عمری با ایشان حشر و نشر داشتهاند، مانع تحقق طرح خود میدانند و لذا همزمان با تحریف تفکر و اصول امام، طرح جمارانزدایی و حذف منظومه یاران مورد اعتماد امام و فرزندان وی در دستور کارشان قرار گرفته است. افشا شدن زودهنگام این طرح هم موجب شد تا هر روز با بمباران تبلیغاتی مسموم و فحش و ناسزا از سوی فرقه مصباحیه مواجه شوم. آنها در این مرحله میخواهند به یاران و همراهان امام بگویند همانطور که محتشمی را ساکت کردیم و در افکار عمومی با انواع هتاکی و تهمت و افترا و ارعاب و تهدید از صحنه خارج کردیم، سرنوشت هر کسی که بخواهد برابر ما بایستد، همین خواهد بود.
چرا که اگر غیر از این بود، سخنان بنده را با بحثهای مستند نقد میکردند ولی همانطور که مشاهده میشود هیچکسی از جریان فرقه مصباحیه پاسخی مستند به مسائل محتوایی که مطرح شد، نداده است. این قوم بدانند که بنده در راه پایداری اسلام ناب و نهضت اسلامی و اندیشه تابناک امام خمینی(ره) و مبارزه با ظلم و ستم و برپایی جمهوری اسلامی بیش از 40 سال است که چوبه دار خود را به دوش میکشم و در انتظار شهادت هستم. در اینجا ذکر این نکته را راهگشا میدانم که در نظام جمهوری اسلامی هرکسی آزاد است در چارچوب قانون اساسی عقاید و آرای خود را بیان کند. جناب آقای مصباح نیز از چنین حقی برخوردارند ولی حق ندارند اندیشه و نظر خود را به نام امام مطرح کنند. همچنین پیشنهاد میکنم جناب آقای مصباحیزدی لااقل این شجاعت را داشته باشند و موسسه امام خمینی(ره) را به موسسه مصباحیزدی تغییر نام بدهند و با تابلوی خود اینگونه مباحث را مطرح کنند. آیا موضوع فرقه مصباحیه که شما مطلع کردهاید، منشاء تاریخی دارد یا موضوع جدیدی است؟
بله، ریشههای آن به شروع و شکلگیری نهضت امام و رخدادهای پس از سال 42 بازمیگردد. بعد از تجربههای ناموفق رژیم شاه در انتقال مرجعیت شیعه پساز فوت آیتالله العظمی بروجردی از قم به نجف و نیز ایجاد تفرقه و چنددستگی میان مراجع و علمای قم در ماجرای انجمنهای ایالتی و ولایتی، رژیم لبه حملات خود را تیزتر و شدت برخوردها و سرکوبهای خود را تنبدتر کرد و کشتار طلاب در فیضیه مدرسه فیضیه و مردم در 15 خرداد نشان داد که هیچ ترحم و نرمشی در قلع و قمع مخالفان ندارد. از این پس که پای جان و مال و آبرو و. . . در مبارزه با رژیم شاه در میان آمد، برخیها از ادامه کار دستشستند و به بهانههای مختلف نه تنها مبارزه را ادامه ندادند بلکه به تدریج در برابر آن ایستادند. از این پس و پس از تبعید امام به نجف، دو، سه جریان عمده در حوزههای ایران شکل گرفت. برخی همراه و همفکر امام بودند و برخی مخالف امام و جریانی هم ساکت در برابر جنایات رژیم شاه بود. اعلامیههایی که در این زمان تا پیروزی انقلاب امضا شده گویای این واقعیت است چرا که به مرور زمان و بعد از حوادث سال 43، عدهای دیگر امضایی پای اعلامیهها ندارند. به خصوص موقعی که نهضت اوج گرفت و تبدیل به حرکتی انقلابی و عمومی در سراسر کشور شد و کشتارهای وسیعی که در سال 56 و 57 رژیم شاه در استانها و شهرهای مختلف مثل قم، یزد، تبریز، مشهد، تهران و جاهای دیگر به عملآورد، مدرسین حوزه علمیه قم به مناسبتهای مختلف در رابطه با هریک از این حوادث بیانیه صادر میکردند، اما برخی از آقایان از جمله جناب آقای مصباحیزدی نامشان نیست و به هیچوجه در پای اعلامیهای که اشارهای و انتقادی به رژیم شاه داشته، دیده نمیشود.
برخورد رژیم شاه با این موافقان و مخالفان اعلامیهها چه بود؟
رژیم شاه دو گونه برخورد میکرد؛ نخست مقابله با هرکسی که با امام همراهی میکرد و در نهضت همفکر امام بود. لذا شمار کثیری از علما، سیاسیون، دانشگاهیها و دانشجویان، مبلغان، بازاریها و. . . که در این مبارزه بودند، دستگیر میشدند و به زندان میافتادند و شکنجه میشدند. حتی کسانی که سخنرانی نمیکردند، اعلامیه هم امضا نمیکردند اما به نحوی در نهضت تاثیرگذار بودند، اینها هم دستگیر و به جاهای بد آب و هوا و دور از دسترس تبعید میشدند. از آیتالله منتظری و مقام معظم رهبری گرفته تا آقای هاشمیرفسنجانی، آقای کروبی، آقای انواری، حجتی کرمانی، شهید آیتالله سعیدی، شهید آیتالله غفاری و دیگران و دهها و صدها نفر مثل آیات بزرگوار صانعی، آقای ربانیاملشی، قدوسی و غیره. همه اینها کسانی هستند که مورد قهر و غضب شاه و رژیم بودند. در حیطه سیاسیون هم اسامی بسیار است. البته اینهایی را که من میگویم، کسانی هستند که در چارچوب و خط فکری امام عمل میکردند. والا مبارزان دیگری هم بودند که تفکر و اندیشه دیگری در ضدیت با شاه داشتند و مورد قهر و غضب رژیم بودند که حسابشان جدا است چون حوزه صحبت ما در رابطه با انقلاب اسلامی و امام و کسانی است که همفکر امام و همراه امام بودند. در میان این قافله، امثال آقای مصباحیزدی غایب بودند. ایشان هرگز طعم تلخ زندان و تبعید و آوارگی و شکنجه و گرسنگی و تشنگی در راه مبارزه با رژیم ضداسلامی و ضدانسانی شاه را نچشیده است. استدلالی هم که ایشان و همفکرانشان داشتهاند این است که برای حفظ حوزه و تقویت آن و تربیت طلاب و روشن ماندن چراغ دین باید سکوت کرد و به تحصیل و تعلیم و تربیت و درس و تدریس پرداخت یا استدلال دیگری که بعدا خواهم گفت.
نکته این است که همین شیوه استدلال هم درباره شهید مطهری و مفتح مطرح میشود و مقایسه میکنند میان آقای مصباح و مفتح و مطهری و میگویند آنها هم با همین احساس وظیفه کار فرهنگی و علمی و تدریس میکردند.
فرق آقای مصباح با شهید مطهری و شهید مفتح و امثالهم در این است که در سالهای 56 و 57 که اوج حرکت مردمی و انقلاب بود، آنها همراه انقلاب بودند و در رابطه با نهضت امام و همراهی با امام حضور فعال داشتند. شهید مفتح آن همایش بزرگ انقلابی و نماز عید فطر مشهور را در قیطریه که تاثیر مهمی در جامعه ما داشت، برگزار کرد. شهید مطهری کسی بود که محور نهضت و انقلاب در داخل ایران و عضو شورای انقلاب بود. شهید مطهری وقتی به پاریس آمد و در نوفللوشاتو خدمت امام رسید، سنگبنای شورای انقلاب را با مشورت امام گذاشت و تمام کسانی که عضو شورای انقلاب قبل از پیروزی انقلاب شدند کسانی بودند که شهید مطهری آنها را به امام معرفی و تایید میکرد. بر این اساس شهید مطهری و مفتح و امثالهم کسانی بودند که در آن دو سالی که فعالیتشان جنبه علنی به خود گرفت، همراهی جدی با امام داشتند.
قبل هم ارتباطات مستمری با امام داشتند؟
بله، قبل از انقلاب ارتباطی مستقیم داشتند و شهید مطهری به نجف اشرف میآمد و همواره از طرق مختلف طرف مشورت با امام بود و اجرای تفکر و اندیشه امام را در داخل ایران پیگیری میکرد. بحث ایشان قابل قیاس با هیچکس بهویژه آقای مصباح نیست. لازم است در اینجا نکتهای را اشاره کنم؛ در جلسهای با آقای کروبی، ایشان نقل میکرد که سال 1352 در دیداری که دو نفر از بزرگان امروز نظام جمهوری اسلامی و مبارزان زمان شاه در قم و در منزل آقای مصباحیزدی با ایشان داشتند و ایشان را به همراهی با انقلاب دعوت کردند، آقای مصباح در مقام مخالفت با نهضت و مبارزه در زمان غیبت امام زمان(عج) به پارهای از روایات استدلال میکرد که هر قیامی از سوی مسلمانان قبل از ظهور امام زمان(عج) باطل و محکوم به شکست است. این تفکر همان تفکر انجمن حجتیه است که مبارزه را تحریم کرده بود و استدلالشان این بود که قبل از ظهور هر علم و پرچمیکه برداشته شود، این علم باطل است و معتقد بودند باید فساد همه جا را بگیرد تا امام زمان(ع) ظهور کند. در اینجا مناسب میدانم یک سوال درباره جشنهای شعبانیه سال 1357 از جناب آقای مصباحیزدی بپرسم. در شرایطی که امام فرمودند:. . . ما که هنوز شاهد صدمات جانکاه شاه به اسلام بزرگ و کشور اسلامی هستیم، جشنی نداریم. . . الخ سربسته سوال میکنم جنابعالی در قم برای تحقق آن آیا کاری کردید؟!!!
