از اینکه ترسو باشم میترسم.
از اینکه دیگران اینجوری فکر کنن کمی میترسم.
از این که خودم باشم اصلا نمیترسم.
کی میترسه؟ واسه چی میترسه؟ حالا مثلا یکی ترسید به بقیه چه؟
از ترس بگذریم بریم سراغ عصبانیت.
این یکی رو دیگه اعتراف میکنم که من خیلی زود جوش میارم. مخصوصا وقتی که شرایط نیاز به تصمیم گیری داره و می بینم که بعضی ها گیچ و ویج هستند. یا وقتی که کسانی رو بیشتر از حد و اندازه هاشون ارزیابی کرده باشم و ببینم وسط کار هی گیر میدن. اینجاست که دیگه کم میارم و حالم از خودم گرفته میشه. آخه چرا باید انتظاراتم رو اینقدر زیاد کنم که نتونم جوابش رو بگیرم.
----------------------------------------------------------------
تنهایی هم عالمی داره.
آدم بیشتر خودش رو میشناسه و میتونه تجربه های جدیدی بکنه. البته منظورم تنهایی مطلق نیست. وقتی خدا هست دیگه هیچکس تنها نیست. البته گاهی دوربین ها و چشم های محرم و نامحرم هم آدم رو از تنهایی در میارن. اما این کجا و اون کجا.
-------------------------------------------------------------------------
قدرت هم چیز جالبیه. وقتی از درون بجوشه یه جوریه. وقتی توسط انسان اعمال میشه یه جور دیگه است. وقتی هم که تحت فشار قدرت دیگران هستیم این هم مدل خاص خودشه. انواع دیگه هم هست؟
یکی از دوستان وبلاگ نویس که حرفه ای مینویسه میگفت تغییر لحن و لسان در وبلاگ خیلی خوبه. نظر شما چیه؟
مخلص هم خوانندگان هم هستم. راستی یادم اومد. یکی کامنت نوشته که از روی نوشته اش ده بار بنویسیم. شما نوشتید؟ من که بیشتر از دو تا ننوشتم. اون هم از بابت خمس سهم سادات بود.
ارادتمندیم.
