در یکی از وبلاگ هایی که می دیدم به یک نوشته برخوردم که برام خیلی عجیب و در عین حال ناراحت کننده بود.
((من خسته ام از گمنامی. من از سوال بی جواب خسته ام ... من از رمز و راز آدمها خسته ام... از داستانهای پیچیده خسته ام ... من از آدمهای ناشناس خسته ام ... ذهن من کشش و تاب تحمل اما ها و اگر ها رو نداره.. برای رضای خداُ بیا و بگو من منم. من آز آدمهای بی صورت خسته ام.))
واقعا این حرفها منو اذیت کرد. این خستگی ها رو منم دارم. ولی من اکثرا از این وضعیت خوشحالم. به ندرت از وجود گمنامی و سوال بی جواب و رمز و راز خسته میشم. حالا کاری نداریم که نویسنده دنبال دوست خاصی بوده که احتمالا بوده ولی توی این گشت و گذار ها و وبگردی های روزانه و شبانه گاهی آدم یه تلنگرهایی میخوره.
شاید بد نباشه منم یه مدتی برم استراحت. نظرتون چیه؟
بابا شوخی کردم. اینقدر نگید خوبه خوبه. خودم میدونم واسم خوبه. ولی نه نمیشه. یعنی نمیشه که بشه.