ارتباط تشکیلاتی و سازمانی هم بین انجمن باآقای مصباح و موسسه در راه حق که ایشان عضوش بود، وجود داشتهاست؟
یک بخش برخورد رژیم شاه دستگیری و زندان و تبعید و اعدام و تهدید و ارعاب و خشونت بود. بخش دومی که صورت میگرفت از موضع تطمیع بود. رژیم شاه چون جوانها فوجفوج به اندیشه و تفکر امام و مبارزه با رژیم روی میآوردند، برای اینکه اینها را به روشهایی سرگرم و مشغول سازد تا آنان به مسائل اساسی و سرنوشتساز کشور و خودشان نپردازند و درک و فهم نکنند که چه رخدادهایی در کشور میگذرد، فرقههایی را بهوجود آورد یا فرقههایی را تقویت میکرد. از جمله این فرقهها، فرقه بهائیت بود که در مقابلش هم فرقه انجمن حجتیه صفبندی کرده بود. هر دوی اینها در ارتباط و مورد حمایت ساواک و رژیم بودند. برنامه و سیاست رژیم شاه این بود که این دو جریان هریک بخشی از جامعه بهخصوص نسل جوان را جذب و در برابر هم جبههبندی و مشغول کردند، تا در چالش و نزاع درونی، مسائل اصلی فراموش شود. در این زمینه انجمن جلسات آموزشی فعال و منظمی داشت و نیروهای فعال و باهوش و استعداد مسلمان کشور را شناسایی و در این راه تربیت میکرد و بهکار میگرفت. به طوری که مرحوم آقای حلبی بعد از پیروزی انقلاب به امام پیغام داده بود که من 16 هزار مهندس و دکتر، آدمهای با علم، باسواد و باتجربه دارم که اگر اداره کشور به آنها سپرده شود، میتوانند مملکت را اداره کنند. امام فرموده بود ما نیازی به این دکتر و مهندسهای شما نداریم. همین جوانهایی که انقلاب کردند، به خوبی میتوانند مملکت را اداره کنند. این اندیشه و تفکر امام بود که جوانهایی که انگیزه و تعصب اسلامی دارند و در نهضت و مبارزه بودند، خودشان باید کشور را اداره کنند.
افرادی هم بودند که نه جذب منحرفین بهائی میشدند و نه میتوانستند با انجمن حجتیه که علنا با نهضت و امام مخالفت داشت، همکاری کنند. این افراد موسساتی مانند <موسسه در راه حق> راه انداخته و خود و بخشی از نیروهای موثر جامعه را سرگرم کرده بودند. از سال 42، 43 یادم میآید که نشریه <در راه حق> هفتهای یا هر دو هفته یک بار منتشر و در کشور توزیع میشد. به خصوص برای مشترکان مکتب اسلام که خود این جریان هم ماجراها دارد. در این نشریات چه بحثهایی، وجود داشت؟ درباره موضوعاتی بود مانند تثلیث، مسیحیت، بودا، توحید، معاد، امامت و. . . مباحثی مختصر و با زبانی ساده در زمینه مقایسه ادیان و مکاتب به شیوههای جدلی و نقضی و رد کردن که برای رژیم شاه هیچ تهدیدی دربر نداشت. امام میفرمود که انگلیسیها داشتند از یکی از محلههای بغداد رد میشدند که از مأذنهای صدای اذان برخاست. پرسیدند که آن بالا چه میگویند. گفتند اذان نماز میگویند. گفت این اذان برای ما خطری دربردارد؟ گفتند خیر. افسر انگلیسی گفت: حالا که خطری ندارد بگذارید هر چقدر میخواهند اذان بگوید. داستان موسسه در راه حق، انجمن حجتیه و دارالتبلیغی که آیتالله شریعتمداری درست کرد، مانند همان اذان گفتن است که ضرری برای سیاستهای رژیم شاه دربرنداشت.
موضع حضرتامام(ره) راجع به این جریانها مخصوصا موسسه در راه حق چه بود؟ شواهدی هست که امام در مورد اینها اظهارنظری سلبی یا ایجابی کرده باشند؟
آن چیزی که درباره دارالتبلیغ میدانم اینکه امام با آن مخالف بودند و مرحوم علامه طباطبایی در این زمینه بین امام و آقای شریعتمداری رایزنی میکرد. حتی امام درباره اثرات منفی احتمالی آن اعلام خطر کرده بودند. تا اینکه امام را تبعید کردند. امام تا روزی که بودند با اینگونه موسساتی که ذهن جامعه و بهخصوص جوانان را از امور سرنوشتساز منصرف و غافل میکرد مخالف بودند.
براین اساس نتیجه میگیریم که رژیم سه گونه سیاست و برخورد داشت: نخست، فرقهسازی یا تقویت فرقهها به منظور جذب جوانان و ایجاد اختلافات داخلی و <مذهب علیه مذهب> و <جنگهای حیدری- نعمتی> که آنان را سرگرم سازد و دیگر به فکر مسائل اساسی و سرنوشتساز کشور نباشند و ندانند و نفهمند که پشت پرده سیاست ظاهری چه میگذرد و رژیم در آشکار و پنهان چه میکند. یکی از شرایط ورود و فعالیت در این موسسهها و فرقهها عدم دخالت اعضا در سیاست بود. هم موسسه در راه حق و هم انجمن حجتیه و هم دارالتبلیغ. اگر کسی در این موسسات میخواست با شاه مبارزه کند و اعلامیهای پخش کند و در تظاهرات مردمیشرکت کند، اخراجش میکردند. و لذا آن سیاستی که بر این جریانها و فرقهها حاکم بود، سیاست دوری از فعالیت سیاسی و مبارزه و مبارزان بود. و لذا بعضی از کسانی که در آن موسسات کار میکردند، سعی داشتند مرز خود را با کسانی که مبارز بودند و از یاران امام محسوب میشدند، حفظ کنند و بعضی رسما مخالف بودند و حتی درگیریهایی با نیروهای مبارز داشتند. مثلا بنده در حوزه علمیه قم درس میخواندم، بعد از تبعید امام(ره)، برنامه دعای توسل در مسجد بالا سر با یکی دو نفر از فضلای جوان اجرا میکردیم و این، تنها امکانی بود که مبارزان میتوانستند شبها در قالب دعای توسل اعتراضشان را به رژیم شاه اعلام و یاد امام را زنده نموده و مردم را آگاه کنند. برخی از این آقایان گریزان از جهاد و مبارزه یا در برخی از این فرقهها و موسسات بودند میگفتند که ما اصلا نسبت به شماها مشکوک هستیم، شماها کمونیست هستید یا شماها وهابی هستید یا چی شده که فلان آقا مبارزه میکند و دستگیر نشده است. یعنی سمپاشی میکردند که بنده و امثال من از ترس اینکه متهم نشویم، فعالیت و مبارزه را کنار بگذاریم و به من میگفتند که تو با این استعداد خوبی که داری به جای این کارها، برو درس بخوان و خودت خمینی بشو، بالاخره آن حوادث تلخی که در لیلهالضرب اتفاق افتاد و مبارزان و یاران امام از سویی توسط همین فرقهها در مسجد اعظم قم مورد ضرب و شتم قرار میگرفتند و از سوی دیگر توسط ساواک دستگیر میشدند و...
نکته دیگری که در اینجا وجود دارد این است که این اختلاف مذهبی که توسط اینها دامن زده میشد، ناشی از طبیعت اختلافات مذهبی و اعتقادی بود، یا حسابشده و برنامهریزی شده بود و سیاست و اندیشهای پشت این جنگ مذهب علیه مذهب وجود داشت و این سرگرم کردن افراد مذهبی و مسلمان و متدین به همدیگر و عدهای با این عناوین در برابر جریانهای مخالف و منتقد رژیم مانند جریان شریعتی و حسینیه ارشاد، ناشی از یک پروژه بود؟
آنچه مسلم و تردیدناپذیر است، این است که ساواک از این اختلافات بیشترین بهره را میبرد و تفکرها و اقدامات این جریانات فرقهای با سیاستها و خطمشی رژیم و ساواک همسویی و تناسب داشت و برابر برخی اسناد اینها را در مقابله با مبارزان تشویق و تحریص میکردند. حضرت امام در پیام تاریخی سوم اسفند سال 67 (منشور روحانیت) میفرمایند: <گمان نکنید که تهمت وابستگی و افترای بیدینی را تنها اغیار به روحانیت زدهاند، هرگز، ضربات روحانیت ناآگاه و آگاه وابسته، به مراتب کاریتر از اغیار بوده و هست.> یعنی هرکسی بالاخره در دیدگاههایش، اجتهادش، استنباطش موافق دارد، مخالف دارد. فرض کنید آقای صالحی نجفآبادی کتاب شهید جاوید را نوشته بود. نقاط ضعفی هم در شهید جاوید وجود داشت. شهید جاوید اثری بود که علمایی همچون آیتالله منتظری و آیتالله مشکینی که تا آخر عمرش رئیس خبرگان بود، بر شهید جاوید مقدمه نوشته و آن را تایید کرده بودند اما میبینیم که فضا و جنجالی توسط انجمن حجتیه و به اصطلاح <ولایتیها> و همان کسانی که در ارتباط با اینها بودند علیه شهید جاوید به راه افتادند و یا در برابر شریعتی جبههگیری کردند، شریعتی کسی بود که طیف وسیعی از جوانان دانشجویان و دانشگاهیان را به طرف افکار و اندیشههای اسلامی و مبارزه جذب کرده بود و با منطقی قوی نسل جوان را از اردوگاه جریان چپ و کمونیست و سوسیالیست و حزب توده، به اردوگاه نهضت اسلامی سوق میداد. رژیم شاه از این فعالیتها نگران و عصبانی بود. بالاخره باید به گونهای فعالیت شریعتی را خنثی میکردند. اقدام مستقیم خودش نتیجهای دربرنداشت لذا همین جریانی که خطری برای رژیم نداشتند وارد کشمکش شدند، یعنی از آقای مصباحیزدی و انجمن حجتیه استفاده میشد. از وجود این فرقهها علیه شریعتی که در آن زمان، در سالهای 55 و 56، در نوک پیکان مقابله با اهداف رژیم شاه بود و در داخل بیشترین میزان نیروهایی که مبارز و همراه امام بودند، او جلوداری و پیشاهنگی میکرده است، با او مقابله میکردند. نمیخواهم بگویم شریعتی صددرصد افکارش درست بود. نه اشتباه زیاد داشته و آخر عمرش هم افرادی را انتخاب کرد که در مورد آثارش بررسی کنند و در خصوص آن نظر بدهند. اینقدر آدم منصفی بوده که بگوید اگر اشتباهی کردهام اینها نظر دهند، من میپذیرم. بههرحال مقابله و رویارویی با چنین فردی به وسیله چه کسی انجام میشد؟ رژیم که به وسیله عوامل شناخته شده و مارکدار خود عمل نمیکرد. کسانی وارد این معرکه شدند که با امام و مبارزه همراه نبودند. هیچیک از کسانی که همراه انقلاب بودند، این غوغاسالاری و جنجال و هیاهوسازیهایی را که آقای مصباح و انجمن حجتیه و موسسه در راه حق انجام میداد، انجام ندادهاند. لذا این آقایان انقلابی امروز <فرقه مصباحیه> و <انجمن حجتیه> بگویند از 15 خرداد و بعد از جریان کاپیتولاسیون تا پیروزی انقلاب کی و کجا حرکتی را در راستای اهداف و افکار این مردم و این نهضت و این انقلاب داشتهاند که حالا چنین دوآتیشه دلسوز انقلاب و امام و نظام شدهاند. در سالهای 56 و 57 کجا بودند؟ جریان توطئه گروهکها در کردستان، گنبد، تهران و. . . کجا بودند؟ در دوران جنگ تحمیلی کجا بودند؟ در دوران رهبری امام کجا بودند؟ قبل از پیروزی انقلاب چه سهمیدر نهضت و مبارزه و پیروزی انقلاب داشتهاند. غیر از این آقایان همه کسانی که در این نهضت بودهاند از شهید بهشتی تا آقای مطهری تا آقای خامنهای تا آقای هاشمی، علمای مبارز قم، اصفهان، تهران، مشهد و. . . آیا آقای مصباحیزدی همچون تمام علما و سیاسیون و. . . برای مشورت و یا. . . به پاریس آمد؟ چه کسی آقای مصباح را در تحصن علما و مبارزین در مسجد دانشگاه دیده و یا سخنی از او شنیده است. آقایان میگویند ما آن زمان بنیه علمی حوزه را بالا میبردیم، درس میدادیم، تحصیل میکردیم و...، امام معتقد بودند این آقایان به بهانه حفظ حوزه و با سکوتشان روی جنایات رژیم شاه و روی اسلامزدایی رژیم شاه صحه میگذارند. کار به جایی رسید که تاریخ اسلامی و هجری شمسی را حذف کردند و بهجای آن تاریخ شاهنشاهی گذاشتند. آن همه شرابفروشیها، آن همه کابارهها، آن همه لامذهبیها و فساد اخلاقی و اجتماعی و فرهنگسوزی دینی و فرهنگسازی غربی که صورت میگرفت و کار به جایی رسید که شاه علمای اسلام در حوزههای علمیه را به حیوانات نجاستخوار تشبیه کرد، چنین توهینی را به همه حوزویان کرده بود و تنها کسی که از کیان اسلام و حوزه دفاع میکرد، امام، علمای مبارز و همفکر ایشان بودند. امام میفرمودند حوزه برای حفظ اسلام هست. الان اسلام را اینها دارند نابود میکنند، اما شما چسبیدید به حوزه. باید اسلام را نگهدارید. اگر اسلام نباشد این حوزهها به چه دردی میخورد. این تفاوت فکر امام و فکر این جریانهای عافیتطلب و پرمدعا بود.
