http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=40maktoub.persianblog.ir&postid=6781222
پيرِ مرد، نور چشم ما بود*
روز نهم ارديبهشت را به نام "روز شوراها" نامگذاري كردهاند. شوراها يكي از اصول معطل ماندهي قانون اساسي بود و بالأخره حدود 8 سال پيش و در زمان دولت آقاي خاتمي مقدمات اجراي آن فراهم شد. يادم هست كه به ويژه طيف ملي- مذهبيها، نسبت به احياي شوراها پيگير بودند و موضوع را دنبال ميكردند و در حقيقت يكي از زمينههايي بود كه درباره آن سخن ميگفتند و به اصطلاح مانور ميدادند. البته آن زمان در ذهنم، تفكر يا حدس غالب اين بود كه با ايجاد شوراها، تفاوت يا بهبود عمدهي چندان ويژهاي، ايجاد نخواهد شد كه قضاوت دربارهي صائب بودن يا نبودن آن گمان را ميتوان به تاريخ سپرد(سابقهي شوراها در روستاها بيشتر از شهرهاست و در آنجا به زمان پيشتري برميگردد). از اين مقدمه كه بگذريم قصدم از اين نوشته چيز ديگري بود و هست.
اسم شوراها، نام مرحوم "سيد محمود طالقاني" را براي من تداعي ميكند و ميخواستم كه يادي از او كرده باشم و نامي از او برده باشم. نكته جالبي كه در سخنان آقاي طالقاني درباره تز شوراها يا تشريح شيوهاي براي ايجاد حلقهي وصل بين تودهي مردم و حكومت به نظرم ميرسد، مربوط به تعبيري است كه ايشان در اين باره به كار ميبردند. آيت الله طالقاني براي توصيف اين مدل ارتباطيِ از قاعده به رأس در هرم حكومت از اصطلاح "انجمنهاي ايالتي و ولايتي" نيز استفاده ميكردند و بيان ميكردند كه اين موضوع، حرف جديدي هم نيست(با توجه به آنكه پيش از پيروزي انقلاب، انجمنهاي شبيه به آن وجود داشته است؛ البته بديهي است كه مقصود، شباهتهاي فرمي و ظاهر ساختاري است و نه يكساني محتوايي). ارزش اين نگاه، رويكرد يا بيان موضع، زماني برايم برجستهتر ميشود كه به ياد آوريم كه اين موضوع، مربوط به روزهايي است كه انقلاب تازه به پيروزي رسيده است و عواطف و هيجانهاي اجتماعي انقلاب، تقريباً همه چيز را دربرگرفته است. اين روشنبيني وي را در برخي بيانيههايي نيز كه ايشان در واكنش به بعضي اقدامات يا رفتارهايي كه پس از انقلاب از سوي افرادي انجام شده بود، ميتوان سراغ گرفت(برخي آتشسوزيها يا نحوه برخورد با بعضي افراد بدكاره).
به نظرم ميرسد كه در مراقبتها و آسيبشناسيهايي، كه به طور عمومي دربارهي انقلابها، ميبايد به آن توجه كرد، برخي مسائل مربوط به سريع و فراگير بودن اين تحول است. در انقلاب(Revolution) با توجه به آنكه تحولات با سرعت زياد انجام ميپذيرد و نيز با توجه به عواطف برانگيخته شدهي توده، با توجه به برهم خوردن نظم و نظام پيشين و مستقر نشدن كامل نظام جديد، امكان مديريت، هدايت و رهبري تمامي حركتها و اقدامات توده مردم وجود ندارد؛ بنابراين ممكن است كه كارهايي انجام گيرد كه مورد تأييد رهبران انقلاب نيز نباشد؛ ممكن است كه افرادي به ناروا خود را در صف انقلابيون جاي دهند و آگاهانه قصد داشته باشند كه مسير حركت را از مجراي اصلي و شايسته آن خارج نمايند يا ديگراني بخواهند كه سودها و منافعي را عايد خود كنند يا به تخريب وجههي انقلاب بپردازند و بسياري از مسائل ديگر از اين دست. در چنين شرايطي، آگاهي، آيندهنگري، روشنبيني و شجاعت رهبران حركت، براي مقابله با اين آفات، بسيار مهم است( چه در برابر دشمنان داراي برنامه، چه در برابر نفوذيهاي گمراه كننده و چه در برابر عوام تحريك شده).
در مقابل، اصلاح(Reform) داراي اين مزيت نسبي ميتواند باشد كه امكان مديريت آن، به دليل تدريجي بودنش، بيشتر است. در اصلاح يا به تعبير ديگر، "نهضت"، سرعت تغييرات آن چنان است كه امر هدايت را با سختي و مخاطره همراه نميكند(مثلاً، نهضت امام را ميتوان بيان كرد كه از سال 1342 آغاز شد و تبديل اين حركت به انقلاب را ميتوان به سال 1356 نسبت داد). از سوي ديگر، "رفرم" با توجه به آن كه داراي محدودهها و بازههاي معين و تعريف شده است، بنابراين كل وضعيت موجود را دربرنميگيرد.(الزامي نيست كه در شرايط موجود، هر چه كه هست، نامطلوب باشد، كه با تحول و قلب آن، احتمال تبديل به يك وضعيت مطلوب، وجود داشته باشد. همچنين بايد دقت كنيم كه در شرايط موجود اگر وضعيتي مطلوب باشد و اين وضعيت نيز مشمول تحول و قلب شود، بدون ترديد به يك وضعيت نامطلوب تبديل ميشود).