در این صورت بعد از انقلاب چه شد که آقای مصباح همراه شهید بهشتی یکباره به عنوان ایدئولوگ انقلاب و نظام در تلویزیون حاضر شد و به عنوان نماینده جریان حاکم و نظام با گروهها بحث و مناظره میکرد؟
در مقطعی قرار شد با این گروههای کمونیستی بحثهای ایدئولوژیکی و به اصطلاح مباحث کلامی، فلسفی و تاریخی کنند. این تصمیم درست و اصولی در جزئیات و این که چه کسانی بحث کنند، تصمیم مدیریتی در صداوسیما بود، نه تصمیم نظام و انقلاب. همه افراد حضور داشتند، بنیصدر، دکتر سروش، مرحوم شهید بهشتی و برخی از افراد دیگر از جملهآقای مصباح در مورد مباحث فلسفی و تاریخی و ایدئولوژیک درباره حزب کمونیست، اندیشههای مارکس و مارکسیسم، حزب توده با اینها بیایید بحث کنند. ربطی به انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی نداشت بلکه از برکات و نتایج انقلاب و نظام این بود که افراد تا جایی که قصد توطئه و فتنه ندارند، آزادانه بحث علمی دانشگاهی و حوزوی کنند. حضور در این مناظرات به معنای حضور در انقلاب و مبارزه و حمایت از انقلاب و جمهوری اسلامی نبود. وقتی هم پس از دوره چندماههای این مباحث فروکش کرد و تمام شد دیگر اثری از آقای مصباحیزدی هم وجود ندارد.
اما مهم این است که در کوران حوادث سخت و مهم پس از پیروزی انقلاب و تاسیس نظام در دوران حیات امام جریان فرقه مصباحیه غایب است. بعد از پیروزی انقلاب حوادث بسیار زیادی علیه نظام و انقلاب پیش آمد. داستانهای کردستان، گنبد، حوادث گروهکها در تهران، قم، شهرستانها و غیره مدام و بیوقفه وجود داشت.
به گزارش سرویس سیاسی سایت خبری ایران به نقل از روزنامه اعتماد ملی(www.IranNewsAgency.com)،در آغاز این مصاحبه، میخواستم بدانم علت طرح موضوع فرقه مصباحیه در این زمان و شرایط چه بود؟ و چه ضرورتی برای طرح آن وجود داشته است؟
در آستانه میلاد مبارک حضرت صدیقه طاهره(س) و فرزند گرانقدرش حضرت امام خمینی(ره) بار دیگر مجبور شدم به این موضوع حیاتی انقلاب و نظام اسلامی بپردازم.
علت اینکه در نوزدهمین سالگرد رحلت امام خمینی(ره) بر آن شدم تا درباره اندیشه امام و انقلاب و خطرهایی که متوجه نظام جمهوری اسلامی است، سخن بگویم، این بود که زمزمههایی دال بر وجود طرحی برای برچیدن بساط جماران از منابع موثق شنیدم. طبیعی است این طرح تنها با تحریف اندیشه و خشکاندن ریشهها و اصول و مبانی تفکر و ارزشهای انقلاب امکانپذیر است و کسانی که به دنبال چنین طرحی هستند، وجود یاران نزدیک و فرزندان و شاگردان امام را که عمری با ایشان حشر و نشر داشتهاند، مانع تحقق طرح خود میدانند و لذا همزمان با تحریف تفکر و اصول امام، طرح جمارانزدایی و حذف منظومه یاران مورد اعتماد امام و فرزندان وی در دستور کارشان قرار گرفته است. افشا شدن زودهنگام این طرح هم موجب شد تا هر روز با بمباران تبلیغاتی مسموم و فحش و ناسزا از سوی فرقه مصباحیه مواجه شوم. آنها در این مرحله میخواهند به یاران و همراهان امام بگویند همانطور که محتشمی را ساکت کردیم و در افکار عمومی با انواع هتاکی و تهمت و افترا و ارعاب و تهدید از صحنه خارج کردیم، سرنوشت هر کسی که بخواهد برابر ما بایستد، همین خواهد بود.
چرا که اگر غیر از این بود، سخنان بنده را با بحثهای مستند نقد میکردند ولی همانطور که مشاهده میشود هیچکسی از جریان فرقه مصباحیه پاسخی مستند به مسائل محتوایی که مطرح شد، نداده است. این قوم بدانند که بنده در راه پایداری اسلام ناب و نهضت اسلامی و اندیشه تابناک امام خمینی(ره) و مبارزه با ظلم و ستم و برپایی جمهوری اسلامی بیش از 40 سال است که چوبه دار خود را به دوش میکشم و در انتظار شهادت هستم. در اینجا ذکر این نکته را راهگشا میدانم که در نظام جمهوری اسلامی هرکسی آزاد است در چارچوب قانون اساسی عقاید و آرای خود را بیان کند. جناب آقای مصباح نیز از چنین حقی برخوردارند ولی حق ندارند اندیشه و نظر خود را به نام امام مطرح کنند. همچنین پیشنهاد میکنم جناب آقای مصباحیزدی لااقل این شجاعت را داشته باشند و موسسه امام خمینی(ره) را به موسسه مصباحیزدی تغییر نام بدهند و با تابلوی خود اینگونه مباحث را مطرح کنند. آیا موضوع فرقه مصباحیه که شما مطلع کردهاید، منشاء تاریخی دارد یا موضوع جدیدی است؟
بله، ریشههای آن به شروع و شکلگیری نهضت امام و رخدادهای پس از سال 42 بازمیگردد. بعد از تجربههای ناموفق رژیم شاه در انتقال مرجعیت شیعه پساز فوت آیتالله العظمی بروجردی از قم به نجف و نیز ایجاد تفرقه و چنددستگی میان مراجع و علمای قم در ماجرای انجمنهای ایالتی و ولایتی، رژیم لبه حملات خود را تیزتر و شدت برخوردها و سرکوبهای خود را تنبدتر کرد و کشتار طلاب در فیضیه مدرسه فیضیه و مردم در 15 خرداد نشان داد که هیچ ترحم و نرمشی در قلع و قمع مخالفان ندارد. از این پس که پای جان و مال و آبرو و. . . در مبارزه با رژیم شاه در میان آمد، برخیها از ادامه کار دستشستند و به بهانههای مختلف نه تنها مبارزه را ادامه ندادند بلکه به تدریج در برابر آن ایستادند. از این پس و پس از تبعید امام به نجف، دو، سه جریان عمده در حوزههای ایران شکل گرفت. برخی همراه و همفکر امام بودند و برخی مخالف امام و جریانی هم ساکت در برابر جنایات رژیم شاه بود. اعلامیههایی که در این زمان تا پیروزی انقلاب امضا شده گویای این واقعیت است چرا که به مرور زمان و بعد از حوادث سال 43، عدهای دیگر امضایی پای اعلامیهها ندارند. به خصوص موقعی که نهضت اوج گرفت و تبدیل به حرکتی انقلابی و عمومی در سراسر کشور شد و کشتارهای وسیعی که در سال 56 و 57 رژیم شاه در استانها و شهرهای مختلف مثل قم، یزد، تبریز، مشهد، تهران و جاهای دیگر به عملآورد، مدرسین حوزه علمیه قم به مناسبتهای مختلف در رابطه با هریک از این حوادث بیانیه صادر میکردند، اما برخی از آقایان از جمله جناب آقای مصباحیزدی نامشان نیست و به هیچوجه در پای اعلامیهای که اشارهای و انتقادی به رژیم شاه داشته، دیده نمیشود.
برخورد رژیم شاه با این موافقان و مخالفان اعلامیهها چه بود؟
رژیم شاه دو گونه برخورد میکرد؛ نخست مقابله با هرکسی که با امام همراهی میکرد و در نهضت همفکر امام بود. لذا شمار کثیری از علما، سیاسیون، دانشگاهیها و دانشجویان، مبلغان، بازاریها و. . . که در این مبارزه بودند، دستگیر میشدند و به زندان میافتادند و شکنجه میشدند. حتی کسانی که سخنرانی نمیکردند، اعلامیه هم امضا نمیکردند اما به نحوی در نهضت تاثیرگذار بودند، اینها هم دستگیر و به جاهای بد آب و هوا و دور از دسترس تبعید میشدند. از آیتالله منتظری و مقام معظم رهبری گرفته تا آقای هاشمیرفسنجانی، آقای کروبی، آقای انواری، حجتی کرمانی، شهید آیتالله سعیدی، شهید آیتالله غفاری و دیگران و دهها و صدها نفر مثل آیات بزرگوار صانعی، آقای ربانیاملشی، قدوسی و غیره. همه اینها کسانی هستند که مورد قهر و غضب شاه و رژیم بودند. در حیطه سیاسیون هم اسامی بسیار است. البته اینهایی را که من میگویم، کسانی هستند که در چارچوب و خط فکری امام عمل میکردند. والا مبارزان دیگری هم بودند که تفکر و اندیشه دیگری در ضدیت با شاه داشتند و مورد قهر و غضب رژیم بودند که حسابشان جدا است چون حوزه صحبت ما در رابطه با انقلاب اسلامی و امام و کسانی است که همفکر امام و همراه امام بودند. در میان این قافله، امثال آقای مصباحیزدی غایب بودند. ایشان هرگز طعم تلخ زندان و تبعید و آوارگی و شکنجه و گرسنگی و تشنگی در راه مبارزه با رژیم ضداسلامی و ضدانسانی شاه را نچشیده است. استدلالی هم که ایشان و همفکرانشان داشتهاند این است که برای حفظ حوزه و تقویت آن و تربیت طلاب و روشن ماندن چراغ دین باید سکوت کرد و به تحصیل و تعلیم و تربیت و درس و تدریس پرداخت یا استدلال دیگری که بعدا خواهم گفت.
نکته این است که همین شیوه استدلال هم درباره شهید مطهری و مفتح مطرح میشود و مقایسه میکنند میان آقای مصباح و مفتح و مطهری و میگویند آنها هم با همین احساس وظیفه کار فرهنگی و علمی و تدریس میکردند.
فرق آقای مصباح با شهید مطهری و شهید مفتح و امثالهم در این است که در سالهای 56 و 57 که اوج حرکت مردمی و انقلاب بود، آنها همراه انقلاب بودند و در رابطه با نهضت امام و همراهی با امام حضور فعال داشتند. شهید مفتح آن همایش بزرگ انقلابی و نماز عید فطر مشهور را در قیطریه که تاثیر مهمی در جامعه ما داشت، برگزار کرد. شهید مطهری کسی بود که محور نهضت و انقلاب در داخل ایران و عضو شورای انقلاب بود. شهید مطهری وقتی به پاریس آمد و در نوفللوشاتو خدمت امام رسید، سنگبنای شورای انقلاب را با مشورت امام گذاشت و تمام کسانی که عضو شورای انقلاب قبل از پیروزی انقلاب شدند کسانی بودند که شهید مطهری آنها را به امام معرفی و تایید میکرد. بر این اساس شهید مطهری و مفتح و امثالهم کسانی بودند که در آن دو سالی که فعالیتشان جنبه علنی به خود گرفت، همراهی جدی با امام داشتند.
قبل هم ارتباطات مستمری با امام داشتند؟
بله، قبل از انقلاب ارتباطی مستقیم داشتند و شهید مطهری به نجف اشرف میآمد و همواره از طرق مختلف طرف مشورت با امام بود و اجرای تفکر و اندیشه امام را در داخل ایران پیگیری میکرد. بحث ایشان قابل قیاس با هیچکس بهویژه آقای مصباح نیست. لازم است در اینجا نکتهای را اشاره کنم؛ در جلسهای با آقای کروبی، ایشان نقل میکرد که سال 1352 در دیداری که دو نفر از بزرگان امروز نظام جمهوری اسلامی و مبارزان زمان شاه در قم و در منزل آقای مصباحیزدی با ایشان داشتند و ایشان را به همراهی با انقلاب دعوت کردند، آقای مصباح در مقام مخالفت با نهضت و مبارزه در زمان غیبت امام زمان(عج) به پارهای از روایات استدلال میکرد که هر قیامی از سوی مسلمانان قبل از ظهور امام زمان(عج) باطل و محکوم به شکست است. این تفکر همان تفکر انجمن حجتیه است که مبارزه را تحریم کرده بود و استدلالشان این بود که قبل از ظهور هر علم و پرچمیکه برداشته شود، این علم باطل است و معتقد بودند باید فساد همه جا را بگیرد تا امام زمان(ع) ظهور کند. در اینجا مناسب میدانم یک سوال درباره جشنهای شعبانیه سال 1357 از جناب آقای مصباحیزدی بپرسم. در شرایطی که امام فرمودند:. . . ما که هنوز شاهد صدمات جانکاه شاه به اسلام بزرگ و کشور اسلامی هستیم، جشنی نداریم. . . الخ سربسته سوال میکنم جنابعالی در قم برای تحقق آن آیا کاری کردید؟!!!
ارتباط تشکیلاتی و سازمانی هم بین انجمن باآقای مصباح و موسسه در راه حق که ایشان عضوش بود، وجود داشتهاست؟
یک بخش برخورد رژیم شاه دستگیری و زندان و تبعید و اعدام و تهدید و ارعاب و خشونت بود. بخش دومی که صورت میگرفت از موضع تطمیع بود. رژیم شاه چون جوانها فوجفوج به اندیشه و تفکر امام و مبارزه با رژیم روی میآوردند، برای اینکه اینها را به روشهایی سرگرم و مشغول سازد تا آنان به مسائل اساسی و سرنوشتساز کشور و خودشان نپردازند و درک و فهم نکنند که چه رخدادهایی در کشور میگذرد، فرقههایی را بهوجود آورد یا فرقههایی را تقویت میکرد. از جمله این فرقهها، فرقه بهائیت بود که در مقابلش هم فرقه انجمن حجتیه صفبندی کرده بود. هر دوی اینها در ارتباط و مورد حمایت ساواک و رژیم بودند. برنامه و سیاست رژیم شاه این بود که این دو جریان هریک بخشی از جامعه بهخصوص نسل جوان را جذب و در برابر هم جبههبندی و مشغول کردند، تا در چالش و نزاع درونی، مسائل اصلی فراموش شود. در این زمینه انجمن جلسات آموزشی فعال و منظمی داشت و نیروهای فعال و باهوش و استعداد مسلمان کشور را شناسایی و در این راه تربیت میکرد و بهکار میگرفت. به طوری که مرحوم آقای حلبی بعد از پیروزی انقلاب به امام پیغام داده بود که من 16 هزار مهندس و دکتر، آدمهای با علم، باسواد و باتجربه دارم که اگر اداره کشور به آنها سپرده شود، میتوانند مملکت را اداره کنند. امام فرموده بود ما نیازی به این دکتر و مهندسهای شما نداریم. همین جوانهایی که انقلاب کردند، به خوبی میتوانند مملکت را اداره کنند. این اندیشه و تفکر امام بود که جوانهایی که انگیزه و تعصب اسلامی دارند و در نهضت و مبارزه بودند، خودشان باید کشور را اداره کنند.
افرادی هم بودند که نه جذب منحرفین بهائی میشدند و نه میتوانستند با انجمن حجتیه که علنا با نهضت و امام مخالفت داشت، همکاری کنند. این افراد موسساتی مانند <موسسه در راه حق> راه انداخته و خود و بخشی از نیروهای موثر جامعه را سرگرم کرده بودند. از سال 42، 43 یادم میآید که نشریه <در راه حق> هفتهای یا هر دو هفته یک بار منتشر و در کشور توزیع میشد. به خصوص برای مشترکان مکتب اسلام که خود این جریان هم ماجراها دارد. در این نشریات چه بحثهایی، وجود داشت؟ درباره موضوعاتی بود مانند تثلیث، مسیحیت، بودا، توحید، معاد، امامت و. . . مباحثی مختصر و با زبانی ساده در زمینه مقایسه ادیان و مکاتب به شیوههای جدلی و نقضی و رد کردن که برای رژیم شاه هیچ تهدیدی دربر نداشت. امام میفرمود که انگلیسیها داشتند از یکی از محلههای بغداد رد میشدند که از مأذنهای صدای اذان برخاست. پرسیدند که آن بالا چه میگویند. گفتند اذان نماز میگویند. گفت این اذان برای ما خطری دربردارد؟ گفتند خیر. افسر انگلیسی گفت: حالا که خطری ندارد بگذارید هر چقدر میخواهند اذان بگوید. داستان موسسه در راه حق، انجمن حجتیه و دارالتبلیغی که آیتالله شریعتمداری درست کرد، مانند همان اذان گفتن است که ضرری برای سیاستهای رژیم شاه دربرنداشت.
موضع حضرتامام(ره) راجع به این جریانها مخصوصا موسسه در راه حق چه بود؟ شواهدی هست که امام در مورد اینها اظهارنظری سلبی یا ایجابی کرده باشند؟
آن چیزی که درباره دارالتبلیغ میدانم اینکه امام با آن مخالف بودند و مرحوم علامه طباطبایی در این زمینه بین امام و آقای شریعتمداری رایزنی میکرد. حتی امام درباره اثرات منفی احتمالی آن اعلام خطر کرده بودند. تا اینکه امام را تبعید کردند. امام تا روزی که بودند با اینگونه موسساتی که ذهن جامعه و بهخصوص جوانان را از امور سرنوشتساز منصرف و غافل میکرد مخالف بودند.