در مباحث علم مديريت ميتوان اين دو رويكرد را با رويكرد "بهبود مستمر" و رويكرد "مهندسي مجدد" يا "مهندسي ارزش" مقايسه كرد. در "بهبود مستمر"، «تغييرات»، تدريجي و پيوسته(به صورت پلهاي) و همچنين با سرعت اندك است؛ اما در رويكردهايي مانند "مهندسي مجدد" يا به ويژه "مهندسي ارزش"، تغييرات اساسي است و بهبودهاي عمدهي «چند صد» در صدي يا بيشتر مد نظر است.
هر كدام از اين نگرشها، درست همانند انقلاب و اصلاح، اگر كه با لحاظ كردن مقتضيات، نيازمنديها و شرايط سازمان به خدمت گرفته شود، چنانچه با بستر سازي مناسب خود انجام پذيرند و چنانچه ويژگيهاي بومي، فرهنگي و ... در آن لحاظ گردد، ميتواند كه نتايج و خروجيهاي مفيدي را براي سازمان به ارمغان آورد. البته نكتهاي كه نبايد از نظر دور بداريم بدين قرار است كه كاركردهاي هر يك از اين نگرشها مشخص و بعضاً متفاوت است و محدودهي عملكرد آنها نيز با يكديگر اختلاف دارد. ممكن است كه اصلاح براي زماني مناسب باشد كه مباني و اصول مورد قبول باشد و تنها آنچه كه مد نظر است، تغييرات جزئي و اندك باشد؛ اما انقلاب، ميتواند كه متوجه تغيير در افقها، آرمانها و اصول باشد. بنابراين احتمال رسيدن به اين تغييرات بنيادين با رويكرد اصلاح، احتمال اندكي است و به هر حال، براي رسيدن به «اهداف»، ميبايد كه طراحيها، بسترسازيها و ايجاد زمينههاي لازم و مورد نياز، مد نظر باشد.
(به تعبير خطبه شقشقيه امام علي، "شقشقةٌ هدرت"، شقشقهاي بود كه بگذشت) بگذريم؛ از هر چه بگذريم، سخن دوست خوشتر است. حرفم از آقاي طالقاني بود(دلم ميخواست كه بگويم "رفيقْ طالقاني")
- مرحوم طالقاني تفسيري به نام "پرتوي از قرآن" دارند كه در آن، نگاههاي جديدي را در تفسير قرآن ميتوان سراغ گرفت.
- آقاي طالقاني، با پيشنهاد برگزاري نماز جمعه، به عنوان اولين امام جمعه تهران، از سوي امام منصوب شدند.
- ييش از انقلاب، ايشان مورد وثوق و اعتماد گروههاي مختلفي بودند؛ از چپيها گرفته، تا مجاهدين خلق، تا ملي- مذهبيها، تا نيروهاي سنتي اسلامي و نيز تمام اينها در كنار وجههي مردمي و جايگاهشان درميان عامه مردم بود. او را مجاهد نستوه، چريك پير، پدر يا آيتالله سرخ ميگفتند و ابوذر زمانه يا مالك اشتر ياد ميكردند.
- يادي هم بكنم از زندان كشيدنها، شكنجهها و جفاهايي كه پيش از انقلاب، آقاي طالقاني ديدند و كشيدند و صبر پيشه كردند.(ياد آوردن بيحرمتيهايي كه به برخي از اعضاي بيت ايشان و در حضورشان شده است، متأتر كننده است)
- يادي هم از خانم اعظم طالقاني و كوشيدنهاي انقلابي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي ايشان در پيش و پس از انقلاب.( نشريه "پيام هاجر" هم به مدير مسئولي و صاحب امتيازي ايشان، منتشر ميشد)
- در اواخر حيات آقاي طالقاني، شائبههايي در مورد علت بسته شدن دفتر وي يا دلايل عدم حضورشان در انظار پيش ميآيد كه پس از آن در يك سخنراني حاضر ميشوند و درباره آن شايعات رفع ابهام ميكنند.
- گمان ميكردم كه، لااقل قسمتي از اين مطالب را براي 19 شهريور و سالگرد درگذشت آيتالله بياورم كه، ظاهراً قرعه تقدير به نام اين زمان افتاد.
* پيرِ مرد، نور چشم ما بود: اين عبارت را "جلال آل احمد" دربارهي "مرحوم نيما يوشيج" بيان كرده است.