براین اساس نتیجه میگیریم که رژیم سه گونه سیاست و برخورد داشت: نخست، فرقهسازی یا تقویت فرقهها به منظور جذب جوانان و ایجاد اختلافات داخلی و <مذهب علیه مذهب> و <جنگهای حیدری- نعمتی> که آنان را سرگرم سازد و دیگر به فکر مسائل اساسی و سرنوشتساز کشور نباشند و ندانند و نفهمند که پشت پرده سیاست ظاهری چه میگذرد و رژیم در آشکار و پنهان چه میکند. یکی از شرایط ورود و فعالیت در این موسسهها و فرقهها عدم دخالت اعضا در سیاست بود. هم موسسه در راه حق و هم انجمن حجتیه و هم دارالتبلیغ. اگر کسی در این موسسات میخواست با شاه مبارزه کند و اعلامیهای پخش کند و در تظاهرات مردمیشرکت کند، اخراجش میکردند. و لذا آن سیاستی که بر این جریانها و فرقهها حاکم بود، سیاست دوری از فعالیت سیاسی و مبارزه و مبارزان بود. و لذا بعضی از کسانی که در آن موسسات کار میکردند، سعی داشتند مرز خود را با کسانی که مبارز بودند و از یاران امام محسوب میشدند، حفظ کنند و بعضی رسما مخالف بودند و حتی درگیریهایی با نیروهای مبارز داشتند. مثلا بنده در حوزه علمیه قم درس میخواندم، بعد از تبعید امام(ره)، برنامه دعای توسل در مسجد بالا سر با یکی دو نفر از فضلای جوان اجرا میکردیم و این، تنها امکانی بود که مبارزان میتوانستند شبها در قالب دعای توسل اعتراضشان را به رژیم شاه اعلام و یاد امام را زنده نموده و مردم را آگاه کنند. برخی از این آقایان گریزان از جهاد و مبارزه یا در برخی از این فرقهها و موسسات بودند میگفتند که ما اصلا نسبت به شماها مشکوک هستیم، شماها کمونیست هستید یا شماها وهابی هستید یا چی شده که فلان آقا مبارزه میکند و دستگیر نشده است. یعنی سمپاشی میکردند که بنده و امثال من از ترس اینکه متهم نشویم، فعالیت و مبارزه را کنار بگذاریم و به من میگفتند که تو با این استعداد خوبی که داری به جای این کارها، برو درس بخوان و خودت خمینی بشو، بالاخره آن حوادث تلخی که در لیلهالضرب اتفاق افتاد و مبارزان و یاران امام از سویی توسط همین فرقهها در مسجد اعظم قم مورد ضرب و شتم قرار میگرفتند و از سوی دیگر توسط ساواک دستگیر میشدند و...
نکته دیگری که در اینجا وجود دارد این است که این اختلاف مذهبی که توسط اینها دامن زده میشد، ناشی از طبیعت اختلافات مذهبی و اعتقادی بود، یا حسابشده و برنامهریزی شده بود و سیاست و اندیشهای پشت این جنگ مذهب علیه مذهب وجود داشت و این سرگرم کردن افراد مذهبی و مسلمان و متدین به همدیگر و عدهای با این عناوین در برابر جریانهای مخالف و منتقد رژیم مانند جریان شریعتی و حسینیه ارشاد، ناشی از یک پروژه بود؟
آنچه مسلم و تردیدناپذیر است، این است که ساواک از این اختلافات بیشترین بهره را میبرد و تفکرها و اقدامات این جریانات فرقهای با سیاستها و خطمشی رژیم و ساواک همسویی و تناسب داشت و برابر برخی اسناد اینها را در مقابله با مبارزان تشویق و تحریص میکردند. حضرت امام در پیام تاریخی سوم اسفند سال 67 (منشور روحانیت) میفرمایند: <گمان نکنید که تهمت وابستگی و افترای بیدینی را تنها اغیار به روحانیت زدهاند، هرگز، ضربات روحانیت ناآگاه و آگاه وابسته، به مراتب کاریتر از اغیار بوده و هست.> یعنی هرکسی بالاخره در دیدگاههایش، اجتهادش، استنباطش موافق دارد، مخالف دارد. فرض کنید آقای صالحی نجفآبادی کتاب شهید جاوید را نوشته بود. نقاط ضعفی هم در شهید جاوید وجود داشت. شهید جاوید اثری بود که علمایی همچون آیتالله منتظری و آیتالله مشکینی که تا آخر عمرش رئیس خبرگان بود، بر شهید جاوید مقدمه نوشته و آن را تایید کرده بودند اما میبینیم که فضا و جنجالی توسط انجمن حجتیه و به اصطلاح <ولایتیها> و همان کسانی که در ارتباط با اینها بودند علیه شهید جاوید به راه افتادند و یا در برابر شریعتی جبههگیری کردند، شریعتی کسی بود که طیف وسیعی از جوانان دانشجویان و دانشگاهیان را به طرف افکار و اندیشههای اسلامی و مبارزه جذب کرده بود و با منطقی قوی نسل جوان را از اردوگاه جریان چپ و کمونیست و سوسیالیست و حزب توده، به اردوگاه نهضت اسلامی سوق میداد. رژیم شاه از این فعالیتها نگران و عصبانی بود. بالاخره باید به گونهای فعالیت شریعتی را خنثی میکردند. اقدام مستقیم خودش نتیجهای دربرنداشت لذا همین جریانی که خطری برای رژیم نداشتند وارد کشمکش شدند، یعنی از آقای مصباحیزدی و انجمن حجتیه استفاده میشد. از وجود این فرقهها علیه شریعتی که در آن زمان، در سالهای 55 و 56، در نوک پیکان مقابله با اهداف رژیم شاه بود و در داخل بیشترین میزان نیروهایی که مبارز و همراه امام بودند، او جلوداری و پیشاهنگی میکرده است، با او مقابله میکردند. نمیخواهم بگویم شریعتی صددرصد افکارش درست بود. نه اشتباه زیاد داشته و آخر عمرش هم افرادی را انتخاب کرد که در مورد آثارش بررسی کنند و در خصوص آن نظر بدهند. اینقدر آدم منصفی بوده که بگوید اگر اشتباهی کردهام اینها نظر دهند، من میپذیرم. بههرحال مقابله و رویارویی با چنین فردی به وسیله چه کسی انجام میشد؟ رژیم که به وسیله عوامل شناخته شده و مارکدار خود عمل نمیکرد. کسانی وارد این معرکه شدند که با امام و مبارزه همراه نبودند. هیچیک از کسانی که همراه انقلاب بودند، این غوغاسالاری و جنجال و هیاهوسازیهایی را که آقای مصباح و انجمن حجتیه و موسسه در راه حق انجام میداد، انجام ندادهاند. لذا این آقایان انقلابی امروز <فرقه مصباحیه> و <انجمن حجتیه> بگویند از 15 خرداد و بعد از جریان کاپیتولاسیون تا پیروزی انقلاب کی و کجا حرکتی را در راستای اهداف و افکار این مردم و این نهضت و این انقلاب داشتهاند که حالا چنین دوآتیشه دلسوز انقلاب و امام و نظام شدهاند. در سالهای 56 و 57 کجا بودند؟ جریان توطئه گروهکها در کردستان، گنبد، تهران و. . . کجا بودند؟ در دوران جنگ تحمیلی کجا بودند؟ در دوران رهبری امام کجا بودند؟ قبل از پیروزی انقلاب چه سهمیدر نهضت و مبارزه و پیروزی انقلاب داشتهاند. غیر از این آقایان همه کسانی که در این نهضت بودهاند از شهید بهشتی تا آقای مطهری تا آقای خامنهای تا آقای هاشمی، علمای مبارز قم، اصفهان، تهران، مشهد و. . . آیا آقای مصباحیزدی همچون تمام علما و سیاسیون و. . . برای مشورت و یا. . . به پاریس آمد؟ چه کسی آقای مصباح را در تحصن علما و مبارزین در مسجد دانشگاه دیده و یا سخنی از او شنیده است. آقایان میگویند ما آن زمان بنیه علمی حوزه را بالا میبردیم، درس میدادیم، تحصیل میکردیم و...، امام معتقد بودند این آقایان به بهانه حفظ حوزه و با سکوتشان روی جنایات رژیم شاه و روی اسلامزدایی رژیم شاه صحه میگذارند. کار به جایی رسید که تاریخ اسلامی و هجری شمسی را حذف کردند و بهجای آن تاریخ شاهنشاهی گذاشتند. آن همه شرابفروشیها، آن همه کابارهها، آن همه لامذهبیها و فساد اخلاقی و اجتماعی و فرهنگسوزی دینی و فرهنگسازی غربی که صورت میگرفت و کار به جایی رسید که شاه علمای اسلام در حوزههای علمیه را به حیوانات نجاستخوار تشبیه کرد، چنین توهینی را به همه حوزویان کرده بود و تنها کسی که از کیان اسلام و حوزه دفاع میکرد، امام، علمای مبارز و همفکر ایشان بودند. امام میفرمودند حوزه برای حفظ اسلام هست. الان اسلام را اینها دارند نابود میکنند، اما شما چسبیدید به حوزه. باید اسلام را نگهدارید. اگر اسلام نباشد این حوزهها به چه دردی میخورد. این تفاوت فکر امام و فکر این جریانهای عافیتطلب و پرمدعا بود.
در این صورت بعد از انقلاب چه شد که آقای مصباح همراه شهید بهشتی یکباره به عنوان ایدئولوگ انقلاب و نظام در تلویزیون حاضر شد و به عنوان نماینده جریان حاکم و نظام با گروهها بحث و مناظره میکرد؟
در مقطعی قرار شد با این گروههای کمونیستی بحثهای ایدئولوژیکی و به اصطلاح مباحث کلامی، فلسفی و تاریخی کنند. این تصمیم درست و اصولی در جزئیات و این که چه کسانی بحث کنند، تصمیم مدیریتی در صداوسیما بود، نه تصمیم نظام و انقلاب. همه افراد حضور داشتند، بنیصدر، دکتر سروش، مرحوم شهید بهشتی و برخی از افراد دیگر از جملهآقای مصباح در مورد مباحث فلسفی و تاریخی و ایدئولوژیک درباره حزب کمونیست، اندیشههای مارکس و مارکسیسم، حزب توده با اینها بیایید بحث کنند. ربطی به انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی نداشت بلکه از برکات و نتایج انقلاب و نظام این بود که افراد تا جایی که قصد توطئه و فتنه ندارند، آزادانه بحث علمی دانشگاهی و حوزوی کنند. حضور در این مناظرات به معنای حضور در انقلاب و مبارزه و حمایت از انقلاب و جمهوری اسلامی نبود. وقتی هم پس از دوره چندماههای این مباحث فروکش کرد و تمام شد دیگر اثری از آقای مصباحیزدی هم وجود ندارد.
اما مهم این است که در کوران حوادث سخت و مهم پس از پیروزی انقلاب و تاسیس نظام در دوران حیات امام جریان فرقه مصباحیه غایب است. بعد از پیروزی انقلاب حوادث بسیار زیادی علیه نظام و انقلاب پیش آمد. داستانهای کردستان، گنبد، حوادث گروهکها در تهران، قم، شهرستانها و غیره مدام و بیوقفه وجود داشت.
در این مقطع هم روحانیون و سیاستمداران، شخصیتهای این کشور 3 دسته شدند. کسانی که طرفدار اندیشه و تفکر امام و انقلاب و نظام جمهوری اسلامی بودند. اینها سفت و محکم در برابر تمام این توطئهها و حوادث ایستادند و با چنگ و دندان انقلاب و نظام را حفظ کردند. یک دسته هم کسانی بودند که همراه با ضدانقلاب چه در کودتای نوژه، کودتای قطبزاده، داستانهای گروهکها و غیره با آنها همراهی میکردند که عدهای از آنان فرار کردند، بعضی هم دستگیر شدند و عدهای هم از آخوندها بودند که باز خنثی مثل قبل از پیروزی انقلاب و سکوت اختیار کرده بودند.
جریان آقای مصباح و همفکرانشان در این فضا بودند؛ فضای سکوت، فضای خنثی. امام به هر آنکسی که ذرهای آمادگی داشت به این نظام و انقلاب کمک کند، روی میآورد و به او مسوولیتی را میسپرد. حتی کار به جایی رسید که در پیام منشور روحانیت میفرمایند: <نکته آخری که توجه به آن لازم است این است که روحانیون، علما و طلاب باید کارهای قضایی و اجرایی را برای خود یک امر مقدس و یک ارزش الهی بدانند و برای خود شخصیت و امتیازی قائل بشوند که در حوزه ننشستهاند بلکه برای اجرای حکم خدا راحتی حوزه را رها کرده و مشغول به کارهای حکومت اسلامی شدهاند.
اگر طلبهای منصب امامت جمعه و ارشاد مردم یا قضاوت در امور مسلمین را خالی ببیند و قدرت اداره هم در او باشد و فقط به بهانه درس و بحث، مسوولیت نپذیرد و یا دلش را فقط به هوای اجتهاد و درس خوش کند، در پیشگاه خداوند بزرگ یقینا مواخذه میشود. باید بیایند برای حفظ این انقلاب و حفظ این نظام کمک کنند. <یادم نمیرود که آقای شیخعلی تهرانی از طرف امام قاضی مشهد شده بود، یکی دوبار آمد استعفا بدهد. امام با اصرار مانع استعفای حتی شیخعلی تهرانی شد. تعبیر امام این بود که من غیر از شماها کسی را ندارم.
اگر آقای مصباحیزدی کمی دلش به حال این انقلاب میسوخت، این صدای <هل من ناصر ینصرنی> امام را میشنید و کاری را و باری را از روی دوش انقلاب و امام برمیداشت، کجا بود آقای مصباح. در جنگ 8 ساله رژیم بعثی عراق علیه این نظام مقدس هرکسی را که تصور کنید در کنار رزمندگان بود و برای تقویت روحیه آنها به جبهه میرفت. عالم 80 ساله، مرحوم آشیخ ابوالحسن شیرازی امام جمعه مشهد لباس نظامی میپوشید و میرفت جبهه. شهدای محراب آیات اشرفی اصفهانی، صدوقی، مدنی و حتی آقای مشکینی از قم بلند میشد و به جبهه میرفت. آقای آشیخ جواد تهرانی، آن عارف وارسته و فیلسوف، یکی از اولیای خدا در مشهد بود. لباس بسیجی میپوشید و میرفت جبهه.
آقای مصباح و جریان فرقه مصباحیه در دوران جنگ کجا بودند که بسیجیهای را یاری کنند و لااقل به آنها روحیه بدهند. روزنامه کیهان در مورخ22/3/87 در یادداشتی از آقای مصباح نقل کرده که یک بار از حضرت امام پرسیدند که آیا لازم است در جبهه شرکت کنم؟! امام در پاسخ فرمودند: <هرموقع بر من واجب شد، بر شما هم واجب میشود. > اولا این مطلب جناب آقای مصباحیزدی به اصطلاح <عذر بدتر از گناه> است و ثانیا در خصوص سوالاتی از این دست که مربوط به مبارزه و نهضت و شرکت در جبهه است و پای جان افراد در میان است امام هیچگاه نظر صریح نمیدادند و برای امام این نوع سوالها شبههانگیز بوده است و ایشان به این سوالها پاسخ روشن نمیدادند، چرا که اگر کسی اهل مبارزه و دفاع از کیان اسلام و کشور باشد، نیازی به سوال ندارد و در ثانی حضرت امام رفتن به جبهه را رسما برای هیچکس واجب نکرده بودند.
آن قضیه نمایندگی یکی از منسوبان نزدیک آقای مصباح به عنوان نماینده امام در سپاه و مخالفت امام به دلیل ترویج افکار مصباح در سپاه چه بود؟ آیا این موضوع صحت دارد؟
من هم این خبر را از مرحوم آقای توسلی شنیدهام اما خودم در آن زمان در ایران نبودم.
نکته دیگر اینکه، دشمنان و مخالفان کینهتوز حضرت امام و انقلاب اسلامی، با دین اسلامی که موجب جلب و جذب جوانان و اقشار اجتماعی به اسلام نشود، بلکه آنان را نسبت به دین و تفکر دینی و اسلامی بدبین و بدگمان کند، مخالفتی ندارد. آمریکا و صهیونیسم از اسلامی هراس دارند که استقلال و هویت اسلامی را تضمین میکند. آنها از آن اسلام سیدحسن نصرالله بیم دارند که هویت اسلامی جوانان را در دفاع از موجودیت ملی و استقلال لبنان تعریف و تفسیر میکند و به این جوانان کرامت توام با آزادی و استقلال میدهد و به ایستادگی در برابر دشمن ملی و سیاسی تشویق و تحریص میکند. اسلامی که آزادی مردم را به آنان باز میگرداند و لذا با تمام توان نظامی، سیاسی و تبلیغاتی برای نابودی آن تلاش میکنند، این اسلام آمریکا را نگران و منابع آن را تهدید میکند.
اسلام <فرقه مصباحیه> هیچ تهدیدی برای آمریکا و اسرائیل نیست. به همین دلیل اعضا و چهرههای این فرقه برای ترویج اسلام با قرائت این فرقه سالی چند بار به آمریکا، اروپا و. . . میروند اما کسی اصلا کاری با آنان ندارند. و یا تعدادی از طلاب خود را برای تحصیل به آمریکا میفرستند و گفته میشود برخی گرینکارت هم گرفتهاند و به عنوان یک شخصیت برجسته روحانی این فرقه به ایران برگشتهاند. نه در لیست سیاه آمریکا نامشان هست و نه هیچگاه شنیدهاید که مشکلی در این زمینهها داشته باشند. اما امام که تفکرش اسلام ناب است، از سرمنشاء وحی پیامبر اکرم(ص)؛ <اشداء علی الکفار و رحماء بینهم> الهام گرفته است. برخلاف فرقه مصباحیه که اشداء بینهم است.
آن قضیه نمایندگی یکی از منسوبان نزدیک آقای مصباح به عنوان نماینده امام در سپاه و مخالفت امام به دلیل ترویج افکار مصباح در سپاه چه بود؟ آیا این موضوع صحت دارد؟
من هم این خبر را از مرحوم آقای توسلی شنیدهام اما خودم در آن زمان در ایران نبودم.
نکته دیگر اینکه، دشمنان و مخالفان کینهتوز حضرت امام و انقلاب اسلامی، با دین اسلامی که موجب جلب و جذب جوانان و اقشار اجتماعی به اسلام نشود، بلکه آنان را نسبت به دین و تفکر دینی و اسلامی بدبین و بدگمان کند، مخالفتی ندارد. آمریکا و صهیونیسم از اسلامی هراس دارند که استقلال و هویت اسلامی را تضمین میکند. آنها از آن اسلام سیدحسن نصرالله بیم دارند که هویت اسلامی جوانان را در دفاع از موجودیت ملی و استقلال لبنان تعریف و تفسیر میکند و به این جوانان کرامت توام با آزادی و استقلال میدهد و به ایستادگی در برابر دشمن ملی و سیاسی تشویق و تحریص میکند. اسلامی که آزادی مردم را به آنان باز میگرداند و لذا با تمام توان نظامی، سیاسی و تبلیغاتی برای نابودی آن تلاش میکنند، این اسلام آمریکا را نگران و منابع آن را تهدید میکند.
اسلام <فرقه مصباحیه> هیچ تهدیدی برای آمریکا و اسرائیل نیست. به همین دلیل اعضا و چهرههای این فرقه برای ترویج اسلام با قرائت این فرقه سالی چند بار به آمریکا، اروپا و. . . میروند اما کسی اصلا کاری با آنان ندارند. و یا تعدادی از طلاب خود را برای تحصیل به آمریکا میفرستند و گفته میشود برخی گرینکارت هم گرفتهاند و به عنوان یک شخصیت برجسته روحانی این فرقه به ایران برگشتهاند. نه در لیست سیاه آمریکا نامشان هست و نه هیچگاه شنیدهاید که مشکلی در این زمینهها داشته باشند. اما امام که تفکرش اسلام ناب است، از سرمنشاء وحی پیامبر اکرم(ص)؛ <اشداء علی الکفار و رحماء بینهم> الهام گرفته است. برخلاف فرقه مصباحیه که اشداء بینهم است.
فرقه مصباحیه سختگیر و غضبکننده به جوانان، زنان، دانشجویان و روزنامهنگاران و سیاستمداران داخلی و درون بیت نظام اسلامی است. در سیره امام در طول تاریخ حیات ایشان یکجا نداریم که امام جوانهای ایرانی را بیدین معرفی کرده باشد. دانشجویان را لاابالی و اباحیگر و سکولار و لائیک معرفی کرده باشد. سرتاسر سخنرانی امام که من جمعآوری کردهام و فیشهای آن موجود است، در آن امام میگویند این جوانها و ملت ما بهترین ملتها و امتها در طول تاریخ هستند، ممکن است در صدر اسلام تعدادی مانند اینها وجود داشته باشد، اما اینگونه جوانهایی که ما داریم، مانند و نظیر ندارند و بهترین جوانان و امت هستند. امام آنها را به اباحیگری و لائیک و سکولار متهم نمیکردند.
فرقهمصباحیه میگوید کسانی که شعار آزادی میدهند، شبها فیلمهای آنچنانی میبینند و بعد فردا صبح شعار آزادی میدهند. اگر هم مشکلاتی در دانشگاهها هست، باید ریشهیابی شود و حل بشود نه اینکه همه را متهم به فساد و بیدینی و بیاخلاقی کرد. آمریکا و دشمنان واقعی اسلام از حاکمیت این نوع نگرش چه هراس و بیمی میتوانند داشته باشند؟ هر آنچه آمریکا میکوشد تصویر اسلام را نزد جوانان و زنان و دانشجویان خشن، کریه و زشت نشان دهد، این فرقه به خوبی انجام میدهند، نه با پول و بودجه آمریکا بلکه با بودجه و امکانات این کشور.
آقای محتشمی! سوال مهمی که در اینجا پیش میآید این است که چرا شما این جریان و این نیروها و تشکیلات را فرقه مینامید؟ بههرحال هر دستهای ممکن است برای خودشان اعتقاداتی و باورهایی داشته باشند، به چه دلیلی به عنوان فرقه از آنها یاد میکنید؟
از صدر اسلام تاکنون، گروه و دستهای از امت اسلام با برداشتها و فهم جاهلانه و متحجرانه از اسلام خود را در هالهای از تقدس خاص، دروغین و کاذب تصور میکردند یا میکوشیدند که دیگران چنین تصور کنند و بر این اساس مدعی میشدند هر آنچه آنها میگویند و نظر میدهند عین اسلام است و فقط برداشت آنها از اسلام درست و مشروع است و دیگران غاصب و کافر و منافق و مرتد و بیدین هستند. از صدر اسلام و بعد از رحلت پیامبر اکرم(ص) فرقههایی با این مبنا و اساس شکلگرفتند که ویژگی مشترک آنها بیریشه بودن آنها در اسلام است. آنان نظرات خودشان را عین دین و عین حق و اسلام میدانستند و بقیه امت و مردم را غاصب، کافر و مرتد میدانستند. از جمله اینها، فرقه خوارج است که در زمان امام علی(ع) تاسیس شد.
آقای محتشمی! سوال مهمی که در اینجا پیش میآید این است که چرا شما این جریان و این نیروها و تشکیلات را فرقه مینامید؟ بههرحال هر دستهای ممکن است برای خودشان اعتقاداتی و باورهایی داشته باشند، به چه دلیلی به عنوان فرقه از آنها یاد میکنید؟
از صدر اسلام تاکنون، گروه و دستهای از امت اسلام با برداشتها و فهم جاهلانه و متحجرانه از اسلام خود را در هالهای از تقدس خاص، دروغین و کاذب تصور میکردند یا میکوشیدند که دیگران چنین تصور کنند و بر این اساس مدعی میشدند هر آنچه آنها میگویند و نظر میدهند عین اسلام است و فقط برداشت آنها از اسلام درست و مشروع است و دیگران غاصب و کافر و منافق و مرتد و بیدین هستند. از صدر اسلام و بعد از رحلت پیامبر اکرم(ص) فرقههایی با این مبنا و اساس شکلگرفتند که ویژگی مشترک آنها بیریشه بودن آنها در اسلام است. آنان نظرات خودشان را عین دین و عین حق و اسلام میدانستند و بقیه امت و مردم را غاصب، کافر و مرتد میدانستند. از جمله اینها، فرقه خوارج است که در زمان امام علی(ع) تاسیس شد.
اینها بسیار خشک سر، فرصتطلب و نسبت به مسلمانان بسیار خشن بودند و در جامعه پمپاژ خشونت میکردند و بعد هم دست به اسلحه میبردند و افراد بیگناه را تحت عناوین مختلف ترور میکردند و میکشتند. هم ترور شخصیتی و هم ترور شخصی میکردند. اما ویژگی منحصر به فرد حکومت علی(ع) و شخصیت اسلامی آن حضرت در این بود، با اینکه این نوع مخالفان علی(ع) را قبول نداشتند و حکم قتل آن حضرت را صادر کرده بودند تا زمانی که اینها دست به اسلحه نبردند، مثل بقیه مسلمانها میتوانستند در جامعه اسلامی حضور داشته باشند و از تمام حقوق و مزایا برخوردار باشند.
و عقایدشان را مطرح کنند.
بله و عقایدشان را مطرح میکردند و در مسجد کوفه علیه حضرت علی(ع) حرف میزدند و بر ضد حکومت علی(ع) سخن میگفتند و حتی گاهی با هیاهو مانع از سخنرانی و خطبه خواندن امیرالمومنین(ع) میشدند و بارها کلام حاکم مسلمانان را قطع میکردند. بعد از جنگ نهروان که عدهای از اینها زنده مانده بودند حضرت باز هم کاری با آنها نداشتند و توصیه میکردند که به اینها کاری نداشته باشید، اینها برداشت اشتباه از اسلام دارند. این سیره امام علی(ع) بود، و آن هم برخورد فرقه خوارج بود و آخرش هم حضرت امیر(ع) به دست همینها به شهادت رسید. فرقه دیگر <مرجئه> بود که زمینهساز جنایات امویان شدند و فرقه بنیامیه هم کسانی بودند که به آنها مسلمانان <بعدالفتح> میگفتند، یعنی وقتی که مسلمانها، مکه را فتح کردند، اینها از روی اجبار شهادتین گفتند. اما از همان ابتدا روش خاصی داشتند. وقتی که حکومت را در دست گرفتند، معاویه دستش به خون دهها و صدها نفر از مسلمانهای اسلام ناب محمدی آغشته و آلوده شد. صحابه بزرگ پیامبر اکرم(ص) را به شهادت رساند اینها را خارج از دین اعلام کردند و محکوم به اعدام میدانستند. بعد از او هم یزید است.
و عقایدشان را مطرح کنند.
بله و عقایدشان را مطرح میکردند و در مسجد کوفه علیه حضرت علی(ع) حرف میزدند و بر ضد حکومت علی(ع) سخن میگفتند و حتی گاهی با هیاهو مانع از سخنرانی و خطبه خواندن امیرالمومنین(ع) میشدند و بارها کلام حاکم مسلمانان را قطع میکردند. بعد از جنگ نهروان که عدهای از اینها زنده مانده بودند حضرت باز هم کاری با آنها نداشتند و توصیه میکردند که به اینها کاری نداشته باشید، اینها برداشت اشتباه از اسلام دارند. این سیره امام علی(ع) بود، و آن هم برخورد فرقه خوارج بود و آخرش هم حضرت امیر(ع) به دست همینها به شهادت رسید. فرقه دیگر <مرجئه> بود که زمینهساز جنایات امویان شدند و فرقه بنیامیه هم کسانی بودند که به آنها مسلمانان <بعدالفتح> میگفتند، یعنی وقتی که مسلمانها، مکه را فتح کردند، اینها از روی اجبار شهادتین گفتند. اما از همان ابتدا روش خاصی داشتند. وقتی که حکومت را در دست گرفتند، معاویه دستش به خون دهها و صدها نفر از مسلمانهای اسلام ناب محمدی آغشته و آلوده شد. صحابه بزرگ پیامبر اکرم(ص) را به شهادت رساند اینها را خارج از دین اعلام کردند و محکوم به اعدام میدانستند. بعد از او هم یزید است.
یزید از ابزار دین برای شهادت امام حسین(ع) استفاده کرد، نه اینکه بگوید امام حسین(ع) مخالف من است. شریح قاضی که یکی از علمای زمان و قاضیالقضات کوفه و از زمان عمربن خطاب منصوب شده بود را واداشت تا حکم ارتداد امام حسین(ع) را صادر کند. چرا که تفکر امام حسین(ع) با تفکر این مجموعه و این فرقه مغایرت داشت. با همین شیوه آمریکاییها از فرقه طالباناستفاده کردند. زیرا طالبان همین ویژگی خشونتگرایی و تعصبنگری را دارد که غیر از تفکر سلفی و وهابی را کافر میداند. لذا آنها در جهان اسلام اعم از شیعه یا سنی و غیره هرکس که تفکری غیر از خودشان داشته باشد، را محکوم به کفر و ارتداد و سپس محکوم به اعدام میدانند. فرقهها چنین ماهیتی دارند. معتقد هستم هر جریان و گروهی که برخلاف سیره و اندیشه امام که سیره رافت و عطوفت اسلامی وسیره پیامبر(ص) نسبت به اقشار مختلف اعم از زن، مرد، پیر و جوان است، دارای روش خشونت و دگماندیشی باشد و فقط خود را معیار دین بداند و قرائت غیر خود از دین را متهم به کفر و بیدینی بکند، این ویژگی فرقه بودن است.
فرقه از بدنه امت اسلام جدا میشود و رفتهرفته در مقابل امت اسلام قرار میگیرد. الان ممکن است که <فرقه مصباحیه> رویاروی نظام جمهوری اسلامی، امت و انقلاب و رهبری نایستد، ولی هیچ بعید نمیدانم که دیری نمیپاید خشونت این فرقه به آنجا کشیده میشود که در مقابل رهبری هم بایستد. یکبار که بعد از رحلت حضرت امام(ره)، خدمت مقام معظم رهبری رسیدم، مطرح کردم که من نمیتوانم باور کنم کسانی که در زمان حضرت امام، ایشان را قبول نداشتند یا اگر قبول داشتند، در محدوده خاصی بود و اوامر امام را ارشادی و مولوی میکردند و حاضر نبودند نظرات امام را در رابطه با انقلاب و نظام بپذیرند، امروز اینقدر اعتقاد به ولایت فقیه پیدا کرده باشند که یاران امام را ضدولایت فقیه قلمداد بکنند و من خوف آن را دارم که روزی همینها در مقابل شما هم بایستند و مخالفت کنند. و نام برخی از جمله یکی از علمای بزرگی که در آنوقت به اصطلاح لیدر جناح راست بود، ذکر کردم و دیری نپایید که همان شخصیت مواضع بسیار تندی علیه رهبری گرفت. الان هم معتقد هستم این <فرقه مصباحیه> به مراتب خطرش برای انقلاب و نظام جمهوری اسلامی بیشتر از خیلی از فرقهها و گروههای دیگری است و خدای نکرده و روزی رسما با نظام جمهوری اسلامی و انقلاب و شخص رهبری مقابله خواهند کرد.
یعنی شاخصهای فرقهگرایی را خشونتگرایی و تعصب و حکم کفر و بیدینی دادن میدانید؟
تعصب مطلق درباره اندیشه خود و رد هر اندیشه اسلامی غیر خود و متهم کردن دیگران به بیدینی و بسط کینه و عداوت بین اقشار مختلف مردم و دامن زدن به اختلافات و بزرگنمایی نقاط ضعف دیگران (به خیال خودشان.) این موارد در صحبتها و اندیشه اینها موج میزند. امام هنگامیکه یکی از این آقایان نسبت کمونیستی به یک جوان مسلمان و نماینده مجلس داد، آنچنان برآشفته شدند که طی نامهای فرمودند: به چه مجوز شرعی به کسی که نماز میخواند نسبت کمونیستی میدهید؟!!
همین ویژگی را هم شباهتهای مشترک میان این فرقه با طالبانیسم میدانید؟
بله، این ویژگی مشترک این فرقه در شیعه است و فرقه القاعده و طالبان در اهل سنت و فرقه خوارج در صدر اسلام.
در واقع به گونهای اینها طالبانیسم شیعهاند؟
بله.
برخی معتقدند که تنها گروهی که الان از نظریه <عدم جدایی دین از سیاست> و <دیانت عین سیاست> در ایران دفاع و حمایت میکند، خیلی قوی و نیرومند و ایدئولوژیک، همان گروه آقای مصباح است و از همین منظر هم دیگران به ویژه مبارزان و انقلابیون یا اصلاحطلبان را متهم میکنند که سیاست را از دین منفک میدانند و خود را تنها جریان دینی میدانند که دارند از همان نظریه امام در حال حاضر حمایت میکنند.
این از طرفی یک افترای نابخشودنی نسبت به مبارزین و بسیاری از اصلاحطلبان است و از طرف دیگر ادعای غیر مستند نسبت به خود و این موضوع هم مثل همان داستان قبلی است. من نمیتوانم باورکنم کسانی که در کوران نهضت و مبارزه همراه امام نبودند و فعالیتی علیه رژیم و سقوط آن نداشتند و بعد از پیروزی برای تثبیت نظام جمهوری اسلامی و مقابله با دشمنان اقدامی نکردند و عملا اندیشه امام را نپذیرفتند، چطور حالا بعد از امام یکباره مفسر و مبین و حامی اندیشهها و افکار امام از جمله <عدم جدایی دین از سیاست> شدهاند؟ این چیزی نیست جز اینکه با پوشش نام امام میخواهند افکار خود را به نام امام به خورد جامعه بدهند. چون در این جامعه جوانان ما شیفته و طرفدار امام و مخالف قشریگری و تحجر و اسلام طالبانی هستند.
یعنی شاخصهای فرقهگرایی را خشونتگرایی و تعصب و حکم کفر و بیدینی دادن میدانید؟
تعصب مطلق درباره اندیشه خود و رد هر اندیشه اسلامی غیر خود و متهم کردن دیگران به بیدینی و بسط کینه و عداوت بین اقشار مختلف مردم و دامن زدن به اختلافات و بزرگنمایی نقاط ضعف دیگران (به خیال خودشان.) این موارد در صحبتها و اندیشه اینها موج میزند. امام هنگامیکه یکی از این آقایان نسبت کمونیستی به یک جوان مسلمان و نماینده مجلس داد، آنچنان برآشفته شدند که طی نامهای فرمودند: به چه مجوز شرعی به کسی که نماز میخواند نسبت کمونیستی میدهید؟!!
همین ویژگی را هم شباهتهای مشترک میان این فرقه با طالبانیسم میدانید؟
بله، این ویژگی مشترک این فرقه در شیعه است و فرقه القاعده و طالبان در اهل سنت و فرقه خوارج در صدر اسلام.
در واقع به گونهای اینها طالبانیسم شیعهاند؟
بله.
برخی معتقدند که تنها گروهی که الان از نظریه <عدم جدایی دین از سیاست> و <دیانت عین سیاست> در ایران دفاع و حمایت میکند، خیلی قوی و نیرومند و ایدئولوژیک، همان گروه آقای مصباح است و از همین منظر هم دیگران به ویژه مبارزان و انقلابیون یا اصلاحطلبان را متهم میکنند که سیاست را از دین منفک میدانند و خود را تنها جریان دینی میدانند که دارند از همان نظریه امام در حال حاضر حمایت میکنند.
این از طرفی یک افترای نابخشودنی نسبت به مبارزین و بسیاری از اصلاحطلبان است و از طرف دیگر ادعای غیر مستند نسبت به خود و این موضوع هم مثل همان داستان قبلی است. من نمیتوانم باورکنم کسانی که در کوران نهضت و مبارزه همراه امام نبودند و فعالیتی علیه رژیم و سقوط آن نداشتند و بعد از پیروزی برای تثبیت نظام جمهوری اسلامی و مقابله با دشمنان اقدامی نکردند و عملا اندیشه امام را نپذیرفتند، چطور حالا بعد از امام یکباره مفسر و مبین و حامی اندیشهها و افکار امام از جمله <عدم جدایی دین از سیاست> شدهاند؟ این چیزی نیست جز اینکه با پوشش نام امام میخواهند افکار خود را به نام امام به خورد جامعه بدهند. چون در این جامعه جوانان ما شیفته و طرفدار امام و مخالف قشریگری و تحجر و اسلام طالبانی هستند.
با این روش هم در حاکمیت جایگاهی کسب میکنند و هم تفکر و اصول امام را منکوب و تضعیف میکنند و در نزد جوانان و به نام امام خشونت دینی را جدای از سیاست ندانسته و اسلام ناب و اندیشه امام را مورد چالش قرار میدهند زیرا دین را مقابل با هویت مستقل و مردمسالاری و آزادی قرار دادن به حذف و انزوای دین منجر میشود. اسلام مخالف مردمسالاری و ضد آزادی و کرامت انسانی و حریت که از ویژگیهای اندیشه خوارج است را به امام منسوب کردن و تحت لوای آن اسلام طالبانیسم را ترویج کردن به حذف نام و راه امام منجر میشود.
یکی از خصوصیات اندیشه بزرگ امام که موفقیت این انقلاب را هم به دنبال آورد، خدامحوری و مردمگرایی و جمهوری اسلامی و اینکه هرچه مردم گفتند باید همان عمل شود بود که از همان اول مطرح کردند. در بهشت زهرا امام فرمودند که به اتکای رأی مردم دولت تشکیل میدهم، چون مردم من را قبول دارند و در راهپیماییها من را رهبر انتخاب کردند، من دولت موقت تشکیل میدهم، من تو دهن این دولت میزنم. وقتی هم نماینده واتیکان برای آزادی گروگانهای لانه جاسوسی به ایران آمد و واسطه شد، حضرت امام به پاپ پیغام دادند که ما قیم مردم نیستیم، هرچه مردم بخواهند همان را مجبوریم عمل کنیم، ما خلاف نظر مردم حق نداریم کاری را انجام دهیم. بحث حل مساله گروگانها توسط امام را هم وقتی مطرح کردند، امام فرمودند من چکاره هستم که این موضوع را حل کنم، مجلس شورای اسلامی نماینده ملت هستند، ببرید در آنجا هرچه تصویب کردند، همان عمل شود.
حضرت امام در مورد انتخاب رهبر در نامهای که در صحیفه نور هست، به آقای مشکینی نوشتهاند که نمایندگان خبرگان چون مردم آنها را برای انتخاب ولیفقیه و رهبر انتخاب کردهاند، هرکسی را که انتخاب کنند منتخب مردم است. اینگونه روی رأی و نظر مردم تاکید داشتند. هیچ وقت امام نگفتند که رهبری عندالله تعیین شده است و خبرگان کاشف هستند، امام میگویند چون مردم به او رأی دادهاند، او میشود رهبر منتخب مردم البته ویژگیهایی را هم باید رهبر داشته باشد همان مواردی که در آن نامه وجود دارد. در پاریس وقتی سوال کردند این حکومتی که شما در ایران بعد از انقلاب میخواهید تشکیل بدهید، چه هست؟ امام فرمودند جمهوری، گفتند چه نوع جمهوری؟ فرمودند همین جمهوری که در اینجا هست، در همین فرانسه هست و مردم نمایندگانشان را انتخاب میکنند و بعد هم دولت تشکیل میشود یا رئیسجمهور انتخاب میشود، مردم انتخاب میکنند.
در جایی دیگر حضرت امام میفرمایند که میگویند مردم اشتباه میکنند. خوب اشتباه کنند، به من و شما چه ربطی دارد، بعد خودشان میفهمند، اشتباهشان را تصحیح میکنند. یعنی تا این حد روی نظر مردم و رای مردم حضرت امام تکیه میکنند. کسانی که به عنوان مفسر و مبین نظر امام میگویند امام که بحث جمهوری را مطرح کردند به مقتضای شرایط اوایل انقلاب بود والا ما در اسلام جمهوری نداریم، امامشناسیشان قلابی است و این سخنان برای منکوب و محذوف کردن اندیشه و سیره امام است والا در مبانی و اصول امام کجا ایشان به ملاحظهکسی یا مقامی یا مردم، رای و نظر مصلحتاندیشانه و محافظهکارانه دادهاند و به مقتضای شرایط قبل یا بعد از انقلاب مبانی تفکر و اصول خود از اسلام را تغییر میدادند. امام که مردم را فریب نمیدهند، این تفکر متحجرین و مقدسنماها و جریانهای سیاسی قدرتطلب و فرقهها است که میخواهند از راه دغل و فریب به حکومت برسند. امام اینگونه نبودند که معتقد باشند هدف وسیله را توجیه میکند. این نظریه که گفته میشود امام به مقتضای شرایط گفت جمهوری میخواهد و به جامعه القا کند که امام بر خلاف اصول اسلام جمهوری را مطرح کرد، معتقد است که در اسلام هدف وسیله را توجیه میکند و برای رسیدن به هدفت، دست به هرکاری میتوانی بزنی، اما همه باید بدانند که در اندیشه و سیره حضرت امام و در ....
